رسالۀ نهم در بیان بلوغ و حرّیت
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتّقین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطّاهرین.
امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیزبن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در بلوغ و حرّیت رساله ئی جمع کنید و بیان کنید که بلوغ و حریّت چیست. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خدای تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد. «انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».

در بیان معنی بلوغ و حریّت
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که هر چیزی که در عالم موجود است نهایتی و غایتی دارد. نهایت هر چیز بلوغ است، و غایت هر چیز حرّیت است. و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود. بدان که میوه چون بر درخت تمام شود و بنهایت خود رسد، عرب گوید که میوه بالغ گشت. و چون میوه بعد از بلوغ از درخت جدا شود، و پیوند ازدرخت جدا کند عرب گوید که میوه حرّ گشت.


چون معنی نهایت و غایت را دانستی، اکنون بدان که علامت نهایت آن باشد که بأوّل خود رسد. هر چیز که بأوّل خود رسید، بنهایت رسید، یعنی تخم گندم که در زمین انداختند، و شرایط آن نگاه داشتند، هر آینه در نشو و نما آید، و هر روز در ترقی و زیادت باشد تا آنگاه که میوه پیدا آید. و میوۀ هر چیز تخم همان چیز باشد؛ چون بتخم خود رسید، بنهایت خود رسید و دایره تمام شد، دائره تا بأوّل خود نرسد، تمام نشود؛ چون بأوّل خود رسید، تمام شد. همچنین تخم قالب آدمی نطفه است. چون قالب آدمی بجائی رسد که نطفه در وی پیدا آید و ظاهر شود، گویند که بالغ شد، یعنی بنطفه رسید و معنی بلوغ رسیدن است، و معنی حرّیت آزادی و قطع پیوند است.

اکنون این چنین که بلوغ و حرّیت را در محسوس دیدی، در معقول نیز همچنین میدان، که محسوس صورت معقول و جسم قالب روح است، و ملک نمودار ملکوت است، و دانائی گفته است که انّ اللّه تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اُسّس ملکوته علی مثال جبروته لیستدلّ بملکه علی ملکوته، و بملکوته علی جبروته سخنی بغایت خوب است.

ملک وجود حسّی است، و ملکوت وجود عقلی است، و جبروت وجود حقیقی است. چون افراد ملک تا بأوّل خود نمیرسند، ودایره تمام نمیکنند، بالغ نمیشوند. پس افراد ملکوت نیز همچنین باشند تا بأوّل خود نرسند، و دایره تمام نکنند، بالغ نشوند و افراد ملک چون بأوّل خود رسیدند و دایره تمام کردند، و بالغ شدند، تا از آن دایره و مراتب آن دایره جدا نمیگردند، و قطع پیوند نمیکنند، حرّ نمیشوند. پس افراد ملکوت نیز چون بأوّل خود رسند، دایره تمام کنندو بالغ شوند، تا از آن دایره و مراتب آن دایره جدا نگردند، و قطع پیوند نکنند، حرّ نشوند. و دانستن این سخن اصلی قوی است، یعنی دانستن مناسبات میان ملک و ملکوت و جبروت سرّی بزرگ است. هر که برین سرّ واقف شد، درهای علوم بروی گشاده شد، و عالم ملک و ملکوت و جبروت را چنانکه هست دریافت.

     ای درویش! غرض ما ازین سخن آن است که از بلوغ و حرّیت ملک استدلال کنی تا بلوغ و حرّیت ملکوت را بدانی. بعضی میگویند که تخم ملکوت طبایع است، از طبایع میآیند و باز بطبایع باز میگردند وبعضی میگویند که تخم ملکوت عقل است، از عقل میآیند، و باز بعقل باز میگردند. و بعضی میگویند که جمله از خدا میآیند و باز بخدا باز میگردند «منه بداء و الیه یعود»- «افحسبتم انّما خلقناکم عبثاً وانّکم الینا لاترجعون فتعالی اللّه الملک الحق لا اله الا هو»، «کلّ شیء هالک الّا وجهه له الحکم و الیه ترجعون» و غرض ما درین موضع بیان این سخنان نیست. پیش ما هیچ شک نیست که همه از خدا می‌آیند و باز بخدا باز میگردند، «منه بداء و الیه یعود». غرض ما درین مقام بیان بلوغ و حرّیت است، و هر چنانکه بگویند، غرض ما حاصل است، از جهت آن که ما میگوییم که هر چیز که بأوّل خود ر سید، بالغ گشت. از بزرگی سؤال کردند که ما علامة النهایة؟ فرمود: «الرجوع الی البدایة».

در بیان بلوغ و حریت آدمی
بدان که ما قاعدۀ سخن چنان خواهیم نهاد که تخم موجودات عقل اوّل است، از جهت آن که انبیا و حکما اتّفاق کرده اند که اوّل چیزی که خدای تعالی آفریده است جوهری بود و نام آن جوهر عقل اوّل است. چون تخم موجودات عقل اوّل است، پس عقول و نفوس و افلاک و انجم و عناصر و طبایع معادن و نباتات و حیوانات، جمله در عقل اوّل بالقوّه موجود بوده باشند، چنان که بیخ و ساق و شاخ و برگ و گل و میوه جمله در تخم گندم بالقوّة موجود بودند، و بتدریج پیدا میآیند تا بمیوه رسند؛ و چون بمیوه رسیدند، بنهایت خود رسیدند و دایره تمام شد. همچنین جملۀ موجودات از عقل اول پدید آمدند تا به انسان رسیدند. چون بعد از انسان چیزی دیگر نبود، معلوم شد که انسان میوۀ درخت موجودات است. و چون انسان بعقل رسید، و بعد از عقل چیزی دیگر نبود، معلوم شد که تخم اوّل عقل بوده است. پس انسان چون بکمال عقل رسید، بنهایت خود رسد و بالغ گردد ودایره تمام شود.

ای درویش! بیقین بدان که خدای تعالی فاضلتر و گرامیتر و بزرگوارتر از عقل اوّلی چیزی دیگر نیافرید. عقل است که اشرف مخلوقات است، و عقل است که نزدیک است بخدا، و عقل است شناسای خدای از مخلوقات هیچ چیز خود را نشناخت الا عقل، و هیچ چیز خدای را ندانست الا عقل. داناتر از عقل و مقرّب تر از عقل چیزی دیگر نیست، امّا عقل مراتب دارد و از مرتبه ئی تا بمرتبه ئی تفاوت بسیار است. هر که بیک جزء عقل رسید، پنداشت که بکمال عقل رسید؛ و نه چنین است. هر که بنهایت عقل رسید، بکمال عقل رسید و اگر کسی گوید که در آخر نور اللّه پیدا آمد و بعد از نور اللّه چیزی دیگر نبوده است، راست باشد « اتقوا فراسة المؤمن انّه ینظر بنور اللّه تعالی ». افراد موجودات جمله مظهر نور خدایاند، و خدای است که از جمله ظاهر شده است به تخصیص از آدمیان: « کنت له سمعاً و بصراً و یداً و لساناً بی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق ». غرض ما درین موضع بیان این سخن نیست، غرض ما ازین سخن نظری بیش نیست تا بلوغ و حرّیت بفهم مردم برسد.

تا سخن دراز نشود و از مقصود دور نمانیم، ای درویش، آن که بعقل اوّل رسید و بالغ گشت، اگر ازین دائره، یعنی از آنچه درین دایره است، جدا شود و قطع پیوند کند، حرّ گردد؛ و اگر جدا نتواند شد، و قطع پیوند نتواند کرد. بالغ باشد، امّا حرّ نباشد.

ای درویش! هر چه بود و هست و خواهد بود جمله درین دایره است، و هیچ چیز ازین دایره بیرون نیست. و اگر این بالغ بچیزی ازین موجودات بسته است، و میخواهد، نه آزاد است و هر که آزاد نباشد، بنده باشد. مثلا اگر زر وزن میخواهد یا مال و جاه میخواهد یا باغ و بستان میخواهد یا خواجگی و وزارت میخواهد یا پادشاهی و سلطنت میخواهد، یا واعظی و شیخی میخواهد یا قضا و تدریس میخواهد، یا قرب و ولایت میخواهد یا نبوت و رسالت میخواهد و مانند این. چون یکی از اینها میخواهد و بستۀ یکی از اینهاست، نه آزاد است و هر که هیچ از اینها نمیخواهد و بستۀ هیچ از اینها نیست آزاد میتواند بود.

ای درویش! آنچه ضرورت است، نه ازین قبیل است. مثلا اگر یکی بوقت حاجت بمبرز رود، پیوند برفتن مبرز ندارد. اگر یکی بوقت سرما بآفتاب رود، پیوند برفتن آفتاب ندارد و اگر یکی بوقت گرما بسایه رود پیوند برفتن سایه ندارد، و بستۀ هیچ ازینها نیست. و دلیل برین که پیوند باینها ندارد آن است که اگر ضرورت نشود، هرگز بمبرز و آفتاب نرود و نخواهد که رود.

پس وی بمبرز رفتن و بآفتاب نشستن نمیخواهد، امّا بضرورتش میباید رفت، از جهت آنکه دفع اذی از خود کمی باید کرد و در جمله کارها همچنین میدان که طلب ضرورت و دفع اذی مانع آزادی و فراغت نیست، امّا اگر کسی بجامۀ کرباسین دفع سرما و گرما از خود میتواند کرد و جامۀ کرباسین دارد و نپوشد و گوید: « مرا جامۀ خطائی و کتان انصاری باید »، نه آزاد باشد، بنده بود و در جمله کارها همچنین میدان.

ای درویش! یکی را جامۀ کهنه بت بود، و یکی را جامۀ نوبُت باشد. آزاد آن است که او را هر دو یکی بود. غرض ما از جامع دفع سرما و گرماست، هر کدام که حاصل باشد، وی آن خواهد و اگر هر دو حاصل نباشد، هر کدام آسان تر حاصل شود، طلب آن کند.

ای درویش! آن کس که گوید: جامۀ نو میخواهم و کهنه نمیخواهم»، دربند است. و آن کس که گوید: «جامۀ کهنه میخواهم و نو نمیخواهم» هم در بند است، و بندی از آن روی که بند است تفاوتی نکند. اگر زرّین بود یا آهنین، هر دو بند باشد. آزاد آن است که او را بهیچ گونه و هیچ نوع بند نبود، که بند بُت باشد، جمله بتان را شکسته بود، و از همه گذشته باشد؛ و دل را که خانۀ خدای است، از بتان پاک کرده بود.

ای درویش! یک بت بزرگ است، و باقی بتان کوچکاند، و این بت کوچک از آن بت بزرگ است، و آن بت بزرگ بعضی را مال است، و بعضی را جاه است، وبعضی را قبول خلق است. باز ازین بتان بزرگ قبول خلق از همه بزرگتر است، و جاه بزرگتر از مال است.

ای درویش! هر کاری که نه فرض است، و هر کاری که سبب راحت دیگری نیست، بر آن کار عادت مکن! که چون عادت کردی آن کار بت تو گشت. و تو بت پرست گشتی. مثلاً یکی با خود قرار دهد که من بعد از خانه بیرون نیایم؛ و یکی دیگر با خود قرار دهد که من بعد پیش کس برنخیزم، و مانند این؛ جمله بتان اند. و کسی باشد که چندین سال بت پرست بود، و همه روز عیب بت پرستان کند. و نداند که همه روز بت میپرستد. هرکه بکاری عادت کرده باشد، و نتواند که آن عادت را براندازد، باید که دعوی آزادی و فراغت نکند.

ای درویش! تا این گمان نبری که آزاد را خانه و سرای نباشد و باغ و بستان نبود. شاید که آزاد را خانه و سرای باشد، و باغ و بستان و حکم و پادشاهی بود، امّا اگر پادشاهی بوی دهند، شاد نشود و اگر پادشاهی از وی بستانند غمگین نگردد. آمدن پادشاهی و رفتن پادشاهی هر دو پیش او یکسان باشد، وردّ و قبول خلق هر دو پیش او یکسان بود. اگر قبولش کنند، نگوید که من ردّ میخواهم، و اگر ردّش کنند، نگوید که من قبول میخواهم. این است معنی بلوغ و این است معنی رضا و تسیلم. «هر که دارد، مبارکش باشد!».

خاتمۀ این رساله
بدان که غرض ما درین رساله بیان بلوغ و حرّیت آدمی بود، و بشرح گفته شد و بیان بلوغ اسلام و بلوغ ایمان و بلوغ ایقان و بلوغ عیان دیگران کرده اند و ما نیز در جایهای دیگر ذکر اینها کرده ایم. تکرار نکردیم. و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ نهم







صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم
به زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم
دگران نهند خاک در او چو تاج بر سر
نه چو من که خاک آن در ز برای دیده دارم
من دل رمیده حیران شده زان جمال و آنگه
تو در آن گمان که: من خود دل آرمیده دارم
مکن، ای پسر، ز خوبان طلب وفا به جانت
که من این حدیث روز ز پدر شنیده دارم
به فسانه دوش گفتی که: فراق تلخ باشد
صفتش بمن چه گویی؟ که بسی چشیده دارم
خبرم ز مرگ دادند که: چون بود؟ گر آن هم
به فراق دوست ماند، چه خبر؟ که دیده دارم
نه عجب که ناله ی من برسد به گوش آن مه
که چو اوحدی فغانی به فلک رسیده دارم

تنظیم برای وبلاگ گاهنوشتهای محمود زارع از فاطمه زارع


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.