رسالۀ بیست و دوم در بیان بهشت و دوزخ
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی- که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در بهشت و دوزخ رساله ئی جمع کنید و بیان کنید که حقیقت بهشت و دوزخ چیست و حقیقت خوشی و ناخوشی چیست؛ و بیان کنید که بهشت و دوزخ چند است و کدام بهشت بود که آدم و حوّا در آن بهشت بودند و کدام درخت بود که چون بآن درخت نزدیک شدند از آن بهشت بیرون آمدند. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خدای تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد « انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر ».
ساری گاهنوشتهای محمود زارع
ای درویش! پیش ازین آدم و حوّائی بوده است، و قصّۀ ایشان معروف است؛ و حالیا بنقد در ما آدمی و حوّائی هست. و بعد ازین بهشتی و دوزخی هست اوّل آنچه در ماست درین رساله بیان کنیم آنگاه آنچه بیرون ماست در رساله ئی دیگر تقریر کنیم « و ما توفیقی الا باللّه علیه توکّلت و الیه انیب ».

در بیان بهشت و دوزخ حالی و در بیان آدم و حوّای حالی
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که حقیقت بهشت موافقت است و حقیقت دوزخ مخالفت است و حقیقت خوشی یافتن مراد است و حقیقت ناخوشی نایافتن مراد است و اگر کسی دیگر بعبارتی دیگر گفته باشد، یا بگوید معنی این همین باشد که ما گفتیم. چون حقیقت بهشت و دوزخ را دانستی اکنون بدان که بهشت و دوزخ درهای بسیار دارند، جمله اقوال و افعال پسندیده، و اخلاق حمیده درهای بهشت اند؛ و جملۀ اقوال وافعال ناپسندیده، و اخلاق ذمیمه درهای دوزخ اند از جهت آن که هر رنج و ناخوشی که بآدمی میرسد از اقوال و افعال ناپسندیده، و اخلاق ذمیمه میرسد و هر راحت و خوشی که بآدمی میرسد از اقوال و افعال پسندیده و اخلاق حمیده میرسد.

در بیان درهای دوزخ و درهای بهشت
بدان که بعضی میگویند که درهای دوزخ هفت است، و درهای بهشت هشت است. این سخن هم راست است، از جهت آن که مشاعر آدمی هشت است، یعنی ادراک آدمی هشت قسم است، پنج حسّ ظاهر، و خیال و وهم و عقل و هر چیز که آدمی ادراک میکند و درمییابد ازین پنج درها درمییابد. هرگاه که عقل با این هفت همراه نباشد و این هفت بیفرمان عقل کار کنند، و بفرمان طبیعت باشند، هر هفت درهای دوزخ بوند. و چون عقل پیدا آید، و برین هفت حاکم شود، و این هفت بفرمان عقل کار کنند هر هشت درهای بهشت شوند. پس جمله آدمیان را اوّل گذر بر دوزخ خواهد بود و آنگاه ببهشت رسند. بعضی در دوزخ بمانند و ازدوزخ نتوانند گذشت و بعضی از دوزخ بگذرند و ببهشت رسند: « و ان منکم الا واردها کان علی ربّک حتماً مقضیاً ثمّ ننجّی الذین اتّقوا و نذرُ الظالمین فیها جثیّاً ».

ای درویش! بیشتر از آدمیان در دوزخ بمانند و از دوزخ نتوانند گذشت « و لقد ذرأنا لجهنّم کثیراً من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لهم اذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضلّ اولئک هم الغافلون ».
ای درویش! این بود آنچه دیگران گفته بودند پیش از ما در معنی بهشت و دوزخ.

در بیان مراتب دوزخ و بهشت
بدان که دوزخ و بهشت مراتب دارند و راه سالکان جمله برین بهشتها و دوزخها بوده و دوزخ و بهشت ابلهان دیگر است، و دوزخ و بهشت عاقلان دیگر است؛ و بهشت و دوزخ عاشقان دیگر است. و دوزخ و بهشت ابلهان مخالف و موافق است؛ و دوزخ و بهشت عاقلان بایست و ترک است؛ و دوزخ و بهشت عاشقان حجاب و کشف است.

ای درویش! عشق آتشی است که در دل سالک میافتد و اسباب بیرونی و اندیشه های اندرونی سالک را، که جمله بتان نفس و حجاب راه سالکاند، بیکبار نیست گرداند، تا سالک بی قبله و بی بت میشود، و پاک و صافی و مجرّد میگردد « اللّه فرد و یحبّ الفرد ».

ای درویش! عشق عصای موسی است، و دنیا ساحر است و همه روز در سحر است؛ یعنی همه روز خیالبازی میکند و مردم بخیالبازی دنیا فریفته میشوند. عشق دهان باز میکند دنیا را، و هر چه در دنیا است بیکبار فرو میبرد و سالک را پاک و صافی و مجرّد میگرداند. اکنون سالک را نام صافی میشود تا اکنون صوفی نبود، از جهت آن که صافی نبود و چون صافی شد صوفی گشت.

ای درویش! سالک را چندین منازل قطع میباید کرد تا بمقام تصوّف رسد و نام وی صوفی گردد و صوفی را چندین منازل قطع میباید کرد تا بمقام معرفت رسد و نام وی عارف گردد و عارف را چندین منازل قطع میباید تا بمقام ولایت رسد و نام او ولی گردد. مقام تصوّف مقام بلند است از سالکان کم کسی بمقام تصوّف رسید مقام تصوّف سر حدّ ولایت است.

ای درویش! عقل تا بمرتبۀ عشق نرسیده است، عصای سالک است، امّا عمارت دنیای سالک میکند و کارهای دنیای سالک بساز میدارد « قال هی عصای اتوکّؤ علیها واهشّ بها علی غنمی ولی فیها ما رب اخری »، از جهت آن که بعمارت دنیا مشغول میشود، که جان ندارد و جان عقل عشق است، عقل بی عشق بی جان است و مرده است و آن عزیز از سر این نظم فرموده است
نظم
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد بچه کار آید دل


ای درویش! سالک خطاب میآید که عقل را بینداز، یعنی عقل رو بدنیا کرده است، و خوف آن است که ترا هلاک کند، رویش را بگردان، تا روی بما کند. سالک عقل را نمیتواند انداخت از جهت آن که عشق است که عقل را میاندازد و رویش را میگرداند و سالک در اوّل عشق ندارد. و چون سالک بمرتبۀ عشق رسید عقل را بینداخت. چون بینداخت، عقل را ثعبان دید بترسید که خوف آن بود که سالک را هلاک کند.

ای درویش! « بضدّها تتبیّن الاشیاء » تا نور خدا ظاهر نمیشود، ظلمت دنیا را نمیتوان شناخت. هر که بدنیا گراید و بلذّات و شهوات وی بازماند هلاک شود. « فالقیها فاذا هی حیّة تسعی قال خذها و لاتخف سنعیدها سیرتها الاولی » یعنی چون عقل را مار دیدی، اکنون بگیر و مترس، که بازش عصا گردانیم؛ امّا تا اکنون کار دنیا داشت، اکنون روی در مولی دارد بلکه دنیا که تا اکنون ساحری میکرد و ترا از سلوک باز میداشت و خدمت خود میفرمود اکنون خدمتکار تو شود و در راه خدا مدد و معین تو گردد، « قالو آمّنا بربّ العالمین ».

ای درویش! آن امانت که بر جمله موجودات عرض کردند، جمله ابا کردند و قبول نکردند و آدمی قبول کرد آن امانت عشق است. اگر آدمی بدانستی که عشق کار سخت است، و بلای عظیم است، هرگز قبول نکردی « انّه کان ظلوماً جهولاً ». سخن دراز شد و از مقصود دور افتادیم؛ غرض ما بیان بهشت و دوزخ بود.

در بیان آدم و حوا
بدان که هفت دوزخ و هشت بهشت است. هر بهشتی را دوزخی در مقابله است الا بهشت اوّل را که دوزخی در مقابله ندارد، باقی هفت بهشت دیگر هر یکی دوزخی در مقابله دارد، از جهت آن که اوّل مفردات اند و باز مرکّبات. مفردّات هر یک چنان که هستند، هستند؛ ترّقی و عروج ندارند و حسّ و علم ندارند، و الم و لذّت ندارند از جهت آن که این جمله تابع مزاج اند و در مفردات مزاج نیست و در مرکّبات هست. چون بهشت اوّل را دوزخی در مقابله نبود، و آدم و حوّا درین بهشت اوّل بودند چون درین بهشت وجود نبود، و اضداد نبود شیطان در مقابله نبود و ازین بهشت اوّل هر دو بخطاب « کن » بیرون آمدند، و از آسمان عدم بزمین وجود رسیدند، خطاب آمد که: یا آدم! درین بهشت دوّم که مفردات اند، ساکن باش که درین بهشت گرسنگی و تشنگی و برهنگی نیست و زحمت گرما و سرما نیست، و بدرخت مزاج نزدیک مشو! که چون بدرخت مزاج نزدیک شوی ازین بهشت دوّم بیرون باید آمد؛ و چون ازین بهشت اوّل بیرون آئی، بدبخت گردی یعنی محتاج شوی؛ از جهت آن که گرسنگی پیدا آید و تشنگی ظاهر شود، و برهنه گردی و زحمت سرما و گرما ظاهر شود: « یا آدم انّ هذا عدوّ لک و لزوجک فلا یخرجنّکما من الجنّة فتشقی انّ لک الا تجوع فیها و لا تعری و انّک لا تظمؤ فیها و لاتضحی فوسوس الیه الشیطان ».

بدرخت مزاج نزدیک شدند، خطاب آمد که: « اهبطا منها جمیعاً بعضکم لبعض عدوّ ». هر سه از بهشت دوّم بیرون آمدند و ببهشت سوّم درآمدند و هر سه از آسمان تفرید بزمین ترکیب رسیدند و درین بهشت محتاج شدند و گرسنه و تشنه و برهنه گشتند و این بهشت سوّم بهشت ابلهان و اطفال است. باز خطاب آمد که یا آدم، درین بهشت سوّم ساکن باش! که درین بهشت سوّم نعمت بسیار است و ترا منعی نیست و باز خواست و درخواست نیست. هر چه هرچه میخواهی و از هر کجا که میخواهی میخور! و بدرخت عقل نزدیک مشو! که چون بدرخت عقل نزدیک شوی، ازین بهشت سوّم بیرون باید آمد و چون ازین بهشت سوّم بیرون آئی ظالم گردی. « یا آدم اسکن انت و زوجک الجنّة و کلا منها رغداً حیث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین فازلهما الشیطان عنها فأخرجهما مما کانا فیه » بدرخت عقل نزدیک شدند باز خطاب آمد که « اهبطوا بعضکم لبعض عدوّ و لکم فی الارض مستقرّ و متاع الی حین ». هر شش از بهشت سوّم درآمدند و در بهشت چهارم درآمدند.

ای درویش! از جهت آن ظالم شدند که تا مادام که بدرخت عقل نزدیک نشده بودند، مکلّف نبودند و حلال و حرام بر ایشان پیدا نیامده بودند و مأمور و منتهی نگشته بوند و بازخواست و درخواست نبود. هرچه میگفتند، و با هر که میگفتند و هر چه میکردند و با هر که میکردند و هر چه میخوردند و از هر کجا که میخوردند ظالم نبودند. چون بدرخت عقل نزدیک شدند، مکلّف گشتند و امر و نهی پیدا آمد اگر امتثال اوامر و اجتناب نواهی نکنند، ظالم گردند.

ای درویش! از بهشت دوّم سه کس بیرون آمد، آدم و حوّا و شیطان؛ و از بهشت سوّم شش کس بیرون آمد، آدم و حوّا و شیطان و ابلیس و طاوس و مار. آدم روح است حوّا جسم است، شیطان طبیعت است، ابلیس وهم است، طاوس شهوت است، مار غضب است. چون آدم بدرخت عقل نزدیک شد از بهشت سوّم بیرون آمد و در بهشت چهارم درآمد. جملۀ ملائکه آدم را سجده کردند الا ابلیس که سجده نکرد، و ابا کرد؛ یعنی جمله قوّتهای روحانی و جسمانی مطیع و فرمان بردار روح شدند الا وهم که مطیع و فرمان بردار نشد، هر چند میخواهم که سخن دراز نشود بی اختیار من دراز میشود.

در بیان درخت
بدان که گفته شد که هشت بهشت است. اکنون بدان که در اوّل هر بهشتی درختی است، و هر درختی نامی دارد و آن بهشت را بآن درخت باز میخوانند. نام درخت اوّل امکان است، نام درخت دوّم وجود است، نام درخت سوّم مزاج است، نام درخت چهارم عقل است، نام درخت پنجم خلق است، نام درخت ششم علم است، نام درخت هفتم نوراللّه است، نام درخت هشتم لقا است. سالک تا بنور اللّه نمیرسد بلقا نمیرسد.
بیت
هم نور تو باشد که ترا داند دید
کین نور بصر ترا به نتواند دید


ای درویش! اخلاق نیک بهشتی بس فراخ است و خوش، و اخلاق بد دوزخی بغایت تنگ و ناخوش است. ولذّت اخلاق نیک در مقابلۀ لذّت علم و معرفت مانند قطره و بحر است. لذّت ادراک لذّتی بغایت خوش است. چنان که شهوتهای بدنی و لذّتهای جسمانی بلذّت ادراک نمیرسد، جوهر اشیا را و حکمت جوهر اشیا را کماهی دانستن و دیدن و خود را و پروردگار خود را شناختن لذّتی عظیم است. هم چنین هر بهشتی که آخرتر است، خوشتر است؛ و هر دوزخی که آخرتر است، ناخوشتر است،ازجهت آن که هر بهشتی که آخرتر است، دانش در آن بهشت بیشتر است و چون دانش بیشتر است آن بهشت باین سبب خوشتر است. آدم هر چند که بمراتب برمیآید، داناتر میشود و بازخواست و درخواست وی زیادت میگردد و کار بر وی دشوارتر میشود، از جهت آن دشوارتر میشود که داناتر میگردد: « انا اعملکم باللّه و اخوفکم من اللّه ». هر چند داناتر می‌شود، محافظت بیرون میباید کرد که تا چیزی نگوید و نکند که نه بأدب و حرمت و عزّت باشد؛ و محافظت اندرون میباید کرد که تا چیزی نیندیشد که نه بأدب و عزّت و حرمت باشد. هر چند نزدیکتر میشود، محافظت زیادت میباید کرد تا بجایی برسد که همیشه حاضر باید بود و یک نفس غایب نباید شد و اگر یک طرفة العین غایب شود و یک کلمه نه از سر حضور گفته شود یا یک حرکت نه از سر حضور کرده آید، موخّذ باشد و در عتاب بود. « حسنات الابرار سیئات المقرّبین ». این است حضور اهل تصوّف، و این است مقام خشیت، و این است مقام محبّت. خشیت و محبّت در یک قرینه اند، هر دو بعد از علم‌اند. و از سر همین نظر فرمود که « المخلصون علی خطر عظیم ». و هر صوفی که بدین مقام نرسید، از تصوّف بوئی نیافت، و پنداشت که تصوّف سجّاده و تسبیح کردن است. ای بیچارۀ دور مانده از مقام که مقام تصوّف مقامی بلند است، کسی را که پروای خودش نباشد، پروای سجّاده و تسبیح چون باشدش؟!

ای درویش! هر چند که آدم بمراتب برمیآید، داناتر میشود و حاضرتر میگردد و کار بر وی دشوارتر میشود. و ازین جهت اوّل آدم را خطاب آمد که یا آدم درین بهشت دوّم ساکن باش، و بدرخت مزاج نزدیک مشو، که هرچند بمراتب برمیآیی، کار بر تو دشوارتر میشود و چون ببهشت سوّم رسید، بار دیگر خطاب آمد که یا آدم! درین بهشت سوّم ساکن باش، و بدرخت عقل نزدیک مشو، و چون ببهشت چهارم رسید، خطاب آمد که یا آدم چون در عروج بدرخت عقل رسیدی، و مکلّف شدی، و مأمور و منهی گشتی، مردانه وار تن در کار ده و قدم در راه نه که در راه ماندن نه کار مردان است! و برین دوزخها و بهشتها بگذر، و بهیچ خوشی التفات مکن و بستۀ هیچ چیز مشو، و ازناخوشی مگریز، و از راه باز ممان، که این خوشی و ناخوشی از برای آن است، تا تو در سایه و آفتاب پرورده شوی، و خود را بملائکه نمایی که من در جواب ایشان گفته ام که من چیزی میدانم که شما نمیدانید، و در سعی و کوشش میباش و در راه ایست مکن، تا آنگاه که بنور اللّه رسی و چون بنوراللّه رسیدی خود را و مرا شناختی و بلقای من مشرّف شدی و چون بلقای من مشرّف شدی و ببهشت حقیقی رسیدی، و دانش تو بکمال رسید. چون مرا یافتی، هر دو جهان یافتی و همه چیز را دانستی، چنان که در ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز برتو پوشیده نماند. بهشت این بهشت است، و لذّت این لذّت است.

ای درویش! سالک تا بلقای خدا مشرّف نشود، هیچ چیز را کماهی نداند و نبیند. کار سالک بیش ازین نیست که خدا را بداند و ببیند، و صفات خدا را بداند و ببیند. هر که خدا را ندید، و صفات خدا را نشناخت، نابینا آمد و نابینا رفت. سالک چون بنوراللّه رسید، ریاضات و مجاهدات سخت تمام شد و بآن مقام رسید که خدا فرمود « کنت له سمعاً و بصراً و یداً و لساناً و بی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق ». و بآن مقام رسید که رسول اللّه- علیه السّلام- میفرماید: « اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ینظر بنوراللّه ». سالک چون بنور اللّه رسید، اکنون رونده نور اللّه است؛ تا اکنون رونده نور عقل بود. کار عقل تمام شد، اکنون رونده نور اللّه است، نور اللّه چندان سیران کند که جمله حجابهای نورانی و ظلمانی از پیش سالک برخیزد، و سالک خدا را ببیند و بشناسد، یعنی نور اللّه بدریای نور رسد و دریای نور را ببیند. پس هم بنور او باشد که نور او را بتوان دیدن، و او را بتوان شناختن.

ای درویش! این بهشت هشتم است، و بنزد این ضعیف آن است که این بهشت آخرین است و بغیر این هشت بهشت بهشتی دیگر نیست. امّا بعضی میگویند که بغیر این هشت بهشت بهشتی دیگر هست، و در آن بهشتی درختی هست، و نام آن درخت قدرت است. سالک چون بنوراللّه میرسد، و بلقای خدای مشرّف میشود بعین الیقین میرسد؛ یعنی تا باکنون بعلم الیقین میدانست، اکنون بعین الیقین میبیند که هستی خدای راست، هیچ ذرّه ای از ذرّات عالم نیست که نور خدای بذات بآن نیست، و بر آن محیط نیست و از آن آگاه نیست، سالک از هستی خود برمیخیزد و هستی ایثار میکند و از غرور و پندار بیرون میآید.

ای درویش! سالک تا ازین چند حجاب ظلمانی و نورانی نمیگذرد، از خیال و پندار بیرون نمیآید و نمیتواند آمدن و چون از خیال و پندار بیرون آمد، و بیقین دانست و دید که این ظاهر بود، و این همه مشکوة بود، بذات خدا رسید؛ و چون بذات خدا رسید، و هستی خود را ایثار کرد، خدای تعالی سالک را بهستی خود هست میگرداند، و بصفات خود آراسته میکند تا هر چه سالک گوید، خدای گفته است، و هر چه سالک کند، خدای کرده است و سالک دانا و توانا میشود و صاحب قدرت و صاحب همّت میگردد: « فلم تقتلوهم ولکنّ اللّه قتلهم و ما رمیت اذ رمیت و لکنّ اللّه رمی ». امّا فهم این ضعیف باین بهشت نهم نمیرسد، از جهت آن که ازین بهشت نهم، که این طایفه حکایت میکنند چیزی در خود ندیده ام و در اقران خود هم ندیده‌ام؛ امّا بسیار شنیده ام.

در بیان بهشت نهم که بعضی خبر میدهند و ما ازین خبر نداریم
بدان که بعضی میگویند که قومی هستند که هرچه ایشان میخواهند خدا آن میکند؛ و هر چیز که ایشان را میباید، آن میشود؛ و همّت در هر چه میبندند، آن چنان میشود که همّت ایشان میباشد: « ربّ اشعث اغبر ذی طهرین لو اقسم علی اللّه الابره ». یعنی علم بکمال و قدرت بکمال و همّت بکمال دارند و جمله مرادات ایشان را حاصل است و هر چیز که میخواهند آن چنان میباشد، از جهت آن که ایشان پیش از موت طبیعی بموت ارادی مرده اند و از دنیا گذشته اند و در آخرت اند.

مثلاً اگر این طایفه میخواهند که باران آید، در حال که در خاطر ایشان بگذرد ابر ظاهر شود و باریدن آغاز کند و اگر خواهند که باران نیاید در حالی که در خاطر ایشان بگذرد، ابر باریدن بس کند، و ابر ناپیدا شود و اگر خواهند که کسی بیمار شود در حال بیمار شود؛ و اگر خواهند که بیماری صحّت یابد در حال صحّت یابد؛ و در جمله چیزها همچنین میدان. و دیگر میگویند که این قوم در یک ساعت از مشرق بمغرب میرود، و در یک ساعت از مغرب بمشرق میآیند. و اگر میخواهند بر آب میروند و اگر میخواهند در هوا میروند و اگر میخواهند در آتش میروند و اگر خواهند، مردم ایشان را میبینند و اگر خواهند مردم ایشان را نمیبینند، هر روز رزق ایشان آماده و پرداخته بی سعی و کوشش آدمی بایشان میرسد.

آورده اند که موسی پیغمبر چون بصحبت خضر - علیهما الصلوة و السلام - رسید، و باهم میبودند، روزی در بیابانی گرسنه شدند. آهوئی بیامد و در میان هر دو بایستاد، آن طرف که پیش خضر بود، پخته بود و آن طرف که پیش موسی بود خام بود. خضر آغاز کرد و میخورد و موسی نمیتوانست خورد، خضر فرمود که یا موسی، آتش و هیزم حاصل کن و گوشت را بریان و پخته کن و بخور. موسی از خضر سؤال کرد که چون است که آن طرف تو پخته است و این طرف من خام است. خضر فرمود که یا موسی، من در آخرتم و تو دردنیا، رزق دنیا مکتسب است، و رزق آخرت آماده و پرداخته است، و رزق دنیا مستالف است، و رزق آخرت مستفرغ است. دنیا سرای عمل است، و آخرت سرای جزاست. رزق ما آماده و پرداخته رسد، و رزق شما موقوف بسعی و کوشش باشد: « کلما ما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقاً قال یا مریم انّی لک هذا قالت هو من عنداللّه انّ اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب ». این و امثال این از بهشت نهم حکایت میکنند.

ای درویش! امروز که من این مینویسم، من این ندارم و یاران من هم این ندارند؛ و مع ذلک: انکاری درین نیست، باشد که خدای تعالی بما بدهد و ببخشد که او قادر بر کمال است آنچه حالیا ما را روی نموده است آن است که قدرت آدمی اگرش روزی کنند که آنچه امر و نهی شریعت است، و بواسطۀ انبیا و اولیاء حقّ از طرف حقّ رسیده است، بگذاردن امر و دور شدن از نهی توانا گردد و همچنین آنچه ما دانیم و بآن رسیده ایم که کرامت آدمی علم حقّ و اخلاق حمیده است. هرکس که علم و اخلاق او زیاده است، کرامت او و قرب او بحضرت حقّ زیاده تر است.

ای درویش! بدان که آدمیان از پادشاه و رعیت و پیغمبر و امّت از دانا و نادان عاجز و بیچاره اند و بنامرادی زندگانی میکنند، مگر دران حال که در رضا بقضا بغایت کمال برسند، انبیا و اولیا و ملوک و سلاطین در بیشتر احوال بسیار چیزها میخواستند که بودی و نمیبود؛ و بسیار چیزها نمیخواستند که بودی و میبود. « وتفرّد حقّ بحکم » : در ملک و ملکوت و جبروت خود همین اقتضا میکند و نیز مراد آدمی و نامرادی نه هم آن است که موافق مصلحت و ناموافق مصلحت وی بود. « عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی ان تحبّوا شیئاً و هو شرّ لکم ». و الحمدللّه ربّ العالمین.

تمام شد
توضیح : رساله اصلی با این شماره باتمام رسید و رساله اضافی باقی مانده است که در ادامه منتشر خواهیم کر



رسم الخط : استاد فلسفی
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام : ساری گاهنوشته های محمود زارع




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
.







سهل باشد روزه از نانی و آبی داشتن
روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن
سوختم از روزهی هجرانش، اندر عید وصل
هم به می باید حریفان را شرابی داشتن
ایکه خوابت میبرد، بنشین، که با هم راست نیست
میل خوبان کردن و در دیده خوابی داشتن
از غم او گر بگریی باز پوشان چشمتر     
گر نمییاری چو مادر آفتابی داشتن
آنکه ما را عیب میگوید درین آشفتگی     
پیش آن رویش نمیباید نقابی داشتن
اوحدی، گر عشق میورزی ز سور دل منال
لازمت باشد درین آتش کبابی داشتن
گر همیخواهی که چون چنگت نوازد،واجبست     
گوش پیش گوشمالش چون ربابی داشتن






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.