رسالۀ بیست و یکم در بیان ذات و نفس و وجه و در بیان صفت و اسم و فعل
بسم اللّه الرحمن الرحیم  ساری گاهنوشتهای محمود زارع
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی- که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در بیان ذات ونفس و وجه و در بیان صفت و اسم و فعل رساله ئی جمع کنید. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد « انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».

در بیان ذات و وجه
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که هر فردی از افراد مرکّب، و هر فردی از افراد بسیط مجازی و هر فردی از افراد حقیقی ذات و وجه و نفس دارند و صفات و اسامی و افعال دارند. ابتدا از افراد مرکّبات کنیم.

ای درویش! هر فردی از افراد موالید ذات و نفس و وجه دارند، و صفات و اسامی و افعال دارند، و صورت جامعه و صورت متفرّقه دارند جمله هشت چیز میشوند.

ای درویش! صورت جامعۀ هر چیز مخصوص است بذات آن چیز و صورت متفرّقۀ هر چیز مخصوص است بوجه آن چیز، و صفات هر چیز مخصوص اند بذات آن چیز و اسامی هر چیز مخصوص اند بوجه آن چیز و افعال هر چیز مخصوص اند بنفس آن چیز و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود. بدان که درخت گندم ذات و وجه و نفس دارد و صفات و اسامی و افعال دارد و صورت جامعه و صورت متفرقه دارد.


ای درویش! مزاج و حبّه و بیضه و نطفه هر چهار مرتبۀ ذات دارند، و ذات موالیداند. وذات موالید بیش ازین نیستند. و امکان ندارد که موالید بی این چهار چیز موجود شوند. هر یک برزخی اند میان عالم تفرید و عالم ترکیب. مفردات را بیان برازخ میباید آمد، و ازین برازخ میباید گذشت تا بعالم ترکیب رسند. این چهار چیز هر یک جوهر اول بعضی از موالیداند، و هر یک از این چهارچیز را بچهار نام خوانده اند، کتاب خدای و لوح محفوظ و عالم جبروت و دوات گفته اند. و این جمله نامهای عالم اجمال است و ذات ازعالم اجمال است بلکه خود عالم اجمال است و وجه از عالم تفصیل است بلکه خود عالم تفصیل است. و ذات و وجه را کتاب خدای هم میگویند امّا ذات کتاب مجمل است، و وجه کتاب مفصّل است و هر چیز که در کتاب مجمل نوشته باشد، در کتاب مفصّل آن چیز پیدا خواهد آمد و هر چیز که در کتاب مجمل ننوشته باشد در کتاب مفصل پیدا نیاید. آنچه در کتاب مجمل نوشته است قضای خدای است؛ و آنچه در کتاب مفصل پیدا میآید قدر خدای است. پس قضا در مرتبۀ ذات است و قدر در مرتبۀ وجه است.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، بدان که این چهارچیز چهار دوات اند و هر دواتی کاتب و لوح و قلم با خود دارند، و از خود دارند. طبیعت قلم موالید است و این قلم همیشه در کتابت است و این چندین کلمات که نوشت و خواهد نوشت جمله ازین چهار دوات مینویسد و خود مینویسد و از خود مینویسد و بر خود مینویسد. هر یک آنچه ما لابد ایشان است تا بکمال خود رسند با خود دارند و از خود دارند. و دیگر بدان که این قلم اگرچه هرگز خشک نشد و خواهد نوشت و همیشه در کتابت است، اما از هیچ دواتی دو بار مداد برنداشت، و هیچ کلمه را دوبار ننوشت، و هیچ قلمی دو کلمه را ننوشت و این کلمات هرگز بآخر و نهایت نرسیده است و نرسد « قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربّی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربّی و لوجئنا بمثله مدداً ».

ای درویش! موالید آبا و امّهات اند و تجّلیّات آبا و امّهات نهایت ندارند و با آن که نهایت ندارند مکرر نیستند. اگر مفردات را آبا و امّهات گویی، مرکبات اولاداند، و اگر مفردات را نویسندگان گویی، مرکبات کلمات اند. هر چند میخواهم که سخن دراز نشود بی اختیار من دراز میشود. غرض ما بیان ذات و وجه و نفس بود.

در بیان ذات و وجه و نفس
بدان که تخم گندم چون در زمین انداختند، آن تخم ذات درخت گندم است و چون درخت گندم از عالم اجمال بعالم تفصیل آید و بنهایت خود رسد آن نهایت درخت گندم وجه درخت گندم است؛ و مجموع هر دو مرتبه نفس درخت گندم است؛ پس درخت گندم را سه مرتبه آمد مرتبۀ ذات و مرتبۀ وجه و مرتبۀ نفس. چون ذات و وجه و نفس درخت گندم را دانستی، اکنون بدان که صورت جامعه صورت ذات است از جهت آن که هر چیز که در درخت گندم پیدا خواهد آمد از ساق، و شاخ و برگ و گل و میوه آن جمله در ذات درخت گندم جمع اند و پوشیده و مجمل اند و صورت متفرقه صورت وجه است، از جهت آن که هر چیز که در ذات درخت گندم جمع بودند، و پوشیده و مجمل بودند اکنون در مرتبۀ وجه آن جمله ظاهر شدند و متفرق و منفصل گشتند. پس تقدیر همه چیز در مرتبۀ ذات کرده اند؛ و اندازۀ همه چیز در مرتبۀ ذات معیّن گردانیده اند؛ اما جمله مجمل بودند نه مفصّل و جمله پوشیده بودند نه ظاهر. در مرتبۀ وجه آن جمله از اجمال بتفصیل آمدند و آنچه پوشیده بودند، ظاهر گشتند و ازین جهت مرتبۀ ذات را لیلة القدر و لیلة الجمعه میگویند و مرتبۀ وجه را یوم القیمه و یوم الجمعة و یوم الفصل و یوم البعث میخوانند. چون صورت جامعه و صورت متفرقه را دانستی، اکنون بدان که صفات درخت گندم در مرتبۀ ذات اند و اسامی درخت گندم در مرتبۀ وجه اند، و افعال درخت گندم در مرتبۀ نفس اند از جهت آن که صفت صلاحیت است و اسم علامت است و فعل خاصیت است.

ای درویش! تخم درخت گندم صلاحیت آن داشت که از وی نشو و نما ظاهر شود و صلاحیت آن داشت که از وی ساق و شاخ و برگ و گل و میوه پیدا آید. صلاحیت این چیزها و صلاحیت هرچه دارد صفات اند و در مرتبۀ ذات اند. و ساق و شاخ و برگ و گل و میوه چون از مرتبۀ اجمال بمرتبۀ تفصیل آمدند و از یکدیگر جدا گشتند هر یک علاماتی خاص دارند که بآن علامت از یکدیگر ممتاز میشوند. این علامات اسامی اند و در مرتبۀ وجه اند، و آنچه از مجموع هر دو مرتبه حاصل است افعال اند و در مرتبۀ نفس اند از جهت آن که بیخ و ساق و شاخ و برگ و گل و میوه هر یک فعلی دارند و این افعال جمله در مرتبۀ نفس اند.

در بیان اسم و صفت
بدان که اسامی دوقسم اند، یکی اسم حقیقی و یکی اسم مجازی. اسم حقیقی هر چیز علامت حقیقی آن چیز است که بان چیز همراه است، و آن چیز را از دیگر چیزها ممتاز میگرداند و اسم مجازی هر چیز علامت مجازی آن چیز است که با آن چیز همراه نیست و دیگران بروی نهاده اند. و اسم مجازی هر چیز اسم علم آن چیز است. پس این خلاف که میان علما افتاده است که اسم عین مسمیّ است یا غیر مسمیّ، از این جهت است. آن کس که میگوید که اسم عین مسمیّ است، اسم حقیقی میخواند؛ و شک نیست که اسم حقیقی عین مسمیّ است، و آن کس که میگوید که اسم غیر مسمّی است، اسم مجازی میخواند؛ و شک نیست که اسم مجازی غیر مسمیّ است. و دیگر بدان که صفات هم بر دو قسم اند. یکی صفت حقیقی و یکی صفت مجازی. صفت حقیقی هر چیز صلاحیت آن چیز است که با آن چیز همراه است و مظهر ذات است و صفت مجازی هر چیز عرض آن چیز است که بسببی از اسباب بر آن چیز عارض شده است و با آن چیز همراه نیست، و مظهر ذات نیست ازین چهت این قسم را اعراض میگویند. پس آن کس که میگوید که صفت عین موصوف است، صفت حقیقی میخواند؛ و شک نیست که صفت حقیقی عین موصوف است و آن کس که میگوید که صفت غیر موصوف است، صفت مجازی میخواند؛ و شک نیست که صفت مجازی غیر موصوف است و این چنین که در درخت گندم دانستی در جملۀ افراد موالید همچنین میدان.

در بیان وجود بسیط
بدان که ذات و وجه و نفس مرکب دیگر است و ذات و وجه و نفس بسیط دیگر و بسیط دو قسم است، بسیط حقیقی و بسیط مجازی و در هر دو قسم نه همچون مرکّب است. و نظر تیزبین و باریک بین میباید تا ذات و وجه و نفس بسیط را دریابد. آنچه گفتیم جمله در مرکبّات بود. یک نظر دیگر در بسیط مجازی بگویم، آن گاه بیان ذات و وجه و نفس احد حقیقی کنیم.

ای درویش! آب بسیط مجازی است و ذات و وجه و نفس دارد. نظر بهستی آب دیگر است، و نظر بآن که آب عامّ است تمام نبات را دیگر است و نظر مجموع هر دو مرتبه دیگر است. چون این سه مرتبه را دانستی اکنون بدان که هستی آب ذات آب است و عموم آب جمله نباتات را وجه است و مجموع هر دو مرتبه نفس آب است. چون ذات و وجه و نفس آب را دانستی، اکنون بدان که صفات آب در مرتبۀ ذات اند و اسامی آب در مرتبۀ وجه اند، و افعال آب در مرتبۀ نفس اند.

ای درویش! آب صلاحیّت بسیار چیزها دارد، که نباتات و اشجار مختلفه و گلها و میوه های متنوّع پیدا آیند و از عالم اجمال بعالم تفصیل رسند. هریکی را علامتی خاصّ هست که بآن علامت از یک دیگر ممتاز میشوند آن علامت اسامی اند و در مرتبۀ وجه اند.

ای درویش! آب دو عالم دارد. یکی عالم اجمال و یکی عالم تفصیل. عالم اجمال ذات است و صفات آب درین مرتبه اند. و آب را با هر نباتی ملاقاتی خاصّ هست، و طریق خاصّ هست، و روئی خاص هست، آن روی را وجه آب میگویند و وجه صورت متفرقه دارد. پس تو بهر نباتی که روی آوری روی بوجه آن آورده باشی تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم! آمدیم بمقصود سخن.

ای درویش! وجود خدای تعالی در مکان و جهت نیست، فوق و تحت و یمین و یسار و پیش و پس ندارد، از جهت آن که وجود خدای تعالی نوری است نامحدود و نامتناهی و بحری است بی پایان و بیکران. اوّل و آخر و حدّ و نهایت و اجزا و ترکیب ندارد و قابل تغییر و تبدیل. و قابل فنا و عدم، و قابل تجزی و تقسیم نیست احد حقیقی است و در ذات وی بهیچ نوع کثرت نیست.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که این نور، که احد حقیقی است و نامحدود و نامتناهی است ذات و وجه و نفس دارد، و صفات و اسامی و افعال دارد. و صفات این نور در مرتبۀ ذات اند و اسامی این نور در مرتبۀ وجه اند و افعال این نور در مرتبۀ نفس اند.

بدان که نظر به هستی این نور دیگر است، ونظر بآن که این نور عامّ است تمام موجودات را دیگر است، و نظر بهستی و عموم این نور دیگراست. چون این سه نظر را دانستی، اکنون بدان که هستی این نور ذات این نور است، و عموم این نور تمام موجودات را وجه این نور است، و مجموع این هردو مرتبه نفس این نور است.

ای درویش! چون دانستی که این نور عامّ است تمام موجودات را، و بقای موجودات ازین نور است، هیچ ذرّه ئی از ذرّات موجودات نیست که خدای بذات بآن نیست و بر آن محیط نیست، و از آن آگاه نیست. این عموم و این احاطت را وجه این نور میگویند. پس تو بهر چیز که روی آری، روی بوجه این نور آورده باشی: « فاینما تولّوا فثمّ وجه اللّه »، « کلّ شیء هالک الاوجهه ».

ای درویش! هرکه هر چیز را که میپرستد خدای را میپرستد، از جهت آن که هر کس روئی بهر چیز که آورده است، روی بوجه خدا آورده است. و آن چیز فانی است و وجه خدا باقی است: « کلّ من علیها فان و یبقی وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام ». رسول- علیه السلام- با مشرکان میگفت که شما یک خدا را میپرستید، مشرکان را عجب میآمد و میگفتند: « اجعل الالهة الهاً واحداً انّ هذا لشیئُ عجابٌ ».

ای درویش! خدای میفرماید که من جنّ و انس را نیافریدم الّا از جهت آن تا مرا بپرستند: « و ما خلقت الجنّ و الانس الا لیعبدون » و گفت خدای خلاف نباشد. پس بیقین بدان که هر که هر چیز را که میپرستد، خدای را میپرستد و امکان ندارد که کسی بغیر خدای چیزی دیگر را تواند پرستید. و این سخن بغایت خوب است؛ هر که دریابد، کارهای دشوار بر وی آسان شود و درهای علم بر وی گشوده گردد و با خلق عالم صلح کند و از اعتراض و انکار آزاد آید.

ای درویش! هرکه بوجه خدای رسید و وجه خدای را دید خدا میپرستد امّا مشرک است: « و ما یومن اکثرهم باللّه الا و هم مشرکون »؛ و همه روز با مردم بجنگ است، و در اعتراض و انکار است و هر که از وجه خدای بگذشت، و بذات خدای رسید و ذات خدای را دید، هم خدای میپرستد، امّا موحّد است و از اعتراض و انکار آزاد است و با خلق عالم بصلح است.

در بیان مشکاة
بدان که چنان که نور ذات و وجه و نفس دارد و صفات و اسامی و افعال دارد و مشکاة نور هم ذات و وجه و نفس دارد و صفات و اسامی و افعال دارد و چنان که صفات نور در مرتبۀ ذات اند و اسامی در مرتبۀ وجه اند و افعال در مرتبۀ نفس اند. صفات مشکاة هم در مرتبۀ ذات اند و اسامی در مرتبۀ وجه اند و افعال در مرتبۀ نفس اند.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که اسامی و افعال این نور بیمشکاة ظاهر نمیشوند و اسامی و افعال مشکاة هم بی نور ظاهر نمیشوند، هر دو باهم ظاهر میشوند و چنین میباید که باشد از جهت آن که نور از جهتی وقایۀ مشکاة است و مشکاة از جهتی وقایۀ نور است. پس نور بی وقایه چون ظاهر شود و مشکاة بی وقایه چون پیدا آید؟ ذات و وجه و نفس با یکدیگراند: « و هو معکم اینما کنتم » « ان الذین یبایعونک انّما یبایعون اللّه ». و اسامی و افعال هر دو با یکدیگراند « و ما رمیت اذ رمیت ولکنّ اللّه رمی » « کنت له سمعاً و بصراً و یداً و لساناً بی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق ».

در بیان نور
ای درویش! باین بحر محیط و بیان نور نامحدود و نامتناهی میباید رسید و این نور را میباید دید، و ازین نور در عالم نگاه میباید کرد تا از شرک خلاص یابی. و حلول و اتّحاد باطل شود و اعتراض و انکار برخیزد و با خلق عالم صلح پیدا آید، از جهت آن که چون باین نور رسی و این نور را به بینی، بیقین بدانی و به بینی که قوام عالم و دارای موجودات اوست و هیچ ذرّه ئی از ذرّات موجودات نیست که خدای بذات با آن نیست، و بر آن محیط نیست، و از آن آگاه نیست و از آن مرتبه گویا نیست.

تمام موجودات درجنب عظمت وی مانند قطره و بحر است، بلکه از قطره کمتر از جهت آن که تمام موجودات متناهی اند و ذات وی نامتناهی است؛ و متناهی را با نامتناهی بهیچ وجه نسبت نتوان کردن. افراد موجودات جمله بیکبار مظاهر صفات وی اند، و صفات وی ازین جمله ظاهر شده اند. پس هر کس روی بهر چیز که آورده است، روی بوی آورده است اگرچه آن کس نمیداند و هر که هر چیز را که میپرستد وی را میپرستد، اگرچه آن کس خبر ندارد. شیخ این بیچاره میفرمود که من باین نور رسیدم، و این نور را دیدم، نوری بود نامحدود و نامتناهی، و بحری بود بی پایان و بی کران فوق و تحت و یمین و یسار و پیش و پس نداشت. در آن نور حیران بماندم. خواب، و خورد و دخل و خرج از من برفت و نمیتوانستم کرد. با عزیزی حکایت کردم که حال من چنین است فرمود که برو، و از خرمن گاه کسی مشتی کاه بی اجازت خداوند بردار. برفتم و برداشتم؛ آن نور را ندیدم. این بیچاره با شیخ گفت که یا شیخ، پیش من آن است که این نور را بچشم سر نتوان دیدن بچشم سِرّ توان دیدن از جهت آن که این نور محسوس نیست. شیخ فرمود: « یا عزیز! پیش من آن است که این نور را هم بچشم سر، هم بچشم سِرّ توان دیدن ». گفتم: « یا شیخ! هرکه باین دریای نور رسیده باشد، علامت آن باشد که درین دریای نور غرق شود من بعد هرگز خود را نبیند همه این دریای نور را بیند » شیخ فرمود: « مشاهده دایم نباشد ». گفتم: « یا شیخ! مشاهده دیگر است و معاینه دیگر ». گفت: « مشاهده دائم نباشد، امّا معاینه دائم باشد ».

در بیان رسیدن این نور
ای درویش! باین نور نامحدود و نامتناهی رسیدن و این بحر بیکران و بی پایان دیدن کاری بغایت مشکل است و دشوار است و مقامی بغایت بلند است. ریاضات و مجاهدات بسیار باید کشید و در ریاضات و مجاهدات سالهای بسیار ثبات میباید نمود تا این مقام روی نماید نه چنان که چند روز ریاضت کشد و چند روز دیگر فرو گذارد و با سر کار خود رود چنان که عادت اهل روزگار است که از چنین ریاضت کاری برنیاید و چیزی نگشاید.

ای درویش! اگر همّت کاری داری و کاری خواهی کردن اول ترک ما سوی باید کرد و بتان درهم باید شکست و یک جهت و یک قبله باید شد و جمعیت و فراغت حاصل باید کرد. آنگاه در صحبت دانائی سالهای بسیار در ریاضات و مجاهدات ثبات باید نمود، تا اول
آبگینۀ بدن تو پاک و صافی گردد و شفاف و عکس پذیر شود. چنان که آبگینه ئی که پاک و صافی باشد وی را باز شناسند از آنچه در وی بوده، آبگینۀ بدن تو میباید که هم چنین بآتش ریاضت پاک و صافی شود و این اول این مقام است. آنگاه بتصقیل مجاهده آیینۀ دل تو مصفی و منوّر گردد و نور اللّه پیدا آید و این آخر این مقام است و چون نور اللّه پیدا آمد سالک بیقین دانست و دید که خدای با همه است، هیچ ذره ئی از ذرّات موجودات نیست که خدا بذات با آن نیست، و بر آن محیط نیست و از آن آگاه نیست.
(مصراع)
« هم نور تو باید که ترا بشناسد».
آنگاه سالک باین نور نامحدود و نامتناهی رسید و این بحر بی پایان و بی کران دید او خود بزبان حال گوید که چه کن.

در بیان آنکه هیچکس از ذات این نور خبر نداد
بدان که هر که ازین نور خبر داد، جمله از وجه این نور خبر داد، هیچکس از ذات این نور خبر نداد از جهت آن که از ذات این نور خبر نتوان دادن.

ای درویش! از هست مطلق کس چون خبر دهد که ساده و بی نقش باشد؛ تعریف وی چون کنند؟ از هست مقیّد خبر توان دادن از هست مطلق بیش ازین خبر نتوان دادن که نوری است که اوّل و آخر ندارد و حدّ و نهایت ندارد و مثل و مانند ندارد و امثال این توان گفتن. فرعون از موسی- علیه السلام- سؤال کرد که خدای تو چیست؟ موسی- علیه السلام- میدانست که از ذات سؤال میکند و میدانست که از ذات او خبر نتوان دادن از وجه خبر میداد. فرعون با جماعتی که حاضر بودند میگفت: پیغمبر شما دیوانه است، من از ذات سؤال میکنم وی از وجه جواب میگوید؛ « قال فرعون و ما ربّ العالمین. قال ربّ السموات و الارض و ما بینهما ان کنتم موقنین. قال لمن حوله الا تستمعون. قال ربّکم و ربّ آبائکم الاولین. قال ان رسولکم الذی ارسل الیکم لمجنون. قال ربّ المشرق و المغرب و ما بینهما ان کنتم تعلمون ».

ای درویش! فرعون قصداً این سؤال میکرد که تا موسی را پیش قوم خجل کند که فرعون میدانست که از ذات خدا خبر نتوان دادن.

ای درویش! فرعون دانا بود، و خدا را میشناخت و موسی را میدانست که پیغمبر است، و مع ذلک میگفت « ان رسولکم الذی ارسل الیکم » و انکار موسی نمیکرد، امّا با موسی میگفت که من بزرگترم از تو، از جهت آن که تو علم داری و قدرت نداری من هر دو دارم، و تربیت خلق بهتر از تو میکنم « قال انا ربکم الاعلی »: « الاعلی » دلیل است بر آن که دعوی بزرگتری میکرد، نه انکار موسی میکرد.

در بیان نصیحت
ای درویش! بزرگ و کوچک را عزیز دار، تا بزرگ و کوچک ترا عزیز دارند. و دوست و دشمن را تواضع کن تا دوست دوستتر گردد و دشمن دشمنتر نگردد بلکه دوست شود. عادت خاصّ آن است که هرچند دوستی و محبّت زیاده میشود آداب و نگاه داشت زیاده میکنند: و عادت عوامّ آن است که هر چند دوستی و محبّت زیاده میشود آداب و نگاه داشت کمتر میکنند و این عادت بد است از جهت آن که بجائی رسد که دوستی بدشمنی مبدّل گردد.

ای درویش! تحمّل از همه، و تواضع با همه و عزّت داشت همه و شفقت بر همه، اخلاق انبیا و اولیا است.

ای درویش! ظاهر خود را بدیگران مانند ده، و آن چنان که دیگران زندگانی میکنند تو هم میکن که سیرت اولیا این است و قبّۀ اولیا این است جمله در زیر این قبّه اند.

ای درویش! اگر ترا با خدا معامله ئی هست، آن احوال دل است و کس را بر آن اطلّاع نیست. ترّقی و عروج باندرون تعلّق دارد و امتیاز تو از دیگران باندرون است نه به بیرون.و امتیاز زرّاقان از دیگران به بیرون است نه باندرون.

ای درویش! هرکه خود را انگشت نمای خلق کرده، خود را شیخی و زهد معروف گردانید. بیقین بدان که از خدا بوئی ندارد. انبیا را ضرورت است، اگر خواهند و اگر نخواهند، انگشت نمای خلق شوند. و علما را ضرورت است امّا اولیا و عارفان را ضرورت نیست. کار ایشان آن است که اگر به تشنه رسند، آب دهند؛ و در زیر قبّه میباشند و نظاره میکنند. پس ازین طایفه هر که خود را انگشت نمای خلق میکند بیقین بدان که نه ولی نه عارف است، مال دوست و یا جاه دوست است، و باین طریق دنیا را حاصل میتواند کرد. وی نه همچون اهل دنیا باشد، از جهت آن که اهل دنیا بضرورت دنیا دنیا را حاصل میکنند منافق است، و بدترین آدمیان است. والحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ بیست و یکم





ادامه دارد ....

رسم الخط : استاد واشقانی
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام : ساری گاهنوشته های محمود زارع




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
.







چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران    
چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران
ترا بر اشک چون باران من گر خنده می‌آید    
عجب نبود که در بستان بخندد غنچه از باران
چو فرهاد گرفتاران بگوشت می‌رسد هرشب    
چه باشد گر رسی روزی بفریاد گرفتاران
طبیب ار بیندت در خواب کز رخ پرده برداری    
ز شوق چشم رنجورت بمیرد پیش بیماران
الا ای شمع دلسوزان چراغ مجلس افروزان    
بجبهت ماه مه رویان بطلعت شاه عیاران
ز ما گر خرده‌ئی آمد بزرگی کن و زان بگذر    
که آن بهتر که بر مستان ببخشایند هشیاران
ز ارباب کرم لطفی و رای آن نمی‌باشد    
که ذیل عفو می‌پوشند بر جرم گنه کاران
کسی حال شبم داند که چون من روز گرداند    
تو خفته مست با شاهد چه دانی حال بیداران
بقول دشمن ار پیچم عنان از دوست بی‌دینم    
که ترک دوستی کفرست در دین وفاداران
بگو ای پیر فرزانه که شاگردان میخانه    
برون آرند خواجو را بدوش از کوی خماران





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.