ساری,گاه نوشته های محمود زارع:شخصی همسایه ای داشت نصرانی.مدتها با وی محاجه میکرد بالاخره او قبول اسلام کرد.احمق
صبح سحر بدر خانه تازه مسلمان آمد و گفت برخیز وضو بساز نماز شب بخوانیم.سپس نماز صبح و بعد دعای بسیار خواندند تا صبح طلوع کرد و نشسته بودند تا خوب روشن شد تازه مسلمان خواست برود رفیق مسلمانش گفت کجا میروی روز کوتاه و ظهر نزدیکست پس نشست تا ظهر شد و نماز ظهر هم خواندند.

باز خواست برود گفت عصر هم تا ساعتی دیگر میرسد بهترست نماز عصر هم بجا آوریم
بعد از نماز عصر تازه مسلمان خواست بمنزل برود.رفبقش گفت :


ادامه مطلب .....


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.