بسم الله الرحمن الرحیم

أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ (1) حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ (2) كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (3) ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (4) كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ (5) لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (6) ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ (7) ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ (8)

 

     بنام خداوند بخشنده و مهربان


     (آگاه باشید ) که شما مردم را ؛ بسیاری مال و فرزند و عشیره از سعادت واقعی تان غافل و بخود مشغول داشته است . (1)

     تا آنجائیکه برای شمردن نیاکان خود ( بجهت مفاخره بهمدیگر ) به قبرستان رفتید. (2)

     چنین نیست ؛ ( این مفاخرتها بکار شما نمی آید ) که بزودی می فهمید . (3)

     نه ؛ ( تاکید میکنم که ) بزودی خواهید دانست. (4)

     نه ؛ ( باز تاکید میکنم که ) اگر به علم الیقین برسید ( که چه حادثه بزرگی در پیش دارید, هرگز ببازی دنیا از عالم آخرت غافل نمی شدید ). (5)

     ( البته پس از مرگ ) دوزخ را خواهید دید. (6)

     سپس بطور عین الیقینی ( بدون شک و ریب ) دوزخ را مشاهده خواهید کرد. (7)

     سپس در آنروز از نعمتهای خداداده بازخواست خواهید شد. (8)

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:

·    نام سوره : در اولین آیه و دومین کلمه سوره ؛ واژه " تکاثر " آمده است و در ارتباط با محتوای دوره جزء موضوعات محوری بحث سوره شریفه میباشد . تکاثر ؛ انباشت سرمایه بر روی هم از جهت ظاهری و حرص و ولع شدید بر این کار از جهت باطنی میباشد. با سبک و سیاق خاصی ؛ خداوند حکیم به عاقبت این کار زشت هشدار میدهد؛ آدمی آنقدر احساس میکند ( حتی ناخودآگاه ) – زمانی که در حال مطالعه این سوره هستیم – که خداوند در گفتگوی مستقیم؛ و بسیار جدی و بی پیرایه ای با آدمی موضوع شر و زشت بودن کار و اقدام به انباشت مال و ثروت که بتوان به آن تکاثر گفت؛ در میان میگذارد؛ با ذکر کلمات تاکیدی و تکراری که در متن آیات شریف وجود دارد.

·    سوره تکاثر دارای 8 آیه و 28 کلمه و 123 حرف میباشد. تعداد نقطه های این سوره 71 و متوسط تعداد حرف در هر آیه معادل375/15 ؛ متوسط تعداد حرف در هر کلمه معادل 39285714285/4 ؛ متوسط تعداد کلمه در هر آیه معادل 5/3 ؛ متوسط تعداد نقطه در هر آیه 875/8 ؛ متوسط تعداد نقطه در هر کلمه 53571428571/2 ؛ و متوسط تعداد نقطه در هر حرف نیز معادل 57723577235/0 می باشد.

·    سوره تکاثر در مکه معظمه نازل شده است و از سوره های خالص مکی است و هیچ آیه مدنی ندارد. این سوره بترتیب جمع آوری در قرآن یکصدودومین (102) سوره که قبل از سوره " عصر " و بعد از " قارعه " و همچنین بترتیب نزول, شانزدهمین ( 16) سوره قرآن کریم است که بعد از سوره " کوثر " و قبل از سوره " ماعون " نازل شده است. از نظر حجم در ردیف مفصلات و قصار و از سوره های کوچک مصحف شریف میباشد.

·    در شان نزول این سوره اینطور نقل است که ؛ دو طایفه از قریش ( یا یهود ) در بین خود بدو چیز با همدیگر در رقابت بودند و بواسطه فراوانی این دو چیز بهمدیگر میبالیدند و تفاخر میکردند؛ یکی مال و ثروت و دیگری جمعیت بود. حتی برای آنکه برتری خویش را بر قبیله دیگر ثابت کنند بگورستان و مقابر , برای شمارش مردگان خویش هم میرفتند تا آنکه تعداد مرده هایش بیشتر بود , بزیادی جمعیت, علاوه بر زیادی مال و ثروت هم افتخار کنند.

 

     این فرهنگ زشت زمان جاهلیت در صدر اسلام نیز رسوخ داشت ( که البته در شرائط فعلی و در قرن بیست و دوم هم جاهلیت باصطلاح مدرن به کثرت مال و زیادی جمعیت [ البته الآن بمعنی هواخواه حزبی بیشتر و امثالهم ] فخر میکنند ).

     خداوند تبارک و تعالی برای منسوخ کردن این فرهنگ که بصورت یک ارزش در جامعه درآمده بود؛ سوره تکاثر را نازل کرد که شما بمال و ثروت و زیادی نسل و قبیله و کثرت آنها بویژه ؛ می بالید در حالیکه چنین نیست و با تاکید و اصرار خاصی ضمن توبیخ چنین دیدگاهی , جایگاه و عاقبت کار آنهائیکه بدنبال تکاثر ( مال و جمعیت ) آنهم بمنظور تفرعن و تفاخر بودند را با تاکید و شدت و حدت , دوزخ دانسته و هشدار میدهد که اگر دیده بصیرت داشتید که البته بزودی ( در روز قیامت ) خواهید داشت و دانست؛ به این ارزشهای انحرافی مستمسک نمی گشتید.

     عصاره اصلی پیام این سوره , مبارزه قرآن با فرهنگ تکاثر و همچنین فرهنگ تفاخر است. عمده ترین مباحث و مطالب محوری این سوره را میتوان در امورات زیر بطور مجمل بیان کرد:

1-   اولا چهره زشت و کریه متکاثرین را بروشنی ترسیم میکند, آنهائیکه با کثرت مال و اولاد و نفرات و طرفداران و...؛ فخرفروشی میکرده و میکنند.

2-     توبیخ شدید آنان.

3-   رقابت و مسابقه در کثرت مال و مباهات بزیادی نفرات از صفات زشت انسانی است و موجب انحطاط جامعه و سقوط آن گشته و این صفات باعث دور ماندن انسان از تکامل روحی و معنوی شده و انسانها را بخود ( یعنی به جمع کردن مال و ثروت و... ) مشغول میدارد.

4-     فرهنگ تکاثر آدمی را به دوزخ می کشاند.

5-     بی ارزشی و پوچی فرهنگ تکاثر و تفاخر در اواخر عمر انسان بوضوح بیشتری نمایان میشود.

6-   تمام اموال و اولاد را خداوند بعنوان نعمت به بشر داده است که در مسیر درست از آنها استفاده نماید نه آنکه با انحراف ؛ آنها را وسیله تفاخر و مباهات قرار دهند و لذا خداوند از همین نعماتی که به بشر داده است ؛ بزودی در قیامت بازخواست خواهد کرد.

 

     از جمله نکات محوری و پیامهای مهم سوره این است که ؛ رقابت و مسابقه گذاشتن در تکاثر مال و افراد ؛ آدمی را دچار غفلت کرده و آثار سوء و خسارتهای جبران ناپذیری را برجا میگذارد. خداوند نیز طایفه متکاثرین را تهدید میکند که نتیجه عمل خویش را زود و سریع که همانا دوزخ و حطمه هست, خواهند دید. و نیز بزودی از نعماتی را که برای استفاده در اختیارشان گذاشته بود و آنها بصورت انحرافی با جمع کردن آنها و تکاثر آنها به مرض تفاخر مبتلا گشته اند و سوء استفاده میکردند, باز خواست خواهند شد.

     خداوند تبارک و تعالی مال و ثروت و اولاد و نفرات را از یک جهت جزء نعمات اعطائی خویش به آدمی شمرده که بایستی شکرگذار این نعمات باشند یعنی با استفاده درست از این نعم – که همان مقام شکر است – شاکر باشند, ولی با استفاده انحرافی از این عطایا در موقعیت متکاثر قرار میگیرند. تکاثر در واقع سوء استفاده و یا انحراف از چگونگی استفاده از نعمات و عطایای خداوندی در زمینه مال و نفرات , هست. ضرر و زیان تکاثر در جامعه موجبات اضمحلال اجتماعات انسانی را فراهم میسازد. کسانی که برای جمع کردن مال و ثروت با همدیگر مسابقه گذاشته و رقابت میکنند؛ حاضر به هر قیمتی و به قیمت زیرپا گذاشتن حقوق انسانهای دیگر و چاپیدن خلق الله به ثروت خویش بیافزایند. کوههای انباشته از ثروت ؛ لامحاله در کنارش گودالهایی از فقر و فاقه برای توده مردم را خواهد داشت. تازه خود قرآن جدای از این اثرات مستفاد شده اقتصادی – اجتماعی ؛ ضرر و خسران واقعی را برای همین افراد میداند که با سرگرمی و اشتغال به این لهو و بازی خطرناکی بنام تکاثر که نتیجه بلافصلش؛ تفاخر و تفرعن و تکبر است, به جهنم و حطمه داخل خواهند شد.

 

     أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ (1) حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ (2)

 

     " الها " ؛ " لهو " در لغت بمعنی کارهای بیهوده ای که ضمن بی ارزش بودن موجب بازداشتن آدمی از کارها و اقدامات مثبت و موثر و باارزش میشود. اشتغال به لهو , یعنی عدم توجه ذهنی و عملی به اقداماتی که بایست بشود. اینکه گفته شود " لهو " ؛ یعنی کار بیهوده ای که اشتغال بدان , آدم را از کار مهمتر و مفیدتر و واقعی تر باز میدارد؛ چندان مقرون به صحت نمی باشد؛ چرا که اصل لهو ؛ باطل و غیرمفید و غیرارزش است تا در برابرش واژه " مفیدتر " بیاید, یعنی مفید قرینه ای برای " مفیدتر " در اینجا وجود ندارد, اصل لهو , لهو بی ارزش است. لذا همینکه گفته شود ؛ لهو کاری است که انسان  را از کار مفید باز میدارد , کافیست. ولی اگر بگوئیم تجارت کاری است مفید که گهگاهی باعث میشود از عبادت ( که کار مفیدتری است ) بازداشته ایم. این استفاده از واژه " مفیدتر " مناسب خواهد بود.

 

     كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (3)

 

     " بزودی خواهید فهمید " را در واقع همان دیدن آثار اخروی باید تعبیر و تفسیر کرد ولی این نافی این نخواهد بود که آثار سریع و زود که خداوند با ذکر " سوف " بدان اشاره دارد؛ در همین دنیا نباشد. دنیایی که برای ما طولانی بنظر میرسد , در واقع یک نشئه زودگذری است – از دیدگاه قرآنی -. نتیجه سوء این عمل یا سرنوشت محتوم تکاثر در قیامت است اما نتایج سوء دنیائی هم خواهد داشت که فعلا متعرض آن نمیشویم. شاید بدلیل کم اهمیت بودن نتایج دنیوی بویژه در مقایسه با آثار اخروی آن بطور صریح از آن سخن بمیان نیامده است. میتوان از جهت اقتصادی , آثار سوء تکاثر ثروت و نتایج سوء خلق مباهات و تفاخر کردن را از جهت اجتماعی که در ارتباط تنگاتنگ و مستقیم با هم هستند را موشکافی کرد. منتها مهمترین یا اثر اصلی و واقعی آن وقتی است که از این دنیا منقطع شوند؛ چون بهرحال امکانات اعم از مال و ثروت و نفرات تا زمانی که در دنیا هستند ( بدلیل حضور جریانات شیطانی ) میتواند برای متکاثرین کارائی هائی در دنیا داشته باشد.

 

     ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (4)

 

     این جمله تاکیدی را دو گونه تفسیر کرده اند؛ علاوه بر آنچه که بروشنی معلوم است, یعنی تکرار تاکیدی موضوع, میگویند که آگهی اول یعنی " کلا سوف تعلمون " در هنگام مرگ معلوم میشود یعنی آگهی آنان در زمان مرگ و " ثم کلا سوف تعلمون " مربوط به آگهی در روز قیامت است. ولی نمیتوان منکر صراحت تاکیدی حق تعالی و اهتمام ( در واقع ) گوینده به اهمیت موضوع بوسیله تکرار ؛ شد.

 

     كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ (5) لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (6)

     علم الیقین؛ گفته شده است که در یک نظرگاه کلی ما سه (3) نوع یقین داریم: 1- علم الیقین 2- عین الیقین 3- حق الیقین. که بترتیب نفوذ در مافی الضمیر بشر آمده اند؛ خود یقین بدرجه ای از معرفت و علم گفته میشود که در آن شک و تردید نفوذی ندارد.

     " لو " بمعنی اگر ؛ یعنی اگر بعلم یقین بدانید.

     " لترون الجحیم " ؛ روئیت دوزخ: " لام " اول واژه را " لام " قسم ذکر کرده اند یعنی فرموده است که سوگند میخورم که دوزخ را ( سزای مفاخرت و مباهات ) خواهید دید.

     پس " لو تعلمون ... " یعنی اگر به علم یقین برسید؛ سوگند میخورم که دوزخ را خواهید دید. عده ای در شرح این آیه گفته اند که " لو " در ابتدای هر جمله ای که قرار بگیرد, امتناع را میرساند, یعنی نشدنی یک امری را مطرح میکند. اگر شما به علم یقین برسید ( که نمیرسید ) یعنی امری نشدنی و محال, پس کذا. لذا جمله " لترون الجحیم " را نباید در پاسخ حرف " لو " تفسیر کرد.

     در شرح این بیان گفته اند که روئیت دوزخ ( لترون الجحیم ) تنها در قیامت ممکن میباشد نه در این دنیا. ولی آنچه از روح و ضمیر و باطن آیات این سوره و بویژه این آیه در قلب آدمی ظهور می یابد اینستکه ؛ دیدن و رویت جحیم در همین دنیا منظور حق تعالی است. اما دیدن تنها دیدن با چشم فیزیولوژیکی که نیست!! آیا نمیتوان با چشم دل و دیده بصیرت نگریست؟! بویژه وقتی میفرماید از طریق " علم الیقین " ! یعنی با معرفتی که شک و شبهه ای در آن راه ندارد. پس منظور از " لترون الجحیم " دیدن با دیده قلب؛ قبل از قیامت است که با علم الیقین حاصل میشود و آنهائیکه با " الهیکم التکاثر " مشغول و سرگرم لهو تکاثرند, ممکن نیست که بمقام رویت دوزخ برسند, چرا که اصولا آنان نمیتوانند به علم الیقین برسند. و باید دانست که یقین و ایقان مرتبه ای از معرفت است که در مراحل بالای رشد تکاملی آدمی باو دست میدهد و بسا جایگاه والایی است.

 

     ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ (7)

 

     " عین الیقین " مرتبه ای بالاتر از علم الیقین و مرحله نازلتر حق الیقین است. از یک جهت, عین الیقین را میتوان خود یقین معنی کرد ( عین = خود, همانند, بسان و مانند ) ولی اینگونه هم میتوان گفت که عین الیقین یعنی مرتبه ای از یقین که مانند دیدن مستقیم است؛ فی المثل چگونه وقتی با دیدن روز یقین حاصل میکنی که روز است و هیچ شک و شبهه ای  نداری و چیزی نمیتواند در این معرفت تو خلل ایجاد کند. عین الیقین چنین یقینی است و منظور آیه از " لترونها عین الیقین " یعنی جحیم یا دوزخ را عینا و با یقین محض مشاهده میکنند و لذا در اینجا مراد دیدن در روز قیامت است؛ در آیه قبلی دیدن با چشم قلب و بصیرت بود در همین دنیا و در این آیه ؛ منظور دیدن عین دوزخ در روز قیامت میباشد. با همین چشم ظاهر؛ چرا که بلافاصله از بازخواست و پرسش در قیامت میفرماید.

     در اینجا هم باز عده ای از مفسرین این دو نوع از دیدن را دیدن قبل از وارد شدن در جحیم در مرحله علم الیقین و دیدن بعد از وارد شدن در دوزخ در مرحله عین الیقین میدانند. عده ای نیز رویت اولی را معرفت و دومی را مشاهده گفته اند. بعضی نیز هر دو نوع رویت را یکسان دانسته و تکرار آنرا در 2 آیه صرفا بخاطر تفهیم موضوع ذکر کرده اند.

 

     ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ (8)

 

     بازخواست شدن را  خطاب عام و همچنین خطاب خاص , میتوان تفسیرش کرد. بطور معمول از تمامی ابناء بشر از نعمات خداوندی از مال؛ ثروت؛ اولاد و... پرسش خواهد شد, چرا که در بین آحاد مردم هستند تعداد زیادی از آنها که سرگرم سفره صاحبخانه شده اند و خود صاحبخانه را از یاد برده اند. در واقع زیادی نعمت خداوندی ( پول؛ مقام ؛ و جمعیت پشتیبان و... ) باعث غفلت نعمت یافته گان از منعم شده است. لذا توبیخ و تهدید آیه را میتوان بظاهر به عموم مردم هم تعمیم داد ولی در اینجا خطاب خاص بیشتر مصداق پیدا میکند. همان گروهی که با تکاثر از یاد خدا غافل شدند؛ اصل این روحیه و صفت حتی در بین روابط روانی و اخلاقی بین انسانها نیز امری زشت و نکوهیده است؛ مثلا میزبانی صاحب کرامت و جلیل قدر شما را جهت افطار دعوت میکند یا شما را دعوت میکند به مصاحبت خویش در خانه خویش در ضمن حسب ضرورت سفره پذیرائی هم مطابق شان و منزلت و احتیاج شما برای شما میگستراند. چنانچه شما بعنوان مهمان وقتی داخل بیت این میزبان شدید , بر سفره نشسته و بطور حریصانه ای و با ولع خاصی مشغول خوردن و نوشیدن و شکم چرانی و حتی ذخیره کردن میوه ها و خوردنیهای روی سفره در کیسه و توبره و خلاصه هر جائی که هست , میشوید, آیا این حالت نوعی رذالت برای مهمان و توهین او به میزبان نیست. این اهانت بطور طبیعی برای میزبان با شعور غیر قابل تحمل میباشد مگر اینکه بخواهد بخواهد بر اساس نقشه ای تحملتان کند تا یک تربیتی داشته باشد و قس علیهذا ! اصل این رذالت و پستی برای مهمان و توهینی که متوجه میزبان میشود انحرافی است جدی که چنانچه در ترازوی عدل گذارده شود؛ مجازاتی در خور و در جای خود سنگین ( بدلیل اینکه نتیجه عکس المعل طبیعی رفتارتان باشد ) را مترتب میشود.

     نعیم؛ ظاهرا مطلق نعمتهاست, پس در مورد تمامی نعمتها بازخواست وجود دارد, هر چیزی که در دنیا از آن بتوان به نعمت یاد کرد, حتی ممکن است برای افراد متفاوت هم باشد , فی المثل حتی شاید بتوان داشتن پدر را ( بطور عموم و معمول ) یک نعمت برای فرد دانست ولی برای یک فرد خاصی تحت شرائط خاصی نعمت ندانست, اگر نقمت ندانیم. لذا نعمات خداوندی مطلق و عامند, حتی اگر در ظاهر نقمت تلقی شوند. بعضی مصائب و مرگ و میرها, سلامتی , تندرستی, خوبی , شادی, پست ؛ مقام و موقعیت, فقر و غنا و... منتهی این چیزها به نسبت موقعیتها و افراد متفاوت میشوند, فقر در شرائطی برای یک فرد شاید نعمت باشد ولی در شرائطی دیگر , خیر ؛ نعمت نباشد. بهر حال منظور هر آنچه که خداوند به بشر عطاء کرده و خود میداند و نیز گاهی خود گیرنده نعمت.

     گاهی یک چیزی فی نفسه نعمت است ولی چنانچه در جا و مسیر خودش مصرف نشود دیگر نعمت نیست نقمت است. فی المثل آیا میتوانید بگوئید که زهر مار یا سم نعمت است؟! این موضوع نعمت ؛ بنظر میرسد که در اینجاها نسبی باشد؛ یعنی اگر برای زدودن آفت ها از مزارع باشد, نعمت است ولی اگر برای مصرف یک انسان احساساتی زودرنج باشد نقمت است.

     راستی آیا کل نعمات خداوندی دارای نسبیت اند؟ یا نعمت نسبی است؟! گرچه جای این بحث در اینجا قابل است ولی بدلیل عدم تطویل کلام و بویژه عدم مطالعه و تحقیق دقیق روی این مطلب از طرح این بحث صرفنظر کرده اما بعنوان یک موضوع قابل بررسی میتواند برای پژوهشگران عرصه معارف قرآنی جالب و مفید باشد.

     پرسشهائی از این دست که از چرائی و درواقع آیایی نسبیت نعمت منشاء میگیرند, آیا تمامی آنچه را که خدا خلق کرده است را میتوان به نعمت تعبیر کرد؟! آیا هر چه که به بشر داده شده است نعمت است؟ حتی میل به بدی؟!! آیا تمام مخلوقات نعمتند؟! فی المثل حتی شیطان؟! آیا در جهان نقمتی وجود ندارد؟... " والله اعلم "

     انشاء الله خداوند فرصتی و مهمتر بصیرتی بدهد تا در این خصوص مباحثی عرضه بداریم؛ این سخن بگذار تا وقتی دگر!

     در بحث شان نزول سوره کریمه اشاره کردیم که بین دو طایفه در تفاخر به مال و عددشان رقابتی بود؛ در ادامه باید گفت که ؛ یک نقل دیگر هم در شان نزول این سوره شبیه آنچه نقل نموده ایم وجود دارد و آن اینکه : ( البته نقلهای بسیاری هم در این خصوص هست )

     درباره دو قبیله از قریش نازل شده است . یکی قبیله بنی عبد مناف بن قصی و دیگری بنی سهم بن عمرو؛ که با یکدیگر تکاثر نموده و اشراف خود را میشمردند و عدد اشراف بنی عبد مناف بیشتر شد. آنگاه بنی سهم بن عمرو زیر بار نرفته و گفتند که باید مرده ها ( و امواتمان ) را هم بشمار آوریم. لذا شروع کردند به شمردن قبرها... و در نتیجه عدد آنان بیشتر بود. ( نقل از مقاتل وکلبی ) " ترجمه تفسیر المیزان/ج2/ ص 813

  

     روایت است از امام صادق (ع) که در پاسخ به این سوال که معنای " لتسائلن یومئذ عن النعیم " چیست؟ فرمودند: ... این امت بازخواست میشود از نعمت رسول الله (ص) و سپس از نعمت ائمه اهل بیتش... " ترجمه تفسیر المیزان / ج 20 / ص 813

     در بعضی از روایات در شرح پرسش از نعمات خداوندی که در روز قیامت است؛ اشاره دارد که این بازخواستها شامل موضوعاتی از قبیل خوردن و... نمیشود. بلکه از نعمت مهمی همچون دین حقی که امت برآنند بازخواست میشوند.

     درواقع شاید این مطلب با واقعیت قرآنی تطبیق و تطابق بیشتری داشته باشد. اگر بپذیریم که خوردن یک غذائی در عین حال میتواند هم نعمت باشد و هم نقمت؛ البته متناسب با افراد؛ یا بحث نسبیت حداقل بعضی از نعمتها, باید اینطور برداشت داشت که از نعمتهای مطلق و مستقلی چون دین اسلام و نعمت وجود شریف پیامبر(ص) و ائمه طاهرین (ع) ؛ باید بازخواست شود. این توضیح بیشتر شانیت می یابد. ( والله اعلم ) بویژه آنکه شان حضرت ذوالجلال والاکرام والاتر از از این است که رزق و روزی را که حلال بشریت قرار داده است؛ از آنها بپرسد.

     همانطوریکه عرض کردم شاید چندان پرسش از این گونه نعمتها در شان کریم ذوالجلالی چون حضرت باریتعالی نیست. این مطلب حتی در روایتی از حضرت صادق (ع) نیز بنوعی نقل شده است که فرمود: ... خدای عز و جل کریم تر و شانش جلیل تر از آنست که طعامی را به بنده اش بدهد و آنرا برای شما حلال و گوارا بسازد؛ آنوقت بازخواستتان کند که چه خوردید؟ بلکه منظور از نعیم در آیه " لتسئلن یومئذ عن النعیم " تنها نعمت محمد(ص) و آل محمد (ص) هست که بشما ارزانی داشته...

     حدیث فوق در کافی به سند خود از ابی حمزه روایت شده است که در ترجمه المیزان نیز ذکر شده است.

     در حدیثی نقل است که ( حدیث نبوی )  - قریب به این مضمون - :

     سه چیز از بنده خدا بازخواست نمیشود:

1-     پارچه یا خرقه ای که عورت خود را با آن بپوشاند.

2-     پاره نانیکه با آن سد رمق ( سد جو و گرسنگی ) کند.

3-     خانه ایکه از سرما و گرما حفظ نماید.

 

     در این روایت اصل تسامح و تساهل در امورات دیگر قابل بازخواست نیست؛ چرا که نمیتوان بی آنها و بدون وجود آنها اصلا موجودیت انسانی داشت تا مسئول قلمداد شود!

     راستی آیا هستند افراد یا گروههائی که از آنها پرسشی نمیشود و بدون سئوال و جواب به یکی از دو جایگاه ( بهشت و دوزخ ) رهسپار میشوند؟!!

     اگر بلی؛ آنها چه کسان یا چه گروهی اند؟! و دلائل این امر چیست؟!

                           

                                                                       محمود زارع

                                                              مازندران . ساری . سوربن 





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.