رسالۀ هفتم در بیان عشق

بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتّقین، و الصّلوة و السلام علی انبیائه و اولیائه خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفاء و خادم فقراء عزیزبن محمّد النسفی که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در عشق رساله ئی، جمع کنید، و بیان کنید که محبّت چیست، و عشق چیست، و مراتب عشق چندست.درخواست ایشان را اجابت کردم، و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم، تا از خطا و زلل نگاه دارد «و انّه علی ما یشاء قدیر وبالاجابة جدیر».

در بیان میل و ارادت و محبت و عشق
بدان- أعزّک اللّه فی الدارین- که ذاکران چهار مرتبه دارند: بعضی در مرتبۀ میل اند، و بعضی در مرتبۀ ارادت اند، و بعضی در مرتبۀ محبّت اند، و بعضی در مرتبۀ عشق اند. و از اهل تصوّف هر که را عروج افتاد، درمرتبه چهارم افتاد و تا ذاکر بمرتبۀ چهارم نرسید، روح او را عروج میسّر نشود. و ما این هرچهار مرتبه را بشرح تقریر کنیم، تا سالکان ذاکر بدانند که هر یک در کدام مرتبه‌اند.
مرتبۀ اوّل آن است که ذاکر بصورت در خلوتخانه باشد، و بزبان ذکر میگوید، وبدل در بازار بود و میخرد و میفروشد. و این ذکر را اثر کمتر بود. امّا از فائده خالی نباشد.
مرتبۀ دویم آن است که ذاکر ذکر میگوید. و دل وی غایب میشود، و او بتکلّف دل خود را حاضر میگرداند، و بیشتر ذاکران درین مرتبه باشند که دل خود رابتکلّف حاضر گردانند.
مرتبۀ سوّم آن است که ذکر بر دل مستولی شودو همگی دل را فرو گیرد. و ذاکر نتواند که ذکر نگوید؛ و اگر خواهد که ساعتی بکار بیرونی که ضروری باشد مشغول شود، بتکلّف تواند مشغول شد، چنانکه در مرتبۀ دوّم بتکلّف دل خود را حاضر میگرداند در مرتبۀ سوّم دل خود را بکار بیرونی مشغول گرداند. و این مقام قربست، و از ذاکران کم باین مقام رسند. و این سخن را کس فهم کند که وقتی محبوبی داشته باشد. از جهت آنکه محبّ همیشه ذکر محبوب خود کند، و بی ذکر محبوب خود نتواند بود: همه روز خواهد که با دیگران مدح محبوب خود گوید، یا دیگران پیش وی مدح محبوب وی کنند. و اگر خواهد که بسخنی دیگر یا بکاری دیگر مشغول شود، بتکلّف مشغول تواند شدن.
مرتبۀ چهارم آن است که مذکور بر دل مستولی شود. چنانکه در مرتبۀ سیم ذکر بر دل مستولی بود، در مرتبۀ چهارم مذکور بر دل مستولی شود و فرق بسیار است میان آنکه نام معشوق بر دل مستولی باشد با آنکه معشوق بر دل مستولی شود.



ای درویش! وقت باشد که عاشق چنان مستغرق معشوق شودکه نام معشوق را فراموش کند، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که مرتبۀ اوّل مقام میل است و مرتبۀ دوم مقام ارادت است و مرتبۀ سیم مقام محبّت است، و مرتبۀ چهارم مقام عشق است.

ای درویش! هر که خواهان صحبت کسی شد آن خواست اوّل را میل میگویند، و چون میل زیادت شد و مفرط گشت، آن میل مفرط را ارادت میگویند و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت، آن ارادت مفرط را محبّت میگویند؛ و چون محبّت زیادت شد و مفرط گشت، آن محبّت مفرط را عشق میگویند. پس محبت مفرط آمد و محبت ارادت مفرط آمد و همچنین...

ای درویش! اگر این مسافر عزیز بمهمان تو آید، عزیزش دار! و عزیز داشتن این مسافر آن باشد که خانۀ دل را از جهت این مسافر خالی گردانی، که عشق شرکت بر نتابد؛ و اگر تو خالی نگردانی، او خود خالی گرداند.

(رباعی)
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر ساخت ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیبست ز من بر من و باقی همه اوست

ای درویش! عشق براق سالکان و مرکب روندگان است، هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند، و عاشق را پاک و صافی گرداند. سالک بصد چله آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفة العین کند، از جهت آنکه عاقل در دنیا است و عاشق در آخرت است، نظر عاقل در سیر بقدم عاشق نرسد.

ای درویش! از عشق حقیقی- آنچنانکه حق عشق است- نمیتوانم نوشت، که مردم فهم کنند و کفر دانند امّا از عشق مجازی چیزی بنویسم، تا عاقلان ازینجا استدلال کنند.

در بیان مراتب عشق مجازی
بدانکه عشق مجازی سه مرتبه دارد.
اوّل چنان باشد که عاشق همه روز در یاد معشوق بود، و مجاور کوی معشوق باشد، و خانۀ معشوق را قبلۀ خود سازد، و همه روز گرد خانۀ معشوق طواف کند، ودر و دیوار معشوق نگاه میکند، تا باشد که جمال معشوق را از دور به بیند، تا از دیدار معشوق راحتی بدل مجروح وی رسد، و مرهم جراحات دل او گردد. و در میان چنان شود که تحمّل دیدار معشوق نتواند کرد. چون معشوق را به بیند، لرزه بر اعضای وی افتد و سخن نتواند گفت، و خوف آن باشد که بیفتد و بیهوش گردد.

ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق میافتد و موضع این آتش دل است ، و این آتش از راه چشم بدل میآید و در دل وطن میسازد.

(بیت)
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
        ور عشق نباشد به چه کار آید دل

 و شعلۀ این آتش بجملۀ اعضا میرسد و بتدریج اندرون عاشق را میسوزاند و پاک و صافی میگرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف میشود که تحمّل دیدار معشوق نمیتواند کرد از غایت نازکی و لطافت و خوف آن است که بتجلّی معشوق نیست گردد. و موسی علیه الصلواة و السلام درین مقام بود که چون دیدار خواست حق تعالی فرمود که لَن ترانی مرا نتوانی دید، نفرمود که من خود را بتو نمینمایم.

ای درویش! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح مینهد؛ و از فراق راحت و آسایش بیش مییابد. و همه روز باندرون با معشوق میگوید و ازمعشوق میشنود؛ و معشوق گاهی بلطفش مینوازد و آن ساعت عاشق در بسط است و گاهی بقهرش میگذارد، و آن ساعت عاشق در قبض است و کسانی که حاضر باشند، این بسط و قبض عاشق را میبینند، و نمیدانند که سبب آن بسط و قبض آن عاشق چیست. و در آخر چنان شود که جمال معشوق دل عاشق را از غیر خود خالی یابد، همگی دل عاشق را فرو گیرد. و چنانکه هیچ چیز دیگر را راه نماند، آنگاه عاشق بیش خود را نبیند، و همه معشوق را بیند. عاشق اگر خورد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آید، پندارد که معشوق است که میخورد و میخسپد میرود و میآید. و چون عاشق از غم هجران خلاص یافت و اندوه فراق نماند، با جمال معشوق عادت کرد و گستاخ شد و از خوف بیرون آمد، یعنی پیش از این خوف آن بود که عاشق بتجلی معشوق نیست گردد، و اکنون آن خوف برخاست و چنان شد که اگر معشوق را از بیرون به بیند، التفات نکند و بحال خود باشد، و متغیّر نشود، از جهت آن که در اندرون است و در میان دل وطن ساخته است، نزدیکتر از آن است که در بیرون است. چون آن که نزدیکتر است همگی دل را فرو گرفته است، و دل را مستغرق خود گردانیده است، و دل باوی انس و آرام گرفته است، از بیرون، که دورتر است، متأثر نشود و متغیّر نگردد و التفات بوی نکند. و اگر کسی سؤال کند که درین مقام از بیرون متغیّر نمیشود راست است چرا به بیرون التفات نمیکند، چون بیرون و اندرون یکیاند. بدان که بعضی میگویند که عاشق بآتش عشق سوخته است و بغایت لطیف و روحانی گشته است و جمال معشوق که در دل وطن ساخته است، وهمگی دل را فرو گرفته است، هم بغایت لطیف و روحانی است. و آن که در بیرون است به نسبت اندرون کثیف و جسمانی است، و التفات روحانی بروحانی باشد و التفات جسمانی بجسمانی بود.

ای درویش! پیش این ضعیف آن است که چون جمال معشوق همگی دل عاشق را فرو گرفت، چنانکه هیچ چیز دیگر را راه نماند، عاشق بیش خود را نمیبیند، همه معشوق میبیند. پس متغیّر وقتی شود که دو کس بیش باشند، و التفات وقتی کند که دو کس بودند و درین مقام است که طلب بر میخیزد و فراق و وصال نمیماند، و خوف و امید و قبض و بسط بهزیمت میشوند.

ای درویش! هرکه عاشق نشد، پاک نشد، و هر که پاک نشد، به پاکی نرسید، و هر که عاشق شد، و عشق خود را آشکارا گردانید پلید بماند و پاک نشد، از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم بدل وی رسیده بود، از راه زبانش بیرون کرد، آن دل نیم سوخته در میان راه بماند، از آن دل من بعد هیچکاری نیاید، نه کار دنیوی، و نه کار عقبی و نه کار مولی.

ای درویش! این سه رساله را، رسالۀ سلوک و رسالۀ خلوت و رسالۀ عشق را در شهر شیراز بر سر تربت شیخ المشایخ ابوعبداللّه حفیف- قدس اللّه روح العزیز- جمع کردم و الحمدللّه ربّ العالمین.

تمام شد رساله هفتم.
 




رسالۀ هشتم در بیان آداب اهل تصوّف

بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه رب العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصلوة و السلام علی انبیائه و اولیائه خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیبین الطاهرین.
امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در آداب اهل تصوّف رسالهئی جمع کنید. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد. «انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».


در بیان آداب اهل تصوّف
بدان که
ادب اوّل آن است که پیوسته با وضوء باشد و هر نوبت که وضوء سازد، دو رکعت نماز شکر و ضوء بگذارد.
ادب دوم باید که پیوسته سجّاده با خود دارد و بهرجا که رسد اوّل دو رکعت نماز گذارد آنگاه بنشیند.
ادب سوم آن است که اوقات شب و روز را قسمت کند، یعنی هر وقتی را وردی معیّن کند ورد عبادت: و ورد غذا و ورد خواب تا از عمر او هیچ ضایع نشود.
ادب چهارم نماز تهجّد است، یعنی در نیمۀ آخر شب دوازده رکعت نماز گذارد آنگاه نماز و تر سه رکعت بگذارد.
ادب پنجم اوراد نماز صبح است. چون نماز صبح را بگذارد باوراد خواندن مشغول شود تا آنگاه که آفتاب برآید.
ادب ششم نماز چاشت است. چون آفتاب برآید، دو رکعت نماز اشراق بگذارد و چون نماز اشراق گذارد جای را نگاه دارد و اوراد نماز صبح تمام بخواند، تا آنگاه که آفتاب بلند برآید. آنگاه برخیزد و دوازده رکعت نماز چاشت بگذارد. چون نماز چاشت تمام کرد، آنگاه بکاری که خواهد مشغول شود و از اوّل صبح تا اکنون هیچ سخن از جهت دنیا نکند، و از جای نماز بیرون نیاید. و اهل تصوّف این وقت را بغایت عزیز داشته اند که فتوحهای بسیار درین وقت یافته اند.
ادب هفتم نماز اوّابین است، یعنی میان نماز شام و نماز خفتن دوازده رکعت نماز بگذارد بغیر از دو رکعت سنّت نماز شام. و این وقت را هم بغایت عزیز داشته اند، اوّل روز و اوّل شب.
ادب هشتم سفر کردن است. باید که درویش همیشه در درشهر خود نباشد، وقتها سفر کند و مذلّه و مشقّۀ سفر را هم به بیند تا قدر مسافران بشناسد و مسافران را عزیز دارد. و دیگر آن که بدانایان رسد و صحبت زیرکان دریابد، و از هر کس فایده گیرد. و در سفر کردن فواید بسیار است، اگر مرد عاقل و زیرک باشد.

در بیان فواید سفر
شعر
تغرّب عن الاوطان فی طلب النجا
تفرّج قلب و اکتساب معیشة
        و سافر ففی الاسفار خمس فواید
و علم و آداب و صحبة ما جد

و باید که تنها سفر نکند، البتّه یاری باید که با وی باشد: و زیاده از چهار زحمت باشد، و کمتر از دو هم زحمت باشد. و هر یک را باید که عصا و ابریق و سجّاده و شانه و ازار و مسواک خود باشد. و البّته باید که یکی را حاکم خود سازند، و باقی محکوم بودند. و چون بخانقاهی برسند، اوّل طلب خادم آن خانقاه کنند. و چون خادم بیامد، باید که ایشان را عزیز دارد و مرحبا گوید، ودر خانقاه درآورد و جائی که خادم مصلحت بیند موزه را بیرون کنند و کفش بپوشند. و خادم راه آب خانه بایشان نماید، و ایشان موزه و عصا و ابریق و سجّاده بخادم دهند، تا خادم رخت ایشان بجایی بنهد و سجّادۀ ایشان بجائی که مصلحت بیند بیندازد. و ایشان بروند، تجدید وضوء کنند، و بیایند ونگاه کنند که سجّادۀ هر یکی کجا انداخته اند، هر یک بسر سجادۀ خود روند و دو رکعت نماز سبک بگذارند؛ و آنگاه برخیزند و از سجّاده بیرون آیند. درویشان را که حاضر باشند، سلام کنند. و درویشان هم جمله برخیزند، و از سجّاده ها بیرون آیند، و جواب سلام بگویند. و دست در گردن یکدیگر آورند و دست یکدیگر بوسه کنند، و هر یک بسر سجّادۀ خود روند و بنشینند و هر چیز که از ایشان پرسند، جواب مختصر با فائده بگویند؛ و چیزی که نپرسند، نگویند. آنگاه خادم سفرۀ ایشان بکشد، و آنچه حاضر باشد بیاورد. و تا سه روز نگذرد، از خانقاه بیرون نروند، مگر که ضرورتی اوفتد و چون سه روز بگذرد، آنگاه باجازت بزیارتی که خواهند بروند، و جماعتی که خواهند به بینند.

ای درویش! کسانی که در خانقاه باشند، بی اجازت از خانقاه بیرون نیایند و چون باجازت بیرون آیند، به بازار نروند، بآن کار که بیرون آمده باشند، چون کار کرده شود، زود بخانقاه باز گردند و در بیرون چیزی نخورند، و بمهمانی کسی نروند و از کسی چیزی دریوزه نکنند، هر چه خواهند، از خادم خواهند.

در بیان آداب خانقاه
چون در خانقاه روند، اوّل پای راست در اندرون نهند، و چون بیرون آیند، اوّل پای چپ بیرون نهند و در مسجد و جایهای متبرکه همچنین کنند. و چون در آبخانه روند، اوّل پای چپ در اندرون نهند، و چون بیرون آیند، اوّل پای راست در بیرون نهند. و در گرمابه وخانه های ظالمان همچنین کنند.

ای درویش! در خانقاه نه بروز و نه شب سخن بلند نکنند، و چیزی بآواز بلند نخوانند، و چون راه روند، سخت نروند، و کفش کوب نروند تا عزیزانی که در فکر و ذکر باشند، مشوش نشوند؛ و اگر در خواب باشند، خواب برایشان شوریده نشود.

ای درویش! باید که در خانقاه کسی اهل خدمت باشند، خدمتی قبول کنند، و اگر خدمتی نباشد، که هر خدمتی را کسی معیّن باشد، شکرانه ئی بوی دهند که خدمتی بوی حواله کنند. آن خدمت از سر صدق و اخلاص بجای آورد، و در کارهای دیگران شروع نکنند، مگر باجازت آن کس.

ای درویش! باید که ساکنان خانقاه از حال یکدیگر با خبر باشند. اگر یکی را رنجی بود، یا مهمّی باشد، و خود تدبیر آن نتواند کردن، دیگران بمدد وی برسند، و آن مهمّ را کفایت کنند و چون بزرگان بکوچکان رسند، در خلوت نصیحت کنند. غرض ازین سخن این است که مدد و معاونت از یکدیگر دریغ ندارند، عیب یکدیگر بپوشند، و هنر یکدیگر آشکارا کنند. و اگر کوچکان را چیزی مشکل باشد، از بزرگان سؤال کنند. بزرگان باید که بطریق لطف و روی تازه جواب ایشان بگویند. و اگر چیزی سؤال کنند، که نه مقام ایشان باشد و ایشان را استعداد فهم آن سخن نبود، مصلحت آن باشد که جواب نگویند. زیان آن بیش از سود بود، و اگر دانند که برنجند و نخواهند که رنجند، مصلحت آن باشد که جواب چنان گویند که گفته باشند و نگفته باشند. سخن با هر کس بقدر استعداد وی باید گفت.

در بیان ماجرا گفتن است
یعنی اگر درویش سخنی گوید، یا کاری کند که دیگری برنجاند، آن کس که رنجیده باشد، باید که در دل ندارد و در نظر درویشان با آن درویش بطریق لطف آنچه رفته باشد، بگوید. و اگر او را جوابی واضح باشد چنانکه درویشان قبول کنند، بگوید، تا آن سخن از خاطر آن درویش بدر رود و اگر او را جواب واضح نباشد، دراز نکشد، و زود بعذر و استغفار پیش آید و برخیزد، و بجای کفش رود، و بایستد و دست بر هم نهد و سر در پیش اندازد، تا آنگاه که آن درویش برخیزد و آن درویشان دیگر بموافقت آن درویش برخیزند. و ایشان هردو دست در گردن یکدیگر آورند، و خوش شوند. آنگاه جمله بر موافقت ایشان یکدیگر را در برگیرند و بنشینند، آنگاه خادم از مطموعات آنچه حاضر باشد در میان آورد و اگر چیزی حاضر نباشد خادم آب بگرداند. و اگر قوّال حاضر باشد، چیزی بگوید که آواز خوش درین وقت اثرها دارد. و ماجرا گفتن مدد قوی است درویشان را تا درویشان بأدب زندگانی کنند و سخنی که نباید گفت، نگویند؛ و کاری که نباید کرد، نکنند و در وقت ماجرا گفتن البته باید که شیخ حاضر باشد و اگر شیخ حاضر نباشد، درویش که بجای شیخ باشد، باید که حاضر بود و اگر این هر دو حاضر نباشند، باید که خود بخود ماجرا نگویند، که کدورت زیاده شود.

در بیان سماع کردن است
اگر درویشی را در ریاضات و مجاهدات ضعفی پیدا آید یا خللی در دماغ پیدا آید، باید که زود بعلاج آن مشغول شوند، و بروغنهای موافق، و غذاهای صالح، و هوای معتدل تدبیر کنند. و یکی از علاج آن است که او را بآواز خوش مدد دهند. یکی هم از درویشان که او را آواز خوش و حزین بود، گاه گاه در پیش وی چیزی بگوید. و اگر کسی را زحمتی نباشد، و درویشان را ملالتی بود، دفع ملالت را بوقتی که مصلحت باشد و بجائی که موافق بود، و عوامّ در میان نباشد، یکی هم از درویشان چیزی بگوید؛ و اگر بدفّ وی بگویند، هم شاید. و بعضی از سالکان باشند که ایشان را در سماع احوالی پیدا آید و از آن احوال فواید بسیار و گشایش بیشمار بایشان رسد. اینچنین کسان را، اگر زمان و مکان و اخوان دست دهد، و سماع کنند، مصلحت باشد.

ای درویش! این چنین که رسم اهل روزگار است، که خواصّ و عوامّ در هم مینشینند و سماع میکنند، نه کار درویشان است، و نه سنّت مشایخ است، یکی از رسوم و عادات عوامّ است. مشایخ گفته اند که درویشان باید که باین سماع نروند، و بنزدیک این ضعیف آن است که اهل تمییز باید که باین سماع حاضر نشوند، از جهت آن که مردم عارف کار کودکان نکنند، بازی کردن کار کودکان است.
ای درویش! درویشان باید که در سماع البّته زمان و مکان و اخوان نگاه دارند تا بر سنّت مشایخ باشد.

ای درویش! اگر در وقت سماع کردن شیخ حاضر باشد، یا بزرگی حاضر باشد، چون شیخ برخیزد، یا آن بزرگ برخیزد، باید که جمله درویشان بر موافقت شیخ برخیزند، و هر یک بجای خود بایستند، و در میان نروند. چون شیخ یکی را در میان کشد، آن کس تنها در میان رود. و اگر بعضی را، یا جمله را در میان کشد، جمله در میان روند. اگر دستار از سر شیخ برود، جمله بموافقت شیخ دستارها بردارند و چون شیخ بنشیند، جمله بموافقت شیخ بنشینند و اگر یکی را از درویشان حالی پیدا آید، و برخیزد، چون شیخ حاضر باشد، اگر شیخ برخیزد، جمله برخیزند و اگر شیخ برنخیزد، و بگوید که شما برخیزید، جمله برخیزند؛ و اگر نگوید که برخیزید، هیچ کس برنخیزد. و آن درویش ساعتی بگردد تا آنگاه که از آن حال بازآید. چون از آن حال بازآید، در حال باید که بنشیند و اگر یکی را از درویشان دستار از سر برود، اگر شیخ حاضر باشد، و دستار از سر بردارد، دیگران هم بردارند، و اگر شیخ برندارد، دیگران هم برندارند؛ و اگر شیخ حاضر نباشد، و یا بزرگی حاضر نباشد، چون یکی از درویشان برخیزد، اصحاب جمله بموافقت برخیزند و اگر یکی را دستار از سر برود، جمله دستارها از سر بردارند بطریق موافقت و موافقت شیخ لازم است، و موافقت اصحاب کرم و مروّت است. و اگر یکی را زحمتی باشد و دستار از سر بر ندارد، و موافقت نکند از وی بازخواست نکنند.

در بیان طعام خوردن است
باید که درویشان بر سر سفره بأدب نشینند و حاضر باشند، و به شره چیزی نخورند، و پیران را عزیز دارند، و بالای پیران ننشینند، و تا بزرگ قوم آغاز نکند، دیگران آغاز نکنند، و در دست و کاسۀ دیگران نگاه نکنند، در کاسۀ خود نگاه کنند، و از کاسۀ خود لقمۀ کوچک بردارند، و نیک بخایند، و تا آن فرو نبرند، لقمۀ دیگر برندارند و اگر چنان افتد که درویشان در یک کاسه طعام خورند، باید که از پیش خود خورند، ودست به پیش دیگران دراز نکنند و چیزی که از دست بیفتد، و آن را بدست چپ بردارند و در دهان نه نهند یا بگوشهئی بنهند. پیش از دیگران دست از طعام باز نگیرند؛ و اگر نخواهند، خود را مشغول میدارند. در اوّل دست بشویند و در آخر دست و دهان بشویند.
ای درویش! هر روز باید که از سخنان مشایخ یعنی از تقوی، پرهیزگاری، و ریاضات و مجاهدات و از اذکار و اوراد مشایخ چیزی بخوانند و هر یک را باید که خلوتخانه ئی باشد که چون از صحبت درویشان برخیزد، بخلوتخانه رود، و بخواند سخنان درویشان، یا بذکر و فکر یا بوردی که دارد مشغول شود.

در بیان ریاضات و مجاهدات
درویشان باید که تا بچهل سال هرگز بی ریاضت و مجاهدت نباشند، و چون چهل سال بگذرد، آنگاه ریاضات و مجاهدات سخت نکنند، امّا بی ریاضت و مجاهدت هم نباشند تا بشصت سال. چون شصت سال بگذرد؛ بیش ریاضت و مجاهدت نکشند. بعد از شصت سال صحبت بدوام است، بی صحبت اهل دل زندگانی نکنند و ریاضت و مجاهدت درویشان آنچه معظّم است، خدمت دانا است و بعداز خدمت، کم خوردن و کم گفتن و کم خفتن است بأمر دانا.

در بیان صحبت
ای درویش! صحبت اثرهای قوی و خاصّیت های عظیم دارد. هر که هر چه یافت، از صحبت دانا یافت. کار صحبت دانا دارد. باقی این جمله ریاضات و مجاهدات و آداب و شرایط از جهت آن است که تا سالک شایستۀ صحبت دانا گردد. چون سالک شایستۀ صحبت دانا گشت، کار سالک تمام شد و سالک وقتی شایستۀ صحبت دانا گردد که از اخلاق بد تمام پاک شود، و بأخلاق نیک تمام آراسته گردد. هر سخنی که ازدانا بشنوده، اگر فهم کند نیک و اگر فهم نکند بایمان قبول کند تا بوقت خود معلوم کند. و هر دانائی که با کسی سخن گوید و آن کس نه در آن مقام باشد و از اخلاق بد پاک نشده، البتّه هر دو زیان کنند، هم گوینده، و هم شنونده. والحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ هشتم


هر چند حسن را , خطر از چشم پاک نیست    
پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را
بر جرم من ببخش که آورده‌ام شفیع    
اشک ندامت و عرق انفعال را
ده در شود گشاده
، شود بسته چون دری    
انگشت ترجمان زبان است لال را




 


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.