رسالۀ سیزدهم در بیان عالم ملک و ملکوت و جبروت
رسالۀ سوّم
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتّقین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
ای درویش! باشد که درین رساله بحث ملک و ملکوت و جبروت تمام شود.

در بیان وحدت
بدان که ملک عالم اضداد است، و ملکوت عالم ترتّب، و جبروت عالم وحدت، و در عالم جبروت ترتّب و اضداد نبود، از جهت آن که عالم جبروت عالم وحدت بود، همه داشت و هیچ نداشت.

ای درویش! مرتبۀ ذات چنین باشد، همه دارد و هیچ ندارد، عالم جبروت پاک، و صافی و ساده و بی نقش است، نام و نشان ندارد و شکل و صورت ندارد. و در عالم ملکوت ترتّب پیدا آمد ونام و نشان ظاهر شد، یعنی اسامی عقول و نفوس و طبایع پیدا آمدند، و مراتب کرّوبیان و روحانیان ظاهر شدند. و در عالم ملک اضداد پیدا آمدند و آتش و آب و خاک و پار و امسال و سال آینده و دی و امروز و فردا ظاهر گشتند.

ای درویش! در عالم جبروت شهد و حنظل یک طعام دارند، تریاق و زهر در یک ظرف پرورش مییابند، باز و مرغ بهم زندگانی میکنند، گرگ و گوسفند بهم میباشند، روز و شب، و نور و ظلمت یک رنگ دارند، ازل وابد و دی و فردا همخانه اند، ابلیس را بآدم دشمنی نیست، و نمرود و ابراهیم بصلح اند، فرعون را با موسی جنگ نیست.



ای درویش! وحدتی است پیش از کثرت، و وحدتی است بعد از کثرت. و این وحدت آخرین کار دارد. اگر سالک باین وحدت آخرین رسد، موحّد شود و از شرک خلاص یابد. حکما از وحدت اوّل باخبراند، امّا از وحدت آخرین بی بهره و بی نصیب اند.

ای درویش! اگر کثرت نبودی، توحید را وجود نبودی؛ از جهت آن که معنی مطابق توحید « یکی کردن » است، و یکی را یکی نتوان کردن، چیزهای بسیار را یکی توان کردن و چیزهای بسیار را یکی کردن بدو طریق باشد، یکی بطریق علم و یکی بطریق عمل. پس توحید دو قسم شد، یکی توحید علمی و یکی توحید عملی.

ای درویش! هر که توحید را بنهایت رساند، علامت آن باشد که اگرچه نمرود را با ابراهیم بجنگ بیند، و فرعون را با موسی دشمن بیند، یکی داند و یکی بیند. این است وحدت آخرین. چون توحید بنهایت رسد، مقام وحدت پیدا آید. تا سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم!

در بیان لیلة القدر و یوم القیمة
بدان که ملک و ملکوت مظهر صفات جبروت اند. هر چه در جبروت پوشیده و مجمل بود، در ملک و ملکوت ظاهر گشت و مفصّل شد.

ای درویش! ملکوت نمودار جبروت است، و ملک نمودار ملکوت تا از ملک استدلال کنند بملکوت، و از ملکوت استدلال کنند بجبروت. و این سخن جعفر صادق است- علیه السلام-: « انّ اللّه تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و أسّس ملکوته علی مثال جبروته لیستدلّ بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته ».- و اگر گویند که ملکوت آیینۀ جبروت است، و ملک آیینۀ ملکوت، هم راست باشد؛ از جهت آن که ملکوت، در ملک جمال خود را میبیند و اسامی خود را مشاهده میکند؛ و جبروت در ملکوت جمال خود را میبیند و اسامی خود را مشاهده میکند. پس هر چیز که در جبروت پوشیده و مجمل بودند، اکنون در ملک ظاهر شدند و مفصّل گشتند. و ازین جهت جبروت را لیلة القدر و لیلة الجمعة میگویند؛ و ملک را یوم القیمة، و یوم الجمعه، و یوم الفصل و یوم البعث میخوانند، از جهت آن که ماهیات موجودات جمله بیکبار در عالم جبروت بودند، بعضی بطریق جزؤی و بعضی بطریق کلّی و تقدیر همه در عالم جبروت کردند، و اندازۀ همه چیز در عالم جبروت معیّن گردانیدند: « و کلّ شئی عنده بمقدار ». آن جمله که در عالم جبروت مقدر گردانیده بودند، و پوشیده و مجمل بودند اکنون در عالم ملک ظاهر شدند و مفصّل گشتند و از عالم اجمال بعالم تفصیل آمدند: « فهذا یوم البعث و لکنّکم کنتم لا تعلمون ».

ای درویش! یوم البعث سه روز است، بعث صغری، بعث کبری، بعث اکبر؛ و یوم الفصل چهار روز است.

در بیان نصیحت
بدان که در دماغ جمله آدمیان اندیشۀ پادشاهی، یا تمنّای حاکمی، یا سودای پیشوائی سر بر میزند. و در دماغ آدمیان یکی ازین سه بوده باشد البتّه. و دانا این را بریاضات و مجاهدات بسیار از دماغ خود بیرون میکند. و آخرین چیزی که از دماغ دانا بیرون میرود، دوستی جاه است، و باقی جمله باین بلا گرفتاراند، و در دوزخ بایست میسوزند، و بآتش حسد میگدازند ودلیل بدین سخن آن است که اعتقاد هر کسی در حقّ خود چنان است که البّته در عالم او را مثل و مانند نیست، هرگز خود را برابر دیگران نداند و نبیند، همیشه خود را بهتر از دیگران بیند و داند. پس هر مرتبه ئی که در عالم بزرگتر باشد، خود را خواهد، و مستحقّ آن خود را بیند. و اگر آن مرتبه بجای دیگر باشد، بآتش حسد میگدازد. و این طایفه همه روز در محفل و مجمع مدح خود گویند و دوست دارند که دیگران مدح ایشان گویند؛ و اگر مدح کسی دیگر گویند برنجند.

ای درویش! هر کجا عقل و علم کمتر باشد، این صفت آنجا غالبتر بود؛ و هر کجا عقل و علم بکمال باشد، این اندیشه در خاطر وی نگذرد و اگر بگذرد، پناه با خدای برد تا خدای تعالی وی را ازین عذاب نگاه دارد.

ای درویش! بدان که یک کس همه چیزها نتواند دانست، و یک کس همه کارها نتواند کرد. پس هیچ چیز و هیچ کس درین عالم بی کار نیست، هر یک بجای خود در کاراند، و هر یک بجای خود دریابند، ونظام عالم بجمله است، و جمله مراتب این وجوداند. پس تو در هر مرتبه ئی که باشی، در مرتبه ئی از مراتب این وجود خواهی بود. دانایان چون بر این سرّ واقف شدند، مرتبه ئی اختیار کردند که در آن مرتبه تفرقه و اندوه کمتر بود، و جمعیّت و فراغت بیشتر باشد.

ای درویش! پادشاهی و پیشوائی و شغل و عمل در عالم بوده است و در عالم خواهد بود. امروز ازین صورت ظاهر شده است، و فردا از صورت دیگر ظاهر میشود. تو امروز وقت خود را بغنیمت دار، و بجمعیّت و فراغت بگذران، و تا امکان است آزار بهیچ چیز و هیچ کس مرسان، که معصیت نیست الا آزاد رسانیدن؛ و تا امکان است راحت بهمه چیز و بهمه کس میرسان، که طاعت نیست الا راحت رسانیدن. و بیقین بدان که هر که هرچه میکند، با خود میکند؛ اگر آزار میرساند، بخود میرساند و اگر راحت میرساند بخود میرساند، از آن جهت که این وجود خاصیّتهای بسیار دارد و یکی از خاصیّتهای این وجود آن است که مکافات در وی واجب است « المکافة فی الطبیعة واجبة » و آن عزیز از سر همین نظر گفته است.

شعر
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات


والحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ سیزدهم


ادامه دارد ....




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
...








برقع برافگن ای پری حسن بلاانگیز را
تا کلک صورت بشکند این عقل رنگ آمیز را
شب خوش نخفتم هیچ‌گه زاندم که بهر خون من
شد آشنایی با صبا آن زلف عنبر بیز را
دانم قیاس بخت خود کم رانم از زلفت سخن
لیکن تمنا می‌کنم فتراک صید آویز را
بگذشت کار از زیستن خیز ای طبیب خیره کش
بیمار و مسکین را بگو تا بشکند پرهیز را
پر ملایک هیزم است آنجا که عشقت شعله زد
شرمت نیاید سوختن خاشاک دود انگیز را؟
چون خاک گشتم در رهت چون ایستادی نیستت
باری چو بر ما بگذری آهسته ران شبدیز را
بوکز زکوه حسن خود بینی به خسرو یک نظر
اینک شفیع آورده‌ام این دیده خون ریز را
دهلوی



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.