رسالۀ دهم در بیان آن که عالم صغیر نسخه و نمودار از عالم کبیر است
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع: الحمدللّه رب العالمین و العاقبة للمتقین، و الصلوة و السلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه؛ و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین.
امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیزبن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که رساله ئی جمع کنید، و بیان کنید که عالم کبیر کدام است و عالم صغیر نسخه و نمودار از عالم کبیر، چون است، که چندین گاه است که ما میشنویم که هر چه در عالم کبیر هست در عالم صغیر هست. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خدای تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد « انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».


در بیان عالم کبیر و عالم صغیر
بدان - اعزک اللّه فی الدارین- که خداوند تعالی چون موجودات را بیافرید، عالمش نام کرد، از جهت آن که موجودات علامت است بر وجود او و بر وجود علم و ارادت و قدرت او.

ای درویش! موجودات از وجهی علامت است، و از وجهی نامه است. ازین وجه که علامت است، عالمش نام کرد، و ازین وجه که نامه است، کتابش نام نهاد. آنگاه فرمود که هر که این کتاب را بخواند، مرا و علم، و ارادت، و قدرت مرا بشناسد. در آن وقت خوانندگان ملائکه بودند، و خوانندگان بغایت خرد بودند، و کتاب بغایت بزرگ بود. نظر خوانندگان بکنارهای کتاب و بتمامت اوراق او نمیتوانست رسید. از جهت عجز خوانندگان، بدید نسخه ئی ازین عالم باز گرفت و مختصری ازین کتاب باز نوشت و آن اوّل را عالم کبیر نام نهاد، و آن دوم را عالم صغیر نام کرد و آن اول را کتاب بزرگ نام نهاد، و آن دوم را کتاب خرد نام کرد. و هر چه دران کتاب بزرگ بود، درین کتاب خرد بنوشت بی زیادت و نقصان تا هر که این کتاب خرد را بخواند، آن بزرگ را خوانده باشد. آنگاه خلیفۀ خود را بخلافت باین عالم صغیر فرستاد، و خلیفۀ خدای عقل است. چون عقل درین عالم صغیر بخلافت بنشست، جملۀ ملائکۀ عالم صغیر عقل را سجده کردند، الا وهم که سجده نکرد و ابا کرد، همچنین چون آدم در عالم کبیر بخلافت بنشست، جمله ملائکه آدم را سجده کردند الا ابلیس که سجده نکرد و ابا کرد.



ای درویش! در عالم صغیر عقل خلیفۀ خدای است، و در عالم کبیر انسان عاقل خلیفۀ خدای است. عالم کبیر بیکبار حضرت خدای است، و عالم صغیر بیکبار حضرت خلیفۀ خدای است. چون عقل بخلافت بنشست، خطاب آمد که ای عقل، خود را بشناس و صفات و افعال خود را بدان تا مرا و صفات و افعال مرا بشناسی!

در بیان افعال خدا و در بیان افعال خلیفۀ خدا
بدان که چون خدای تعالی خواهد که چیزی در عالم بیافریند، اوّل صورت آن چیز که در علم خدای است، بعرش آید، و از عرش بکرسی آید و از کرسی در نور ثابتات آویزد و آنگاه بر هفت آسمان گذر کند، آنگاه با نور سیارگان همراه شود و بعالم سفلی آید. طبیعت که پادشاه عالم سفلی است، استقبال آن مسافر غیبی کند که از حضرت خدا میآید و مرکبی از ارکان چهارگانه مناسب حال آن مسافر غیبی پیش کش کند تا آن مسافر غیبی بر آن مرکب سوار شود و درعالم شهادت موجود گردد. و چون در عالم شهادت موجود گشت آن چیز که دانستۀ خدای بود، کردۀ خدا شد. پس هر چیز که در عالم شهادت موجود است، جان آن چیز از عالم امر است، و قالب آن چیز از عالم خلق است. این جان پاک که از حضرت خدای آمده است، بآن کار که آمده است، چون آن کار تمام کند، باز بحضرت خدا خواهد بازگشت. « منه بدأ و الیه یعود ». این است بیان افعال خدا.

ای درویش! چون افعال خدای را در عالم کبیر دانستی، افعال خلیفۀ خدای را در عالم صغیر هم بدان! بدان که در عالم صغیر عقل خلیفۀ خدای است، و روح نفسانی عرش خلیفۀ خدای است، و روح حیوانی. کرسی خلیفۀ خدای است، و هفت اعضاء اندرونی هفت آسمان است، و هفت اعضاء بیرونی هفت اقلیم است. چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که چون خلیفۀ خدا خواهد که کاری کند و چیزی پیدا آورد، اول صورت آن چیز در عقل پیدا آید و از عقل بروح نفسانی آید که عرش است، و از روح نفسانی بروح حیوانی آید که کرسی است و از روح حیوانی در شراین آویزد، و بر هفت اعضاء اندرونی گذر کند که هفت آسمان اند، و با قوای اعضاء اندرونی همراه شود و به بیرون آید. اگر از راه دست بیرون آید، دست استقبال آن مسافر غیبی کند که از حضرت خلیفۀ خدا میآید. و مرکبی از ارکان چهارگانه، و آن زاج و مازو و صمغ و دوده است مناسب حال آن مسافر غیبی پیشکش کند تا آن مسافر غیبی بر آن مرکب سوار شود و در عالم شهادت موجود گردد، چون در عالم شهادت موجود شد، آن چیز که دانستۀ خلیفۀ خدا بود، کردۀ خلیفۀ خدا آمد، یعنی نوشتۀ خلیفۀ خدا گشت.

ای درویش! حضرت خدای تعالی، هر کاری که کند اوّل خود میکند، و بی وسایط، و بی مادۀ و بی دست افزار؛ آنگاه صورت آن چیز برین وسایط گذر میکند و باین عالم سفلی میآید، و در عالم شهادت موجود میشود. صورت اوّل وجود علم است، و صورت دوّم وجود غیبی است. همچنین خلیفۀ خدا هر چیزی که مینویسد، یا هر کاری که میکند اوّل خود میکند بی وسایط، و بی مادّه، و بیدست افزار؛ آنگاه صورت آن چیزی برین وسایط گذر میکند و به بیرون میآید، و در عالم شهادت موجود میشود. مانند حدّادی و نجّاری و گِل کاری، و در جمله حرفتها و صنعتها همچنین میدان. صورت اوّل وجود عقلی است، و صورت دوّم وجود حسی است، صورت اوّل وجود ذهنی است و صورت دوّم وجود خارجی است.

تا سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم: و اگر از راه زبان بیرون آید، و زبان استقبال آن مسافر غیبی کند که از حضرت خلیفۀ خدا میآید، مرکبی از ارکان چهارگانه و آن نفس و آواز و حروف و کلمه است، مناسب حال آن مسافر غیبی پیش کش کند تا آن مسافر غیبی بر آن مرکب سوار شود، و در عالم شهادت موجود گردد و چون در عالم شهادت موجود شد، آن چیز که دانستۀ خلیفۀ خدا بود، گفتۀ خلیفۀ خدا گشت. باز آن نوشته سیر میکند، و از راه چشم بخلیفۀ خدا میرسد، و آن گفته سیر میکند و از راه گوش بخلیفۀ خدا میرسد. « منه بدأ و الیه یعود ». یکی سیر حمایلی است و دیگر سیر دلوائی است.

ای درویش! دو کلمه آمد، یکی کلمۀ گفته است، و یکی کلمۀ نوشته است. و در هر دو کلمه جان آن مسافر غیبی از عالم امراند، و قالب آن دو مسافر غیبی از عالم خلق اند، و آن مسافران هر دو کلمۀ معنی اند، و صورت کلمه ربع مسکون معنی است. و معنی هر دو کلمۀ خلیفۀ خدای اند.

ای درویش! عیسی کلمه است، و عیسی مانند آدم است. پس آدم هم کلمه باشد. امّا عیسی کلمۀ گفتن است که ازدهان جهان بآسمان جان میرود و آدم کلمۀ نوشته است که از آسمان جان بهندوستان مداد میآید. چون افعال خدا و افعال خلیفۀ خدای را دانستی، و دیگر دانستی که چیزها در دو عالم چون پیدا میآیند، اکنون بدان که هرچه در عالم کبیر هست، در عالم صغیر هم هست.

در بیان ملائکه عالم صغیر
بدان که نطفه چون در رحم افتاد، نمودار جوهر اوّل است. چون چهار طبقه شد، نمودار عناصر و طبایع است. و چون اعضا پیدا آمدند، اعضاء بیرونی، چون سر و دست و شکم و فرج و پای، نمودار هفت اقلیم اند و اعضاء اندرونی، چون شش و دماغ و گرده و دل و مراره و جگر و سپرز، نمودار هفت آسمان اند. و شش آسمان اوّل است، نمودار فلک قمر است، از جهت آن که قمر شش عالم کبیر است، و واسط است میان دو عالم. و درین فلک ملائکه بسیاراند، و ملکی که موکّل است بر آب و هوای معتدل سرور این ملائکه است، و دماغ آسمان دوّم است، و نمودار فلک عطارد است، از جهت آن که عطارد دماغ عالم کبیر است و درین فلک ملائکه بسیاراند و ملکی که موکّل است بر تحصیل خط و تحصیل علوم و تدبیر معاش سرور این ملائکه است. نامش جبرئیل است و جبرئیل سبب علم عالمیان است. و گرده آسمان سوّم است، و نمودار فلک زهره است، از جهت آن که زهره گردۀ عالم کبیر است، و درین فلک ملائکه بسیاراند، و ملکی که موکّل است بر نشاط و فَرَج و شهوت سرور این ملائکه است. و دل آسمان چهارم است، و نمودار فلک شمس است، از جهت آن که شمس دل عالم کبیر است. و درین فلک ملائکه بسیاراند، و ملکی که موکّل است بر حیوة سرور این ملائکه است، و نامش اسرافیل است، و اسرافیل سبب حیوة عالمیان است. و مراره آسمان پنجم است، و نمودار فلک مریخ است، از جهت آن که مریخ مرارۀ عالم کبیر است. و درین فلک ملائکه بسیاراند، و ملکی که موکّل است بر قهر و غضب و ضرب و قتل سرور این ملائکه است، و جگر آسمان ششم است، و نمودار فلک مشتری است، از جهت آن که مشتری جگر عالم کبیر است و درین فلک ملائکه بسیارند، و ملکی که موکّل است بر رزق سرور این ملائکه است. و نامش میکائیل است، و میکائیل سبب رزق عالمیان است، و سپرز آسمان هفتم است، و نمودار فلک زحل است، از جهت آن که زحل سپرز عالم کبیر است. و درین فلک ملائکه بسیاراند، و ملکی که موکّل است بر قبض ارواح سرور این ملائکه است و نامش عزرائیل است، و عزرائیل سبب قبض ارواح عالمیان است. و روح حیوانی کرسی است، و نمودار فلک ثابتات است، از جهت آن که فلک ثابتات کرسی عالم کبیر است. و درین فلک ملائکه بسیاراند، و روح نفسانی عرش است و نمودار فلک الافلاک است، از جهت آن که فلک الافلاک عرش عالم کبیر است و عقل خلیفۀ خداست، و اعضاء مادام که نشو و نما ندارند، نمودار معادن اند، و چون نشو و نما پیدا آمد نمودار نباتاتند، و چون حس و حرکت ارادی پیدا آمد نمودار حیوان اند.

در بیان آدم و حوّا
بدان که چنانکه در عالم کبیر آدم و حوّا و ابلیس هستند، در عالم صغیر هم هستند. و چنانکه در عالم کبیر سباع و بهایهم و شیاطین و ملائکه هستند، در عالم صغیر هم هستند.

ای درویش! انسان عالم صغیر است، و عقل آدم این عالم است، و جسم حوّاست و وهم ابلیس است، و شهوت طاوس است و غضب مار است و اخلاق نیک بهشت است. و اخلاق بد دوزخ است، و قوّتهای عقل و قوّتهای روح و قوّتهای جسم ملائکه‌اند.

ای درویش! شیطان دیگر است و ابلیس دیگر است. شیطان طبیعت است و ابلیس وهم است.

ای درویش! صورت را هیچ اعتبار نیست، معنی را اعتبار است. اسم را اعتبار نیست صفت را اعتبار است. نسب را اعتبار نیست، هنر را اعتبار است. سگ بصورت سگی خسیس و پلید نیست، بسبب صفت درّندگی و گزندگی خسیس و پلید است. و چون این صفت در آدمی باشد، آدمی باین صفت سگی باشد. و خوک بسبب صورت خوکی خسیس و پلید نیست، بسبب صفت حرص و شره خسیس و پلید است، وچون این صفت در آدمی باشد، آدمی باین صفت خوکی باشد. و شیطان بسبب صورت شیطانی خسیس و پلید نیست، بسبب نافرمان برداری، فسادکاری و بدآموزی خسیس و بد است؛ و چون این صفت در آدمی باشد، آدمی باین صفت شیطانی بود. و ابلیس بسبب صورت ابلیسی رانده ودور نیست، بصورت صفت کبر و عجب و حسد و فرمان نابردن رانده و دور است. و چون این صفت در آدمی باشد، آدمی باین صفت ابلیسی بود، و ملک بسبب صورت ملکی شریف و نیک نیست، بسبب صفت فرمان برداری و طاعت داری شریف و نیک است. و چون این صفت در آدمی باشد آدمی باین صفت ملکی بود. و در جملۀ چیزها همچنین میدان و کار خلیفۀ خدا آن است که این صفات را مسخّر ومنقاد خود گرداند، و هر یک را بجای خود کاری فرماید، چنانکه بی فرمان وی هیچ یک هیچ کار نکند، و خلیفۀ خدای سلیمان است، و سلیمان را این همه بکار آید.

ای درویش! ملک و ابلیس یک قوّت است. این قوّت تا مادام که مطیع و فرمان بردار سلیمان نیست، نامش ابلیس است. و سلیمان این را در بند میدارد. و چون مطیع و فرمان بردار سلیمان شد، نامش ملک است و سلیمان این را در کار میدارد. بعضی را بمعماری، و بعضی را بغوّاصی. پس کار سلیمان آن است که صفات را تبدیل کند، نه آنکه صفات را نیست گرداند. که این ممکن نباشد، بی فرمان را فرمان بردار کند، و بی ادب را بأدب کند، و کور را بینا کند و کر را شنوا کند و مرده را زنده کند. پس عقل که خلیفۀ خداست هم آدم است و هم سلیمان است و هم عیسی است: و اگر برخلاف آن باشد، و سلیمان مسخّر و منقاد ایشان شود، پس سلیمان اسیر سگ و خوک باشد وبندۀ دیو و شیطان بود. همه روز خدمت ایشان باید کرد، و آرزوهای ایشان بدست باید آورد و در دست دیو عاجز و بیچاره فرو ماند، و دیو بروی قادر و مستولی شود، و دیو بر تخت بنشیند، وسلیمان پیش تخت وی بر پای بایستد، و کمر خدمت بر میان بندد، و جمله اخلاق خدا در وی پوشیده و ناپیدا گردد، و جمله اخلاق دیوی در وی ظاهر و پیدا شود.

ای درویش! این چنین کس اگر صورت آدمی دارد، اما بمعنی دیو و شیطان بود یا سگ و خوک باشد و حیفی عظیم باشد که دیو بر تخت نشیند و سلیمان در پیش تخت بخدمت دیو بایستد.

در بیان نمودار جنّت و دوزخ
هر لذّت و راحت که فردا در بهشت خواهد بود، نمودار آن امروز در آدمی هست؛ و هر رنج و عذاب که فردا در دوزخ خواهد بود، نمودار این امروز در آدمی هست.
بدان که طعام و شراب هر چیز سزاوار آن چیز باشد، و لذّت و راحت هر چیزی در چیزی باشد که مناسب حال آن چیز بود؛ چنانکه لذّت و راحت عقل در دانستن و آموختن علم و حکمت است، و لذّت و راحت جسم در غذاهای بدنی است و کردن شهوتهای جسمانی است. هر چیز که ملکوتی است، لذّت و راحت وی در چیزهای ملکوتی است هر چیز که ملکی است، لذّت و راحت وی در چیزهای ملکی است.

چون این مقدّمات را معلوم کردی، اکنون بدان که جسم را طعام و شراب جسمی و حوران و غلمان صوری هستند؛ و عقل را طعام عقلی و حوران و غلمان معنوی هم هستند یعنی عقل که سلیمان است زبان مرغان میداند و جمله باوی در سخنان اند، زبان همه را فهم میکند و حکمت خدا را در همه درمییابد و باین سبب در لذّت و راحت میباشد.

ای درویش! هر فردی از افراد موجودات مرغی اند جمله باین سلیمان در سخن اند، هر یک میگویند که ما چه چیزیم، وحکمت در آفرینش ما چیست. زبان همه را فهم میکند، و حکمت همه را در مییابد و از دریافتن حکمت در لذّت و راحت میباشد. این سلیمان چون لذت بوی خوش یا لذت جمال خوب آرزو کند، مشام بر هر چیز که نهد، از همه چیزها بوی خدا میشنود و نظر بر هر چیز که اندازد، در همه چیزها جمال خدا میبیند و چون لذت صحبت آرزو کند، جمله افراد موجودات هر یک کوشکها و خیمه هایند و درین کوشکها و خیمه ها حوران و پردگیان اند و هیچکس در ایشان نرسیده است، جمله بِکراند. و درین کوشکها و خیمه ها جز سلیمان را راه نیست، این سلیمان درین کوشکها و خیمه ها رود و دست در گردن حوران و پردگیان آرد و ازصحبت ایشان در لذّت و راحت باشد. لذّتی باشد که دران لذّت پشیمانی و افسردگی نباشد؛ هر چند صحبت بیشتر کند، لذت بیشتر یابد، و از آن صحبت دختران و غلامان بهشتی زایند.

ای درویش! آن کوشکها و خیمه ها بعضی وجود خارجی و بعضی وجود ذهنی و بعضی وجود لفظی و بعضی وجود کتابتی دارند وجود کتابتی خیّام مشکین باشد چنانکه خیّام مشکین که من درین صحراء کافوری زده ام.

ای درویش! این سه رساله را در اصفهان جمع کردم ونوشتم. تمام شد رسالۀ دهم. یک جلد تمام شد، و درین یک جلد ده رساله نوشته شد.
و الحمدللّه رب العالمین.
 

ادامه دارد ....




شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
...
...









دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین    
بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد



 


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.