رسالۀ بیستم سخن اهل وحدت در بیان عالم
بسم اللّه الرحمن الرحیم ساری گاهنوشتهای محمود زارع
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی- که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که بیان کنید که اهل وحدت بیان عالم چون میکنند و بنزدیک ایشان عالم علوی و عالم سفلی کدام است، و آسمان اوّل و آسمان هفتم کدام است درخواست ایشان را اجابت کردم و از خدای تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد: «انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».

در بیان آنکه عقل وعلم مخصوص باد می باشد
بدان که- اعزّک اللّه فی الدارین- که ابوتراب نسفی، که یکی از اهل وحدت است، چنین میگوید که عقل و علم جز در آدمی نیست، و غرض ابوتراب ازین سخن آن است که نفی سخن علما و حکما میکند، از جهت آن که علما و حکما میگویند که افلاک و انجم عقل و علم و ارادت و قدرت دارند، یعنی هر فلکی عقلی دارد، نه فلک است و نه عقل دایم در اکتساب علوم و اقتباس انواراند، و حرکات ایشان باختیار است. و علما میگویند که ملائکه علم دارند، امّا علم ایشان زیادت نمیشود. هر یک آنچه میدانند دانش ذاتی ایشان است. و ابوتراب این هر دو سخن را قبول نمیکند، و نفی این هر دو سخن میکند و میگوید که افلاک و انجم و ملائکه عقل و علم ندارند، عقل و علم مخصوص است بآدمی. افلاک و انجم و ملائکه دایم در کاراند، هر یک عملی دارند و بعمل خود مشغول اند؛ امّا نتوانند که آن عمل نکنند و نتوانند که بغیر آن عمل عملی کنند؛ پس آن عمل بیعلم و ارادت ایشان ازیشان در وجود میآید، و افلاک و انجم و ملائکه در عمل خود مجبوراند. افلاک و انجم و ملائکه مظهر عمل اند و آدمیان مظهر علم اند.


ای درویش! حیوانات حسّ دارند و مدرک جزؤیات اند، و در حرکات اختیار دارند؛ و آدمی عقل و علم دارد. باقی بغیر از حیوانات هیچ چیز دیگر عقل و علم و حسّ و اختیار ندارند از موجودات. و دیگر ابوتراب میگوید که افلاک و انجم و عناصر و موالید اینچنین که هستند اینچنین بوده اند، و اینچنین که هستند خواهند بود: هیچ چیز را از روی هستی اوّل نیست، و هیچ چیز را از روی نیستی آخر نیست؛ یعنی چیزها میآیند و میروند و صورتی که دارند رها کنند، و صورت دیگر میگیرند. بعضی چیزها نمیآیند و نمیروند و صورتی که دارند رها نمیکنند. و غرض ابوتراب ازین سخن آن است که میگوید که امکان ندارد که هست نیست شود، و نیست هست گردد. نیست همیشه نیست باشد، و هست همیشه هست باشد. هست شدن و نیست گشتن چیزها عبارت از آن است که مفردات مرکّب میشوند و باز مرکّب مفردات میگردد، و ازعالم قوّت اعراض بعالم فعل میآیند و باز از عالم فعل بعالم قوّت باز میگردند و بسبب ترکیب مزاج پیدا میآید و در مزاج بسبب تسویه روح ظاهر میشودو باین واسطه مرکبات مستعدّ ترّقی میگردد.

در بیان مزاج و تسویه
بدان که چون عناصر و طبایع چنان که شرط آن است با یکدیگر بیامیزند، البّته از آن میان چیزی متشابه الاجزا پیدا آید، آن چیز متشابه الاجزا را مزاج میگویند.
چون معنی مزاج را دانستی، اکنون بدان که معنی تسویه برابر کردن است، و معنی مساوات برابری. در هر مزاجی که اجزاء عناصر و طبایع برابر باشند، و در میان آن اجزا مساوات بود، آن مزاج معتدل باشد، و آن مزاج مستوی بود و مزاج معتدل میباید که تا شایستۀ صورت انسانی گردد، و مزاج مستوی میباید که تا قابل روح انسانی شود و در هر مزاجی که اجزای عناصر و طبایع برابر نباشد، و در میان آن اجزا مساوات نبود، آن مزاج غیر معتدل باشد، و آن مزاج غیر مستوی بود. تسویه بحقیقت استعداد است، یعنی قبول روح و معنی استعداد این است که گفته شد و مزاج غیر معتدل از سه حال بیرون نباشد؛ یا قریب باشد باعتدال یا بعید بود از اعتدال، یا متوسّط باشد میان قرب وبعد.

آنچه بعید بودند، مزاج معدن شدند و روح معدنی پیدا آمد؛ و آنچه متوسّط بودند، مزاج نبات شدند و روح نباتی پیدا آمد؛ و آنچه قریب بودند، مزاج حیوان شدند و روح حیوانی پیدا آمد و انسان یک نوع است از انواع حیوان. پس از مزاج آنچه بغایت قریب بودند باعتدال، مزاج انسان شد و روح انسانی پیدا آمد و این مزاج را معتدل میگویند، از جهت آن که بغایت نزدیک است باعتدال، پس مزاج انسان معتدل آمد بنسبت.

چون این مقدّمات را معلوم کردی، اکنون بدان که معتدل حقیقی را وجود نیست، از جهت آن که مکان معتدل و غذای معتدل نیست. و اگر مزاج معتدل بودی، و مکان معتدل و غذای معتدل یافتی، آن مزاج هم باقی بودی و استعداد هر دو داشتی، یعنی استعداد بقا و استعداد ترّقی از جهت آن که مفردات استعداد بقا دارند امّا استعداد ترّقی ندارند؛ و مرکّبات استعداد ترّقی دارند، امّا استعداد بقا ندارند از جهت آن که در مرکّبات اضداد جمع اند و اسبابی که مزاج را منحرف میگرداند بسیاراند؛ و ممکن است که ساعة فساعة بسببی از اسباب مزاج منحرف شود و یکی از اضداد غالب آید یا مغلوب شود، آن ترکیب خراب گردد، اگر در آن حال که مزاج منحرف میشود، اتّفاق حسنه دست دهد و آن مزاج باز باصل خودباز گردد، و آن مزاج روزی چند دیگر باقی ماند و اگر میسّر نشود و آن مزاج باصل خود باز نگردد، و فساد ظاهر شود و خرابی پیدا آید تا بجائی رسد که هر یک باصل خود باز گردد و آن مزاج نماند، گویند که آن چیز نماند. راست میگویند یعنی مرکّب نماند، مفردات شدند.

ای درویش! اگر کسی را مزاج درست و سلیم باشد، و آفتی نرسد، ممکن است که تا بصد و بیست سال باقی ماند، و این را اجل مسمیّ میگویند و اگر آفت رسد در آن وقت که آفت رسد، آن مزاج خراب شود، آن را اجل قضا میخوانند. و در افلاک وانجم مفردات اند، این خللها نیست، لاجرم از حال نمیگردند و صورتی که دارند رها نمیکنند. و ازین جهت افلاک و انجم را عالم بقا و ثبات میگویند و عناصر و طبایع و معدن و نبات و حیوان را عالم کون و فساد میخوانند.

ای درویش! هر چند که ازین درخت بالاتر میآید، نازکتر میشود و شریفتر و لطیفتر میگردد، و چون نازکتر میشود آفت پذیر میشود یعنی ابوتراب نسفی میگوید که تمام موجودات یک درخت است، و فلک اوّل، که فلک الافلاک است، محیط موجودات سات، و ساده و بی نقش است، زمین این درخت است و فلک دوّم که فلک ثابتات است، بیخ این درخت است و هفت آسمان، که هر یک کوکبی سیّاره دارند، ساق این درخت است. زحل که از ما دورتر است، زیرتر است و بر آسمان اوّل است، و قمر که بما نزدیکتر است، بالاتر است و بر آسمان هفتم است، یعنی هر چیز که بما نزدیکتر است، بالاتر است؛ و هر چیز که از مادورتر است، زیرتر است. و عناصر و طبایع چهارگانه شاخهای این درخت اند؛ و معدن و نبات و حیوان برگ و گل و میوۀ این درخت اند. پس از آنجا که زمین این درخت است، تا باینجا که میوۀ درخت است، هرچند بالاتر میآید، نازکتر میشود و شریفتر و لطیفتر میگردد. چون مراتب این درخت را دانستی، اکنون بدان که میوه بر سر درخت باشد، و زبده و خلاصۀ درخت بود و شریفتر و لطیفتر از درخت باشد، و ازدرخت هر چیز که بمیوه نزدیکتر باشد، بالاتر و شریفتر و لطیفتر بود.

ای درویش! بنزدیک ابوتراب افلاک و انجم عالم سفلی اند، و عناصر و طبایع و معدن و نبات و حیوان عالم علوی اند. و این چنین میباید که باشد، از جهت آن که زبده و خلاصۀ موجودات مائیم، جای ما میباید که بالای همه باشد؛ و هر چیز که بما نزدیکتر بود، بالاتر و شریفتر و لطیفتر باشد و از اینجا گفته اند که افلاک و انجم لوح محفوظ و کتاب خدای اند، و همه چیز در کتاب خدای نوشته است، و قلم خشک گشته است و هر چیز که در کتاب خدای نوشته است، درین عالم آن ظاهر خواهد شد. و شک نیست که این چنین باشد، از جهت آن که هر چیز که در بیخ و شاخ درخت باشد، البّته بر شاخهای درخت آن ظاهر شود و امکان ندارد که چیزی که در بیخ و ساق درخت نباشد، بر شاخهای درخت ظاهر شود.

در بیان آنکه وجود از خود است
بدان که ابوتراب میگوید که ایندرخت را بیخ از خود است و ساق از خود است و شاخ از خود است و برگ از خود است و گل از خود است و میوه از خود است و خورنده از خود است و باغبان از خود است و زمین از خود است و آب از خود است و هوا از خود است و آفتاب از خود است و صحّت و حیوة و ممات از خود است و ملک و ملکوت و جبروت از خود است و همه با خود دارد و همه از خود دارد و این درخت همه است و همه این درخت است. این است سخن اهل وحدت در بیان عالم و عالمیان.

در بیان خاتمۀ بیست رساله
ای درویش! بیست رساله تمام شد و درین بیست رساله سخن بسیار گفته آمد و این گمان مبر که این سخنان من گفته ام، و بغیر از من کسی دیگر نگفته است؛ و این مپندار که اینها من دانسته ام، و بغیر از من کسی دیگر ندانسته است، که هیچ سخنی از تو، و هیچ علمی از تو و هیچ عملی از تو بجهان نیاید،از جهت آن که هیچ سخن نگفته نمانده است، جمله گفته اند و میگویند: و هیچ علم نادانسته نمانده است، جمله دانسته اند و میدانند و هیچ عملی ناکرده نمانده است، جمله کرده اند و میکنند. و از اینجا گفته اند که هرچه هست، بوده است و خواهد بود؛ و هر چه نیست، نبوده است و نخواهد بود.

ای درویش! چون نیک تأمّل کردم، اصل خلاف آدمیان سه چیز دیدم؛ و چندین هزار سال است تا این خلاف در میان آدمیان بوده است و خواهد بود؛ یکی آن که بعضی میگویند که عالم اوّل و آخر دارد؛ و این طایفه علمااند. دوّم آن که بعضی میگویند که عالم اوّل دارد و آخر ندارد؛ و این طایفه حکمااند. سوّم آن که بعضی میگویند که عالم اوّل و آخر ندارد، و این چنین که هست، همیشه این چنین بوده است و پیوسته این چنین خواهد بود؛ و این طایفه اهل وحدت اند. و دیگر چون نیک تأمّل کردم، بیقین دانستم که این خلاف از میان علما و حکما هرگز برنخیزد. و این علم بخواندن کتب و ببحث و مناظره ایشان را معلوم نشود و روشن نگردد، از جهت آن که این علم نصیب اهل کشف است، و این معرفت نصیب اهل ذوق است. هر که شکر ندیده باشد، هر چند که باوی گویند، بحقیقت نداند که صورت شکر چون است؛ و هر که شکر نخورده باشد، هر چند با وی گویند، بحقیقت نداند که طعم شکر چون است.

ای درویش! بحقایق چیزها اهل کشف رسیدند، و چیزها را کماهی اهل کشف دیدند و دانستند، باقی جمله در خواب اند، و در خواب میبینند و در خواب با یکدیگر حکایات میکنند.

ای درویش! اگر نمیتوانی که سالهای بسیار بریاضات و مجاهدات مشغول باشی، از اوّل عمر تا بآخر عمر در صحبت دانایان ثبات نمای تا بمقام کشف رسی و از اهل ذوق گردی، و حقایق چیزها را کماهی بدانی و ببینی. باری! این نصیحت از من قبول کن، و بیان نصیحت کار کن تا رستگار شوی.
ساری گاهنوشتهای محمود زارع

در بیان نصیحت
بدان که دانایان این عالم را بدریا و احوال این عالم را بموج دریا تشبیه کرده اند؛ و بآن میماند، از جهت آن که هر زمان صورتی پیدا میآید، و هر زمان نقشی ظاهر میشود و هیچ یک را بقا و ثبات نمیباشد. صورت اوّل هنوز تمام نشده و استقامت نیافته که صورتی دیگر آمد و آن صورتهای اوّل را محو گردانید. و بعضی احوال این عالم را بچیزها که در خواب میبینند هم تشبیه کرده اند و بآن هم میماند از جهت آن که چیزها مینماید و مردم بآن فریفته میشوند و دل بر آن چیزها مینهند و در ساعتی دیگر آن چیزها را نمیبینند و بآتش فراق میسوزند.

ای درویش! شک نیست که این چنین است که دانایان گفته اند، و این چنین بوده است و این چنین خواهد بود. امّا با وجود آن که این چنین است، هر چند که میآیند، بستۀ این عالم میشوند و باین عالم فریفته میگردند و باین واسطه در بلاها و فتنه ها میافتند، و بعذابهای گوناگون گرفتار میشوند و بآتشهای معنوی میسوزند و بعضی در آتش حسد میگدازند، و بعضی در آتش بایست مینالند و فریاد میکنند و نمیدانند که در خواب اند و این هم در خواب میبینند « النّاس نیام فاذا ماتوا انتبهوا ». ( توضیح :  این سخن - روایت از پیامبر اکرم (ص) و نیز ز امیرالمومنین علی (ع) نیز نقل شده است و بیشتر این معارف از آن حضرات گرفته شده اما کمتر نام از آنان میبرند ! م. زارع )

ای درویش! نصیحت تو این مقدار بیش نیست، که سبب جملۀ بلاها و فتنه ها و عذابهای گوناگون دوستی دنیا است.

ای درویش! این سخن نه تنها با تو میگویم، با خود هم میگویم که اگرچه احوال این عالم ثباتی ندارد، امّا چون بوی فریفته میشویم و اگر نمیشویم، احتیاج باین عالم داریم و بواسطۀ احتیاج با ناجنسان هم صحبت میباید بود، و با بیخبران دست در کاسه میباید کرد تحمّل همه چیزها میتوان کردن امّا تحمّل آن نمیتوان کرد که با ناجنسان صحبت میباید داشت و با بیخبران دست در کاسه میباید کرد. چه بودی اگر نبودمی!

ای درویش! چون بودیم بزیرکی بدر میباید برد، و جهد آن میباید کرد تا بسلامت بگذریم و در فتنه ئی از فتنه ها و آفتهای این عالم نیفتیم، که عالم پر از بلا و فتنه است! و پر از عذاب و محنت است؛ و با وجود این همه بلا و فتنه پر از خرس و خوک است، و پر از گرگ و پلنگ است، و پر از مار و کژدم است، و با اینان صحبت میباید داشت، و روز و شب هم صحبت ایشان میباید بود بلکه شب و روز خدمت ایشان میباید کرد و محکوم ایشان میباید بود. نه حق بدست من است که میگویم چه بودی اگر نبودمی! چه سود ازین فریاد و ازین ناله، و چه فایده ازین دراز کشیدن و بسیار گفتن. چون بودیم، تن در میباید داد و راضی و تسلیم میباید شد.

ای درویش! هر که را خواهی که بدانی که ازین مراتب بهایم گذشته، و بمرتبۀ انسانی رسیده و در مرتبۀ انسانی بعلم و اخلاق آراسته شده است و این عالم را چنان که این عالم است شناخته و بوی از خدای یافته است او را چهار علامت است، اوّل ترک، دوّم عزلت، سوّم قناعت، چهارم خمول. هر که این چهارچیز دارد و این چهار چیز میخواهد، و در بند آن است که این چهارچیز را بکمال رساند بیقین میدان که دانا و آزاد است؛ که بیدانش و آزادی این چهار چیز را ملک خود نتواند گردانید.

ای درویش! سالک و طالب را باید که چهار چیز باشد، که بی این چهار چیز سلوک میسّر نشود: کم خوردن، کم گفتن و کم خفتن و صحبت دانا. و کامل مکمّل را باید که چهار چیز دیگر باشد، که بی این چهارچیز کمال نباشد و تکمیل نتوان کردن: افعال نیک، و اقوال نیک و اخلاق نیک و معارف. و کامل آزاد را باید که چهارچیز دیگر باشد؛ ترک و عزلت و قناعت و خمول.

ای درویش! آدمی چون بکمال رسید، بعد از کمال بعضی بتکمیل دیگران مشغول میشوند و بعضی آزاد و فارغ میباشند. کار آزادی و فراغت دارد، آزادان پادشاه اند.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم! دانای آزاد سر موجودات است، موجودات بیکبار جمله تحت نظر وی اند. هر یک را بجای خود میبیند و هر یک را در مرتبۀ خود میشناسد و با هیچ کس و با هیچ چیز جنگ ندارد و با همه بصلح است و از همه آزاد و فارغ است و جمله را معذور میدارد امّا از مخالف میگریزد و با موافق میآمیزد. و علامت دانای آزاد این چهارچیز است که گفته شد و هر که این چهار چیز را ندارد و نمیخواهد یعنی خمول نمیخواهد و شهرت میطلبد و قناعت نمیخواهد و تنعّم میطلبد و ترک عزلت نمیخواهد و مال و جاه میطلبد، و اختلاط خلق جوید علامت این است که خود را ندانسته است و هم صحبتان را نشناخته است، و این عالم را چنان که این عالم است ندیده است و بوئی از خدا نیافته است. در ظلمات است و بعذابهای سخت گرفتار است و هیچ نور ندارد از جهت آن که بایست شهرت ظلمت و عذاب سخت است؛ و بایست تنعّم هم ظلمت است و عذاب سخت است: « او کظلماتٍ فی بحر لجّی یغشیه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکدیریها و من لم یجعل اللّه له نوراً فما له من نور».

ای درویش! هرکه را ذرّۀ نور باشد، اعتماد بر مال و جاه این عالم بی ثبات نکند و بعمارت این عالم مشغول نشود، پس هر که اعتماد میکند و بعمارت مشغول میشود از آن است که در تاریکی جهل مانده است و نور عقل وی پوشیده است و نمیداند که احوال این عالم همچون خواب است که میبینند و همچون سراب است که مینماید: « والّذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعة یحسبه الظمئان ماءً حتّی اذا جاء لم یجده شیئاً و وجد اللّه عنده فوّفیه حسابه واللّه سریع الحساب». و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ بیستم


ادامه دارد ....

رسم الخط اول : استاد کابلی
رسم الخط دوم : استاد امیدی
متن کتابت      : عزیزالله نسفی
اقدام : ساری گاهنوشته های محمود زارع




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
.







در ستایش پروردگار
راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلب    
عزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلب
تنگ مکن ای همای خانه بر این خاکیان
شهپر لا برگشای کنگر الا طلب
دیر خراب جهان بتکده‌ای بیش نیست    
دیر به ترسا گذار معبد عیسا طلب
تیره مغاکیست تنگ خانه‌ی دلگیر خاک
مرغ مسیحا نه‌ای بزم مسیحا طلب
وادی ایمن مجوی از پی ناز کلیم
آن همه جا روشن است دیده‌ی موسا طلب
نکته وحدت مجوی از دل بی معرفت    
گوهر یکدانه را در دل دریا طلب
گرچه هزار است اسم هست مسما یکی
دیده ز اسما بدوز عین مسما طلب
ابجد ارکان تست چار کتاب عظیم
جزو به جزوش ببین اعظم اسما طلب
آینه‌ای پیش نه از دل صافی گهر
صورت خود را ببین معنی اشیا طلب
نیست به غیب و شهود غیر یکی در وجود
خواه نهانش بخواه خواه هویدا طلب
وقت جهاد است خیز تیغ تجرد بکش    
نفس ستمکاره را در صف هیجا طلب
کعبه‌ی گل در مزن بر در دل حلقه کوب
زین نگشاید دری مقصد اقصا طلب
ذلت ده روزه فقر مایه‌ی سد عزت است
عزت دنیا مخواه پایه‌ی عقبا طلب
زر طلبد طبع تو روی ترش کن بر او
علت صفراست این داروی صفرا طلب
خون جگر نوش کن تا شوی از اهل حال
نشأه هوس کرده‌ای باده‌ی حمرا طلب
لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق
از دل می‌خوارگان لذت صهبا طلب
بخت جوان کسی کو به طلب پیر شد
کم ز زنی نیستی درد زلیخا طلب
سالک ره را ببوس پای پر از آبله
گنج گهر بایدت در ته آن پا طلب
درد اگر راحت است پیش مریضان عشق
در مرض از نیشتر راحت اعضا طلب
سوخته را راحت است از پی هر آه سرد
راحت گلخن فروز در دم سرما طلب
همچو سکندر مجوی آب خضر در سواد
عارف دل زنده را آن ز سویدا طلب
رتبه‌ی عرفان شود شام فنا روشنت
قیمت انوار شمع در شب یلدا طلب
شانه به درد آورد تارک شاهدوشان
طاقت زخم اره از زکریا طلب
زمره‌ی عشاق را پایه‌ی والاست دار    
بر سر کرسی برآ پایه‌ی والا طلب
عاشق مرتاض کی طالب جنت شود    
ای که به راحت خوشی جنت اعلا طلب
سالک ره را کجا فرصت آسایش است    
گر تو از آن فارغی سایه‌ی طوبا طلب
مرد خدا کی کند میل به لذت خلد    
در دل کودک‌وشان حسرت حلوا طلب
دشمن اگر تیغ و تشت پیش نهد سر مکش    
دوست اگر بایدت حالت یحیا طلب
سگ ز پی جیفه رفت در به در و کو به کو    
گر به سگی قائلی جیفه‌ی دنیا طلب
خیز و چو سبزی مکن جا به سر خوان کس    
طعمه اگر بایدت سبزی صحرا طلب
در دل سختست و بس آرزوی سیم و زر    
گر طلبی سیم و زر در دل خارا طلب
باطن صافی چو نیست راه حقیقت مپوی    
چاه بسی در ره است دیده بینا طلب
شمع هدایت کجا در دل هر کس نهند    
همچو کلیمی بجو دیده ز بیضا طلب
پا به سر خود منه در ره این بادیه    
رهرو (ی ) این راه از شبرو اسرا طلب
احمد مرسل که چرخ از شرف پای او
با همه رفعت کند پایه‌ی بطحا طلب
از لب او گوش کن زمزمه‌ی لاینام    
وز دل بیدار او راز فاوحا طلب
جلد اگر می‌کنی مصحف و جدش بر او
دفتر انجیل را بهر مقوا طلب
گو علم سبز او خضر ره خویش ساز    
آنکه به محشر کند سایه‌ی طوبا طلب
پای بلندی که زد پای طلب در رهش    
از پی ایثار او عقد ثریا طلب
درگذر از نه فلک در ره او خاک باش
اهل خرد کی کند پایه‌ی ادنا طلب
وحشی اگر طالبی بر در احمد نشین    
کام از آنجا بجوی نام از آنجا طلب
عرض تمنا مکن از در دونان دهر    
آب رخ هر دو کون از در مولا طلب
در حق من بخششی یا نبی‌اله که نیست
رسم تو الا عطا کار من الا طلب



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.