تبلیغات
چشم به راه - مطالب ابر دوستی

چشم به راه

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: هر عاشقی را که نظر بر رخنه افتد چون از رخنه بیرون شود بعهد عشق و موعد وصل و مَقْصَد صِدق زود رسد.
٭٭٭
فصل: غیرت صمصام جان انجام است اول صبر را از راه بردارد تا عاشق ناصبور شود و ازولایت خود دور شود چون ابر و باد در تک و پوی آید و چون مرگ و رزق درجست و جوی آید و میگوید:
نی مایۀ عشقت ای دل افروز کم است
در هجر تو با صبر دلم را صنما
        وان درد که دی بود نه امروز کم است
نی ساز فزون شدست نی سوز کم است

آنچه عاشق خود را هلاک میکند از بی صبریست در مرتبۀ دوم صمصام غیرت بر پیوند عشق آید هر چیزی که عاشق را بر آن پیوندست همه از نظر او بردارد و بکلی روی دل او بمعشوق آرد تا ولایت دلش بکلی جز معشوق را مسلم نشود و پیوند او با معشوق محکم شود.
چون در دو جهان مثال تو کم دیدم
پیوند مرا ز حضرت خویش مبر
        از هر دو جهان برای تو ببریدم
زیرا که ترا بر دو جهان بگزیدم

آنچه عاشق دل از جاه و مال و فرزند و پیوند برمیدارد بدین جهت است در مرتبۀ سیم صمصام غیرت بر معشوق آید و او را از راه عشق بردارد این عدل عشق است که بجور ماننده است یعنی عاشق را با معشوق کفائی و همتائی و همسری نیست او را با عشق میباید ساخت ونقد وجود را در بحر بیساحل عشق انداخت و این رمزی عجیب است.


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: در غلبات عشق عاشق بجائی رسد که خود را در خود گم کند و فریاد برآورد از عجز و اضطرار و گوید مَن ابْتِلائی بِکَ و گاه خود را در معشوق گم کند و گوید لااُحصی ثناءً عَلَیک هر آینه این از بعد رفع حجاب بوده باشد زیرا که قبل از رفع حجاب اگرچه معرفت بدو کامل باشد اما تصور بلاغ در ثنا تواند بود چون حجاب برخیزد داند که آنچه دانست فراخور استعداد او بود و از تناهی متجاوز نشده بود بعجز معترف شود که لااُحْصصی ثَناءً عَلَیکَ:
بنده جائی رسد که محو شود
        بعد از آن کار جز خدائی نیست

٭٭٭
فصل: در عشق و غلبات آن عاشق باشرف و قدرتر است که معشوق، زیرا که اسم معشوق در عشق عاریت است و اسم عاشق حقیقی است و بحقیقت معشوق را نه سود است و نه زیان و اگر او را وقتی بعاشق میلی پدید آید و آن میل مفرط شود و نشانه کار گردد در آن حال از مرتبۀ معشوقی بدرجۀ عاشقی آید و آن هم از وی ساقط شود و آنچه پیش از وجود خلائق اسم محیی او پدید آمد یُحبُّهم برای اینست تا تبدل و تغیر در اوصاف و ذات قدیم گفته نشود و توهم آن نبود که از مرتبۀ معشوق بدرجه عاشقی آید و این سری بزرگ است:
او از مرتبه خویش نگردد لیکن
        عاشق بود و عشق در او صف بود


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: فردا عاشقان جمال او در بهشت انگشت گزان روند و در دوزخ انگشت زنان روند، در بهشت ذکرشان اَلْحُنّانُ الْمَنّانُ باشد در دوزخ ذکرشان اَلْقَهَّارُ الجَبَّارُ باشد زیرا که دانند که قهاری او از نعمت حجاب سازد و رحمت او از آتش بوستان کند چون در شاهد یافتند که نعمت این جهان را حجاب اهل نعمت کرد تا در غلبۀ نعمت از منعم محجوب شدند و دیدند که در عین آتش خلیل را بحضرت خود مکاشف گردانید تا بواسطۀ آن آتش گلستان گشت. ای درویش آن را که در نعمت هلاک کنند نعمت زحمت او شود و آن را که در آتش بخود مکاشف گرداند فردوس او گردد حکیم گوید:
با تو دل مسجدست و بی تو کنشت
        بی تو دل دوزخست و با تو بهشت

٭٭٭
فصل: عاشق را باید انس بمحبوب بدرجۀ باشد که اگر هزار زخم تیغ بر وی آید صفای انس را ملاک کند. ادریس نبی صَلَواتُ اللّه وَسَلامُه عَلَیه گفت در غلبات محبت: لَوْ کانَ بَیْنی وَ بَیْنَکَ بَحْرٌ مِنَ النّار لَطَرَحْتُ نَفْسی فیه شَوْقاً اِلَیکَ:


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

فصل: عاشق را آنچه بباید در عشق بیابد و آنچه نباید لازمۀ او بود و زهی درد بیدرمان و زهی رنج بی پایان ای عزیز عاشق را رستن از درد عشق جز بعدم نبود و در عدم بر او بسته و جان او بزخم وجود خسته چون وجود عاشق گناه کبیرۀ او بود در عشق او را تارک آن بودن بهتر و دست از آن داشتن خوشتر:
اِذا قُلْتُ ما اَذْنَبْتُ قالتْ مُجیبةً
        وُجُودُکَ ذَنْبٌ لایُقاسٌ بِه ذَنْبٌ


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: جان یک جام از خمخانۀ عشق نوش کرد و در مهامۀ شوق چنان گم شد که کس انگشت شناخت بروی نمیتواند نهاد و عقل در معرفت او بر کس نمیتواند گشاد چون مست عشق او بود او بود قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْر رَبّی... او را مستی عشق بدین مرتبه رسانید و از همه برهانید زهی پیوندی که بواسطۀ عشق او را با او پدید آمده است اگر خواهی که بدانی در تأثیرش نگر که مرده زنده میکند عجب اگر او میکند بدین میکند و اگر این میکند بدو میکند و این عجب رمزیست از ادراک عقل بیرون. استادی خیاط عشق بنگر بصنعت رقعۀ حدوث بر دامن سرادق قدم میدوزد منْ اَمْر رَبّی... حرف تبعیض بیفکن که تجربه و تبعیض در عالم معنی نبود و آنچه با عالم خلق پیوندد الّا لَهُ الخَلقُ وَالْاَمْرُ... دارد او را از راه بردارد آنچه بماند اوست و این سر تأملی خواهد تا معلوم شود.


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: این بیچاره را رفیقی بود در علم و ورع بمرتبۀ اعلی، مشایخ حرمین بروزگار او تبرک کردندی و علمای خراسان بدو تقرب نمودندی روزی او را دیدم رنجور شده و از همۀ مرتبهها دور شده از حالش پرسیدم گفتند او را باباجراتی عشق پدید آمده است و او با ایشان بزبان ایشان در گفت و شنید آمده است:
کشتگان خنجر تسلیم را
عقل کی داند که این رمز از کجاست
        هر زمان از غیب جانی دیگرست
کین جماعت را زبانی دیگرست


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: مشاهدۀ معشوق چون عاشق کامل بود مغلوبی آرد چنانکه مجنون بدید لیلی مغلوب شد سر این معانی در معنی اذاکوشِفوا یافت شود و آیۀ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ موسی صَعِقا مؤید این رمز است:
در تو نگرم ز خود برون باید شد
در عین ظهور تو کمون باید جست
        در دست ستمهات زبون باید شد
در پردۀ پردهها درون باید شد

٭٭٭
فصل: چون عشق بحد کمال نرسیده باشد از دید معشوق نیستی و خجلتی بود عاشق را روا بود که دید چون بخود در عشق فتوری ظاهر شود درین حال ارتکاب اخطار مهلک بود زیرا که آن خطر بقوت عشق ارتکاب توان کرد از صادق القولی شنیدم که عاشقی در بحران عشق هر شب از رود هند بگذشتی بسباحت در عین زمستان، در شبی بمحبوب قریبتر شد خالی بر روی او بدید گفت این خال بر رخسار تو از کی بازدید آمده است گفت این مرا مادر زادست اما در نظر تو اکنون آمده است باید که در این شب آن خطر ارتکاب اختیار نکنی که میبینم که قوت عشق تو فتوری گرفت آن نصیحت نشنید در آب بسرما هلاک شد زیرا که با خود آمده بود که نظرش بر خال افتاد و این سری عظیم است در مغلوبی جور و ستم معشوق داد نماید و عدل یکی از دوستان اصمعی او را گفت رَأَینا جارِیتَکَ الزَّرقاءَ قالَ هِیَ زَرْقاءُ؟ عَلی سَبیلِ التَّعَجُّبِ یعنی در غلبات عشق او را از زرقت او آگاهی نبود:


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: هر چند عز و کبریاست و مجد و بهاست و جباری و قهاریست و عظمت و بزرگواری در قسمت وصف معشوق بود و اضداد آن صفت عاشق و این بدان جهت است که سلطان عشق اثر خود را در عشاق ظاهر کند نه در معشوق زیرا که ساز عشق حسن معشوق است و ملاحت او که ملوح دام عشق است که عشق او را یعنی عاشق را بواسطۀ حسن معشوق صید کند پس قید کند اما عشق داد خود از معشوق بدان ستاند که حسن او را ملوح وار بردام وجود خود میبندد و این آن معنی است که عاشق و معشوق هر دو دربند عشقند اینجا معشوق دانۀ دام عشق میآید و عاشق صید، عجب آن مرغ قصد التقاط آن دانه میکند برای آنکه او را در خود بیابد و قوت او گردد و او خود قوت دانه میشود.


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: عشق راکب مرکب جانست اگرچه جان متصرف عالم ارکان است دل محل صفات عشق شود بدین نسبت عشق غیبی بود چون نفس او بحجب عزت خود محتجب است ذات و صفات او یک نقطه بیش نیست اگر عشق را تعلق بعالم حدوث بودی او را با اوصاف او تکثر بودی نه وحدت و اگر بقدم متعلق بودی وصف او زاید بودی بر ذات اما نه ذات بودی نه غیر ذات و او یک نقطه است بدین نسبت نه با عاشق آمیزد و نه در معشوق همانا معنی رابطۀ اوست که چون یکی بکشد دیگری بجنباند و این معنی در بیان نگنجد، ای برادر عشق نه معشوق است و نه عاشق با آنکه هم خود معشوق است و هم عاشق اگر نسبت بحدوث دارد نه عاشق است و نه معشوق واسطه است میان هر دو و اگر نسبت بقدم دارد هم عاشق است و هم معشوق و هم عشق.
٭٭٭
فصل: آنچه بر لوح دل نقش آن پدید میشود روا بود که مقصود همان بود علی التعیین و روا بود که نبود و مدار این اصل بر آنست که هر نقش که بر لوح دل پدید میآید روح بمطالعه لوح دل آن معنی در ضبط آرد اما وهم همیشه در کمین گاه است آن نقش را بزودی در خود میگیرد و آن صورت را منفسخ شده در حس مشترک نقشی میانگیزد و در خزانۀ حافظه مینهد چون در بیداری و هشیاری از خواب و مستی حاصل میشود آن صورت را حفظ بر روح عرض میکند منفسخ کرده و باطل شده صد هزار فریاد از روح عاشق برمیآید زیرا که او تصوری دیگر کرده بود و گمان وصول برده اینجا نقش دیگر برآمد و کار برعکس شد لذت وصال بالم فراق بدل گشت.


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:... قبل از اینکه به کسی بگی : ” دوستت دارم …”خوب فکراتو بکن…
چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی…که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه ...
( مطلبی بود که عینا از روی صفحه خانم فاطمه موسوی در کلوب 100 درجه دات کام گرفتم. خیلی پیام داره و بدون شرح و تفسیر اضافی قابل توجه همه ... قدر خویش بشناسیم و نعمت خداداده را بثمن بخس نفروشیم )



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

توكه بدخواه نداری!
تو كه كسی بدگویت نیست!
 تو كه دشمن نداری * كسی حسودیت را نمی كند* پس بدی!
 خوبی نداری! دوستی نمیدانی! شاید چیزی نداری كه به آن حسادت بورزند!
شاید شخصیتی ندار...! مردی...! و در یك كلام :....... شاید نامر... ؟!!!!
   عجب جبری؟!!!!!
بعضیها را مجبورم دوست داشته باشم . تعجب نكنید. فقط باور كنید . من اینجوریم دیگه . پیش خودم مجبورم دوستشان داشته باشم . اكثر آنهائی را كه از جهت میل و فكر و ... قبول ندارم ولی دوستشان دارم. این عدم مقبولیت است كه مرا مجبور میكند. وگرنه بطور ناب و بی اختیار و جبر دوستشان میداشتم.
ولی بعضیها هم آنقدر مخنث هستند كه آدمی نمیتواند موضعی در برابر دوستی { یعنی براساس معیار دوست داشتن یا (نداشتن ؟!) } اتخاذ كند. غلط بگم. اینكه نمیدانم آیا دوستشان دارم یا نه؟ یا اصلا میتوانم دوستشان داشته باشم یا نه؟ اینها دیگر عذاب دائمی منند!!!
غالب این مخنث های بشرح فوق مرا باشتباه و انحراف میاندازند. گناهانی ناخواسته و پشیمانیهای فراوان كه چرا در دلم گاهی سوءظن نسبت به این بندگان ( بندگانی كه خود شاید نمیدانند كه بنده خالقند ) پیدا میشود. نفسم میگوید . اسم ببر . چند تا همكار . چند تا فامیل و قوم و خویش . چند تا همسایه و.... ولی روحم میگوید . آلوده آنها نشو! من حرف نفسم را عمل نمیكنم . گرچه عمل به خواسته های نفس شیرین است!
راستی چرا بایستی بگونه ای زیست یا زندگی كرد كه موجب عذاب و گناه دیگران شد؟؟؟!!!! ساری , گاهنوشتهای محمود زارع



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

        غیر رسمی –  تقریبا محرمانه آقای ...................... دوست محترم و برادر عزیز

     با سلام و احترام و آرزوی " البته قلبی "  توفیق روزافزون در شما در امورات محوله ؛ بدینوسیله خواستم در فرصتی که حاصل شده است مواردی را هر چند اجمالی ( و شاید هم احتمالاهرچند غیر قابل انتظار از سوی جنابعالی ) بیان نموده تا ببینیم که چه افتد و چه در نظر آید.

     بیان و تاکید بریک مفاهمه موجود

     هرچیز کهن اگر کم بهاء باشد ( که نیست ) ؛ دوست کهن را بهائی بی حد است!

     قبل از هر چیز باید این نکته را بعنوان اصل اولیه و کلی هر گونه تعامل فی مابین ؛  بگویم که ؛ هنوزشما را دوست دارم ( وعلیرغم همه گونه حرف و حدیث البته احتمالی و شاید و بایدی ) و تا زمانی که تنها و صرفا از سوی شما ؛ (حالا به هر دلیلی , منجمله شلوغی سر و وقت نداشتن و یا البته سعایت و بدخواهی احتمالی این و آن و ... ) رشته این دوستی پاره نشود؛ البته من شروع کننده نخواهم بود و همچنان برعهد نانوشته قبلی و نوشته شده فعلی بر مرام و مسلک دوستی و مروّت خواهم ماند. چرا که اغلب آنهائیکه فعلا دررنج و فلاکت و بدبختی های مختلف و بویژه نفرتهای نزدیکان قبلی بسر میبرند همانهائی بودند که با کمترین تغییر و دگرگونی اوضاع و احوال ؛ همه رشته های قبلی را پاره کرده و با حضور چهره های جدید در موقعیتهای جدید ؛ بتصور آنکه همین چهره ها تا آخر عمر و زندگی یار غار و دوست صمیمی آنها و خانواده آنها باقی خواهند ماند؛ خواسته یا ناخواسته تمام یا قسمتی از سوابق را نادیده گرفته و باصطلاح میروند در راهی که اسلاف آنها رفتند و همان بلائی بر سر بی مایهُ آنان نازل میشود که


ادامه مطلب


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

web counterتعداد بازدید از این صفحه
web counter
به خدا عشق به رسوا شدنش می‌ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می‌ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می‌ارزد
گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می‌ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می‌ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می‌ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می‌ارزد
سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر، این کِرم به زیبا شدنش می‌ارزد





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.
  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

همه پیوندها