رسالۀ پانزدهم در بیان لوح محفوظ و در بیان جبر و اختیار و در بیان حکم و قضا و قدر
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتّقین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیزبن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در بیان لوح محفوظ، در بیان جبر و اختیار و در بیان حکم و قضا و قدر رسالهئی جمع کنید. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خدای تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد «انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».
ساری گاهنوشتهای محمود زارع
در بیان لوح محفوظ
بدان که لوح محفوظ عامّ هست، و لوح محفوظ خاص هست. لوح محفوظ عامّ آن باشد که هر چیز که درین عالم بود و هست و خواهد بود، جمله در وی مکتوب بود و لوح محفوظ خاصّ آن بود که بعضی در وی مکتوب بود.
چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که لوح محفوظ چهار است. اوّل جبروت است، و جبروت لوح محفوظ عامّ است، ازجهت آن که ماهیّات موجودات جمله بیک بار در جبروت بودند و از وی پیدا آمدند. دوّم عقل اوّل است، و عقل اوّل لوح محفوظ خاصّ است، از جهت آن که عالم ملکوت جمله در عقل اوّل پیدا بودند و از وی پیدا آمدند. سوّم فلک اوّل است که فلک الافلاک است؛ و فلک اوّل لوح محفوظ خاصّ است، از جهت آن که عالم ملک جمله در فلک اوّل بودند و از وی پیدا آمدند. چهارم نطفۀ آدمی است، و نطفه لوح محفوظ عالم صغیر است، از جهت آن که هر چیز که در عالم صغیر موجود شدند، آن جمله در نطفۀ وی موجود بودند. لوح محفوظ اوّل رقّ منشور است، و دوّم بیت معمور است و سوّم سقف مرفوع است، و چهارم بحر مسجور است.



چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم. بدان که مفردات، که آبا و امّهات است، لوح محفوظ و کتاب خدایند. و هر چیز که در مرکّبات، که موالید است، بود و هست و خواهد بود، جمله درین لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است، و هیچ چیز نیست که درین کتاب خدای ننوشته است: « ولا رطب ولایابس الا فی کتاب مبین».

ای درویش! اگرچه موالید هم کتاب خدای اند، امّا موالید کتاب پیدایند، و آبا و امّهات کتاب پیدا کننده اند؛ و هر چیز که در کتاب پیداکننده نوشته است، درین کتاب پیدا آن پیدا میآید. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بعبارت دیگر بگویم.

در بیان افلاک و انجم
بدان که افلاک و انجم لوح محفوظ و کتاب خدای اند، و هر چیز که بود و هست و خواهد بود، جمله درین لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است، و قلم خشک گشته است: « فرغ الربّ من الخلق و الرزق و الاجلّ»، و هیچ چیز نیست که در کتاب خدای ننوشته است: « و لا رطب و لایابس الا فی کتاب مبین ». و هر چیز که در لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است، درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد شد و هر چیز که در لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است، هیچ کس را بر آن اطّلاع نیست. منجمّان استراق سمع میکنند و چیزی از آن در مییابند، و با مردم میگویند؛ و شهاب ثاقب شرع است که بر ایشان میزند تا مطعون شوند « کذب المنجّم و ربّ الکعبة »، « من آمن بالنجوم فقد کفر »، و مانند این آمده است.

ای درویش! اگرچه علم نجوم علمی شریف است، و منجّم اگر در حساب غلط نکند، و در زمان و مکان سهو نکند، راست میگوید، امّا پیغمبر- علیه السلام- مصلحت نمی دید که منجّمان حکم کنند. و حقّ بدست پیغمبر- علیه الصّلوة و السّلام- بود از جهت آن که مردم نادان متردّد خاطر شوند.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که برین سخن دو سؤال میکنند، یکی آن که میگویند که اگر جملۀ چیزها در کتاب خدای نوشته است و قلم خشک گشته است و هر چیز که در کتاب خدای نوشته است درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد شد، پس ما در رنج و راحت و در سعادت و شقاوت و در خیر و شرّ مجبور باشیم، اکنون اگر مجبوریم، سعی و کوشش ما و پرهیز و احتیاط ما از برای چیست و دعوت انبیا و تربیت اولیا چراست، و تدبیر عقلا و معالجت حکما را فایده چیست؟ و دیگر آن که میگویند که اگر جملۀ چیزها در کتاب خدای نوشته است، و هر چیز که در کتاب خدای نوشته است، درین عالم سفلی ظاهر میشوند بی تربیت و بی نسق ظاهر میشوند، همچون ظلم و تغلّب، و خون بنا حقّ و مانند این؟ میبایست که جمله کارها درین عالم سفلی بترتیب و با نسق بودی، از جهت آن که در کتاب خدا هیچ چیز بی تربیت و بی نسق ننوشته است.

جواب. بدان که شکّ نیست که افلاک و انجم لوح محفوظ و کتاب خدای اند، و هر چیز که درین عالم بود و هست و خواهد بود، جمله در کتاب خدای نوشته است، و قلم خشک گشته است، و هر چیز که در کتاب خدای نوشته است، درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد گشت. امّا بدان که احکامی که در افلاک و انجم نوشته است، احکام کلّی است، نه احکام جزوی؛ و اثرها که درین عالم سفلی از حرکات افلاک و انجم ظاهر میشوند، بر وجه کلّی ظاهر میشوند، نه بر وجه جزوی. باین سبب ما را اختیاری هست، و حاصل کردن آنچه میخواهیم و دفع کردن آنچه نمیخواهیم بسعی و کوشش ما باز بسته است.

اگر چنان بودی که در افلاک و انجم احکام جزؤی نوشته بودندی، و اثرها که از حرکات افلاک و انجم درین عالم ظاهر می‌شوند، بر وجه جزوی ظاهر شدندی، ما را در هیچ چیز اختیار نبودی، و سعی و کوشش ما ضایع بودی و دعوت انبیا و تربیت اولیا و تأدیب علما عبث بودی و تدبیر عقلا و معالجت حکما بیفایده بودی.

در بیان کار حرکات افلاک و انجم
بدان که بعضی از شعرا از افلاک و انجم شکایت میکنند، و میگویند که افلاک و انجم تربیت جاهلان میکنند و تربیت عالمان نمیکنند. این شکایت نه بجای خود است و نمیدانند که چه میگویند. اگر چنان بودی که افلاک و انجم را اختیار بودی که هر که را خواستندی تربیت کردندی، هر که را نخواستندی تربیت نکردندی، آن را که تربیت نکردندی جای شکایت بودی؛ امّا افلاک و انجم را اختیار نیست. آفتاب چون ظاهر شود، بر همه کس یکسان تابد و اختیار ندارد که بر بعضی تابد و بر بعضی نتابد؛ امّا بعضی را بسازد و بعضی را بسوزد، و این باختیار آفتاب نیست. امّا ما را اختیاری هست؛ اگر خواهیم، در آفتاب باشیم و اگر نخواهیم در آفتاب نباشیم. دفع حرارت آفتاب از عالم ممکن نیست، امّا از خود ممکن است؛ و در حرکات جملۀ کواکب همچنین میدان. و آن که میگوید که بعضی از کارها درین عالم بیترتیب و بی‌نسق میرود، هم ازین جهت است که افلاک و انجم مدّبران عالم سفلی اند، اختیار ندارند، کار ایشان آن است که همیشه درین عالم رنج و راحت میپاشند، و سعادت و شقاوت می افشانند بطریق کلّی، نه بطریق جزؤی، تا نصیب هر کس چه میآید. یکی را مال و جاه میآید، و یکی را مال و جاه میرود. در آن زمان که درین عالم سعادت میپاشند، تا نطفه که در رحم میافتد، سعادت بآن نطفه همراه شد؛ و در آن زمان که شقاوت درین عالم می افشانند، تا نطفه که در رحم میافتد، شقاوت بآن نطفه همراه شد: « السعید من سعد فی بطن امّه و الشقّی من شقی فی بطن امّه».

در بیان سؤال دیگر

بدان که برین سخن یک سؤال دیگر میکنند؛ میگویند که اگر چنین است که تدبیر افلاک و انجم درین عالم سفلی بطریق کلّی است، نه بطریق جزؤی، میبایست که ما را در جمله کارها اختیار بودی و نیست. و بیقین میدانیم که در بعضی کارها مختاریم و در بعضی کارها مجبوریم.

جواب. بدان که در اوّل رساله گفته شد که لوح محفوظ چهار است، یکی رقّ منشور است و یکی بیت معمور است، و یکی سقف مرفوع است، و یکی بحر مسجور است. آنچه در رقّ منشور و بیت معمور بودند، اکنون آن جمله در سقف مرفوعند، از جهت آن که سقف مرفوع مظهر آن جمله است، و آلت و دست افراز آن جمله است، دست افرازی چنین با عظمت و پرحکمت ساز داده اند تا هر زمان نقشی پیدا آید. پس اکنون بحقیقت ما را دو لوح محفوظ است، یکی سقف مرفوع و یکی بحر مسجور. سقف مرفوع افلاک و انجم اند، و بحر مسجور نطفۀ آدمی است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون آنچه در افلاک و انجم نوشته است، درین عالم سفلی آن ظاهر خواهد شد، و ما را در آن اختیار است، و حاصل کردن آن از خود، و دفع کردن آن از خود بسعی و کوشش ما باز بسته است. و هر چه در نطفۀ آدمی نوشته است، در آدمی آن ظاهر خواهد شد و آدمی را در آن اختیار نیست، و دفع کردن آن از خود بهیچ وجه ممکن نیست، از جهت آن که هرچه در افلاک و انجم نوشته است، بطریق کلّی نوشته است، و هر چه در نطفۀ آدمی نوشته است، بطریق جزؤی نوشته است. سخن دراز شد و از مقصود دور افتادیم. غرض ما بیان حکم قضا و قدر بود.

در بیان حکم قضا و قدر
بدان که علم خدای باینها که گفته شد، حکم خدای است؛ و آنچه در افلاک و انجم نوشته است، قضای خدای است و اثرها افلاک و انجم که درین عالم سفلی ظاهر میشوند قدر خدای است، و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود.

بدان که اگر کسی خواهد که آسیائی بنهد، اوّل با خود اندیشه کند که این آسیا را چه مایه بکار میباید از سنگ، و چرخ و آب و مانند این با خود تصوّر کند. آنگاه سنگ و چرخ و آب حاصل گرداند، آنگاه اسباب را در گردش آورد و آرد ظاهر کند. پس سه مرتبه آمد، اوّل اندیشه کردن که چه مایه بکار باید، حکم است؛ و چون آنچه بکار میباید حاصل کند قضاست؛ و چون در گردش آورد و آرد ظاهر کرد، قدر است. همچنین علم خدا بافلاک و انجم و عناصر و طبایع حکم خدای است؛ و چون افلاک و انجم و عناصر و طبایع پیدا آورد، قضای خدای است؛ و چون در گردش آوردو اثرهای افلاک و انجم درین عالم ظاهر شد، قدر خدای است.

چون معنی حکم و قضا و قدر دانستی، اکنون بدان که ردّ حکم و ردّ قضا ممکن نباشد، امّا ردّ قدر ممکن باشد. و ردّ قدر از عالم ممکن، امّا ردّ قدر از خود ممکن است، و از خود که ممکن است، ردّ کلّ ممکن نیست. امّا ردّ بعضی ممکن است؛ و ردّ آن بعضی که ممکن است، بعضی میگوید که بعقل است، و بعضی میگوید که بدعا و صدقه است. باری، ردّ قدر از خود ممکن است، بهر وجه که توانند ردّ کنند.

ای درویش! ردّ قدر هم بقدر توان کردن، از جهت آن که ردّ آهن هم بآهن توان کردن، مثلاً سرما در افلاک و انجم نوشته است، و این قضای خدای است و درین عالم ظاهر میشود، و این قدر خدای است. و گرما هم در افلاک و انجم نوشته است، و این قضای خدای است و درین عالم ظاهر میشود و این قدر خدای است. پس ردّ سرما بگرما توان کردن، و ردّ گرما بسرما توان کردن، و ردّ سردی بگرمی، و ردّ گرمی بسردی توان کردن، و ردّ مکر بمکر، و ردّ لشکر بسپاه توان کردن و مانند این.

میخواستم که درین رساله در لوح محفوظ خاصّ، که لوح محفوظ عالم صغیر است، و در جبر و اختیار بحثی زیادت ازین بکنم و نتوانستم کرد. باشد که درین رساله که میآید کرده شود.


در بیان نصیحت

ای درویش! هر بزرگ که ترا نصیحت کند، باید که قبول کنی و از خدای شنوی. و هر که فرود تو باشد، باید که نصیحت از وی دریغ نداری؛ که نصیحت قبول کردن از بالای خود، و نصیحت کردن بفرد خود کاری مبارک است و فواید بسیار دارد. هر که نصیحت بزرگان قبول نکند، علامت بدبختی است، و هر که نصیحت بزرگان قبول کند، علامت نیک بختی است. و دیگر باید که صحبت با نیکان و صالحان داری و از صحبت بدان و فاسقان دور باشی که صحبت نیکان اثرهای قوی و خاصیّتهای عظیم دارد. و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ پانزدهم


ادامه دارد ....




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
...








ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم    
از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین    
به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست    
که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما    
از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.