رساله اضافی در بیان ولایت و نبوّت و ملک و وحی و الهام و خواب راست

بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی- که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در ولایت و نبوّت و ملک و وحی و الهام و خواب راست رساله ئ ی جمع کنید. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوندتعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد: « انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر ».


در بیان مقدمات
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که در رسالۀ اوّل گفته شد که روح آدمی را از عالم علوی باین عالم سفلی بطلب کمال فرستاده اند و کمال بی آلت حاصل نمیتوانست کرد؛ آلتی ازین عالم سفلی بروح دادند، و این آلت قالب است. پس آدمی مرکّب آمد از روح و قالب.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که آدمی بواسطۀ قالب بتدبیر دنیا و بواسطۀ روح بتحصیل آخرت محتاج شد. و باین دو سبب بمنذر و هادی محتاج گشت، و منذر و هادی میبایست که هم از نوع آدمی باشد تا استفاده میسّر شود و کمال حاصل گردد. چنین میدانم که تمام فهم نکردی روشنتر ازین بگویم.


در بیان احتیاج آدمیان بنبی
بدان که آدمی استعداد آن ندارد که بی خدای از خدای برخوردار شود؛ و جمله آدمیان استعداد آن ندارند که از خدای فیض قبول کنند، و بوحی و الهام وی مخصوص گردند. پس بضرورت واسطه ئی میبایست که هم از نوع آدمیان باشد. حق تعالی بفضل و کرم خود بعضی از آدمیان را معصوم گردانید، و بذات و صفات و افعال خود دانا کرد، و بدوستی خود برگزید و مقرّب حضرت خود گردانید و بوحی و الهام خود مخصوص گردانید، و بخلق فرستاد تا خلق را از خدای خبر کنند و اوامر و نواهی خدا بخلق میرسانند، و صراط مستقیم بخلق مینمایند، تا خلق بامتثال اوامر و اجتناب نواهی مشغول شوند و بتحصیل کمال مشغول باشند و گواهان بر اثبات نبوّت ایشان با ایشان همراه کرد.

در بیان آن که نبوّت دو روی دارد
بدان که نبی دو روی دارد، یک روی بطرف خدای و یک روی بطرف بندگان خدای، ازجهت آن که از خدای فیض میگیرد و ببندگان خدای میرساند. آن روی را که بطرف خدای است، که از خدای فیض قبول میکند، ولایت نام است که ولایت نزدیکی است. و این روی را که بطرف بندگان خدای است، که سخن خدای ببندگان خدای میرساند نبوت نام است، که نبوّت آگاه کردن است. پس معنی ولی نزدیک باشد و معنی نبی آگاه کننده بود.

ای درویش! ولایت و نبوّت دو صفت نبی اند و ولی ازین دو صفت یکی بیش ندارد. وقتی در ولایت ما در شهر نسف، بلکه در تمامت ماوراء النهر این بحث درافتاد که صفت ولایت قویتر است یا صفت نبوّت. و بعضی کس پنداشتند که مگر این بحث در نبی و ولی است. چون در خراسان بخدمت شیخ المشایخ سعد الدین حموی- قدس اللّه روحه- برسیدم، در نبی و ولی این بحث هم میکردند. و اکنون بعد از وفات وی اصحاب وی این بحث هم میکنند تا سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم!

ای درویش! این سخن مشکل نیست، چون معنی ولی را دانستی و معنی نبی را دریافتی، و کار هر یک را شناختی باید که این سخن بر تو پوشیده نماند. و اگر فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم.

بدان که مقربان حضرت خدا دو طایفه اند. چون بحضرت خدا رسیدند، و مقرّب شدند، و ملازم حضرت او گشتند، و با خدای آرام گرفتند. بعضی در مشاهده و بعضی در معاینه و اینها اولیااند. و خدای تعالی بعضی از مقرّبان را بخلق فرستاد تا سخن خدای بخلق رسانند. و اینها انبیااند.

در بیان طبقات اولیا
بدان که اولیاء خدای در عالم سیصد و پنجاه و شش کس اند و این سیصد و پنجاه و شش کس همیشه در عالم بوده اند. چون از ایشان یکی از عالم میرود، یکی دیگر بجای وی مینشانند، تا از این سیصد و پنجاه و شش کس کم نشود و این سیصد و پنجاه و شش کس همیشه مقیم درگاه خدایاند و ملازم حضرت وی اند، آرام ایشان بذکر وی است، ودانش ایشان بمشاهده وی است، و ذوق ایشان بلقای وی است. و این سیصد و پنجاه و شش کس طبقات دارند، شش طبقه اند: سیصد تنان، و چهل تنان، و هفت تنان، و پنج تنان، و سه تنان و یکی. این یکی قطب است و عالم ببرکت وجود مبارک او برقرار است. چون وی ازین عالم برود، و دیگری نباشد که بجای وی نشیند، عالم برافتد.

ای درویش! این قطب چون ازین عالم میرود، یکی از سه تنان بجای وی مینشانند، و یکی از پنج تنان بمقام سه تنان می آرند، و یکی از هفت تنان بمقام پنج تنان میآرند و یکی از چهل تنان بمقام هفت تنان میآرند، و یکی از سیصد تنان بمقام چهل تنان میآرند و یکی از تمامت روی زمین بمقام سیصد تنان میآرند، تا ازین سیصد و پنجاه و شش عدد همیشه در عالم باشند و کم نشوند.

ای درویش! چون آخر زمان شود، بیش از روی زمین در سیصد تنان نیارند. از سیصد تنان کم میشوند تا هر سیصد تمام شوند. آن گاه از چهل تنان کم میشوند تا هر چهل تمام شوند. آن گاه از هفت تنان کم میشوند تا هر هفت تمام شوند آنگاه از پنج تنان کم شوند تا هر پنج تمام شوند آنگاه از سه تنان کم شوند تا هر سه تمام شوند. آن گاه قطب تنها باشد، چون قطب ازین عالم برود و دیگری نباشد که بجای وی نشیند، عالم برافتد.

در بیان چگونگی اولیا
بدان که این هر سیصد و پنجاه و شش کس دانا و مقرّب و صاحب کرامت و صاحب همّت و صاحب قدرت و مستجاب الدعوةاند. همّت ایشان اثرها دارد ودعای ایشان اثرها دارد از جهت آن که هر چیزی که از خدای میخواهند، خدای تعالی بایشان میدهد: « ربّ اشعث اغبر ذی طمرین لواقسم علی اللّه لابرّه ». کرامت و قدر ایشان چنان است که خاک و آب و هوا و آتش و صحرا و کوه مانع نظر ایشان نمیشوند و اگر در مشرق اند، اهل مغرب را میبینند و سخن ایشان میشنوند و اگر در مغرباند، اهل مشرق را میبینند و سخن ایشان میشنوند؛ و اگر میخواهند که از مشرق بمغرب روند، در یک ساعت میروند. بر و بحر و کوه و دشت ایشان را یکسان است، و آب و آتش ایشان را برابر است، و مانند این کرامت و قدرت ایشان بسیار است و اگرچه هر سیصد و پنجاه و شش کس دانا و مقرّب و صاحب همّت و صاحب قدرت و مستجاب الدعوةاند امّا قطب از همه داناتر و مقرّبتر است، و قدرت و همّت وی بیشتر است و هر کدام که بقطب نزدیکتر است، داناتر و مقربتر است.

ای درویش! هر کدام مرتبه که بالاتر است، فرود خود را بشناسد، امّا هر کدام مرتبه که فرودتر است، بالای خود را نشناسد.

ای درویش! این معنی حدیث بود که گفتیم، و بفهم سالکان این چنین تقریر نزدیکتر است امّا لفظ حدیث چنان است که سیصد تنان بر دل آدم اند و چهل تنان بر دل موسی اند و هفت تنان بر دل عیسی اند و پنج تنان بر دل جبرئیل اند و سه تنان بر دل میکائیل اند ویکی بر دل اسرافیل است و این سیصد و پنجاه و شش کس در تمامت عالم منتشراند، تا برکة قدم و نظر ایشان بهمۀ عالم برسد، اما مردم ایشان را نمیشناسند! « اولیائی تحت قبابی لا یعرفهم غیری». و ایشان چنان زندگانی نکنند که مردم ایشان را بشناسند، یعنی خود را بپارسائی و زاهدی و شیخی منسوب نکنند، بظاهر همچون دیگران باشند و ظاهر خود را از دیگران ممتاز نگردانند؛ باطن ایشان از دیگران ممتاز باشد.

ای درویش! ترقی و عروج و دوستی خدای باندرون تعلّق دارد، نه ببیرون. باطن ایشان آراسته باشد بعلم و تقوی و ذوق و حضور، امّا ظاهر ایشان همچون ظاهر دیگران باشد.

ای درویش! اولیا شیخی و پیشوائی و دعوت و تربیت خلق نکنند از جهت آن که اولیا یک روی بیش ندارند. روی در خدا دارند. دایم بذکر خدای و مشاهده مشغول اند، آرام ایشان بذکر خدای است و ذوق ایشان بلقای خدای است. دعوت و تربیت کار انبیا است از جهت آن که انبیا دو روی دارند، یک روی در خدای دارند و یک روی در بندگان خدای دارند؛ از آن طرف میگیرند و باین طرف میدهند و بعد از انبیا دعوت و تربیت کار علما است. « العلماء ورثة الانبیاء ». اظهار شریعت علما توانند کرد و نیابت انبیا از علما خوب آید، امّا علمائی که متقی و پرهیزگار باشند و پیروی پیغمبر بوند.

سخن شیخ سعد الدین در بیان اولیا
بدان که شیخ سعد الدین حموی میفرماید که پیش از محمّد- علیه السلام- در ادیان پیشین ولی نبود و اسم ولی نبود، و مقرّبان خدا را از جمله انبیا میگفتند، اگرچه در هر دینی یک صاحب شریعت بود و زیاده از یکی نمیبود، امّا دیگران خلق را بدین وی دعوت میکردند و جمله را انبیا میگفتند. پس در دین آدم - علیه السلام- چندین پیغمبر بودند که خلق را بدین آدم دعوت میکردند، و در دین نوح و در دین ابراهیم و دردین موسی و در دین عیسی همچنین. چون کار بمحمّد رسید، فرمود که بعد از من پیغمبر نخواهد بود تا خلق را بدین من دعوت کنند. بعد از من کسانی که پیرو من باشند و مقرّب حضرت خدا باشند، نام ایشان اولیا است. این اولیا خلق را بدین من دعوت کنند. اسم ولی در دین محمّد پیدا آمد. خدای تعالی دوازده کس را از امّت محمّد برگزید، و مقرّب حضرت خود گردانید، و بولایت خود مخصوص کرد و ایشان را نایبان حضرت محمّد گردانید که « العلماء ورثة الانبیاء». در حق این دوازده کس فرمود « علماء امّتی کانبیاء بنی اسرائیل ». بنزدیک شیخ ولی در امّت محمّد همین دوازده کس بیش نیستند. و ولی آخرین که ولی دوازدهم باشد خاتم اولیا است و مهدی و صاحب زمان نام او است.

ای درویش! شیخ سعد الدین در حق این صاحب زمان کتابها ساخته است و مدح وی بسیار گفته است. فرموده است که علم بکمال و قدرت بکمال دارد. تمامت روی زمین را در حکم خود آورد و بعدل آراسته گرداند. کفر و ظلم را بیکبار از روی زمین بردارد. تمامت گنجهای روی زمین بر وی ظاهر گردد.

ای درویش! هر چند صفت قدرت وی کنم از هزار یکی نگفته باشم. این بیچاره در خراسان در خدمت شیخ سعد الدین بودم، و شیخ مبالغت بسیار میکرد در حق این صاحب زمان، از قدرت و کمال وی، چنان که از فهم ما بیرون میرفت و عقل ما بآن نمیرسید. روزی گفتم که یا شیخ، کسی که نیامده است، در حق وی این همه مبالغت کردن مصلحت نباشد، شاید که نه چنین باشد. شیخ برنجید. ترک کردم و بیش ازین نوع سخن نگفتم.

بیت
ایشان دانند جانم ایشان دانند
        ایشان که سر زلف پریشان دانند


ای درویش! شیخ هرچه فرماید، از سر دید فرماید: امّا بسیار کس باین سخن زیان کردند و میکنند و بسیار کس سرگردان شدند و میشوند مراد من ازین سخن آن است که من در عمر خود چندین کس را در خراسان، و کرمان و پارس دیدم که این دعوی کردند که این صاحب زمان که خبر داده اند مائیم و این احوال که خبر داده اند بر ما ظاهر شد؛ و نشد، و درین حسرت مردند و بسیار کس دیگر آیند، و این دعوی کنند و درین حسرت میرند.

ای درویش! درویشی کن، که هیچ مقام بزرگتر از درویشی نیست؛ و هیچ طایفه فاضلتر و گرامیتر به نزد خدا از درویشان نیستند، درویشانی که دانا و متقّی باشند و باختیار خود از سر دانش ترک کرده باشند، و درویشی اختیار کرده بوند. سخن دراز شد و از مقصود دور افتادیم. شیخ میفرماید که آن سیصد و پنجاه و شش کس را اولیا نمیگویند، ابدال میگویند و راست است که ایشان تربیت و پرورش خلق نکردند و نمیکنند.

در بیان آن که شش دین است
بدان که شش دین است، دین آدم و دین نوح و دین ابراهیم و دین موسی و دین عیسی و دین محمّد- علیهم السلام-. دین بیش ازین نیست، و صاحب شریعت بیش ازین نیستند و ازین شش پنج اولوالعزم اند، نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد. اولوالعزم بیش ازین نیست.

ای درویش! نبی آن است که او را وحی و معجزه باشد؛ و رسول آن است که او را وحی و معجزه و کتاب باشد؛ واولوالعزم آن است که او را وحی و معجزه و کتاب باشد و شریعت اوّل را منسوخ گرداند و شریعتی دیگر بنهد؛ و ختم آن است که او را وحی و معجزه و کتاب باشد، و شریعت اوّل را منسوخ گرداند و شریعتی دیگر بنهد، و پیغمبری بر وی ختم شود.

ای درویش! سخن انبیا معروف و مشهور است، و در کتب بسیار مسطور است. میگویند که صد و بیست و چهار هزار بودند. اگر عدد ایشان معین نکنند بهتر باشد، از جهت آنکه بیقین کسی را معلوم نباشد. با محمّد میگویند که ما قصۀ بعضی با تو گفتیم، و قصۀ بعضی با تو نگفتیم. چون قصّۀ بعضی با محمّد نگفتند، پس بیقین کسی را عدد ایشان معلوم نباشد. ازین مجموع بعضی نبی، و بعضی رسول و بعضی اولوالعزم بودند و خاتم یکی بود بر محمّد ختم شد.

در بیان ملک و وحی و الهام و خواب راست
بدان که ملائکه وجود نورانی اند، و بهایم وجود ظلمانی اند و انسان مرکّب است از نور و ظلمت. ملائکه یک عالم بیش ندارند و بهایم یک عالم بیش ندارند، و انسان هر دو عالم دارد. انّ اللّه تعالی خلق الملائکة من عقل بلا شهوة و خلق البهایم من شهوة بلا عقل و خلق الانسان من عقل وشهوة. فمن غلب عقله شهوة فهو خیر من الملائکة و من غلبت شهوته فهو شرّ من البهایم.

چون معنی ملک را دانستی، اکنون بدان که ملائکه طبقات دارند. بعضی در عالم علوی اند و بعضی در عالم سفلی اند. آنچه در عالم علوی اند مراتب دارند، هر یک را مقام معلوم است و آنچه در عالم سفلی اند، هم مراتب دارند، هر یک را مقام معلوم است. علم و عمل جملۀ ملائکه معلوم است. علم ایشان زیاده و کم نمیشود و عمل ایشان دیگر نمیشود: « ما منا الا مقام معلوم ». هر یک از مقام معلوم خود نمیتوانند گذشت، و هر یک بکار خود مشغول اند: « لایعصون اللّه ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون ».

و ملائکۀ عالم علوی بعضی کرّوبی و بعضی روحانی اند. و این کرّوبیان و روحانیان وقتها بفرمان خدا از آسمان بزمین آیند، و کارها کنند و وقتها مصوّر شوند و با بعضی از آدمیان سخن گویندو گویند که ما ملایکه و رسول خداییم و بکاری آمده ایم، چنان که در قرآن از قصّۀ مریم و از قصّۀ ابراهیم خبر میدهد و در قرآن و احادیث ذکر این معنی بسیار است. و وقت باشد که مصوّر نشوند و بر آدمی ظاهر نشوند، امّا با آدمی بآواز بلند سخن گویند و کاری فرمایند، و از حالی خبر دهند. و این آواز را آواز هاتف گویند و وقت باشد که بآواز بلند سخن نگویند، بدل آدمیان القا کنند.

چون این مقدمات معلوم کردی، اکنون بدان که هر وقت که ملائکۀ سماوی سخنی بدل آدمیان القا کنند، آن القا اگر در بیداری باشد، نامش الهام است؛ و اگر در خواب باشد، نامش خواب راست است و هر وقت که ملائکۀ سماوی از آسمان بزمین آیند و مصوّر شوند و بر انبیا ظاهر شوند و سخن خدای بانبیا رسانند، نامش وحی است و بعضی انبیا را همیشه وحی در خواب بوده است، و پیغمبر ما را در اوّل شش ماه وحی در خواب بوده است و ازین جهت فرمود که خواب راست یک جزو است از چهل و شش جزو از نبوت و مردم آنچه در بیداری ببینند یا شنوند، یا وقتی دیده باشند یا شنوده بوند و آن را در خواب بینند، آن خواب را اعتباری نیست، و آن خواب را تعبیر نیست.

در بیان نصیحت
ای درویش! حیوة را بغنیمت دار، و صحت را بغنیمت دار، و جوانی بغنیمت دار، و جمعیت و فراغت را بغنیمت دار، و یاران موافق را و دوستان مشفق را بغنیمت دار، که هر یک نعمتی عظیم اند و مردم ازین نعمتها غافل اند و هر که نعمت نشناسد از آن نعمت برخورداری نیابد. و این نعمتها هیچ بقا و ثبات ندارند، اگر درنیابی خواهند گذشت و چون بگذرد، هر چند پشیمانی خوری، سود ندارد. امروز که داری، بغنیمت دار، و هر کار که امروز میتوانی کردن بفردا مینداز که معلوم نیست که فردا چون باشد.

بیت
هزار نقش برآرد زمانه و نبود
        یکی چنانکه در آیینۀ تصور ماست


ای درویش! تو از اینها مباش که چون نعمت فوت شود آنگاهش قدر بدانی که بعد از فوت نعمت قدر دانستن هیچ فایده ندهد. با وجود نعمت، اگر قدر نعمت را بدانی توانی که آن را بغنیمت داری. این بود منزل اوّل، و علما جمله درین منزل اند، و حکما جمله در منزل دوّم اند. و الحمدللّه ربّ العالمین.

ادامه دارد ...

رسم الخط : استاد فلسفی
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام : ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
...







کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این     
دیده ایمان شود ار نوش کند کافر از این
عشق بود کان هنر عشق بود معدن زر     
دوست شود جلوه از آن پوست شود پرزر از این
عشق چو بگشاید لب بوی دهد بوی عجب
مشک شده مست از او گشته خجل عنبر از این
عشق بود خوب جهان مادر خوبان شهان
خاک شود گوهر از آن فخر کند مادر از این





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.