رسالۀ نوزدهم در بیان سخن اهل وحدت
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین! بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که درین هژده رساله سخن علما و حکما و مشایخ مستوفی گفته شد، و درین دو رساله که میآید سخن اهل وحدت تقریر خواهد شد.
ای درویش! سخن این دو رساله بسخنان آن رساله های دیگر نمی ماند، بغایت دور از یکدیگراند، چنان که هرچه آن قوم اثبات کرده اند، و آن را عین الحقیقة نام نهاده اند، این قوم میگویند که جمله خیال است، و آن قوم اهل خیالاند.
ساری گاهنوشتهای محمود زارع

ای درویش! سخن بی میل آن است که هیچ قوم باید که عیب یکدیگر نکنند، و جمله یکدیگر را معذور دارند؛ از جهت آن که این وجود وجودی پر عظمت و پرحکمت است، و هیچ کس این وجود را کماهی در نتواند یافت.
ای درویش! در خلقت و آفرینش مگسی چندان حکمت تعبیه است، که اگر حکیمی سالها در حکمت یک مگس فکر کند، بتمامت حکمتهای وی نتواند رسید با آن که مگس خلق الساعه است. اندیشه کن که این کارخانه چه کار باشد که خار و خاشاکش چنین است. هر کس را بقدر مرتبۀ خود ازین وجود چیزی داده اند « کلّ حزب بما لدیهم فرحون ».


در بیان ظاهر و باطن وجود
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که وجود یکی بیش نیست، و این یک وجود ظاهری دارد و باطنی دارد، و باطن این و خود یک نور است و این نور است که جان عالم است، و عالم مالامال آن نور است، نوری است نامحدود و نامتناهی و بحری است بی پایان و بیکران. حیوة و علم و ارادت و قدرت موجودات ازین نور است، بینائی و شنوائی و گویائی و گیرائی و روائی موجودات ازین نور است، طبیعت و خاصیّت و فعل موجودات ازین نور است، بل خود همه این نور است. و ظاهر این وجود تجلّی این نور است، و آیینۀ این نور است، و مظهر صفات این نور است.

ای درویش! این نور میخواست که جمال خود را ببیند، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کند. تجلّی کرد و بصفت فعل ملتبس شد، و از ظاهر بباطن و از غیب بشهادت و از وحدت بکثرت آمد، و جمال خود را بدید و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کرد.

ای درویش! اگر صاحب جمالی خواهد که جمال خود را ببیند، تدبیرش آن باشد که کان آهن پیدا کند، و از آن کان خاک آهن بیرون آرد و خاک را در بوته کند و بگدازد تا غلّ و غش از آهن جدا شود و آهن پاک و صافی گردد، آنگاه آن آهن پاک و صافی را میتابد و میگوید تا مراة شود، آنگاه آن مراة را مسوّی و مجلّی گرداند و جمال خود را ببیند.

ای درویش! اگرچه هر فردی از افراد موجودات آیینۀ این نوراند، امّا جام جهان نمای و آیینۀ گیتی نمای آدمی است. موجودات بر آدمی ختم شد و آدمی ختم موجودات آمد، یعنی بوجود آدمی عالم تمام شد و آیینه تمام گشت، و صفات و اسامی و افعال این نور تمام ظاهر شدند و این نور جمال و جلال خود را در کمال آدمی بدید و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کرد و هر چیز که تمام شد ختم شد.

ای درویش! اگر در همه عالم یک آدمی بکمال رسید، این نور جمال خود را دید، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کرد. حاجت نیست که جملۀ آدمیان بکمال رسند، اگر جمله آدمیان بکمال رسند، صفات و اسامی و افعال این نور تمام ظاهر نشوند، و نظام عالم نباشد، میباید که آدمیان هر یک در مرتبه ئی باشند، و هر یک مظهر صفتی بوند، و هر یک را استعداد کاری بود تا صفات و اسامی و افعال این نور تمام ظاهر شوند، و نظام عالم باشد.

ای درویش! تسویه عبارت از استعداد است، یعنی استعداد قبول نور، و نفح روح عبارت از قبول نور است و سجدۀ کسی کردن عبارت از کار از برای آن کس کردن است و مسخّر و منقاد آن کس شدن است « فاذا سوّیته و نفحت فیه من روحی فقعوا له ساجدین».

ای درویش! تمام موجودات اجزای آدمی اند. جمله اجزاء عالم در کار بودند ودر ترقی و عروج بودند تا بآخر آدمی پیدا آمد. معلوم شد که معراج موجودات ازین طرف است، و معلوم شد که کمال اینجاست که آدمی است، از جهت آن که کمال در میوه باشد و میوۀ درخت موجودات آدمی است. چون کمال اینجاست، و معراج ازین طرف است، پس آدمی کعبۀ موجودات باشد از جهت آن که جملۀ موجودات روی در آدمی دارند، و مسجود ملائکه باشد، از جهت آن که جمله کارکنان آدمی اند « و سخّر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعاً ».

ای درویش! سجده کردن نه آن است که پیشانی بر زمین نهد، سجدۀ کسی کردن آن باشد که کار از برای وی کند. پس جملۀ موجودات سجدۀ آدمیان میکنند، و موجودات سجدۀ آدمیان از برای آن میکنند که انسان کامل در میان آدمیان است. پس جملۀ آدمیان طفیل انسان کامل اند.

ای درویش! مراد ما از آدم انسان کامل است، یعنی این که میگوییم که آدم جام جهان نما و آیینۀ گیتی نمای است، و مظهر صفات این نور است، مراد ما انسان کامل است، در موجودات بزرگوارتر و داناتر از انسان کامل چیزی دیگر نیست، از جهت آن که انسان کامل زبده و خلاصۀ موجودات است از اعلی تا باسفل مراتب انسان کامل است و ملائکۀ کروبیان و روحانیان و عرش و کرسی و سموات و کواکب جمله خادمان انسان کامل اند و همیشه گرد انسان کامل طواف میکنند و کارهای انسان کامل بساز میدارند.

ای درویش! این شرف و کرامت که آدمیان دارند، ازموجودات هیچ چیز دیگر ندارد، از جهت آن که هرچیز دیگران دارند، آدمیان آن دارند و آدمیان چیزی دارند که دیگران ندارند و آن عقل است. عقل بآدمیان مخصوص است، و فضیلت آدمیان بر دیگر موجودات بعقل است، و فضیلت عاقلان بر یکدیگر بعلم و اخلاق است.

ای درویش! آن امانت که بر جمله موجودات عرض کردند و جمله ابا کردند و قبول نکردند و آدمی قبول کرد و بآن بکمال رسید آن امانت عقل است.

در بیان مرتبۀ ذات و مرتبۀ وجه
چون دانستی که وجود یکی بیش نیست، اکنون بدان که این وجود هم قدیم است و هم حادث، هم اوّل است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن، هم خالق است و هم مخلوق، هم رازق است و هم مرزوق، هم ساجد است و هم مسجود، هم عابد است و هم معبود، هم شاهد است و هم مشهود، هم حامد است و هم محمود، هم عالم است و هم معلوم، هم مرید است و هم مراد هم قادر است و هم مقدور، هم محّب است و هم محبوب، هم عاشق است و هم معشوق، هم مرسِل است و هم مرسَل، هم خیال است و هم حقیقت و در جمله صفات همچنین می دان.

ای درویش! اگر از عالم کثرت درگذری و بدریای وحدت رسی، و در دریای وحدت غوص کنی، عاشق و معشوق و عشق را یکی بینی، و عالم و معلوم و علم را یکی یابی، این اسامی جمله در مرتبۀ وجه اند. چون ازوجه درگذری و بذات رسی، هیچ ازین اسامی نباشد، ذات مجرّد باشد از جهت آن که هر صفتی و هر اسمی و هر فعلی که در عالم است، جمله صفات و اسامی و افعال این وجوداند؛ امّا صفات در مرتبۀ ذات اند، و اسامی در مرتبۀ وجه اند و افعال در مرتبۀ نفس اند. و هر فردی از افراد موجودات این سه مرتبه و دو صورت دارد، مرتبۀ ذات و مرتبۀ وجه و مرتبه نفس و صورت جامعه و صورت متفرقه. و صفات جمله در مرتبۀ ذات اند، و اسامی جمله در مرتبۀ وجه اند، و افعال جمله در مرتبۀ نفس اند؛ و صورت جامعه صورت ذات است و صورت متفرقه صورت وجه است و مرتبۀ ذات لیلة القدر و لیلة جمعه است و مرتبۀ وجه یوم القیمة و یوم الجمعة است.

در بیان مظاهر صفات
ای درویش! چون دانستی که وجود یکی بیش نیست، و دانستی که این وجود یک نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است، اکنون بدان که برین سخن کسی سؤال میکند که چون یک نور است که جان عالم است، و عالم مالامال این نور است، چرا در عالم کثرت پیدا آمد و چرا در عالمیان چندین تفاوت بسیار ظاهر شد؟

جواب. بدان که گفته شد که باطن این وجود یک نور است و این نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است و ظاهر این وجود تجلّی این نور است و مظهر صفات این نور است. افراد عالم مظاهر صفات این نوراند. و این نور صفات بسیار داشت، مظاهر صفات هم بسیار میبایست، تا صفات این نور تمام ظاهر شوند. باین سبب در عالم کثرت پیدا آمد و اگر این کثرت نبود، توحید را وجود نبودی.

یک سؤال دیگر میکنند و میگویند که چون هر فردی از افراد موجودات مظهر صفتی آمد، و آدمی مظهر صفتی آمد، و آدمی مظهر صفت علم آمد، میبایست که در آدمیان تفاوت نبودی و جمله در مظهر علم یکسان بودندی.

جواب. بدان که در عالم هر یک از موجودات هر چیزی که دارند، بنا بر استعداد دارند؛ و هر یک از آدمیان هر چیز که یافتند، بنا بر استعداد یافتند. مظاهر صفات این نور در استعداد ظهور صفات بر تفاوت اند، هر چیزی استعداد ظهور چیزی دارد. اگر جمله چیزها یک استعداد داشتندی، صفات این نور تمام ظاهر نشدی و غرض از مظاهر آن است که تا صفات این نور تمام ظاهر شوند. پس هر چیزی استعداد ظهور چیزی دارد، و آدمی استعداد ظهور علم دارد! امّا آدمیان که استعداد ظهور علم دارند در استعداد ظهور علم هم بر تفاوت اند، از جهت آن که انواع علم بسیار است، و هر نوعی استعداد خاصّ دارد. بعضی استعداد یک نوع علم دارند، و بعضی استعداد دو نوع علم دارند و بعضی استعداد ده نوع علم دارند و بعضی استعداد صد نوع علم دارند. و استعداد بعضی ناقص است و استعداد بعضی میانه است و استعداد بعضی کامل است باین سبب در آدمیان تفاوت بسیار پیدا آمد.

ای درویش! بسیار از آدمیان صورت آدمیان دارند، امّا معنی آدمیان ندارند، ازحساب بهایم اند و صفات و افعال بهایم در ایشان ظاهر است.

ای درویش! علامت آدمی چهارچیز است، اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. هر که این چهارچیز دارد، آدمی است و هر که ندارد نه آدمی است، هر که این چهار چیز بکمال رسانید او انسان کامل است.

ای درویش! بعضی استعداد را خاصیّت نام نهاده اند و میگویند که آدمی هر یک خاصیّتی دارند، چنان که یکی شعر میگوید و دیگران نمیتوانند گفت، و یکی شعر خوب میخواند و دیگران نمیتوانند خواند و یکی اندیشه های راست میکند و دیگران نمیتوانند کرد و یکی تحصیل علم و یکی تحصیل مال میکند و دیگران نمیتوانند کرد و مانند این جمله را خاصیّت نام نهاده اند. و شک نیست که این جمله باستعداد است، هر یک استعداد چیزی دارند و آن استعداد را با خود آورده اند و استعداد جمله کسبی نیست، استعداد جمله بخاصیّت ازمنۀ اربعه است. و استعداد اگرچه کسبی نیست امّا استعداد بتربیت و پرورش زیادت شود، و اگر تربیت و پرورش نیابد کم شود. چنان که یکی استعداد آن دارد که خواب راست بسیار بیند، و یکی استعداد آن دارد که در بیداری اندرون وی عکس چیزها زود قبول میکند، چنان که هر کس که بنزدیک وی آید، و آن کس را چیزی در خاطر باشد یا در خاطر آید، در حال عکس آن در اندرون وی پیدا آید. این دو کس میتوانند که این استعداد را بریاضات و مجاهدات بجائی رسانند که هر چیز که از عالم غیب روانه شود تا باین عالم شهادت آید، پیش از آن که باین عالم شهادت رسد، این دو کس را از آن حال خبر شود و عکس آن چیز که میآید در اندرون ایشان پیدا آید و آن عکس اگر در خواب پیدا آید نامش راست است؛ و اگر در بیداری پیدا آید، نامش الهام است.

ای درویش! اگرچه هر فردی از افراد موجودات مظهر صفت این نور است، امّا دو مظهر بغایت قوی افتاده اند، یکی انسان کبیر و یکی انسان صغیر. انسان کبیر مظهر قدرت است و انسان صغیر مظهر علم است، یعنی افلاک و انجم و عناصر مظهر قدرت اند و انسان کامل مظهر علم است و از اینجاست که عالمیان درین عالم آنچنان میتوانند بود که اقتضاهای گنبد خضرا است.

ای درویش! گنبد خضرا لوح محفوظ و کتاب خدا است، هرچه در کتاب خدا نوشته است، قضای خداست و درین عالم آن ظاهر میشود که در کتاب خدا نوشته است.

در بیان تناسب
ای درویش! چون دانستی که یک نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است، اکنون بدان که امتیاز چیزها از یکدیگر بصورت و صفت است، از جهت آن که یک نور است که جان عالم است، امّا این یک نور صفات بسیار داشت مظاهر هم بسیار میبایست تا صفات این نور تمام ظاهر شود. این نور تجلّی کرد و بچندین هزار صورت ظاهر شد؛ هر صورتی مظهر صفتی شد، و هر صفتی بصورتی مخصوص گشت تا صفات این نور تمام ظاهر شدند. آن صورت همیشه با آن صفت و آن صفت پیوسته با آن صورت خواهد بود. و از صورتها هیچ صورتی بکمالتر از صورت انسان نیست، لاجرم بصفتی مخصوص شد که از صفتها هیچ صفتی بکمالتر از آن صفت نبود، و آن نطق است. پس انسان بصورت انسانی و بصفت نطق از جملۀ حیوانات ممتاز شد، و بعلم و اخلاق از اقران خود ممتاز گشت و بکمال رسید. و دیگر چون دانستی که یک نور است که جان عالم است، و عالم مالامال این نور است، و افراد موجودات مظاهر صفات این نوراند، پس اگر گویند که مائیم که بودیم و مائیم که هستیم و مائیم که باشیم، راست باشد؛ و اگر گویند که نه مائیم که بودیم و نه مائیم که هستیم و نه مائیم که باشیم، هم راست باشد. و دیگر چون دانستی که یک نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است و این نور اوّل و آخر ندارد، و افراد موجودات مظاهر صفات این نوراند، پس هر صورتی که باین عالم آید، و بصفتی موصوف شود و باسمی مسمّی گردد، چون این صورت ازین عالم برود، و صورتی بیاید و بهمان صفت موصوف شود و بهمان اسم مسمیّ گردد، وی آن است از روی تناسب نه از روی تناسخ، از جهت آن که اگر هزار بار از دریا آب برداری و باز در دریا ریزی، هر نوبت که برداری همان آب باشد از روی تناسب امّا نه آن آب باشد از روی حقیقت.

ای درویش! این تقریر که درین رساله کرده شد، نه سخن اهل حلول است، ونه سخن اهل اتّحاد، از جهت آن که حلول میان دو چیز باشد، یعنی دو وجود؛ و اتّحاد هم میان دو وجود بود و درین رساله میگوید که وجود یکی بیش نیست، و اثبات یک وجود میکند. پس حلول و اتّحاد باطل باشد.

در بیان نصیحت
ای درویش! صحبت با نیکان دار و صحبت با بدان مدار که هر که هر چه یافت از نیکی، از صحبت نیکان یافت، و هر که هر چه یافت از بدی، از صحبت بدان یافت. و اگر میخواهی که آدمی نیک و آدمی بد را بشناسی، بدان که آدمی نیک آن است که راست گفتار و راست کردار و نیکو اخلاق و راحت رسان بود و آدمی بد آن است که راست گفتار و راست کردار نباشد، و بد اخلاق و آزاررسان بود.

ای درویش! جهد کن تا راست گفتار و راست کردار و نیکو اخلاق و راحت رسان شوی، تا تو از خود ایمن گردی و دیگران از تو ایمن شوند. هرکجا امن هست، بهشت است و هر کجا امن نیست، دوزخ است. هیچ نعمتی برابر آن نیست که آدمی بهشتی باشد، و در بهشت بود. و هیچ محنتی برابر آن نیست که آدمی دوزخی باشد و در دوزخ بود. آدمی راست گفتار و راست کردار و نیکو اخلاق و راحت رسان بهشتی است. چون بصحبت راست گفتار و راست کردار و نیکو اخلاق و راحت رسان رسد، در بهشت باشد.

ای درویش! زهی سعادت کسی را که بهشتی است، و زهی شقاوت کسی را که دوزخی است، زهی سعادت کسی که چون بصحبت وی رسد، در بهشت باشد، و زهی شقاوت کسی که چون بصحبت وی رسد در دوزخ باشد. والحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ نوزدهم



ادامه دارد ....




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
.







تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان را
مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را
چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو
مسخر گشت بی‌لشکر ولایت چون تو سلطان را
به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر
تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را
دلم کز رنج راه تو به جانش می‌رسد راحت    
چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را
ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت
وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را
چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او
چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمان را
به عهد حسن تو پیدا نمی‌آیند نیکویان
ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را
بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم
شکسته دل که همره کرد با خود جان مردان را
اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن
مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را
وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو    
مددها کرد مسکین دل به خون این چشم گریان را
همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد
از آن باکس نمی‌گویم غم شبهای هجران را
وصال تو به شب کس را میسر چون شود هرگز
که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را
مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان    
ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جان را

به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین
از آن لب یک شکر کم کن گرامی‌دار مهمان را
به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش
که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.