بسم الله الرحمن الرحیم
یک دیدار و چندین روایت ! در نشستی صمیمی با: استاد محمدرضا اسحاقی هنرمند برجسته موسیقی سنتی مازندران + دانلود یک اثر از ایشان با نام زمستان  .بقلم محمود زارع ( وبلاگ ساری )

هیچکس در پیش خود چیزی نشد
هیچ آهن خنجر تیزی نشد
هیچ حلوایی نشد استاد کار
تا که شاگرد شکر ریزی نشد
ریاضت همان است که باید شاگردی کرد!

    جملات فوق کلامی بود در بدو ورود ما ؛  از استاد محمدرضا اسحاقی ؛ که  اهل منطقه شرق مازندران و ساکن روستای گرجی استاد محمدرضا اسحاقیمحله بهشهر و یکی از میراث داران بزرگ موسیقی فولکلوریک و اصیل مازندرانی که قریب به 6 دهه از عمر ایشان میگذرد.
     اسحاقی صدای گرم و چهره نافذی دارد. وی بیشتر روایت خوان است و منظومه هایی مانند طالبا ؛ حیدربیک و صنمبر ؛ روایت هژبرسهم الممالک ؛حقانی و مسکین و ....  را بازآفرینی و اجرا میکند. خودش میگوید که بیش از یکصد روایت را در سینه دارد و حتی روی آنها کارهایی را هم انجام داده است. میگوید گهگاهی شعر مازندرانی هم می سراید .
     میگوید تعزیه خوان هم هست و درمناسبتهای مختلفی به اجرای تعزیه پرداخته و لذا به آوازهای تعزیه تسلطی تقریبا کامل دارد.
     اسحاقی در ساختن دوتارمازندرانی و کمانچه نیز تبحری کامل داشته بطوری که ساخته های او در منطقه از شهرت خاصی برخوردارست.
     بعد از اوایل ماه مبارک رمضان بر حسب تصادف تلویزیون را تماشا میکردم ( چون حداکثر در شبانه روز شاید بطور متوسط حتی 15 دقیقه هم تلویزیون را تماشا نمیکنم و اگر هم گهگاهی بچه ها اجازه دهند شبکه چهار آنهم بعضی از سخنرانیها را می بینم ) برنامه تحت عنوان احتمالا ماه آسمانی را می دیدم. گزارشی از استاد اسحاقی هنرمند مازنی را داشت پخش میکرد بخصوص آوازهایی از او را که در تیراژ پایانی برنامه هم بخش کوتاهی از آن وجود دارد. این برنامه در همین بخش بدلم نشست. مثل تمام کارهایی را که اگر اعتقاد و باور داشته باشم برای حصول به آن بعد از توکل تلاش خاصی را می نمایم . ترتیب ملاقات با این هنرمند مشهور اما ناشناس با من بعد از این برنامه تنها دو ساعت گذشت که با هماهنگی با چهار نفر از ساری و روستاههای سورک و سمسکنده ؛ راهی گرجی محله بهشهر شدیم و بدیدار صمیمی با استاد پیر اسحاقی رسیدیم.
     بسیار صمیمی و خودمانی با ما برخورد کرد. باو گفتم خداوند شاید بمصلحت خیلی چیزها از جمله سرمایه بمن نداده باشد اما دو نعمت بزرگ را بمن عطا کرده که قدرش را هر روز بیشتر میدانم و سنگینی اش را هم البته هر لحظه بیشتر احساس میکنم. یکی درک و شناخت افراد از طریق صدا و دیگری رحم و جذبه از طریق سیما و جبین که تاکنون باندازه ذره ای و خردلی هم این دو خصیصه بمن دروغ نگفته اند. من بهمین دو دلیل و البته یکی دو انگیزه دیگر نزد جنابعالی آمده ام تا ببینمت و ... شما البته تا حدود زیادی هم در صدا و هم در چهره شبیه مرحوم ابوی من هم هستید و بخصوص در این پیراهن آبی که اکثر اوقات تن پوش شماست ... به کجا دارم میروم !!!! بالاخره بگذریم که باید همه را گذارد و گذر کرد و....

  ... خیلی متاثر شدم ... زندگی فوق العاده ساده و ... اسحاقی از نظر مالی چند خط پایین تر از خط به نا حق کشیده فقر در جامعه ؛ می نمود! ... راز این عجیب را پرسیدم که چرا استاد اکثر اهل هنر را مال در دست تهی است و و غالب این طایفه را زندگی ضیق و تنگ میگیرد؟!! مادرم پیشترها میگفت :... خاصیت این وسیله هست که هرکس با آن مشغول شود فقر و ناداری هم شغل دومش میشود...!! گویا این اعتقاد بخرافه میزند اما... قضاوت با شما ... تنها یادم آمد که :


.....  جهّال در تنعّم و ارباب فضل را
بی صد هزار قصّه ( یا غصّه ) یکی نان نمیرسد
جاهل بمسند اندر و عالم برون در
جوید به حیله راه و بدربان نمی رسد .....

     ...  میگفت از زمان خاتمی ماهیانه مبلغ صد هزار تومان ؛ تحت عنوان " نمیدانم چی " بما میدهند...! ...
     صدا و سیما هم بخصوص صدا و سیمای مازندران که قربونش بریم همش میخواهد مفت با هنر برخورد کند !!! البته هنرمند را دون شان است که قیمتی برای کارش بگذارد و در واقع تاجری نمیکند هنر را مگر تعدادی از هنرمند نما !
      اسحاقی البته غالب امرار معاشش را از راه هنر دیگرش که همان مصنوعات بسیار معروف آلاتی مانند دوتار و کمانچه و... تامین میکند... از این روایت تلخ نیز بگذریم ...
     استاد میگفت مدتی قبل از رادیو بی بی سی تلفنی با من تماس گرفتند که برایشان بخوانم ... بعد از مدتی مصاحبه کننده از من خواست که برایشون " بارم کی ها کیاه دور! سپیده جانم " را بخوانم !!  در پاسخشان گفتم که این نوع از ( خرخوانی ها ) جزء موسیقی ( اگر بتوان موسیقی هم نامیدشان ) مبتذل ما بحساب می آید و.... !
     او با ذکر نکته بالا قصد تاکیدی داشت که ؛ چند چیز هست که یک هنرمند بخصوص خواننده را آفت است که از جمله آن ؛ نپیراستن خویش همگام با شهرت خویش ؛ میخواست بگوید که هنرمند باید ایمان نابی داشته باشد و خود را ارزان نفروشد .... دور و بری ها اکثر بزرگان را بورطه هلاک انداخته اند... ملاحظه کاری در ارتباط با آشنایان ناباب و مرتبطین بی جنبه در واقع همانا و تخریب چهره هنر و هنرمند هم همانا.
"  خفّت من عدوّک مرّه ومن صدیقک الف مرّه "

 از دیگر آفات هنرمند بویژه آواز خوانان ؛ توجه مردم به آنهاست که مداحی های آغشته به تیغ
مسموم و کشنده البته دولبه که هم مداح و هم مورد مداحی شده را یکجا میزند است. کم نبودن که در اثر همین توجهات بعضی از هنرمندان بی جنبه به زن باره گی افتادند که بشدت باید از این آفات دوری گزید.  اسحاقی همچنین میگفت که من اکثر جاها و نزد هر کسی نمیروم و بیشتر منزوی ام . شاید بدلیل بهمین ترس و بیمهاست که استاد تا حدودی منزوی است....
     او در فراز دیگری از سخنانش اشاره کرده بود که ( بدین مضمون )  دنیا را تغیر احوال بسیار است ... روزی در اوایل انقلاب تعقیبمان میکردند و ما از ترس ... سر به کوه زده بودیم و در بیغوله های کوهستان جا خوش کرده بودیم ... اما حالا حتی بعضی از همانها حتی دست ما را هم می بوسند!... ( نقل بمضمون )
     نمیدانم چه حکمتی بود که در لابلای خم اندر خم چهره اسحاقی وقتی تمرکز میکردم بی اختیار و کرارا بمشاعیرم تداعی میشد که :
 
از بهر آنکه خلق ندانند حال من
یک عمر خنده کردم و تنها گریستم
.....
   استاد نعمت تقیان میگفت شعری سروده بودم که آخرش ختم به این ابیات میشد :

..... بدور کعبه آمال چندین سال گردیدم
بجای کعبه گر یکشب جای در میخانه میکردم
اگر نعمت همان یکشب شراب تلخ مینوشید
که شاید چاره درد دل دیوانه میکردم.....

     تقیان گفت وقتی این شعر را بمناسبتی در ارشاد اسلامی مازندران خوانده بودم که دو نفر بنام آقای م و آقای ج .ن  اعتراض کرده و خواهان حذف این ابیات شده بودند که باقی ماجرا... اینجا او به تقیان گفت : ... که حرف شما متاع است... نه ....!
     مردم مازنران ( مانند اکثر اقوام دیگر ) ماجراهای رشادتها و قهرمانیهای عیاران و مبارزانی را که برای عرض و آبرو و وطن و ناموس و آب و خاک و مذهب و بخصوص برای احقاق حق مردم محروم و مظلوم بنحو ستایش آمیزی سینه به سینه بصورت اشعاری از ضمیر برخواسته روایت میکنند. یکی از این ماجراها ؛ ماجرای عیارانی مانند هژبر سلطان هست که اسحاقی آنرا برای ما روایت کرد .... پسران اسماعیل خان امیر موید ( امیر اکرم و هژبر ) که با خیانت میزبان خویش ( فردی خائن که نابجا در سلک آخوندی بود بنام احتمالا ... رمضان ) در گرگان کمین خورده و در بین راه گرگان به بهشهر بدست ماموران دولتی اسیر و کشته شدند...
     شاید در بیان تاریخ منظوم زندگی و شرح مبارزات این عیاران ویا در واقع قهرمانان مردمی ؛  تفاوتهایی بوده باشد، اما اس و اساس ماجرا یکی است . در همین هژبر خوانی هم من خود شخصا چندین روایت منظوم را شنیده ام که تفاوتهایی را داشته اند اما بطن و متن همه آنها یکی واقعه را روایت میکرده اند. استاد اسحاقی این روایت را بصورت زیر برای ما ( البته بطور خلاصه ) خوانده است. شاید در پیاده کردن سخنان که با ساز همراه بوده احتمالا کلماتی اشتباه تایپ شده باشد که انشاء الله علاقمندان تصحیح کرده و برای ما ارسال میدارند. دخترم فاطمه نیز مدتی است که سر در کار جمع آوری این منظومه هاست که انشاء الله طی ماههای آینده به ثمر مبارکی خواهد نشست که البته در آنجا این تفاوتها بوضوح شرح میشود.

دو تا پسر داشته اون امیر تامون
سهم الممالک و هژبر سلطون
جوونی ره داشته سهم الممالک
شجاعی ره داشته هژبر سلطون
هژبرم و از جان بهیمه سیر
میون شهر گرگان دکتمه گیر
بدست دشمنون بویمه اسیر
کمر ه سیم دوسنه لینگه زنجیر
خور بوردبیه یاور احمدخان
تفنگ چی بیاره عوض ترکمون
تفنگ چی دوسنه چار خط گرگان
دشمن بوردبیه جفت برارون
کاشکی نمیبوبوم طرف گرگان
تقصیر ره داشته آخوندی رمضان
کاشکی نهیبیبوم ونه مهمون
دست دشمن هدا جفت برارون
طرف گرگان جه راه دکتمی راه
سر راه کلاک بهیمی رسوا
تفنگ نظامی بکورده صدا
سهم الممالک بهیه بیصدا
خور بوردبیه یاور احمد خان
گالیله بخورده هژبر سلطون
سوادکوه مله هاکردنه اعلون
قمر تساپه لینگ بیموهه گرگان
قمر جان من که مردم من که مردم
جوانی را میان خاک بردم .....

      صدایش گرفته بود و میگفت که فریب پاییز را خوردیم و پاییز و انگور باهم نمیسازند. ( در واقع
با هم میسازند و حساب ما را میرسند ! )
     کمانچه مرحوم قدر که یکی از کمانچه نوازان متبحر و بنام مازندران بود را از پسرش خریده بود و فعلا در نزد خود نگه داشته است که میگفت که چون احتمال میدادم این کمانچه از دست برود مجبور شدم مبالغی را برای آن بپردازم که اگر با آن پول زمین میخریدم حدود پنج خویض ( 5000 متر مربع ) زمین میشد!! و ... جالب آن بود که نعمت تقیان وقتی کمانچه را اسحاقی از داخل پارچه پیچیده بیرون آورد ؛  بوسید. تقیان میگفت که قدر چندین بار با همین کمانچه بدعوت پدرم بمنزل ما آمده بود و با آن نواخته بود..
     .... اسحاقی موقع کوک کردن ساز میگفت گاهی ساز قهر میکند بویژه اگر مدتی بطرفش نروی ... الآن هم که ماه مبارک رمضان هست و رویش گرد نشسته است.
 
گویا ابیات زیر بخشی از منظومه و روایتی بنام طالبا است که استاد اسحاقی برای ما خواند:

نازنین ! مهتاب چه خوش است زبهر دزدیدن یار ....
نازنین ! ... حلقه فکنم بر دیوار ؛ یا کشته شوم یا بروم دیدن یار
ای صنم جان ! اما چه خوش است بنفشه در فصل بهار
اما چه خوش است دو بال در گردن یار
اما چه خوش است که روبرو بنشینیم
یک بوسه زگل بگیریم و صد بوسه ز یار
....
     نماشون سر ویشه بهیه خاموش   
     اما... صدای مست بلبل دیگه ننه منه گوش
     نامرد فلک حلقه دینگو منه گوش
     اما... ونه بمردن بوردن چهار کس دوش
     .....
فردا بهار وونه سورتی شونه کوه
چاشت و بار گیرنه با ناز و نرو
سورتی زنها شما مره نکونین سرکوفت
سوزی خال بیمه و بهیمه خشک چو

زرد علیجه ره ( خدا ) بدوجم قوا
سیو وره می ره ( خدا ) بزنم چوخا
بیارم خیاط و ( خدا ) بدوجم من لا
نه بلند بدوجه ( خدا ) نه بدوجه کوتاه

بورم بازار بهیرم ( خدا ) خار لم کلاه
چو تن دکانم ( خدا ) صورت و نوا
دیر دیر هنیشم و( خدا )  هاکنم تمشا
بوینم منه طالب ره موندنه یا نا

طالب طالبا خدا من طالب نیامد
هر کوجه بمردی خدا تره بیامرز

     این ابیات بخشی از منظومه طالبا بود که اسحاقی برای ما روایت کرد.
.....
      آقای نظری ( یکی از همراهان ما ) از او درخواست کرده بود که منظومه مسکین را بخواند . نظری این روایت را کرارا از مادرمرحومه اش شنیده بود و خواست یادی از مادرش هم بکند راستش ابوی مرحوم من ( مرحوم احمد آقای زارع ) نیز در دلتنگیهای خویش این منظومه را گهگاهی زیر لب زمزمه میکرد. هنوز بعضی از ابیاتش در یادم از دوران کودکی مانده است بخصوص این بیت  که میگفت : ( نقل به مضمون ) ...."  تابوت مرا در جای بلندی بگذارید       تا باد وزد و رساند بوی مرا بر وطنم  "
     احتمالا روایت زیربخشی از " منظومه حقانی "  باشد که وی در پایان دیدار مان روایت کرد:

     ..... گفت نی تشنه شدم و نی به شکار آمده ام
           غمگین شدم و دیدن یار آمده ام ( ای صنم جان ...)

سلام ما بر عید نوروز
کجا خوابیده ای ای بخت پیروز
کجا خوابیده ای بیدارت کنم من
...
کفن در دست استاد کفن دوز
همون روزی که قبرک میکنند تنگ
به بالینم گذارن آجر و سنگ
نه پا دارم که از موران گریزم
نه دست دارم که با موران کنم جنگ

     از دیگر منظومه های مشهور مازندران منظومه " فاطمه غریبم من " میباشد که در جای خویش بدلیل لطافت و هارمونی و ساز زیبایی که آنرا همراهی میکند برای مردم این دیار بسیار شیرین و شنیدنی و خاطره انگیز است.
     این منظومه را هم البته با روایتهای متفاوتی شنیده ام و بودند خرد خوانندگانی که بدون مراعات اصل داستان از پیش خود اشعار بعضا مبتذلی را بدان اضافه کرده و آنرا در واقع آلوده اند. این کار اساتیدی مانند اسحاقی است که این روایتها را از این کژی ها بپیرایند و اصل آنرا حفظ و نشر نمایند.
     شاید در بادی امر برای بعضی از خوانندگان باعث تعجب شود که چرا بعضی از قطعات چندان باصطلاح مناسب اخلاق البته بزعم آنها نباشد اما یک روایت خوان امین بایستی جدای از این گونه نگرشها در بادی امر اصل این روایتها و داستانها یا حتی واقعیتها را حفظ کند اما کار پیرایش امری تمام ناشدنی و مستمر است که جای بحثی در آن نیست. در همین منظومه " فاطمه غریبم " ماجرا از آنجایی شروع میشود که فاطمه دختر جوانی بود که جوانی بنام عباس عاشق او بوده است ؛ اما بالاجبار از سوی خان و کدخدا و بزرگترها به فرد مسنی بنام صدرا... خان تزویج میشود و این روایت فی الواقع بیان حال و دردنامه این دختر جوان است که میسراید و میسرایند. در بخش اول از زبان فاطمه شکوه سرایی میشود و در بخش دوم این روایت که با ساز دیگرگونه ای هم آغاز میشود عباس مسکین به بیان حال و احوال خویش در از دست دادن معشوقه خود می پردازد...
     نکته مهم در این منظومه ها برای اهل بصیرت و تحقیق جنبه های اجتماعی آن است که گرچه به شرح ماجراهای پهلوانی یا روایتهای عاشقانه می پردازند اما نکات بسیار مهم و باریکتر از موی مسائل اجتماعی را در آنها میتوان یافت که در واقع بنوعی مبین شرائط تاریخی اجتماعی آن روزگاران و مردم منطقه و اعتقادات و گرایشات مردم  می باشد. زمانهای تاریکی که مردم خان گزیده حتی در امنیت ناموسی هم نبودند و خوانین بالاجبار از دختران معصومی که مورد توجه شان واقع میشدند بزنی میگرفتند....
     روایت " فاطمه غریبم " بگفته اسحاقی از روایتهای شرق مازندران میباشد که بخشهایی از این منظومه را بشرح زیر برای ما خواند :

.... مسلمانان بوینین زاری من
صدرالله خان بمو خواستگاری من ( فاطمه غریبم )
نیشتنه همسرون سامون بهیرم
نیشتنه من یار جوون بهیرم  ( فاطمه غریبم )
نماشون بوردن من و منه تنور
بدیمه اونجه نیشته شهر بانو ( فاطمه غریبم )
باتمه شهربانو فاطمه من کو؟!
فاطمه ره بوردنه زرین گل کوه ( فاطمه غریبم )
فاطمه ره بوردنه زرین گل کوه
خوراک فاطمه بهیه خون گلو ( فاطمه غریبم )
الهی زرین گل کوه خراب بوو
دل صدرالله خان کباب بوو( فاطمه غریبم )
......
ساز کانده صدا و یار خانه بوره
فاطمه راضی نیّه این کار زوره
فاطمه ره بهیر ته خانه بورم
بورده شه همراه مه چشم سو ره
کجاوه ره ته وه دوسنه آذین
فاطمه جان هنیشته دل بیه دو نیم
بی وفا سر ره دینگن ته بیرون
یک نظر بوینه تره عباس مسکین
......
نماشون بورم من تقی آباد
بهیتمه خاشه دست عصای ششماد
خدایا دل مسکین ره هاکن شاد
فاطمه ره ورنه ای داد بیداد
فاطمه ره ورنه چاره ندارمه
اگر دست برسه وره نییلمه
نه زور دارمه خدا من نه پول بسیار
فاطمه جان ته شونی خدا نگهدار
در پایان بذهنم رسید که تنها بگویم :
گفتند حریفان سخن از پاکی زاهد
گفتیم که خشک است چرا پاک نباشد ؟!!!!

 بقلم: محمود زارع ( وبلاگ ساری . گاهنوشتهای محمود زارع )

با تنظیم : سروش زارع ( مازندران . ساری )

سروش زارع



برای دانلود موسیقی محلی مازندرانی بنام زمستان کاری از استاد محمدرضا اسحاقی اینجا را کلیک کنید یا بر روی آیکن زیر کلیک نمایید :







همراهان من در جلسه مذکور : استاد نعمت تقیان شاعر گمنام مازنی اهل شهر سورک - استاد عباس مرادی دبیر دبیرستاهای ساری و از نوازندگان زبردست سنتور - محمد نظری سمسکنده از دوستداران موسیقی و پسرم سروش زارع .

 شب بیاد ماندنی

یکشبی ماه مبارک ، اول افطار بود
دل کبوتر وار اندر جستجوی یار بود
          زنگ تلفن از ته دل ناله و فریاد کرد
          روح سرگردان من را ناگهانی شاد کرد
تا که گوشی را به دست خویش برداشتم
پرچم نصرومن الله را بسر افراشتم
          آنکسی که گشته بوده باعث شادی من
          پشت برگ انزوا زد مهر آزادی من
این همان محمود زارع هست کارمند جهاد
غم میان سینه اش در زندگی هرگز مباد
          او بمن گفتا هنرمندیست در گرجی مله
          نام او افکنده در ایران و خارج غلغله
اسم او باشد رضا؛ فامیلی اسحاقی بود
نام نیکویش در ایران تا ابد باقی بود
          گر که او را میشناسی تو مرا آنجا ببر
          دل کبوتر وار بر سویش کشیده بال و پر
گفتمش ای جان شیرینم بیا در پیش من
تا بچشم خود ببینی فکر دوراندیش من
          آمدند آنها شمارش کرده ، بودند چار تن
          جمله مردان ادب بودند ، برنا و کهن
زارع بود و پسرش با من؛ مرادی نظری
رفته بودیم منزل محمدعلی طاهری
          او نبوده آمدیم یکراست تا پیش ابیش
          قلب من از دوری وی گشته بوده ریش ریش
شرح حال این سفر را گفتمش ؛ گشته سوار
رهنمایی کرد ما را برد ما را پیش یار
          در زدیم آن عارف فرزانه آمد پشت در
          چون زحال عاشقان خویش گشته با خبر
داخل خانه شدیم ؛ یکمرتبه من را شناخت
تار زیبا را گرفته از برای ما نواخت
          سیم تارش را نوازش داد تا فرباد کرد
          مازرونی خوانده قلب دوستان را شاد کرد
خوانده و آهنگ تارش آمده روی نوار
رنج و غم از سینه ی ما ناگهان کرده فرار
          خوانده بوده ورساقی و امیری و کتولی
          هرایی و طالبا خوانده بسان بلبلی
با صدای دلنشینش هر دلی را شاد کرد
مرغ دل اندر قفس خوابیده را آزاد کرد
          منزل استاد اسحاقی چو بر ما خوش گذشت
          روز بعدش نعمت این اشعار زیبا را نبشت
تا بماند بعد مرگ او برسم یادبود
پر بهاتر بهر یاران بهتر از شعرش نبود.


این هم سروده ای از استاد نعمت تقیان سورکی بمناسبت شب نشینی با استاد محمدرضا اسحاقی در جمع یاران


توجه : این مطلب قبلا در اردبهشت 90 در همین وبلاگ منتشر شده بود که بدلیل حذف عکسهای آپلود شده از سایت ایرانی بعد از مدتی ( که متاسفانه غالب سایتهای ایرانی همینجوری هستند یعنی بعد از مدتی بدون کمترین ملاحظه عکسها و فایلها را حذف میکنند و اصلا کمترین میزان اعتماد را بدانها نمبشود کرد ) مجبور شدم مجددا آنرا + انتشار اثری از وی در این پست منتشر نمایم . برای حفظ 3 کامنت مخاطبین محترم مجبور شدم عین کامنتها و تاریخ و پاسخ خویش را نیز در بخش کامنت ها خودم مجددا درج نمایم .


مطالب اخیر تارنما( اردیبهشت 93) :




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.