ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:گویند گرگی ظالم ؛ استخوان حیوان مظلومی در گلویش مانده بود بنوعی که نفس بسختی تردد مینمود .
بطیور و وحوش اعلان کرد که هر که آنرا برآرد بنوعی که مرا نیازارد ؛ دستمزدی وافر و هدیه ای فاخر باو عطا نمایم !

ابلیس آدم روی

حیوانات مآل اندیش از خوف جان خویش هر چند طمع داشتند قدم پیش نمی گذاشتند ؛ لکن لک لک کودن دراز گردن , بعد از آنکه به گرگ سوگند داد و پایی پیش نهاد و تحمل زحمت فوق طاقت کرد ؛ آن استخوان را از گلویش برآورد ! سپس مطالبه اجر بجهت آنهمه زجر نمود !

گرگ وفاپیشه زبان بجواب آن خطا اندیشه بگشود که ای ناسپاس نمک نشناس ! سرت را سالم از گلوی ظالم بیرون آورده و باز طلبکاری هدیه جداگانه مینمایی و بی خجلت لب به تقاضای آنعام میگشایی ؟!


ادامه مطلب .....


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.