ساری,گاه نوشته های محمود زارع:زمانی زنبوری مورچه ای را دید که با هزار مشقت دانه ای را به لانه ی خود می کشد !
او را گفت : ای مور این چه رنجی است که بر خود هموار میکنی ؟! زندگی بلد نیستی ! بیا و طعام و شراب من ببین ! هر طعام و که لذیذتر است تا زیاده بر مصرف من نباشد حتی بپادشاهان نمیرسد ! هر آنچه که خواهم برگزینم و میخورم!
در این سخن بود که پرواز کرد و بر پاره گوشتی در دکان قصابی نشست .
قصاب با کاردی که در دست داشت زد و زنبور را بدو نیم کرد و برزمین انداخت !
در همین وضع آن مورچه بیامد و پای کشان او را می برد و زیر لب میگفت :


ادامه مطلب .....


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.