در بیان درجۀ عوامّ
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:بدان که فرزند چون بحدّ تمییز رسید، باید که در عبادات موافقت پدر و مادر کند، و اگر نکند، پدر و مادر بفرمایند تا بکند. و این موافقت کردن را اسلام گویند. و چون بحدّ عقل رسید بعد از اسلام شش چیز دیگر بر فرزند فرض شود. اول ایمان: باید که او را در هستی و یگانگی خدای و در نبوت انبیا هیچ شکی نباشد، و بیقین بداند که انبیا هر چه گفتند راست گفتند و از خدا گفتند. دوم امتثال اوامر. سوم اجتناب نواهی. چهارم توبه، یعنی اگر امری از اوامر فرو گذارد یا بنهی از نواهی اقدام نماید، درحال توبه کند و توبه آن است که از کرده پشیمان شود، و نیت کند که من بعد هرگز آن کار نکند. پنجم کسب، یعنی حرفتی بیاموزد و بکاری مشغول شود که آن کار سبب معاش وی گردد، تا از طمع خلاص یابد و ایمان وی بسلامت ماند؛ که ایمان هر که بزیان رفت بشومی طمع بزیان رفت. ششم تقوی، یعنی در کسب احتیاط کند تا بر وجه مشروع باشد، و ازمال حرام و مال شبهه، و مال پادشاهان و مال ظالمان پرهیز کند و در اقوال و افعال احتیاط کند تا باخلاص باشد و از ریا و سمعه دور بود.

ای درویش! این شش چیز عام بود در حق جمله مسلمانان، و این درجۀ عوامّ است. پس هر که میخواهد که ازدرجۀ عوامّ بدرجۀ خواصّ برسد، باید که عمل خواصّ پیش گیرد، و عمل خواصّ سلوک است یا بطریق تحصیل و تکرار، یا بطریق مجاهده و اذکار. و ما درین رساله طریق مجاهده و اذکار بیان خواهیم کرد.

در بیان شرایط سلوک
بدان که شرایط سلوک شش چیز است، اول ترک است، ترک مال و ترک جاه و ترک دوستی مال و جاه، و ترک معاصی و ترک اخلاق بد کند. دوم صلح است. با خلق عالم بیکبار صلح کند، و بدست و زیان هیچکس را نیازارد، و شفقت از هیچکس دریغ ندارد و همه را همچون خود عاجز و بیچاره و طالب داند. سوم عزلت است. چهارم صمت است پنجم جوع است. ششم سهر است. این است شرایط سلوک که گفته شد.

در بیان ارکان سلوک
بدان که ارکان سلوک هم شش است. رکن
اول هادی است که بی هادی سلوک میسر نشود. رکن دوم ارادت و محبّت است با هادی. سالک چون بهادی رسید و قبول هادی یافت، باید که در وقت وی در عالم هیچکس را چنان دوست ندارد که هادی خود را تا زود بمقصد رسد که مرکب سالک درین راه ارادت و محبّت است. چون ارادت و محبّت قوی افتاد، مرکب قوی افتاد، و هر که را مرکب قوی باشد از سختی راه باکی نباشد و اگر یک سر موی در ارادت و محبت خللی پیدا آید، مرکب لنگ شود و سالک در راه بماند. رکن سوم فرمان برداری است در همه کارهای اعتقادی و عملی، یعنی سالک را تقلید مادر و پدر ترک باید کرد و پیروی هادی باید کرد، هم در اعتقاد و هم در عمل، از جهت آنکه هادی بمثابۀ طبیب است، و او بمثابۀ مریض. و چون مریض فرمان برداری طبیب نکند، و بخلاف امر طبیب کار کند، هرگز صحت نیابد، بلکه هر روز که برآید، رنج و علت وی زیادت شود. و اگر بیمار خواهد که بکتب طبّ علاج خود کند هم هرگز صحت نیابد. حضور طبیب باید، و فرمان برداری بیمار، تا رنج و علّت برخیزد. رکن چهارم ترک رأی و اندیشۀ خود است: سالک باید که هیچ کاری برأی و اندیشۀ خود نکند، اگرچه طاعت و عبادت باشد، از جهت آن که سالک هر کاری که برأی و اندیشۀ خود کند، سبب دوری وی شود، و هر کاری که بامر هادی کند، سبب نزدیکی وی گردد. رکن پنجم ترک اعتراض و انکار است. سالک باید که بر گفت هادی اعتراض نکند، و بر فعل هادی انکار نکند، و از جهت آنکه سالک نیک و بد نداند، و طاعت و معصیت نشناسد که شناختن نیک و بد، و طاعت و معصیت کاری عظیم است. و حکایت موسی و خضر ازین معنی خبر میدهد.

ای درویش! بسیار سخن باشد که آن سخن پیش مرید نیک باشد، و پیش شیخ بد باشد، و بسیار سخن بود، که پیش مرید بد باشد، و پیش شیخ نیک باشد و در افعال نیز همچنین میدان. پس مصلحت مرید آن است که بیکبار ترک اعتراض و انکار کند، و هر چه از شیخ شنود، نیک شنود و هرچه ازو بیند، نیک بیند.

ای درویش! اعتراض و انکار مرید تاریکی و کدورت آرد و جدائی اندازد میان مرید و مراد.

رکن ششم ثبات و دوام است بر شرایط و ارکان سلوک سالهای بسیار، که از بی ثباتی هیچ کار نیک نیاید، نه دنیوی و نه اخروی.
ای درویش! هر کس که بجائی رسید در کار دنیا و در کار آخرت، از ثبات رسید. این است شرایط و ارکان سلوک که گفته شد، و سلوک تمام نشود الا باین دوازده چیز.

در بیان حجاب و مقام
ای درویش! سالک چون بدین دوازده چیز که گفته شد ثبات نماید، البته حجابها از پیش سالک برخیزد و بمقامات عالیه برسد. واصل حجابها چهار چیز است: دوستی مال، ودوستی جاه و تقلید مادر و پدر،و معصیت. و اصل مقامات هم چهار چیز است: اقوال نیک، و افعال نیک، و اخلاق نیک، و معارف. و مراد از معارف معرفت بسیار چیز است. امّا معرفت هژده چیز ضروری است: سالک دانا باید که البته این هژده چیز را بداند. و بعلم الیقین و بعین الیقین بشناسد، معرفت دنیا، و معرفت کار دنیا، و معرفت آخرت و معرفت کار آخرت، و معرفت مرگ و معرفت حکمت مرگ، و معرفت شیطان و معرفت امر شیطان و معرفت ملک و معرفت امر ملک و معرفت نبی و معرفت سخن نبی و معرفت ولی و معرفت سخن ولی و معرفت خود و معرفت امر خود و معرفت خدا و معرفت امر خدا. اگر میخواهی بگو که هژده چیز است و اگر میخواهی بگو که نه چیز است، و اگر میخواهی بگو که یک چیز است.

ای درویش! فرق کردن میان امر شیطان و امر ملک، و امر نفس و امر خدا کاری عظیم است، و دریافتن سخن نبی و سخن ولی کاری مشکل است.

تاسخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، ای درویش! حجابها بسیار است، اما اصل حجب این چهارچیز است، و مقامات بسیار است، اما اصل مقامات این چهار چیز است. هر چیز که از خود دفع میباید کرد و از پیش برمیباید داشت، عبارت از حجاب است و هر چیز که خود را حاصل میباید کرد و بر آن میباید بود، عبارت از مقام است.

چون معنی حجاب و معنی مقام دانستی، اکنون بدان که جمله روندگان روی درین چهار مقام دارند، و این چندین ریاضات و مجاهدات از جهت آن میکشند تا این چهار حجاب را از پیش بردارند، و این چهار مقام را بکمال رسانند؛ و هر که این چهار مقام را بکمال رسانید، بکمال خود رسید.

ای درویش! این چهار حجاب را از پیش برداشتن بمثابۀ طهارت ساختن است، و این چهار مقام را حاصل کردن بمثابۀ نماز گذاردن است. اول طهارت باشد آنگاه نماز، اول فصل است و آنگاه
وصل، اول تصقیل است و آنگاه تنویر، هر که این چهار حجاب را از پیش برداشت، طهارت ساخت و در طهارت دایم است و هر که این چهار مقام را حاصل کرد، نماز گذارد و در نماز دایم است.

در بیان تربیت
بدان که صیّاد پادشاه چون باز صید کند، اول چشم باز بدوزد و بند بر پایش نهد و روزهاش گرسنه و تشنه، و شبهاش بیدار دارد تا نفس باز شکسته شود، و قوت حیوانی و سبعی وی کمتر گردد، و با صیّاد انس و آرام گیرد. چون با صیّاد انس و آرام گرفت، آنگاهش صیّاد صید کردن بیاموزد. و چون صید کردن آموخت آنگاهش بحضرت پادشاه برد تا قرب پادشاه بیابد و بر دست پادشاه نشیند. معلوم شد که غرض صیّاد از چشم دوختن و بند بر پای نهادن و گرسنه و تشنه و بیدار داشتن باز نبود، غرض آن بود که تا باز چنان شود که صیّاد صید کردن بوی تواند آموخت و دیگر معلوم شد که غرض صیّاد آموختن باز هم نبود غرض صیّاد صید کردن بود تا بواسطۀ صید کردن بقرب پادشاه رسد. همچنین هادی اول سالک را صید کند، و چون صید کرد چشمش بدوزد، یعنی بخانۀ تاریک و زبانش ببندد یعنی بخلوت و عزلت و روزهاش گرسنه و تشنه دارد، و شبهاش بیدار دارد تا نفس سالک شکسته شود و قوّت حیوانی و سبعی و شیطانی وی کمتر گردد. آنگاهش هادی صید کردن بیاموزد و صید سالک علم و معرفت و محبّت و مشاهده و معاینه است و چون صید کردن آموخت، بحضرت پادشاه رسید، و قرب پادشاه یافت. و چون بقرب پادشاه رسید، رستگار شد و از اهل نجات گشت. و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ پنجم
 


رسالۀ ششم آداب الخلوة

بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه رب العالمین و العاقبة للمتقین، و الصلوة و السلام علی انبیائه و اولیائه خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین.
امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در شرایط چلّه، و در آداب ذکر گفتن و در عروج اهل تصوّف رسالهئی جمع کنید و بیان کنید که در چلّه چه میباید خورد و چند میباید خورد و از اذکار کدام ذکر میباید گفت و چون میباید گفت. و دیگر بیان کنید که عروج اهل تصوّف چیست. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد. «انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر». و این رساله را «آداب الخلوة» نام نهادم و ما توفیقی الا باللّه و علی اللّه توکلت و الیه انیب».

در بیان طاعت و معصیت
بدان که اهل سه چیز را بغایت اعتبار کنند، اوّل جذبه، دوّم سلوک، سوم عروج. جذبه عبارت از کشش است و سلوک عبارت از کوشش است و عروج عبارت از بخشش است، هر که این سه دارد، شیخ و پیشواست و هر که این سه ندارد، یا یکی ازین سه ندارد شیخی و پیشوائی را نشاید.

ای درویش! از اول مقام انسانی تا بآخر مقام انسانی ده مقام است و در هر مقامی جذبه هست و سلوک هست و عروج هست. امّا جذبه هر مقامی دیگر است و سلوک هر مقامی دیگر است و عروج هر مقامی دیگر است و طاعت و معصیت هر مقامی دیگر است. و طاعت و معصیت را شناختن و نیک و بد را دانستن کاری عظیم است. و ازین جهت گفته اند که مرید باید که بهیچ وجه بر شیخ اعتراض و انکار نکند، از جهت آن که مرید نداند که طاعت و معصیت هر مقامی چیست. بسیار چیز باشد که در مقامی طاعت بود، و همان چیز در مقامی بالاتر معصیت باشد: «حسنک الابرار سیئات المقرّبین»؛ و بسیار چیز باشد که در مقامی معصیت بود، و همان چیز در مقامی بالاتر طاعت باشد. مثلا پیش از ایمان، یعنی پیش از علم، جاهل اگر میخورد، و میخسپد، و شهوت میراند جمله معصیت است، و بعد از ایمان، یعنی بعد از علم، عالم اگر میخوردو میخسپد، و شهوت میراند جمله طاعت است. و این مراتب دارد، یعنی رونده تا بجائی رسد که خدای تعالی چشم و گوش وی شود، و دست و زبان وی گردد، تا هر چه وی گوید خدا گفته باشد، و هر چه وی کند خدا کرده باشد و هیچکس را بر گفت و کرد وی اعتراض و انکار نرسد و حکایت خضر و موسی ازین معنی خبر میدهد.

پس خدای تعالی تبدیل حسنه به سیئه و تبدیل سیئه بحسنه میکند و این هر دو از جهت عزّت و نیّت رونده میکند.

در بیان شرایط چلّه
بدان که شرط اوّل حضور شیخ است. باید که به اجازت شیخ نشیند، و شیخ حاضر باشد، و هر هفته و یا بهر ده روز شیخ بخلوتخانۀ وی رود تا وی را بدیدن جمال شیخ قوّت زیاده شود، و تحمّل مجاهده تواند کرد و اگر مشکلی افتاده باشد، سؤال کند. شرط دوم زمان و مکان است، یعنی در وقتی باید که باشد که سرما و گرمای سخت نبود، در وقتی معتدل باید که باشد و جائی باید که از میان خلق دور بود، چنانکه آواز مردم بوی نرسد و آواز ذکر وی بمردم نرسد. و جائی خالی و تاریک باید که باشد، و درین چهل روز هیچ کس به پیش وی نرود الا شیخ و خادم. شرط سوم آن است که همیشه با وضو باشد، ودر هر وقت نمازی را وضوء تازه کند و هر نوبت که وضوء تازه کند دو رکعت نماز شکر وضوء بگذارد. شرط چهارم صوم است. باید که درین چهل روز بروزه باشد. شرط پنجم کم خوردن است، و کم خوردن در حق هر کسی بر تفاوت باشد، و این بنظر شیخ تعلّق دارد، تا هر کس را چه مقدار فرماید. شرط ششم کم گفتن است. باید که درین چهل روز با هیچکس سخن نگوید الا با شیخ و خادم. شرط هفتم کم خفتن است باید بشب دو دانگ بیش خواب نکند. شرط هشتم خاطر شناختن است، و خاطر چهار قسم است، خاطر رحمانی و خاطر ملکی، و خاطر نفسانی و خاطر شیطانی و هر یک علامتی خاص دارند. شرط نهم نفی خواطر است، باید که درین چهل روز هر خاطری که درآید نفی کند و بفکر آن مشغول نشود، اگر چه خاطر شناس باشد و اگرچه احتمال آن میدارد که آن خاطر که درآمده است رحمانی بود، نفی میباید کرد، از جهت آن که او را به امر شیخ کار میباید کرد و امر شیخ بی هیچ شکی رحمانی است و اگر خاطریدرآید یا خوابی یا واقعه ئی دیده باشد یا در بیداری چیزی در خارج ظاهر شود و آن را نفی نتواند کرد و بفکر آن مشغول میشود و حلّ آن نمیتواند کرد، باید که آن را بر شیخ عرضه کند تا شیخ شرح آن بکند تا آن چیز مانع جمعیت وی نشود. 
شرط دهم ذکر دایم است. بعد از ادای نماز پنجگانه بهیچ کاری دیگر مشغول نشود الا بذکر «لااله الا اللّه» و باید که ذکر بلند گوید و جهد کند که حاضر باشد، و داند که نفی و اثبات میکند. و این نفی و اثبات مراتب دارد، و سالک هم مراتب دارد، و نفی و اثبات مبتدی با نفی و اثبات منتهی برابر نباشد.

در بیان آداب ذکر گفتن
بدان که ذکر مر سالک را بمثابۀ شیر است هر فرزند را، و سالک باید که ذکر از شیخ بطریق تلقین گرفته باشد، که تلقین ذکر بمثابۀ وصل درخت است و ذاکر چون ذکر خواهد گفت، باید که اوّل تجدید طهارت کند و نماز شکر وضو بگذارد و آنگاه روی بقبله نشیند وذکرآغاز کند. و بعضی گفته اند که در ذکر گفتن مربّع نشیند، که این چنین آسوده تر باشد؛ و بعضی گفته اند که بدو زانونشیند چنانکه در نماز، که اینچنین بأدب نزدیکتر باشد و شیخ ما مربّع مینشست، و اصحاب هم مربّع مینشستند و باید که در وقت ذکر گفتن چشم بر هم نهد و ذکر در اوّل چند سال بلند گوید. و چون ذکر از زبان درگذشت و در اندرون جای گرفت و دل ذاکر شد، اگر پست گوید شاید و ذکر بمدّتی مدید در اندرون رود، و جای گیرد، و دل ذاکر شود. و گفته شد که در ذکر گفتن جهد کند که حاضر باشد و نفی و اثبات به قدر مقام و علم خود میکند و از اذکار «لااله الا اللّه» اختیار کند و هر نوبت که الا اللّه گوید الف الا را بر مضغه که در پهلوی چپ است زند، چنانکه مضغه بدرد آید، و چون چنین گوید البته در اوّل چند روز آواز بگیرد، و مضغه به درد آید. آنگاه بعد از چند روز آواز بگشاید و درد مضغه ساکن شود، و چنان (شود) که اگر یک شبانه روز به آواز بلند ذکر گوید، آواز نگیرد و مضغه به درد نیاید، و این علامت آن باشد که ذکر وی به اندرون میرود و دل ذاکر میشود و درویشان که ذاکر باشند چون بشنوند که کسی ذکر گوید چون بیک بار بگوید که لا اله الا اللّه، بدانند که ذکر وی به اندرون رفته است یا نرفته است ودل وی ذاکر شده است، یا نشده است. و اینچنین ذکر گفتن خاصیّتها بسیار دارد که به نوشتن راست نمیآید و این سخن را کسی فهم کند که سالها درین بوده باشد و این احوال بر وی گذشته بود. مبتدیان این سخن را فهم نکنند، باید که بایمان قبول کنند و در کار آیند تا این احوال بر ایشان ظاهر شود.

در بیان عروج اهل تصوف
بدانکه انبیا و اولیا را پیش از موت طبیعی موت دیگر هست، از جهة آنکه ایشان بموت ارادی پیش از موت طبیعی میمیرند، و آنچه دیگران بعد از موت طبیعی خواهند دید، ایشان پیش از موت طبیعی میبینند. و احوال بعد از مرگ ایشان را معاینه میشودو از مرتبۀ علم الیقین بمرتبۀ عین الیقین میرسند، از جهت آنکه حجاب آدمیان جسم است. چون روح از جسم بیرون آمد، هیچ چیز دیگر حجاب او نمیشود. و عروج انبیا دو نوع است، شاید که بروح باشد بی جسم و شاید که بروح و جسم باشد و عروج اولیا یک نوع است بروح است بی جسم.

چون این مقدمات معلوم کردی، اکنون بدان که غرض ما درین موضع بیان این سخنان نیست، و غرض ما بیان عروج انبیا نیست از جهت آنکه معراج انبیا معروف و مشهور است، غرض ما درین موضع بیان عروج اهل تصوّف است، و تنبیه و ترغیب سالکان است تا در ریاضات و مجاهدات کاهل نشوند و در راه باز نمانند، تا باشد که باین سعادت برسند و باین دولت مشرّف شوند، و بعداز رضا و لقای خدا سعادت بهتر ازین باشد که احوال بعد از مرگ سالک را معاینه شود، و مقام او که بازگشت او بعد از مفارقت قالب بآن خواهد بود مشاهده افتد.

ای درویش! این کار عظیم است که احوال بعد از مرگ بر سالک معاینه شود و مردم ازین معنی غافلاند، و اگر نه، میبایستی که شب و روز در سعی و کوشش بودندی تا احوال بعد از مرگ برایشان مکشوف گشتی و مقامی که بازگشت ایشان بعد از مفارقت قالب بآن خواهد بود بر ایشان معاینه شدی.

تا سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم، بدان که عروج اهل تصوّف عبارت از آن است که روح سالک در حال صحّت و بیداری از بدن سالک بیرون آید و احوالی که بعد از مرگ بر وی مکشوف خواست گشت، اکنون پیش از مرگ بر وی مکشوف گردد و بهشت و دوزخ را مطالعه کند، و احوال بهشتیان و دوزخیان را مشاهده کند و از مرتبۀ علم الیقین بمرتبۀ عین الیقین رسد، و هرچه دانسته بود، به بیند. روح بعضی تا بآسمان اوّل برود، و روح بعضی تا بآسمان دوّم برود، همچنین تا بعرش بروند، روح خاتم انبیا تا بعرش برود از جهت آن که هر یک تا بمقام اوّل خود عروج میتوانند کرد، امّا از مقام اوّل خود در نمیتوانند گذشت. و هر یک تا بدانجا که بروند، و آنچه به بینند، چون باز بقالب آیند، جمله یاد ایشان باشد، و آنچه دیده باشند حکایت کنند اگردر صحو باشند، یعنی چون ازین عروج باز آیند بعضی در صحو باشند و بعضی در سکر، از جهت آن که قدحهای مالامال از شراب طهور در کشیده باشند و ساقی ایشان پروردگار ایشان بوده باشد. باین سبب بعضی که ضعیفترند ظاهر خود را نگاه نتوانند داشت و اگرچه مست باشند مستی نکنند و ظاهر شریعت را نگاه دارند و این سخن را کسی فهم کند و یا درآرد که وقتی ازین معنی بوئی بمشام او رسیده باشد و روح بعضی یک روز در آسمانها بماند و گرد آسمانها طواف کند، و آنگاه بقالب آید و روح بعضی دو روز بماند و روح بعضی سه روز، و روح بعضی زیاده ازین بماند. تا بده روز و بیست روز و چهل روز ممکن است که در آسمانها بمانند. شیخ ما میفرمود که روح من سیزده روز در آسمانها بماند، آنگاه بقالب آمد. و قالب درین سیزده روز همچون مرده افتاده بود و هیچ خبر نداشت. و دیگران که حاضر بودند گفتند که سیزده روز است قالب تو اینچنین افتاده است: -و عزیزی دیگر میفرمود که روح من بیست روز بماند آنگاه بقالب آمد- و عزیزی دیگر میفرمود که روح من چهل روز بماند آنگاه بقالب آمد و هر چه درین چهل روز دیده بود، جمله در یاد او بود. و گفته شد که روح هر یک تا بمقام اوّل خود عروج میتواند کرد، و دیگر گفته شد که روح خاتم انبیا تا بعرش تواند عروج کردن. طائفۀ هم از اهل تصوّف میگویند که روح خاتمین تا بعرش عروج توانند کرد، یعنی خاتم انبیاء و خاتم اولیا و این طایفه ولایت را مرتبۀ اعلی مینهند. مرتبۀ ولایت چون اعلی باشد از مرتبۀ نبوّت. و ما این بحث در «کتاب کشف الحقایق» بشرح تقریر کردهایم. اگر خواهند از آنجا طلب کنند و این طایفه میگویند که ولایت باطن نبوّت است، و الهیّت باطن ولایت است. نبوّت که قمر است چون بشکافد، ولایت که آفتاب است ظاهر شود، ولایت که قمر است چون بشکافد، الهّیت که آفتاب است ظاهر شود. و این سخن از نون ملفوظ معلوم میشود. و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ ششم
 


ادامه دارد ....

شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
...
         همه را بیازمودم زتو خوشترم نیامد
         چو  فرو شدم بدریا چو تو گوهرم نیامد
         سر خنب ها گشادم زهزار خنب چشیدم
         چو شراب سركش تو بلب و سرم نیامد
         چه عجب كه در دل من گل
و یاسمن بخندد
         كه سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
         ز پیت مراد خود را دو سه روز ترك كردم
         چه مراد ماند زان پس كه میسرم نیامد
         خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون
         چه شكسته پا نشستی كه مسافرم نیامد
         چو پرید سوی بامت
ز تنم كبوتر دل
         بفغان شدم چو بلبل كه كبوترم نیامد
         چو پی كبوتر دل بهوا شدم چو بازان
         چه همای ماند و عنقا كه برابرم نیامد
         برو ای تن پریشان
؛ تو وآن دل  پشیمان
         كه ز هر دوتا نرستم
؛ دل  دیگرم  نیامد.


حقیقی صبوری


 


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.