ساری(گاهنوشتهای محمود زارع )  چگونه از این حال میتوانم سخن گفت؟ با كلمات كه دلالان آلوده این بازارند و وسایل نقلیه ای كه میان تولید و مصرف درآمد و شدند؟ جز این قاصدان گنگ ، چاره ای ندارم!
ساری,گاهنوشته های محمود زارع


امروز را دستم بقلم نمیرود.

پنجه هام بحال خود نیستند. بفرمان  من نیستند،

بیهوده میكوشم آرامشان كنم، رامشان كنم، یكباره چنان غافلگیر شده اند كه هنوز گیجند، هنوز هم گیجم!

نمیتوانم ساعت ها خودم را پشت میز كارم بنشانم و هی بگویم بنویس،

كلمات چنان شتابزده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ میزنند، شنا میكنند برقص آمده اند كه هیچكدام دم بدست نمیدهند.

گریبان هیچكدام از صبح تا حال كه شش بعداز ظهر است بچنگم نیامده است.

حالا میفهمم كه چرا شمس عمری بی تابی میكرد و یك جمله حرف نتوانست بزند، یك بیت شعر نتوانست بسراید. نمیشود،

برای گفتن ، نوشتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند، اگر به مرز شمس قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی ( عجب ادعائی ؟! )


ادامه مطلب .....


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.