رسالۀ چهاردهم در بیان لوح و قلم و دوات
بسم اللّه الرحمن الرحیم

ساری, گاهنوشتهای محمود زارع حضرت فاطمه سلام الله http://bahoo.blogfa.com http://mzare.mihanblog.com

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در بیان لوح و قلم و دوات رسالهئی جمع کنید. درخواست ایشان را اجابت کردم و ازخداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد «انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».


در بیان دوات
بدان که عالم جبروت یک عالم است، امّا این یک عالم را باضافت و اعتبارات بأسامی مختلفه ذکر کرده اند؛ و غرض ما درین موضع بیان اسامی جبروت نیست.

ای درویش! ماهیّات محسوسات و معقولات و مفردات و مرکّبات و جواهر واعراض جمله در عالم جبروت بودند، امّا جمله پوشیده و مجمل بودند، و نیز از یکدیگر جدانگشته بودند. و ازین جهت عالم جبروت را دوات میگویند، و چنانکه عالم کبیر دوات دارد، عالم صغیر هم دوات دارد؛ و دوات عالم صغیر نطفه است، از جهت آن که هر چه درعالم صغیر موجود شد، آن جمله در نطفه موجود بودند، امّا جمله پوشیده و مجمل بودند، و از یکدیگر جدا نگشته بودند. و ازین جهت نطفه را دوات عالم صغیر میگویند.



ای درویش! چون دوات عالم کبیر وعالم صغیر را دانستی، اکنون بدان که این هر دو دوات کاتب و قلم و لوح با خود دارند، و هر دو کاتب کتابت از کسی نیاموخته اند، کتابت با ذات هر دو کاتب همراه است.
چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که بدوات عالم کبیر خطاب آمد که «بشکاف». بیک طرفة العین بشکافت و دو شاخ شد که « و ما امرنا الا واحدة کلمح بالبصر». یک شاخ وی عقل اوّل شد، که قلم خداست؛ و یک شاخ وی فلک اوّل گشت، که عرش خداست.

ای درویش! دوات دریای کلّ بود، از جهت آن که جامع صافی، و ذرو بود، و شامل محسوس و معقول بود. چون بشکافت، و بدو شاخ شد، یک شاخ وی عقل اوّل شد، که قلم خداست، و یک شاخ وی فلک اوّل گشت، که عرش خداست، اکنون عقل اوّل، که قلم خداست، خاصّ شد مر صافی و معقول را، و فلک اوّل، که عرش خداست، خاصّ گشت مر ذروی و محسوس را. و عرش خدای لوح عالم کبیر است.


در بیان قلم و لوح عالم کبیر
بدان که عظمت و بزرگواری عقل اوّل را، که قلم خدای است، جز خدای تعالی کسی دیگر نداند، و عظمت و بزرگی فلک اوّل را، که عرش خدای است، هم جز خدای تعالی کسی دیگر نداند.

ای درویش! انبیا این عقل اوّل را مرتبۀ عالی نهاده اند و مدح وی بسیار گفته اند و به بسیار نام وی را خوانده اند، و هیچ چیز را از وی داناتر ننهاده اند و هیچ چیز را از وی مقرّبتر نگفته اند.

و آدمی که عزیز است و اشرف موجودات است هم بواسطۀ عقل است. خطاب با عقل است و صواب با عقل است و عقاب بواسطۀ عقل است. و حکما نیز این عقل اوّل را مرتبۀ عالی نهاده اند، و مدح وی بسیار گفته اند. حکما میگویند که از ذات باری تعالی و تقدس یک جوهر بیش صادر نشد، و آن جوهر عقل اوّل است، باقی جمله موجودات از معقولات و محسوسات از عقل اول صادر شدند.

ای درویش! انبیا بهتر میگویند انبیاء میگویند که معقولات از عقل اوّل پیدا آمدند، و محسوسات از فلک اوّل پیدا گشتند، و عقل اوّل و فلک اوّل هردو از عالم جبروت پیدا آمدند و موجود گشتند. از دریای جبروت این دو جوهر برابر بساحل وجود آمدند؛ و ازین جهت عقل اوّل را جوهر اوّل عالم ملکوت میگویند و فلک اوّل را جوهر اوّل عالم ملک میخوانند.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، چون دوات بشکافت و بدو شاخ شد و یک شاخ وی عقل اوّل شد و یک شاخ وی فلک اوّل گشت، عقل اوّل دریای نور بود، و بزرگی آن دریا را جز خدای تعالی کسی نداند؛ یک دریا بود، و عقول و نفوس پیدا نیامده بودند. فلک اوّل دریای ظلمت بود و بزرگی آن دریا را هم جز خدای تعالی کس نداند؛ یک دریا بود و افلاک و انجم پیدا نگشته بودند.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که بعضی میگویند که باین عقل اوّل، که قلم خدای است، خطاب آمد که « برین فلک اول که لوح خدای است، بنویس! » قلم گفت: « خداوندا : چه نویسم؟ » خطاب آمد که : « بنویس هرچه بود و هست و خواهد تا بقیامت. قلم این جمله را بنوشت، و قلم خشک گشت «
فرغ الربّ من الخلق و الرزق و الاجل».- و این طایفه این چنین میگویند که گفته شد، امّا بنزدیک این بیچاره آن است که باین عقل اوّل، که قلم خدای است، خطاب آمد که « برخود و برین فلک اوّل بنویس! » در یک طرفة العین بنوشت: « انّما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون »، تا عقول و نفوس و طبایع از عقل اوّل پیدا آمدند و افلاک و انجم و عناصر از فلک اوّل پیدا گشتند و طبقات شدند، و از یکدیگر جدا گشتند: « اَوَلَم یَرَ الذین کفروا انّ السموات و الارض کانتا رتقاً ففتقنا هما وجعلنا من الماء کلّ شیءٍ حیّ افلاک یؤمنون »، یعنی عقل اوّل اینها نوشت که پیدا آمدند؛ و اینها که پیدا آمدند آنچه با خود دارند از خود دارند و با خود آورده اند. و مفردات عالم تمام پیدا آمدند، و آبا و امّهات تمام شدند و قلم خشک گشت، از جهت آن که این قلم قلم مفردات بود، و قلم آبا و امّهات بود. مفردات که آبا و امّهات اند تمام شدند، و کار قلم تمام شد.


در بیان انسان کامل
بدان که در عالم کبیر سه سموات و سه ارض است یکی سموات و ارض خاصّ در عالم جبروت است و یکی سموات و ارض خاصّ در عالم ملکوت است و یکی سموات و ارض خاصّ در عالم ملک است « تنزیلاً ممّن خلق الارض و السموات العلی»: این سموات و ارض اوّل اند. « الرحمن علی العرش استوی» این سموات و ارض دوّم اند. « له ما فی السموات و ما فی الارض و ما بینهما » این سموات و ارض سوّم اند. « و ما تحت الثری »: ثری عبارت از مزاج است و در تحت مزاج عالم مرکّبات است. و در مرکّبات هم سه سموات و سه ارض است؛ جمله شش میشوند. « هو الذی خلق السموات و الارض فی ستّة ایّام ». یوم عبارت از مرتبه است، یعنی « در شش مرتبه بیافریدیم ». « ثمّ استوی علی العرش » ثمّ بر تر آن است، یعنی « بعد ازین شش مرتبه بر عرش مستوی شد. مراد ازین انسان کامل است که در نزول از سه سموات و سه ارض بگذشت، و در عروج از سه سموات و سه ارض بگذشت، آنگاه بر عرش مستوی شد؛ یعنی از عقل اوّل بیامد، و باز بعقل اوّل رسید، و دایره تمام کرد. و عقل اوّل بر عرش مستوی است، وی هم بر عرش مستوی شد. و تفسیر این آیه باین آیۀ دیگر میکند که میآید: « یدّبر الامر من السماء الی الارض ثمّ یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنه».

ای درویش! الف سنة اقلّ است، و خمسین الف سنة اکثر است. از آن کمتر نباشد، و ازین زیادت نبود. « والتین و الزیتون و طور سینین و هذا البلد الامین »، تین عبارت از دوات است، که دریای کلّ و جامع نور و ظلمت است، « و زیتون » عبارت از عقل اوّل است، که قلم خدای است، و « طور سینین» عبارت از فلک اوّل است، که عرش خدای است، و «
هذا البلد الامین» عبارت از انسان کامل است که زبده و خلاصۀ موجودات است، وجامع علوم و مجمع انوار است، « بلد » از جهت آن میگویند که انسان کامل مصر جامع است، و بتمام اوصاف حمیده و اخلاق پسندیده آراسته است؛ و « امین » از جهت آن میگویند که انسان کامل خوف آن ندارد که از راه باز گردد و ناقص بماند. انسان کامل بشهری رسیده است که « من دخله کان آمناً ».


در بیان دوات و قلم و لوح عالم صغیر
بدان که یک نوبت درین رساله گفته شد که نطفه دوات عالم صغیر است، اکنون بدان که این نطفه چون در رحم افتاد، و مدّتی برآمد، خطاب آمد که « بشکاف! » بشکافت و بدو شاخ شد. یک شاخ وی طبیعت شد، که قلم عالم صغیر است، و یک شاخ وی علقه گشت که لوح عالم صغیر است؛ و ابتداء اعضاء انسانی ازین علقه است: « خلق الانسان من علق ».

ای درویش! نطفه دریای کلّ بود، از جهت آن که دریای صافی و ذرو بود و شامل محسوس و معقول بود. چو بشکافت، و بدو شاخ شد و یک شاخ وی طبیعت شد، و یک شاخ وی علقه گشت، اکنون طبیعت خاصّ شد مر صافی و معقول را، و علقه خاصّ گشت مر ذروی و محسوس را.
چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که بعضی میگویند که باین طبیعت، که قلم عالم صغیر است، خطاب آمد که « برین علقه، که لوح عالم صغیر است، بنویس! » - قلم گفت که « چه نویسم؟ » - خطاب آمد که « بنویس هر چه درین عالم صغیر بود و هست و خواهد بود تا آن روز که این کس بمیرد ». قلم این جمله را بر پیشانی این فرزند بنوشت و قلم خشک گشت « فرغ الربّ من الخلق و الرزق و الاجل ». این طایفه این چنین میگویند که گفته شد، امّا این بیچاره میگوید که باین طبیعت، که قلم عالم صغیر است، خطاب آمد که « بر خود وبرین علقه، که لوح عالم صغیر است، بنویس! » - بنوشت تا تمامت اعضاء انسانی اندرونی و بیرونی پیدا آمدند، و بتدریج ظاهر شدند و بکمال رسیدند، و جسم و روح آدمی تمام شدند، یعنی طبیعت اینها نوشت که پیدا آمدند؛ و اینها که پیدا آمدند آنچه با خود دارند، از خود دارند و با خود آورده اند. این بود بیان دوات و قلم و لوح عالم کبیر، و دوات و قلم و لوح عالم صغیر.

ای درویش! دوات عالم کبیر مبداء نزول است، و دوات عالم صغیر مبداء عروج است. و ازین جهت است که درعالم کبیر اوّل عقل است و آخر طبیعت، و در عالم صغیر اوّل طبیعت است و آخر عقل.

ای درویش! عالم کبیر یک عالم بود. چون تمام شد، قلم عالم کبیر خشک گشت. امّا عالم صغیر بیحساب و بیشماراند. هر عالمی که تمام شود، قلم آن عالم خشک میگردد. پس قلم مطلق عالم صغیر هرگز خشک نگردد و همیشه خواهد نوشت، از جهت آن که این کلمات هرگز بنهایت نخواهد رسید «
قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربّی لنفد البحر قبل آن تنفد کلمات ربّی و لو جئنا بمثله مدداً ».


در بیان نصیحت
ای درویش! بیقین بدان که درین عالم خوشی نیست. طلب خوشی مکن که نیابی، از جهت آن که درین عالم امن نیست. کسی که نمیداند که ساعتی دیگر چه باشد، و چون باشد و کجا باشد او را امن چون بود؟ و چون امن نیابد، خوشی از کجا باشد؟ پندار خوشی باشد و پندار خوشی هم بجائی باشد که عقل نبود.

ای درویش! بیقین بدان که هر که را عقل باشد، بیقین داند که درین عالم خوشی نباشد. در عالمی که ممکن است که نبی معصوم را در موضعی کنند و آتش در ایشان زنند تا جمله بسوزند، و این چنین کردند، و ممکن است که صد ولی بی گناه را بر دار کنند تا هلاک شوند و این چنین هم کردند، و ممکن است که صد پادشاه نیک محضر، نیک اخلاق، عادل در اوّل جوانی، با آن که چندین حکیم و طبیب حاذق بر سر ایشان باشند و محافظت ایشان کنند، بیک تب هلاک شوند و این چنین هم شدند امن با خوشی بود؟ هرکه را ذرّه‌ای عقل بود، داند که درین عالم امنی و خوشی نیست.
بیت

هزار نقش برآرد زمانه و نبود
یکی چنان که در آیینه تصور ماست


ای درویش! میباید ساخت، و سازگاری میباید کرد. باشد که بسلامت بگذری. و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ چهاردهم

ادامه دارد ....




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
...








من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.