اندیشه كشتن بیگناهساری , گاهنوشته های محمود زارع(مکافات عمل)
مرحوم علامه میرزا حسین نورى - طاب ثراه - نقل مى كند كه :
سیدى فقیر از اهل طالقان قزوین سفر رشت كرد به جهت اصلاح حال و تحصیل معاش در زمان آبادى رشت و فراوانى زر و سیم و ترقى ابریشم . چندى در آنجا ماند. خداوند اعانت فرمود؛ قریب دویست اشرفى براى او جمع شد. به همراه خود برداشت و از راه كنار دریا عزم به شیلاق نور كرد، و رسیدن خدمت علامه عصره ، و وحیدالدهر والد ماجد مولف - اعلى الله تعالى مقامه - كه در آن زمان صیت فضل و تقوى و كرم و زهدش اصقاع را پر كرده بود.

در بین راه سوارى از راهزنان معروف طایفه خبیثه - كه ایشان را (عبدالملكى ) مى گویند و غالب ایشان از غلاه و دزد و بى باك و خونریزند - به سید برخورد كه تنها مى رود. اظهار مهربانى كرد و از حالش پرسید.
(سید) صادقانه شرح كرد. دزد مسرور - لقمه چربى بى تعب به چنگ افتاده دید - از مقصد پرسید.
گفت : نور؛ خدمت علامه نورى .
گفت : من نیز اراده آنجا دارم .
سید خوشحال شد. نزدیك ظهر به بعضى از چادر نشینان كنار دریا - كه به جهت گرفتن ماهى در آنجا ساكن بودند - رسیدند. و بر آنها وارد شدند. آنها چون سید را با او دیدند، دانستند كه بیچاره ندانسته خود را به هلاكت انداخته ؛ چون معرفت به حال آن خبیث داشتند. ولیكن جرات اظهار نداشتند.


ادامه مطلب .....


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.