بسم الله الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:از بوالحسن خرقانی بگویم
          [ .....هر کس که در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید ، چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد ، بر خوان ابوالحسن به نان ارزد!
          عالم بامداد برخیزد و طلب علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن دربند آن بود که سروری بدل برادری رساند!
          اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن نیست . همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است!
          کاشکی بدل همه خلق ، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید ... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید!
          کاشکی عقوبت همه خلق مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید ، بهترین چیزها دلی است که در وی هیچ بدی نباشد!
          اگر سروری بگوید و به آن حق را خواهد بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد . هر چه برای خدا کنی اخلاص است و هر چه برای خلق کنی ریا ؛ هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد ...... ]
ساری گاهنوشتهای محمود زارع


          سخنان فوق از شیخ ابوالحسن خرقانی با نام کامل شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان خرقانی یا علی بن احمد ، عارف بزرگ اسلامی قرن 4 و 5 هجری است. او براستی مرید و شاگرد روحانی سلطان العارفین بایزید بسطامی است که گفته است : مرید من آن است که بر کناره دوزخ بایستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گیرد و به بهشت فرستد و خود بجای او به دوزخ رود.

          سالها پیش من با خواندن جمله مشهور این بزرگ مرد عرفان ایران زمین - ... از ایمانش مپرسید ... – خیلی تاسف خوردم که دنیای اسلام با وجود داشتن چنین ستارگانی در آسمان دانش و معرفت و عرفان چرا در تبلیغ این چهره ها دارای تسامح میباشد! اگر این فرهنگ غنی که برخاسته و ملهم از آموزه ها و آموزشهای دینی دین مبین و انسانی و انسان ساز اسلام اعلی است ؛ بطور صحیح  و سالم و بدور از گرایشات خاص سیاسی و ... در سرتاسر دنیا تبلیغ و ترویج گردد ، آیا واقعا میتوان مسلمانی را در اقصی و نقاط عالم نیافت ،اگر این فرهنگ در مثلا آمریکای جنوبی ترویج شود آیا غیرمسلمانی یافت خواهد شد؟! شاید باشند افراطیونی که تمامی منابع ادبی و عرفانی ما را صرفا با این دید که چند اشکال ریز و درشت داشته اند - بزعم آنان البته - بیکسره قصد برهوا کردن داشته باشند که هستند بخصوص در یکی دو سال اخیر زیاد هم شده اند ولی خوشه چینی از منابع و مآخذ غنی ادبی عرفانی را هیچ عقلی ممنوع نمیداند . تنها اگر اسمی از متن برداشته شود اینان نمیتوانند آن نق و نوقهای خویش را داشته باشند که این البته خود جفایی است بر عدالت ! 

          تعجب میکنم  که مراکز مهمی در کشور برای یک فرد مثلا فیلسوف مشرب که حالا درست یا نادرست جلوه ای از جلوات دین را در مباحث احکام فقهی آنهم در موضوعات قضاء اسلامی آنچنان با بهره گیری از عمده ترین امکانات نظام در حال تبلیغ و ترویج است که حتی در بین مسلمانان شیعه دلسوخته آرمانهای دینی این فرد تئوریسین خشونت نام گرفت و مطلعین میگویند ایشان چهره ای عبوس و خشن از اسلام ترسیم کرده و میکند که بجای جذب تنها توانسته است بدفع جوانان معصوم این دیار بمباحث دینی اقدام نماید! چرا این فرهنگ تبلیغ نمیشود؟ فرهنگی که با فطرت بشری سازگاری تام و تمام دارد ، فرهنگی که پیامبرش رحمة للعالمین است! دینی که خدایش در 114 مکتوب مصحف شریفش خود 113 بار با لطف نامه را آغازیده است با کلام دلنشین و امیدوارکننده " بسم الله الرحمن الرحیم " !

          شما توجه بفرمایید به متن کلام شیخ ابوالحسن ؛ من واقعا وقتی مطالعه می کردم اشک در چشمانم حلقه بسته بود آنجایی که در نهایت ایثار از خداوند تبارک و تعالی میخواهد که او را بجای مردمان محاکمه کند ؛ ( کاشکی بدل – بجای – همه خلق ، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید ... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را بقیامت حساب نبایستی دید. کاشکی عقوبت همه خلق ، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید ... ) و من نیز میگویم کاشکی امثال شیخ بزرگوار ابوالحسن خرقانی را خداوند در هر نسلی به بشریت هدیه فرماید تا بشریت معنی و مفهوم انسانیت را بفهمد ... کاشکی ... کاشکی ... ! 

          روحت شاد شیخ ؛روانت شاد شیخ ؛ .. کاشکی هزار هزار بی مایگان خشن طبع مستبد خوی بمردی تا حتی یکی مثل تو بر این ملت و امت و بلکه انسانیت امروز خدا جایگزین فرمودی ، تا خلق الله در اقصی و نقاط عالم می فهمیدند که معنی انسانیت در منطق دین مبین اسلام و مکتب اهل بیت یعنی چه و حقوق بشر در چه مکتبی دارای جایگاه اصیل و فطری است ! 

ملاقات بوعلی با شیخ

          فریدالدین عطار نیشابوری درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی ابرآگاه عرفان ( در بینش و کردار ) و بوعلی سینا ابرمرد دانش ایران ، چنین نوشته است : 

          [ نقل است که بوعلی سینا به آوازه شیخ عزم خرقان کرد . چون به وثاق شیخ آمد ، شیخ به هیزم رفته بود ،پرسید که شیخ کجاست ؟! زنش گفت :آن زندیق کذاب را چه کنی ؟ همچنین بسیار جفا گفت شیخ را ، که زنش منکر او بودی . حالش چه بودی ! بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را ببیند ، شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه  بر شیری نهاده ، بوعلی از دست برفت ،گفت : شیخا این چه حالت است ؟ فرمود : آری تا ما بار چنان " ماده "گرگی نکشیم (یعنی زنش ) شیر بار ما نکشد ، پس به وثاق باز آمد ، بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و گفت :شیخ پاره گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند ، دلش بگرفت و برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید کرد و بر سر دیوار ، ناگاه تبر از دستش بیفتاد ،بوعلی برخاست تا آن تبر به دستش باز دهد ،پیش از آنکه بوعلی آنجا رسد آن تبر برخاست و بدست شیخ باز شد، بوعلی یکبارگی اینجا از دست بشد و تصدیقی عظیم بدین حدیتش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید . چنانکه معلوم هست " دانش علم و بینش عرفان " . ] 

 

یکدنیا معرفت در دیدار شیخ با سلطان محمود غزنوی

          باز شیخ فریدالدین عطار عارف البته محقق قرن ششم و هفتم هجری جزئیات این دیدار تاریخی را چنین بیان داشته است :

          [ نقل است که وقتی سلطان محمود وعده داده بود ایاز را خلعت خویش را در تو خواهم پوشید و تیغ برهنه بالای سر تو به رسم غلامان من خواهم داشت . چون محمود بزیارت شیخ " ابوالحسن خرقانی " رسول فرستاد که شیخ را بگویید که سلطان برای تو از غزنین بدینجا آمد تو نیز برای او از خانقاه بخیمه او درآی ! و رسول را گفت اگر نیاید این آیت برخوانید ؛ قوله تعالی :و اطیعوالله واطیعوالرسول و اولی الامر منکم .

          رسول پیغام بگذارد ، شیخ گفت : مرا معذور دارید . این آیت بر او خواند . شیخ گفت : محمود را بگویید که : چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد ؟!

( مخاطبین محترم مانند اهالی نشریه سمات برنیاشوبند که اولی الامر را نفی کرده باید توجه بفرمایید که اولی الامر منظور سلاطین موجود در دیدگاه عامه میباشد نه اولی الامر از نظر ما شیعیان که ائمه هدای حضرات معصومین علیهم السلام میباشند )

          رسول بیامد و به محمود باز گفت . محمود را رقت آمد و گفت : برخیزید که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم . پس جامه خویش را به ایاز داد و درپوشید ، و ده کنیزک را جامه غلامان دربرکرده و خود به سلاح داری ایاز پیش و پس می آمدند . امتحان را رو به صومعه شیخ نهاد ، 

          چون از در صومعه درآمد و سلام کرد ،شیخ جواب داد ، اما برنخواست . پس روی به محمود کرد و در ایاز ننگرید ،محمود گفت : برپا نخاستی سلطان را و این همه دام بود. شیخ گفت : دام است اما مرغش تو نه ای ! پس دست محمود بگرفت و گفت : فرا پیش آی ، چون ترا فرا داشته اند. محمود گفت : سخنی بگو ؛ گفت : این نامحرمان را بیرون فرست . محمود اشارت کرد تا نامحرمان همه بیرون رفتند ، محمود گفت : مرا از بایزید حکایتی برگو! شیخ گفت : بایزید چنین گفته است ؛که هر که مرا دید از رقم شقاوت ایمن شد، محمود گفت : از قدم پیغامبر زیادت است ؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همی دیدند و از اهل شقاوت . شیخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولایت خویش کن ،که مصطفی را (ع) ندید جز چهار یار او و صحابه او و دلیل بر این چیست ؟ قوله تعالی " و تراهم ینظرون الیک و لایبصرون " محمود را این سخن خوش آمد ، گفت : مرا پندی ده ،گفت چهار چیز نگه دار ؛ اول پرهیز از مناهی ، و نماز بجماعت ،سخاوت و شفقت بر خلق خدا . محمود گفت : مرا دعا بکن ! گفت : خود در این گه دعا میکنم  " اللهم اغفر للمومنین والمومنات " گفت :دعا خاص بگو ، گفت : ای محمود ، عاقبتت محمود باد ! پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد ،شیخ قرص جوین پیش نهاد و گفت :بخور ! محمود همی خاوید و در گلویش میگرفت . شیخ گفت : مگر حلقت میگیرد ؟ گفت : آری ، گفت میخواهی که ما را از این بدره زر تو گلوی بگیرد ؟ برگیر که این را ( اشاره بزر ) سه طلاق دادیم . محمود گفت : در چیزی کن ، البته . گفت : فکنم . گفت : پس مرا از آن خود یادگاری بده ؛شیخ پیراهن عودی از آن خود بدو داد. محمود چون باز همی گشت ، گفت : شیخا خوش صومعه ای داری . گفت : آنهمه داری ، این نیز همی بایدت ؟ پس در وقت رفتن شیخ او را بر پای ساخت . محمود گفت :اول که آمدم التفات نکردی ، اکنون برپای می خیزی ، اینهمه کرامت از چیست ؟ و آن چه بود ؟ شیخ گفت : اول در رعونت پادشاهی و امتحان درآمدی، و به آخر در انکسار و درویشی میروی که آفتاب دولت درویشی بر تو تافته است . اول برای پادشاهی تو برنخاستم ،اکنون برای درویشی برمی خیزم ! ]

 

          نمیدانم چگونه در دل این شب که مشغول خواندن و نوشتن این مطالب هستم ، احساسم را در قالب کلماتی چند برای شما بیان کنم . آنقدر احساس نزدیکی با این مرد خدا می کنم که آنقدر در فطرتم بدنبال کمالم ، احساس می کنم ذره ای از پاره وجود اویم ، اگر حمل بر خودستایی نباشد ، ضمن اعتراف باین نکته من و امثال من حتی به گرد پای این بزرگوار و امثالهم نمیرسیم ولی در بعضی از خصوصیات مثل همین برخورد با سلطان ، لااقل دره ای از وجودش را در وجودم احساس می کنم و احساس نزدیکی عجیبی باو در خود دارم ، کمترین از خود بیخودی در برابر قدرت و سلطنت در طول زندگی و عمرم نداشته ام . حتی در قبل از انقلاب آنموقع که بچه بودم یک روز یا شبی در منزل یک فردی منظره ای را دیدم که عده ای از دانش آموزان را صف کرده بودند و دست شاه ( محمدرضا پهلوی ) را داشتند می بوسیدند ، این منظره آنقدر موجب نفرت من شد که علیرغم ارزشی بودن چنین اعمالی در آن زمان ،من بمادرم گفتم :مادر اگر روزی شاه بمدرسه ما بیاید و همه بترتیب دست او را ببوسند بمن که برسد دستش را نخواهم بوسید .....

 

          بگذریم حرف بوی خودستایی ندهد  بهتر است از حضرت شیخ بیشتر بگویم . خواندم که نقل است چون شیخ ابوسعید ابوالخیر به خرقان رسید و نزد شیخ رفت به نقل از عطار گفت : " من خشت خام بودم چون به خرقان رسیدم گوهر بازگشتم " میگویند چون این دو عارف بهم رسیدند دست در گردن هم کردند ، ساعاتی گریه کردند ،شیخ ابوالحسن بوسعید را گفت : " سخن بواژ ، مرا نصیحتی بکن " شیخ بوسعید گفت : او را باید گفت . پس مقربان با شیخ بوسعید بودند ، اشارت کرد که قرآن برخوانید . قرآن برخواندند و صوفیان بسیار بگریستند و نعره ها زدند و هر دو شیخ بسیار بگریستند . شیخ بوالحسن ، خرقه ، از سر زاویه خود به مقریان انداخت .

 

          خواجه عبدالله انصاری شاگرد و مرید خاص شیخ ابوالحسن خرقانی بود. خود پیر هرات گفته است : مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند ، اما پیرم در تصوف و حقیقت ،شیخ ابوالحسن خرقانی است . اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی . خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات خود در مورد شیخ چنین گفته است : عبدالله مردی بود بیابانی ، میرفت به طلب آب زندگانی ، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی ، دید چشمه آب زندگانی ، چندان خورد که از خود گشت فانی ، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی ، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی ، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی ...! ( یاعلی )

                                                                والســــــــــــــــلام

                                              محمود زارع ( 3 بامداد 19/12/1378 )

متن : محمود زارع سال 78

رسم الخط : استاد حیدری

اقدام : فاطمه زارع ( آبگینه ساری )

 



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.