ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:... خواب بودم ؛ ابلیس حیله گرانه برویایم آمد و
گفت : نظرت راجع به گیاهی گزیده چیست ؟!
گفتم : نیازی ندارم  !
گفت : شراب طلائی رنگ را چه میگویی ؟!
گفتم : نمی خواهم !
گفت : زیبا صنمی نیکو روی را چطور ؟!
گفتم : نمی خواهم ... !
گفت : وسلیه شادی و طربی ... ؟!
گفتم : نه نمی خواهم !
ناگاه متغیر شد و نهیبم زد که : « بر خیز تو تکه چوبی بیش نیستی » !!!

ساری,گاهنوشته های محمود زارع


ادامه مطلب .....


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.