رسالۀ یازدهم در بیان عالم ملک و ملکوت و جبروت
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه رب العالمین، و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطّیبین الطاهرین! امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمد النسفی، که چون جلد اوّل این کتاب را بنوشتم، و آن ده رساله را که عوامّ و خواصّ را از آن نصیب است تمام کردم، جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در بیان عالم ملک و عالم ملکوت و عالم جبروت رسالهئی جمع کنید. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد «انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».
ای درویش! قاعده وقانون سخنان آن جلد اوّل دیگر بود و قاعده و قانون سخنان این جلد دوم دیگر است. هر یک از طوری اند، دور از یک دیگراند.

در بیان عالم
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که عالم اسم جواهر و اعراض است. مجموع جواهر و اعراض را عالم گویند. و هر نوعی از انواع جواهر و اعراض را هم عالم گویند. چون معنی عالم را دانستی، اکنون بدان که عالم که موجود است وجودی خارجی دارد در قسمت اول بر دو قسم است: عالم ملک و عالم ملکوت، یعنی عالم محسوس و عالم معقول، امّا این دو عالم را باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کرده اند، عالم ملک و عالم ملکوت، عالم خلق و عالم امر، عالم شهادت و عالم غیب، عالم ظلمانی و عالم نورانی، عالم محسوس و عالم معقول، و مانند این گفته اند و مراد ازین جمله همین دو عالم بیش نیست، یعنی عالم ملک و عالم ملکوت.


ای درویش! عالم جبروت نه از قبیل ملک و ملکوت است، از جهت آن که عالم جبروت وجود خارجی ندارد. ملک و ملکوت و جبروت سه عالم اند و هر سه عالم های خدای اند: هر سه باهم اند و هر سه در هم اند و از یک دیگر جدا نیستند. عالم جبروت ذات عالم ملک و ملکوت است، و عالم ملک و ملکوت وجه عالم جبروت است.
عالم جبروت کتاب مجمل است، و عالم ملک و ملکوت کتاب مفصّل است. عالم جبروت تخم است، و عالم ملک و ملکوت درخت است، و معدن و نبات و حیوان میوۀ این درخت اند.

ای درویش! حقیقت این سخن آن است که عالم جبروت مبداء عالم ملک و ملکوت است، و عالم ملک و ملکوت از عالم جبروت پیدا آمدند و موجود گشتند. و هر چیز که در عالم جبروت پوشیده و مجمل بودند، جمله در عالم ملک و ملکوت ظاهر شدند، و مفصّل گشتند و از عالم اجمال بعالم تفصیل آمدند، و از مرتبۀ ذات بمرتبۀ صفات رسیدند. و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود و روشن نگردد.
بدان که عالم صغیر نسخه و نمودار عالم کبیر است، و هر چیز که در عالم کبیر هست در عالم صغیر هم هست. پس هر چیز که در عالم کبیر اثبات کنند، باید که نمودار آن در عالم صغیر باشد تا آن سخن راست بود. چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که نطفۀ آدمی نمودار عالم جبروت است و جسم و روح آدمی نمودار عالم ملک و ملکوت است،از جهت آن که نطفه مبداء جسم و روح است، و جسم و روح از نطفه پیدا آمدند و موجود گشتند و هر چیز که در نطفه پوشیده و مجمل بودند، آن جمله در جسم و روح ظاهر شدند و مفصّل گشتند و از عالم اجمال بعالم تفصیل آمدند، و از مرتبۀ ذات بمرتبۀ وجه رسیدند.

ای درویش! هیچ دلیلی بر مراتب عالم کبیر بهتر و روشنتر از تطبیق کردن میان مراتب عالم کبیر و عالم صغیر نیست، هر مرتبه ئی که در عالم کبیر اثبات کنند و مطابق مراتب عالم صغیر باشد، راست بود و اگر مطابق نباشد، راست نبود.
چون این مناسبات میان عالم کبیر و عالم صغیر معلوم کردی، اکنون بدان که اگر نطفه را ذات جسم و روح گوئی، و جسم و روح را وجه نطفه خوانی، راست بود؛ و اگر نطفه را کتاب مجمل گوئی، و جسم و روح را کتاب مفصّل خوانی، هم راست بود؛ و اگر نطفه را تخم گوئی و جسم و روح را درخت خوانی، هم راست بود. اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف میوۀ این درخت اند. اگر میوه اینهاست که گفته شد، شجرۀ طیّبه است، و اگر میوه اضداد اینهاست، شجرۀ خبیثه است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که غرض ازین جمله آن است تا بدانی که تمام موجودات یک وجود است، و ملک و ملکوت و جبروت مراتب این وجوداند، اکنون تو این یک وجود را بهرنامی که خواهی میخوان. اگر یک شخص گوئی، راست بود، و اگر یک درخت گوئی هم راست بود، و اگر یک وجود گوئی و بهیچ نامش منسوب نکنی، هم راست بود.
چون دانستی که یک وجود است، اکنون بدان که
جبروت ذات این وجود است، و ملک و ملکوت وجه این وجود، و هر دو مرتبۀ این وجود است. و صفات این وجود در مرتبۀ ذات اند، و اسامی این وجود در مرتبۀ وجه اند، و افعال این وجود در مرتبۀ نفس اند.

ای درویش! ملک و ملکوت و جبروت را بطریق اجمال دریافتی؛ اکنون بطریق تفصیل تقریر خواهم کرد، تا باشد که بطریق تفصیل هم دریابی، که این مسئله در میان علما و حکما و مشایخ از مشکلات علوم است. و بسیار کس از علما و حکما و مشایخ درین مسئله سرگردان اند. و دانستن این مسئله سالکان را از مهمّات است، از جهت آن که این مسئله اصل کار و بنیاد کار است. اگر بنیاد محکم و درست آمده باشد، باقی محکم و درست آید و اگر بنیاد بخلل باشد، هر چیز که بر وی بنا کنند هم بخلل باشد، و دیگر آن که هر چیز که موجود است، ازین سه مرتبه موجود است، مرتبۀ جبروت، و مرتبۀ ملکوت، و مرتبۀ ملک؛ و بی این سه مرتبه امکان ندارد که چیزی موجود شود؛ هر سه با هم اند، و هر سه درهم اند، و از یکدیگر جدا نیستند. پس اگر کسی این مراتب را بحقیقت درنیافته باشد، هیچ چیز را بحقیقت درنیابد. و دیگر بدان که مزاج و حبّه و نطفه ذات مرکبّات نیستند، امّا نمودار ذات اند و بقربت فهم را بغایت نیک اند.
ای درویش! ذات مرکّبات ماهیات اند، و ماهیات بالای محسوسات و معقولات اند.

در بیان ملک و ملکوت و جبروت بطریق تفصیل
بدان که ملک مرتبۀ حسّی دارد، و ملکوت مرتبۀ عقلی دارد و جبروت مرتبۀ حقیقی دارد. و عالم جبروت عالم ماهیات است. ماهیات محسوسات و معقولات، و مفردات و مرکّبات و جواهر و اعراض جمله در عالم جبروت بودند، بعضی بطریق جزؤی و بعضی بطریق کلّی. و ماهیّة بالای وجود و عدم است از جهت آن که ماهیّت عامّتر از وجود و عدم است، و جزؤ وجود و عدم میتواند بود.

ای درویش! ماهیّات مخلوق نیستند، و اوّل ندارند « الذّی اعطی کلّ شیء خلقه ثمّ هدی ». چون ماهیّت عامّتر از وجود و عدم است، پس عامّتر از همه چیز باشد و جزؤ همه چیز تواند بود و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود.

بدان که جسم عامّ است، امّا جوهر عامّتر از جسم است؛ و جوهر عامّ است، امّا وجود عامّتر از جوهر است؛ و وجود عامّ است، امّا شیء عامّتر از وجود است از جهت آن که شیء جزؤ وجود و عدم میتواند بود. و چون شیء عامّتر از وجود و عدم است، عامّتر از همه چیز باشد و جز همه چیز تواند بود و شیء و ماهیّة و ذات هر سه در یک مرتبه اند، و بالای هر سه چیزی دیگر نیست، جمله در تحت ایشان اند.

ای درویش! ملک نام عالم محسوسات است، و ملکوت نام عالم معقولات است، و جبروت نام عالم ماهیّات است؛ و ماهیّات را بعضی اعیان ثابته، و بعضی حقائق ثابته گفته اند و این بیچاره اشیاء ثابته میگوید. و این اشیاء ثابته هر یک آن چنان که هستند، هستند، هرگز از حال خود نگشتند و نخواهند گشت؛ و ازین جهت این اشیاء را ثابته میگویند و پیغمبر- علیه السلام- این اشیاء را میخواست که کماهی بداند و ببیند « اللهّم ارنا الاشیاء کماهی »، تا حقیقت چیزها را دریابد، و آنچه میگردد و آنچه نمیگردد بداند و باین اشیاء خطاب آمد که « الست بربکم ».

ای درویش! آدم جبروتی دیگر است و آدم ملکوتی دیگر است و
آدم ملکی دیگر است و آدم خاکی دیگر است. آدم جبروتی اوّل موجودات است و آن جبروت است، از جهت آن که موجودات جمله از جبروت پیدا آمدند و آدم ملکوتی اوّل عالم ملکوت است، و آن عقل اوّل است از جهت آن که عالم ملکوت جمله از عقل اول پیدا آمدند و آدم ملکی اول عالم ملک است؛ و آن فلک اوّل است از جهت آن که عالم ملک جمله از فلک اوّل پیدا آمدند. و آدم خاکی مظهر علوم و مجمع انوار است و آن انسان کامل است، از جهت آن که علوم جمله از انسان کامل پیدا آمدند.

ای درویش! آدم خاکی مغرب انوار است، از جهت آن که جملۀ انوار از مشرق جبروت برآمدند، بآدم خاکی فرود آمدند. اکنون نور از آدم خاکی ظاهر میشود قیامت آمد و آفتاب از مغرب برمیآید.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، چون عالم جبروت را دانستی، که ذات عالم است، اکنون بدان که عالم جبروت مرآتی میخواست تادر آن مرآت جمال خود را ببیند، و صفات خود را مشاهده کند. تجلی کرد و از عالم اجمال بعالم تفصیل آمد، و از آن تجلّی دو جوهر موجود گشتند، یکی از نور و یکی از ظلمت.و ظلمت از جهت آن قرین نور است، که ظلمت حافظ و جامع نور است و مشکاة وقایۀ نور است. و آن دو جوهر یکی عقل اوّل و یکی فلک اوّل است. اوّل چیزی که از دریای جبروت بساحل وجود آمدند این دو جوهر بودند. ازین جهت عقل اوّل را جوهر اوّل عالم ملکوت میگویند و فلک اوّل را جوهر اوّل عالم ملک میخوانند. و هم ازین جهت عقل اوّل را عرش عالم ملکوت میگویند و فلک اوّل را عرش عالم ملک میخوانند و هر دو جوهر نزول کردند، و بچندین مراتب فرود آمدند تا از عقل اوّل عقول و نفوس و طبایع پیدا شدند، و از فلک اوّل افلاک و انجم و عناصر ظاهر گشتند، و محسوسات و معقولات پیدا آمدند! و مفردات عالم تمام شدند و مفردات عالم بیش ازین نیستند.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که عقول و نفوس و طبایع را عالم ملکوت میگویند، و افلاک و انجم و عناصر را عالم ملک میخوانند و عقول و نفوس و طبایع را آباء میگویند و افلاک و انجم و عناصر را امّهات میخوانند.

ای درویش! چون عالم جبروت و عالم ملکوت، و عالم ملک را دانستی، و بتحقیق معلوم کردی، که هر یک چون بودند و چون پیدا آمدند، آنچه رفت، خود رفت و آنچه بود خود بود؛ حالیا بنقد بدان که ملکوت دریای نور است، و ملک دریای ظلمت است. و این دریای نور آب حیوة است و در ظلمت است. باز این دریای نور بنسبت دریای ظلمت است با دریای علم و حکمت، و علم و حکمت آب حیوة است و در ظلمت است همچنین بنسبت آب حیوة چهار مرتبه دارد بلکه زیادت اسکندر میباید که در ظلمات رود و از ظلمات بگذرد و بآب حیوة رسد.

ای درویش! چندین گاه است که میشنوی که آب حیوة در ظلمات است و نمیدانی که آب حیوة چیست و ظلمات کدام است. بعضی از سالکان میگویند که ما باین دریای نور رسیدیم و این دریای نور را دیدیم. نوری بود نامحدود و نامتناهی و بحری بود بی پایان و بی کران. حیوة و علم و قدرت و ارادت موجودات ازین نور است؛ بینائی و شنوائی و گویائی و گیرائی و روائی موجودات ازین نور است؛ طبیعت و خاصیت و فعل موجودات ازین نور است، بلکه خود همه ازین نور است. و دریای ظلمت حافظ و جامع این نور است، و مشکاة و وقایۀ این نور است، و مظهر صفات این نور است.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، این دریای نور را آباء میگویند و این دریای ظلمت را امّهات میخوانند. و این آباء و امهات دست در گردن خود آورده اند، و یک دیگر را در بر گرفته اند: « مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان » و از این آباء و امّهات موالید پیدا میآیند « یخرج منهما اللؤلؤ و المرجان ». و موالید معدن و نبات و حیوان اند. و معدن و نبات و حیوان مرکّبات اند، و مرکبات عالم بیش ازین نیستند و مرکّبات از جائی نمی آیند و بجائی نمیروند؛ مفردات مرکّب میشوند و مرکّب باز مفردات میگردد « کل شیء یرجع الی اصله » وحکمت در ترکیب آن است تا مستعد ترقی شوند و عروج توانند کرد، و جام جهان نمای و آیینۀ گیتی نمای گردند، تا این دریای نور و دریای ظلمت جمال خود ببیند، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کنند. هر چند میخواهم که سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم بی اختیار من دراز میشود.

در بیان عروج
بدان که مفردات نزول کردند و مرکّبات عروج میکنند، و عروج در مقابلۀ نزول باشد و بحقیقت معلوم نیست که مفردات چند مرتبه نزول کردند. پس بحقیقت هم معلوم نباشد که مرکبات را چند مرتبه عروج میباید کرد. هیچکس بحقیقت ندانست و نداند که عدد افلاک چند است. میگویند که مفردات چهارده مرتبه نزول کردند، پس مرکبات را هم چهارده مرتبه عروج باید کرد تا دایره تمام شود.

ای درویش! مفردات هر چند که از مبداء دورتر میشدند، خسیس تر میگشتند؛ و مرکبات هر چند از مبداء دورتر میشوند شریفتر میگردند. چون ماهیات عالم در مرتبۀ اوّل اند یک قسم اند و آن جبروت است و چون مفردات عالم در مرتبۀ دوّم اند، دو قسم آمدند، و آن ملک و ملکوت است. و چون مرکبات عالم در مرتبۀ سوّم اند، سه قسم آمدند و آن معدن و نبات و حیوانند.

ای درویش! مراتب موجودات تمام شد و عالم جبروت از عالم اجمال بعالم تفصیل آمد و از مرتبۀ ذات بمرتبۀ وجه رسید. و این وجود جمال خود را دید و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کرد.

ای درویش! درین رساله علم بسیار تعبیه کردم و تصریح و معانی بیشمار ودیعت نهادم یعرف بالتأمّل. درویشان درخواست کرده بودند که در ملک و ملکوت و جبروت بنویس و بشرح نتوانستم نوشت. باشد که درین رساله که میآید بشرح و بسط بنویسم انشاء اللّه تعالی.

در بیان نصحیت
بدان که درین عالم مردم دانا هر چیز که میخواهند از جهت آن میخواهند تا ایشان را بدان سبب فراغتی و جمعیّتی باشد و تفرقه و اندوهی بایشان نرسد. چون دانایان طالب فراغت و جمعیّت اند، پس فراغت و جمعیّت نعمتی قوی باشد و راحتی عظیم بود.

ای درویش! تو نیز طالب فراغت و جمعیت باش! و هر چیز که سبب تفرقه و اندوه است، از خود بینداز، و دربند آن مباش! و بیقین بدان که فراغت و جمعیّت در مال و جاه نیست، مال و جاه سبب تفرقه و اندوه است. فراغت و جمعیت در امن و صحّت و کفاف و صحبت دانا است. و الحمدللّه رب العالمین.
تمام شد رسالۀ یازدهم


ادامه دارد ....




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
...









بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.