تقریر دیگر رسالۀ یازدهم در بیان مبداء اوّل و در بیان عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم ملک
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین ساری گاهنوشتهای محمود زارعالطاهرین!
اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی- که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در بیان مبداء اوّل، و عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم ملک رساله ئی جمع کنید. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد: «انّه علی مایشاء قدیر و بالاجابة جدیر».
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:ای درویش! قاعده و قانون سخنان جلد اوّل دیگر بود، و قاعده و قانون سخنان این جلد دوّم دیگر است، هر یک از طوری اند، و دور از یکدیگراند. سخنان این جلد دوّم از گوش دیگر میباید شنود و بچشم دیگر میباید دید. و اگر آن گوش و آن چشم هنوز پیدا نیامده است، نباید شنود و نباید خواند و سالکان این دعا بسیار خوانده اند: « اللّهم متعنا باسماعنا و اسماع اسماعنا و ابصارنا و ابصار ابصارنا و قلوب قلوبنا ».


در بیان مبداء اوّل و در بیان عالم
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که موجود از دو حال خالی نباشد، یا او را اوّل باشد، یا نباشد. اگر او را اوّل نباشد، آن موجود واجب الوجود است و اگر باشد، آن موجود ممکن الوجود است. و واجب الوجود را مبداء اوّل گویند و خدای عالم خوانند؛ و ممکن الوجود را عالم خدای گویند و کتاب خدای خوانند و عالم در قسمت اوّل بر دو قسم است، عالم عدم و عالم وجود، باز عالم وجود در قسمت اوّل بر دو قسم است، عالم ملک و عالم ملکوت. و این سخن بغایت ظاهر است و دوری حفافی نیست. امّا چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم.

در بیان وجود و عدم و ممکنات
بدان که معلوم اهل علم و مفهوم اهل فهم سه قسم است، و ازین سه قسم بیرون نیست یا واجب است، یا ممتنع یا ممکن. واجب موجودی است که عدم بروی روا نیست؛ پس واجب همیشه بود و همیشۀ باشد. و ممتنع معدومی است که وجود بروی روا نیست؛ پس ممتنع هرگز نبود و هرگز نباشد. و ممکن چیزی است که عدم بر وی رواست و وجود بر وی رواست؛ پس ممکن شاید که معدوم باشد و شاید که موجود بود.

ای درویش! ممکنات دو عالم دارند، یکی عالم عدم و یکی عالم وجود، در عالم عدم میتوانند بود، و در عالم وجود میتوانند بود، و عالم عدم عالمی بغایت بزرگ و فراخ است، و در وی خلقان بسیاراند، و آن خلقان را ازین عالم که ما در آن ایم خبر نیست و رسول علیه السلام- میفرماید که خدا را زمینی دیگر هست بغیر ازین زمین که ما درآنیم و آن زمین سفید است، و در آن زمین خلقان بسیاراند، و آن خلقان را خبر نیست که بغیر از زمین ایشان زمینی دیگر هست، و آن خلقان را خبر نیست که درین زمین آدم و ابلیس بوده اند، و آن خلقان را خبر نیست که کسی عصیان خدای تعالی تواند کرد.

ای درویش! میدانی که آن زمین کدام است و آن خلقان کدام اند. آن زمین 
زمین عدم است، و آن خلقان ممکنات اند که در عالم عدم اند و حقیقت این سخن آن است که جواهر و اعراض عالم جمله بیکبار در عالم عدم بالقوّة موجوداند بطریق کلّی آن جواهر و اعراض را که در عالم عدم موجوداند بطریق کلّی ممکنات میگویند. ایشان اند که قابل وجود و قابل عدم اند و ایشان اند که غیر وجود و غیرعدم اند، و ایشان اند که حقایق موجودات اند. و اگر آن موجودات بالقوّة در عالم نبودندی، این موجودات بالفعل در عالم وجود نبودندی.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که عالم در قسمت اوّل بر دو قسم است، عالم عدم و عالم وجود، در عالم عدم موجودات بالقوّةاند و در عالم وجود موجودات بالفعل اند. باز عالم وجود در قسمت اوّل بر دو قسم است، عالم محسوس و عالم معقول. و در عالم محسوس، موجودات محسوس اند و در عالم معقول موجودات معقول اند. موجودات عالم بیش ازین نیستند. پس موجودات محسوس را عالم ملک میگویند و موجودات معقول را عالم ملکوت میگویند؛ و موجودات بالقوّة را عالم جبروت میخوانند. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم.

در بیان اسماء عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم ملک
بدان که آن موجودات بالقوّة را که در عالم عدم اند باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کرده اند: عالم عدم، و عالم ممکنات و عالم ماهیّات، و عالم حقایق و عالم کلیّات و عالم استعداد و عالم فطرت و عالم قوّت و عالم اجمال و عالم جبروت و مانند این گفته اند، و مراد ازین جمله همین یک عالم بیش نیست، و این عالم قوّت است. و این دو عالم را که موجودات محسوس و موجودات معقول در وی اند، هم باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کرده اند: عالم محسوس و عالم معقول و عالم ملک و عالم ملکوت و عالم خلق و عالم امر و عالم شهادت و عالم غیب و عالم ظلمانی و عالم نورانی، و عالم جسمانی و عالم روحانی و مانند این گفته اند. و مراد ازین جمله همین دو عالم بیش نیست و آن عالم محسوس و عالم منقول است.

ای درویش! نه چنان است که عالم دیگر است و موجودات دیگر، یعنی چنان است که عالم ظرف است و موجودات مظروف، بلکه موجودات عین عالم اند، بغیر موجودات چیزی دیگر نیست. سخن دراز شد و از مقصود باز ماندیم؛ غرض ما آن بود که موجودات بالقوّة را عالم جبروت میگویند و موجودات معقول را عالم ملکوت میگویند و موجودات محسوس را عالم ملک میگویند.

در بیان جوهر اوّل و در بیان پیدا آمدن مفردات و مرکبات
بدان که موجودات بالقوّة که در عالم عدم اند و معدومات ممکن اند، جمله شیءاند و جمله معلوم خدای اند و باین اشیا خطاب آمد که « الست بربّکم و از ایشان جواب آمد که « بلی ». و این اشیاء هرگز از حال خود نگشتند و نخواهند گشت « فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرة اللّه التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم ».

ای درویش! از بودن و نابودن موجودات آن اشیا را تفاوتی نیست. اگر موجودات جمله بیکبار معدوم شوند و اگر همچون این عالم هزار دیگر موجود گردند، آن اشیاء زیادت و کم نشوند، و در آن اشیاء تبدیل و تغییر پیدا نیاید از جهت آن که آن اشیاء جمله کلّیات اند و کلّیات هرگز از حال خود نگردند و از بودن و نابودن جزویات و از بسیاری و اندکی جزویات، کلّیات زیادت و کم نشوند و تغییر و تبدیل در کلّیات پیدا نیاید.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، بدان که خدای تعالی فاعل مطلق است و عالم جبروت قابل مطلق است. خدای تعالی که فاعل مطلق است، ازین عالم جبروت که قابل مطلق است بیک جوهر امر کرد که موجود شو! آن جوهر در یک طرفة العین موجود شد و از عالم قوّت بعالم فعل آمد، و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسید: « و ما امرنا الّا واحدة کلمح بالبصر» و آن جوهر را جوهر اوّل گویند؛ و بزرگواری جوهر اوّل را جز خدای تعالی کسی دیگر نداند، از جهت آن که جوهر اوّل جوهری بغایت لطیف و شریف است، و بغایت دانا و مقرّب است و بغایت حاضر و مشتاق است. همیشه در اشتیاق خدای است و هرگز یک طرفة العین از آن حضرت غافل نشد و نشود و از آن درگاه غایب نگشت و نگردد و بزرگواری جوهر اوّل از آن است که بیواسطۀ غیر پیدا آمده است. آن گاه باین جوهر اوّل خطاب آمد که مفردات عالم بنویس! در یک طرفة العین بنوشت تا مفردات عالم موجود گشتند و ازعالم قوّت بعالم فعل آمدند، و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسیدند: « انّما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون » و مفردات عالم عقول و نفوس و طبایع و افلاک و انجم و عناصراند. جوهر اوّل مفردات عالم بنوشت کار جوهر اوّل تمام شد. ازین معنی خبرداد که « جفّ القلم بماهو کائن ». آنگاه باین مفردات خطاب آمد که مرکّبات عالم را بنویسید، بنوشتند و مینویسند تا مرکّبات موجود شدند و میشوند و از عالم قوّت بعالم فعل آمدند و میآیند و مرکّبات عالم معادن و نباتات و حیوانات اند. این است تمامی موجودات، و این است بیان عالم عدم و عالم وجود. عالم بیش ازین نیستند « ن و القلم و ما یسطرون » عبارت از عالم جبروت است، « والقلم » عبارت از جوهر اوّل است، و جوهر اوّل قلم خدای است، « مایسطرون » عبارت از مفردات عالم است و مفردات عالم نویسندگان اند. و نویسندگان دایم در کتابت اند و کار ایشان این است که همیشه مرکبات مینویسند و مرکبات کلمات رب العالمین اند، و کلمات او هرگز بنهایت نرسیده است و نرسد با آن که نهاید ندارد، مکرّر نیستند. « قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربّی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربّی و لو جئنا بمثله مدداً ».

ای درویش! بعضی میگویند که اوّل زمین موجود شد، آن گاه آسمانها و ستارگان، یعنی عناصر و طبایع موجود گشتند، آنگاه افلاک و انجم. و بعضی میگویند که اوّل افلاک و انجم موجود شدند، آنگاه افلک و انجم و بعضی میگویند که افلاک و انجم و عناصر و طبایع جمله بیکبار برابر موجود گشتند.

چون این مقدمات معلوم کردی، اکنون بدان که عالم ملک عالم محسوسات است، و عالم ملکوت عالم معقولات است، و عالم جبروت عالم ممکنات است، و مبداء اوّل خدای عالم است. و خدای عالم احد حقیقی است از جهت آن که در ذات وی بهیچ نوع کثرت نیست مجرّد است، و وحدت صرف است.

در بیان کارکنان خدای
ای درویش! هیچ شک نیست که در عالم کارکنان هستند، و بفرمان خدا کار میکنند « لایعصون اللّه ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون ». و این کارکنان را بعضی ملائکه میخوانند، و بعضی عقول و نفوس و طبایع میگویند و این اصطلاح است. هر قومی اصطلاحی دارند و باصطلاح خود سخن میگویند. آن قوم که ملائکه میخوانند، میگویند که عالم ملائکه عالم ملکوت است، و عالم اجسام عالم ملک است؛ و آن قوم که عقول و نفوس و طبایع میگویند، میگویند که عقول و نفوس و طبایع عالم ملکوت اند، و افلاک و انجم و طبایع عالم ملک اند. و مراد هر دو طایفه یکی است و این سخن مشکل نیست، ظاهر است.

ای درویش! هیچ شک نیست که عالم اجسام جانی دارد، و فعل اجسام و نشو و نمای اجسام و حسّ و حرکت اجسام از ان جان است و اگر آن جان نبودی، اجسام مرده بودندی، و فعل و نشو و نما و حسّ و حرکت مراتب دارد. پس عالم ملکوت را مراتب باشد. و دیگر طایفه میگویند که جوهر اوّل بامر خدا موجود شد، و طایفۀ دیگر میگویند که جوهر اوّل از ذات خداوند صادر شد. و این هم اصطلاح است. اگر بانصاف تجریر مبحث کنند، بیقین بدانند که مقصود جمله یکی است.

ای درویش! این همه ظلل ها و اختلاف که پیدا آمد از نادان پیدا آمد، که مبتدیان ندانستند که مقصود جمله یکی است: لاجرم مذاهب مختلفه پیدا آمد و خلق سرگردان شدند، و از آن جهت ندانستند که مبتدیان از لفظ بمعنی میروند؛ لاجرم الفاظ مختلفه حجاب ایشان میشود و منتهیان از معنی بلفظ میآیند، لاجرم الفاظ مختلفه حجاب ایشان نمیشوند. هر که از لفظ بمعنی رود، همیشه وی و قوم وی سرگردان باشند.

در بیان عالم علوی و عالم سفلی
چون عالم جبروت را و عالم ملکوت را و عالم ملک را دانستی، اکنون بدان که عقول ونفوس که کرّوبیان و روحانیان اند و افلاک و انجم که عرش و کرسی آسمانها و ستارگان اند. عالم علوی اند، و طبایع و عناصر عالم سفلی اند. چون عالم علوی و عالم سفلی را هم دانستی، اکنون بدان که افراد عالم علوی هر یکی صورتی که دارند رها نمیکنند، و صورتی دیگر نمیگیرند. هر یکی کاری که دارند، دائم بکار خود مشغول اند و ایشان را از آن کار هرگز خستگی و ملالت نیست، در کار ایشان تغییر وتبدیل نیست. علم و عمل ایشان هرگز زیاده و کم نشود و ایشان علم و عمل از کسی نیاموخته اند. علم و عمل ایشان با ذات ایشان همراه است، و کمال ایشان مقارن ذات ایشان است. و باین سبب عالم علوی را عالم بقا و ثبات میگویند: « انّ الذین عند ربّک لایستکبرون بمن عبادته و یسبّحونه و له یسجدون.» و افراد عالم سفلی هر یکی صورتی که دارند، رها میکنند و صورتی دیگر میگیرند. آتش هوا، و هوا آب و آب خاک میشود؛ و خاک آب و آب هوا و هوا آتش میگردد. و خاک و آب و آتش و هوا مرکّب میشوند و باز مفرد میگردند و هر یک باصل خود باز میگردد. و باین سبب عالم سفلی را عالم کون و فساد میگویند.

ای درویش! مفردات چون مرکّب میشوند، اعراضی که در ایشان بالقوّه موجوداند، در مرکّب بالفعل موجود میگردند و ازقوّت بفعل میآیند و از عالم اجمال بعالم تفصیل میرسند و خود را جلوه میکنند و باز مرکّبات چون مفردات میشوند و هر یک باصل خود باز میگردند همان اعراض که در ایشان بالوقّت موجود بودند، همچنان در ایشان بالقوّه موجوداند، بی زیادت و نقصان. پس جواهر و اعراض عالم ازین وجهه که هستند، هرگز زیاده و کم نشدند و هرگزمتغیر نشوند، چنین میدانم که تمام فهم نکردی روشنتر ازین بگویم.

در بیان خزاین خدای

بدان که چون مفردات عالم موجود گشتند، و از قوّت بفعل آمدند و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسیدند، اعراضی که بمفردات تعلّق میداشتند، با مفردات از قوّت بفعل آمدند، امّا اعراضی که بمرکّبات تعلّق میداشتند در مفردات بالقوّة بماندند و از قوّت بفعل نیامدند. چون مفردات مرکّب میشوند، آن اعراض که در مفردات بالقوّة موجوداند، در مرکّبات بالفعل موجود میگردند و از قوّت بفعل میآیند و از عالم اجمال بعالم تفصیل میرسند و اگر آن مرکّب بقا یابند و تربیت و پرورش چنان که شرط است بیابد، بکمال خود رسد. و اگر بقا یابد و آفتی بوی برسد، یا تربیت و پرورش چنان که شرط است نیابد، ناقص باز گردد: « قد افلح من زکیها و قد خاب من دسّیها ». و باز چون مرکّبات مفردات میشوند و هر یک باصل خود باز میگردند، همان اعراض که در مفردات بالقوّت موجود بودند، همچنان در ایشان بالقوّة موجود بودند، بیزیادت و نقصان. پس هر چیز که در مرکّبات بتدریج پیدا میآید، و هر حال که در مرکّبات ظاهر میشود بلکه هر حال که در عالم سفلی پیدا میآید، آن جمله در مفردات بالقوّه موجوداند بطریق کلّی.

ای درویش! مفردات عالم علوی و عالم سفلی جمله خزاین خدای اند: « وللّه خزاین السموات و الارض ». و هر چند ازین خزینه ها مرکّبات می بخشند، ازین خزینه ها چیزی کم نمیشود و خزینۀ وجود و خزینۀ حیوة و خزینۀ رزق و خزینۀ عقل و خزینۀ علم و خزینۀ خلق و خزینۀ قدرت و خزینۀ سعادت و خزینۀ دولت و خزینۀ فراغت و مانند این خزینه ها بسیار دارد.

چندین گاه است که میشنودی که خدای تعالی خزاین بسیار دارد، و هر چند ازان خزاین میبخشد، هیچ کم نمیشود و نمیدانستی که آن خزاین چیست و چرا کم نمیشود.

ای درویش! در عالم عدم خدای را چندین هزار خزاین است. کلّیات که در عالم عدم اند جمله خزاین اند، هر کلّی خزینه ئی است. در عالم وجود چندین هزار خزاین اند. در مفردات آب و خاک خزاین اند، و هوا و آتش خزاین اند؛ افلاک و انجم خزاین اند، عقول و نفوس خزاین اند و در مرکّبات هر معدنی خزینه ئی است، هر نباتی خزینه ئی است و هر درختی خزینه ئی است، و هر حیوانی خزینه ئی است و هر انسانی خزینه ئی است. « وان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزّله الا بقدر معلوم ». و هر چند که ازین خزاین میبخشد، ازین خزاین هیچ کم نمیشود.

ای درویش! هر تخم نباتی خزینه ئی است؛ و هر تخم درختی خزینه ئی است؛ و از هر خزینه چندین هزار خزینۀ دیگر پیدا میآید، عجایب کارستانی است ملک خدا، و با عظیمت جائی است حضرت او، و پرحکمت حالی است حکم او.

ای درویش! علم این است، و دعای رسول- علیه السلام- که «
ارنا الاشیاء کماهی » از برای این است. هر که را این در برگشادند و اسرار ملک و ملکوت و جبروت بر وی آشکارا گردانیدند، و او را از مقربان حضرت خود کردند، و در حرم خود راه دادند و از عالم ایمان بعالم ایقان رسانیدند « و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین ».

در بیان عالم صغیر
بدان که هر چیز که در عالم کبیر اثبات میکنند، باید که نمودار آن در عالم صغیر باشد، تا آن سخن راست بوده از جهت آن که عالم صغیر نسخه و نمودار عالم کبیر است، و هر چیز که در عالم کبیر هست در عالم صغیر نمودار این هست.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که نطفۀ آدمی نمودار عالم جبروت است، از جهت آن که هر چیز که در آدمی موجود گشت و از قوّت بفعل آمد و ازعالم اجمال بعالم تفصیل رسید، آن جمله در نطفۀ وی بالقوّة موجود بودند، و پوشیده و مجمل بودند. و طبیعت که در نطفه پیدا آمد نمودار جوهر اوّل است. و جسم و روح آدمی نمودار عالم ملک و عالم ملکوت است.

ای درویش! نطفۀ آدمی عالم جبروت عالم صغیر است، و طبیعت آدمی جوهر اوّل عالم صغیر است، و جسم و روح آدمی عالم ملک و عالم ملکوت عالم صغیر است. هر چیز که در نطفۀ آدمی بالقوّة موجود بودند، و پوشیده و مجمل بودند، آن جمله در جسم و روح آدمی بالفعل موجود گشتند و از قوّت بفعل آمدند و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسیدند. اوّل چیزی که در نطفه موجود گشت و از قوّت بفعل آمد، و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسید، یک جوهر بود. و آن جوهر را جوهر اوّل عالم صغیر میگویند و نام آن جوهر طبیعت است.

چون دانستی که اوّل چیزی که در نطفه پیدا آمد، طبیعت بود، ازین جهت طبیعت را جوهر اوّل عالم صغیر میگویند، اکنون بدان که باین طبیعت خطاب آمد که مفردات عالم صغیر بنویس! بنوشت تا نطفه چهار طبقه شد؛ سودا و بلغم و خون و صفرا موجود گشتند و از قوّت بفعل آمدند و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسیدند. آن گاه باین مفردات خطاب آمد که مرکّبات عالم صغیر بنویس! بنوشتند. آن گاه ازین مفردات تا تمامت اعضای بیرونی و اندرونی آدمی موجود گشتند، و از قوت بفعل آمدند و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسیدند. چون اعضای اندرونی و بیرونی آدمی موجود گشتند، اعراضی که باعضای آدمی تعلق میداشتند، با اعضا از قوّت بفعل آمدند، اما اعراضی که بکمال آدمی و بتحصیل دنیا و آخرت تعلّق میداشتند، در اعضا بالقوّة بماندند و از قوّت بفعل نیامدند. چون مفردات مرکّب شدند و اعضای آدمی پیدا آمدند، آن اعراض که در مفردات بالقوّة موجود بودند، در مرکّبات بالفعل موجود گشتند و از قوت بفعل آمدند. اگر این فرزند که موجود گشت، بقا یابد و تربیت و پرورش چنان که شرط است بیابد، بکمال خود رسد. و تمامت اعراض که در وی بالقوّة موجود بود، بالفعل موجود نشوند، و بقا نیابند و آفتی بوی رسد، یا تربیت و پرورش چنان که شرط است نیابد، ناقص باز گردد: «
کما تعیشون تموتون.» و چون آن آدمی بسعی و کوشش مشغول شود و بخدمت استادان و نصیحت دانایان باز گردد، و بفرمان ایشان کار کند، آن اعراض از قوّت بفعل آیند.

ای درویش! در باطن و ظاهر آدمی خزاین بسیار است، هر عضوی از اعضای آدمی اندرونی و بیرونی خزینه ئی است، و آدمی هر چند از آن خزاین خرج میکند، ازاین خزاین هیچ کم نمیشود. و این چندین حرفت ها و صنعت ها و عمارت های خوب که در عالم است، و این چندین علم ها و معرفت ها و حکمت ها که در عالم است، جمله از خزاین آدمیان است و رسول- علیه السلام- میفرماید که: « الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة ». این چندین خزاین را بعضی معطل فرو گذاشته اند، و بخزاین دیگران حسد میبرند « ام یحسدون الناس علی ما اتیهم اللّه من فضله فقد اتینا ». تا سخن دراز نشود واز مقصود باز نمانیم!

ای درویش! عالم جبروت عالم کبیر کتاب مجمل است، و عالم ملک و عالم ملکوت عالم کبیر کتاب مفصّل اند. عالم جبروت عالم صغیر هم کتاب مجمل است و عالم ملک و عالم ملکوت عالم صغیر هم کتاب مفصّل اند. اوّل سوره ئی که بمحمّد- علیه السلام- آمد این سوره بود: « بسم اللّه الرحمن الرحیم. اقرأ باسم ربّک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربّک الاکرم » یعنی اوّل کتاب وجود خود را بشناس، آن گاه موجد خود را بشناس، آن گاه ازین کتاب خود آن کتاب بزرگ را معلوم کن که این نسخه و نمودار آن است؛ یعنی خود را بشناس تا همه چیز را بشناسی، خود را بدان تا مرا بدانی، افعال خود را معلوم کن تا افعال مرا معلوم کنی. هر چند میخواهم که سخن دراز نشود، بی اختیار من دراز میشود.

ای درویش! اگر نطفۀ آدمی را تخم گوئی، و جسم و روح آدمی را درخت گوئی، راست باشد. اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف راست میوۀ این درخت است. اگر میوه اینها است که گفته شد، شجرۀ طیّبه است؛ و اگر میوه اضداد اینها است، شجرۀ خبیثه است. « اولئک هم خیر البریة » و « اولئک هم شرّ البریة » در حق این هر دو طایفه آمده است. اگر اقوال نیک و افعال نیک و معارف میوۀ این درخت گوئی، راست بود؛ و اگر فرزندان این پدر و مادر گوئی هم راست بود. ازینجا فرمود رسول- علیه السلام-: « الولد سرّابیه ».

در بیان نزول و عروج و در بیان رسیدن بکمال
ای درویش! اگر کسی سؤال کند که اگر جوهر اوّل عالم صغیر نمودار جوهر اوّل عالم کبیر است، میبایست که همچون وی بودی و نیست از جهت آن که جوهر اوّل عالم کبیر بغایت شریف و لطیف است، و بغایت دانا و مقرّب است، و بغایت حاضر و مشتاق است؛ و جوهر اوّل عالم صغیر نه چنین است.

جواب. ای درویش! شک نیست که جوهر اوّل عالم صغیر نمودار جوهر اوّل عالم کبیر است، اما جوهر اوّل مبداء نزول است و جوهر اوّل عالم صغیر مبداء عروج است. پس آن در غایت قرب باشد، و این در غایت بعد بود؛ و آن در غایت شرف باشد و این در غایت خساست بود؛ از جهت آن که در نزول اوّل شریفتر باشد، و در عروج آخر شریفتر بود، و در نزول هر چند که از مبداء دورتر میشوند خسیستر میگردند، و در عروج هر چند که از مبداء دورتر میشوند، شریفتر میگردند. تفاوت از اینجا پیدا آمد، و دیگر آن که هر چیز که نمودار چیزی باشد، لازم نباشد که من کلّ الوجوه همچون آن چیز باشد. اگر چنین بود، خود آن چیز باشد. پس تفاوت باید که باشد تا نمودار وی بود. و اگر کسی دیگر سؤال کند و گوید که چون بازگشت باز بوی خواهد بود، این نزول و عروج را فایده چیست، جواب میآرند که داود پیغمبر- علیه السلام- از خدای سؤال کرد و گفت که خداوندا خلق را چرا آفریدی؟ خدای تعالی جواب داد و فرمود که من گنجی بودم مخفی میخواستم که ظاهر شوم. و اگر این عبارت را و این جواب را فهم نمیکنی که بغایت بلند است. بعبارتی دیگر فروتر ازین بگویم.
ای درویش! عشق است که اینها میکند. افراد موجودات جمله مملو از عشق اند.
رباعی
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
ور باد نبودی و سر زلف ربودی
        چندین سخن نغز که گفتی که شنودی
رخسارۀ معشوق بعاشق که نمودی


و اگر این عبارت را فهم نمیکنی که بلند است، بعبارتی فروتر دیگر بگویم.

ای درویش! این همه از جهت آن است که تا آدمی بکمال خود رسد، و با غنیمت بسیار بحضرت پروردگار خود باز گردد. و در جوار حضرت ذوالجلال ابدالآباد در لذّت و راحت باشد و روح آدمی بطلب کمال آمده است و کمال آدمی آن است که علم و طهارت و حضور و اشتیاق حاصل کند، یعنی از ماسوی اللّه روی بگرداند، و روی بپروردگار خود آورد، و خود را و پروردگار خود را شناسد، و مشتاق پروردگار خود و ملازم درگاه وی گردد و در علم و طهارت و اشتیاق از عقول و نفوس عالم علوی بگذرد تا بجوهر اوّل تواند رسید و دایره را تمام تواند کرد که دایره تا باوّل خود نرسد، تمام نشود.

در بیان گشتن خلیفۀ خدای
ای درویش! هر که دایره تمام کرد، عالم صغیر را تمام کرد، و بنهایت مقامات انسانی رسید و انسان کامل شد و هر که عالم صغیر را تمام کرد، در عالم کبیر نایب و خلیفه خدا گشت. اکنون کار وی آن باشد که دیگران را تمام کندو هر که عالم صغیر را تمام نکرده باشد، در عالم کبیر نایب و خلیفۀ خدا نتواند بود، هر چند سعی بسیار کند تا درین عالم پیشوا گردد، او را میسّر نشود. و این سخن بغایت بر اصل است، از جهت آن که کسی که خود را تمام نکرده است، دیگران را چگونه تمام کند؟ و اگر کسی خود را راست نکرده است، دیگران را چون راست گرداند؟ میخواستم که درین رساله بیان ذات و صفات مبدأ اوّل و بیان عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم ملک را تمام کنم، و نتوانستم کرد، باشد که درین رساله که میآید تمام کنم و الحمد اللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ اول از جلد دوم

ساری گاهنوشتهای محمود زارع



ادامه دارد ...

تصاویر :
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام : ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم و سوم

...







ای برادر تو همه اندیشه ای  
مابقی خود استخوان و ریشه ای
گر گل است اندیشة تو گلشنی
 ور شود بولی تو هیمة گلخنی
گر گلابی بر سر جیبت زنند
 ورشوی بولی برونت افكند




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.