چشم به راه

ساری , گاهنوشته های محمود زارع:دزدی بباغی رفت , صاحب باغ رسید , فی الحال دزد بکناری نشست مانند کسی که قضای حاجت کند !
صاحب باغ پرسید که در اینجا چه میکنی ؟!
گفت قضای حاجت میکردم !
پس از جای برخاست , صاحب باغ فضله سگی در آنجا دید
گفت اینکه فضله سگ است !
دزد گفت تو بی انصاف نگذاشتی من درست مانند آدمیزاد قضای حاجت کنم !

***



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.

ساری گاهنوشتهای محمود زارع: یكی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. عبید زاکانی
گفت: در این باغ چه كار داری؟
گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.
گفت:چرا پیاز بركندی؟
گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد.
گفت: این هم قبول، ولی چه كسی جمع كرد و پشتواره بست؟
گفت: والله من نیز در این فكر بودم كه آمدی.


ادامه مطلب .....


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.


همه پیوندها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو