رسالۀ پنجم در بیان سلوک
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه رب العالمین و العاقبة للمتقین، و الصلوة و السلام علی انبیائه و اولیائه خیرخلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین.

اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقراء، عزیز بن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- از این بیچاره درخواست کردند که میباید که در سلوک رسالهای جمع کنید، و بیان کنید که سلوک چیست، و نیت سالک در سلوک چیست، و شرایط و ارکان سلوک چیست. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد. «انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».

در بیان آنکه سلوک چیست
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که سلوک در لغت عرب عبارت از رفتن است علی الاطلاق، یعنی رونده شاید که در عالم ظاهر سفر کند، و شاید که در عالم باطن سیر کند. و بنزدیک اهل تصوّف سلوک عبارت از رفتن مخصوص است، و آن سیر الی اللّه و سیر فی اللّه است.
ای درویش! پیش از ما مشایخ در سلوک کتاب بسیار جمع کردهاند، و در جملۀ این گفتهاند که سلوک سیر الی اللّه و سیر فی اللّه است، و این بیچاره در چند رساله این چنین هم گفته است که سلوک سیر الی اللّه و سیر فی اللّه است. اکنون درین رساله بعبارت دیگر چیزی میگوئیم.


ای درویش! آدمی مراتب دارد و صفات اخلاق آدمی که در ذرّات آدمی مکنوناند، و در هر مرتبه چیزی ظاهر میگردند. چون مراتب آدمی تمام ظاهر شوند، صفات و اخلاق آدمی هم تمام ظاهر گردند و عالم صغیر تمام شود. و این رونده که عالم صغیر را تمام کرد، در عالم کبیر نائب و خلیفۀ خدا شد، گفت وی گفت خدا باشد، و کرد وی کرد خدای بود. و این تجلّی اعظم است، از جهت آنکه ظهور اخلاق اینجاست، و ظهور علم اینجاست.

ای درویش! ظهور علم بسیار جای هست، امّا علم محیط اینجاست. اینجا خود را شناخت و اینجا اشیا را کماهی دانست و دید. پس سلوک عبارت از آن باشد که رونده روی بمراتب خود میآورد و مراتب خود را بتدریج تمام ظاهر گرداند، عالم صغیر تمام کند. و تا عالم صغیر تمام نشود، امکان ندارد که وی در عالم کبیر نائب و خلیفۀ خدا باشد و او را قدرت بر عالمیان پیدا آید. کسی را که قدرت برخود نباشد، بر دیگران چون بود؟ و بعضی ازینجا غلط کردهاند و در عذابهای گوناگون افتادهاند و بمقصود و مراد نرسیده اند. چون مراتب رونده تمام ظاهر شد، سلوک تمام گشت.

ای درویش! معلوم شد که ره رو توئی، و راه توئی، و منزل توئی. و چون مراتب رونده تمام ظاهر شد، آنگاه ابتدای سیر فی اللّه باشد، و این سیر هرگز بنهایت نرسد. چنین میدانم که تمام فهم نکردی روشنتر ازین بگویم. دانستن این سخن از مهمّات است.

در بیان آنکه نیت سالک در سلوک چیست
ای درویش! باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات آن نباشد که طلب خدا میکنم، از جهت آنکه خدای را حاجت بطلب کردن نیست و دیگر باید آن نباشد که طلب طهارت و اخلاق نیک میکنم، و آن نباشد که طلب علم و معرفت میکنم و آن نباشد که طلب کشف اسرار و ظهور انوار میکنم که اینها هر یک بمرتبهئی از مراتب انسانی مخصوص اند، و سالک چون بآن مرتبه نرسد، امکان ندارد که چیزی که بآن مرتبه مخصوص است خود ظاهر نشود، و اگر بآن مرتبه برسد، امکان ندارد که اگر خواهد و اگر نخواهد، و اگر کسی گوید و اگر کسی نگوید، چیزی که بآن مرتبه مخصوص است، خود ظاهر شود. اگر جمله عالم با طفل بگویند که لذت شهوت راندن چیست، درنیابد؛ و چون بآن مرتبه برسد، اگر گویند و اگر نگویند خود دریابد.

ای درویش! انسان مراتب دارد چنانکه درخت مراتب دارد. و پیدا است که در هر مرتبهئی از مراتب درخت چه پیدا آید. پس کار باغبان آن است که زمین را نرم و موافق میدارد و از خار و خاشاک پاک میکند، و آب بوقت میدهد و محافظت میکند تا آفتی بدرخت نرسد تا مراتب درخت تمام پیدا آیند و هر یک بوقت خودتمام ظاهر شوند. کار سالکان نیز هم چنین است باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات آن باشد که تا آدمی شوند و مراتب انسانی در ایشان تمام ظاهر شود، که چون مراتب انسانی تمام ظاهر شود، سالک اگر خواهد و اگر نخواهد، طهارت و اخلاق نیک و علم و معرفت و کشف اسرار و ظهور انوار، هر یک بوقت خود ظاهر شوند و چیزها ظاهر شود که سالک نام آن هرگز نشنوده بود و بر خاطر سالک هرگز نگذشته باشد؛ و کسی که نه درین کار بود این سخنان را هرگز فهم نکند. تا سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم، سالک باید که بلندهمّت باشد، و تا زنده است در کار باشد، و بسعی و کوشش مشغول بود، که علم و حکمت خدا نهایت ندارد.

ای درویش! جمله مراتب درخت در تخم درخت موجوداند، باغبان حاذق و تربیت و پرورش میباید که تا تمام ظاهر شوند. و همچنین طهارت، و اخلاق نیک، و علم و معرفت و کشف اسرار، و ظهور انوار، جمله در ذات آدمی موجوداند، صحبت دانا و تربیت و پرورش میباید که تا تمام ظاهر شوند.

ای درویش! علم اوّلین و آخرین در ذات تو مکنون است. هرچه میخواهی، در خود طلب کن، از بیرون چه میطلبی؟ علمی که از راه گوش بدل تو رسد همچنان باشد که آب از چاه دیگران برکشی و در چاه بی آب خود ریزی آن آب را بقائی نبود، و با آنکه بقائی نباشد زود عفن شود و بیماریهای بد از وی تولّد کند.

ای درویش! از آن آب بیماری عجب و کبر زاید و دوستی مال و جاه روید. «ولیس الخبر کالمعاینة». باید که تو چنان سازی که آب از چاه تو برآید و هر چند که برکشی و بدیگران دهی، کم نشود، بلکه زیاده شود. و هر چند که بماند، عفن نشود، بلکه هر روز برآید پاکتر و صافی تر گردد و علاج بیماریهای بد شود.

ای درویش! سالک را باین طریق که گفته شد، علم و معرفت حاصل شود، و آب حیات از چشمۀ دل وی روانه گردد. «من اخلص للّه اربعین صباحاً ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه». یعنی سالک را علم و حکمت بدین طریق حاصل شود، و بطریق عکس نیز حاصل شود. هر چند میخواهم که سخن دراز نشود، بی اختیار من دراز شود.

ای درویش! کار تربیت و پرورش دانا دارد. بی صحبت دانا امکان ندارد که کسی بجائی رسد. میوۀ بیابانی که خود رسته باشد، هرگز برابر نباشد با میوۀ بستانی که باغبان او را پرورده باشد. همچنین هر سالکی که صحبت دانا نیافته باشد، هرگز برابر نباشد با سالکی که صحبت دانا یافته بود.

در بیان آنکه سالک را علم و معرفت بطریق عکس چون حاصل میشود
بدان که دعوت انبیا و تربیت اولیا از جهت آن است تا مردم بر اقوال نیک، و افعال نیک، و اخلاق نیک ملازمت کنند تا ظاهر ایشان راست شود، که تا ظاهر راست نشود، باطن راست نگردد، از جهت آن که ظاهر بمثابۀ قالب است، و باطن بمثابه چیزی است که در قالب ریزند. پس اگر قالب راست باشد، آن چیز که در وی ریزند هم راست باشد، و اگر قالب کج بود، آن چیز که در وی ریزند، هم کج بود.

ای درویش! هیچ شک نیست که ظاهر در باطن اثرها دارد، و باطن در ظاهر هم اثرها دارد. پس چون بریاضات و مجاهدات بسیار در صحبت دانا ظاهر راست شود، باطن هم راست گردد. چون ظاهر و باطن راست شد، باطن در میان دو عالم پاک افتاد، یک طرف عالم شهادت بود، و یک طرف عالم غیب، یعنی یک طرف بدن بود که عالم شهادت و محسوسات است، و یک طرف عالم ملائکه و ارواح پاکان بود که عالم غیب و معقولات است و آن طرف که عالم غیب است، همیشه پاک و صافی بود، و باطن را از آن طرف هرگز زحمت و ظلمت و کدورت نبود، و این طرف که بدن است تا مادام که بلذّات و شهوات بسته است، و اسیر حرص و غضب است، مکدّر و ظلمانی است وباطن را مکدّر و ظلمانی میدارد. بدین سبب باطن از عالم غیب که عالم ملائکه و ارواح پاکان است، اکتساب علوم و اقتباس انوار نمیتوانست کرد. چون بدن پاک شد و صافی گشت، باطن در میان دو عالم پاک افتاد. هر چه در عالم غیب باشد که عالم ملائکه و ارواح پاکان است، در باطن سالک پیدا آید همچون دو آیینۀ صافی که در مقابلۀ یکدیگر بدارند، هرچه در آن آیینه بود، درین آیینه پیدا شود، و هر چه درین آیینه بود، در آن آیینه پیدا باشد. و حکمت در زیارت قبور این است، و حقیقت زیارت این است.

ای درویش! درین سخن یک نکتۀ باریک است و آن نکته آن است که عالم غیب مراتب دارد، و از مرتبه ئی تا به مرتبه ئی تفاوت بسیار است و باطن سالک هم مراتب دارد و از مرتبۀ تا به مرتبه ئی هم تفاوت بسیار است. مرتبۀ اوّل از مرتبۀ اوّل اکتساب تواند کرد، و مرتبۀ آخر از مرتبۀ آخر اکتساب تواند کرد. علم و معرفت سالک را باین طریق هم حاصل میشود و خواب راست عبارت ازین است و وجد و وارد و الهام و علم لدُنّی عبارت ازین است و این معنی بکفرو اسلام تعلّق ندارد. و هر که آیینۀ دل صافی گرداند، این اثرها یابد و این معنی در خواب بسیار کس باشد، امّا در بیداری اندک بود، از جهت آنکه در خواب حواس معزول باشد. و کدورتی که بواسطۀ حواسّ و بواسطۀ غضب و شهوت باطن را حاصل آید، کمتر بود. بدین سبب باطن آن ساعت از آن عالم اکتساب علوم تواند کرد. پس خلوت و عزلت و ریاضات و مجاهدات سالکان از جهت آن است تا بدن ایشان در بیداری همچون بدن آن کسان باشد که در خواب اند، بلکه پاکتر و صافیتر.

ای درویش! سالکان بر تفاوت اند، و مزاج سالکان برتفاوت است. بعضی باندک ریاضت که بکنند این اثرها در خود یابند، و بعضی سالهای بسیار ریاضت کشند و این اثرها در خود نیابند. و این اثر خاصیت مبادی و اثر خاصیت ازمنه اربعه است.

در بیان آنکه آدمیان سه طایفه اند
بدان که خدای تعالی آدمیان را بتفاوت آفریده است، و هر یک را استعداد کاری داده است. و چنین میبایست که بود تا نظام عالم تواند بود. شهرنشین میباید، و صحرانشین هم میباید. بزّاز میباید و کنّاس هم میباید، و مانند این. و اگر جمله را یک استعداد دادی، نظام عالم نبودی. پس باید که دانا هر یک را بکاری دارد، آن کار که وی را از برای آن کار آفریده اند.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، بعضی همّت عالی دارند و بعضی همّت عالی ندارند و ازینجا است که بعضی دنیا میخواهند و بعضی عقبا میخواهند، و بعضی مولا میخواهند. آدمیان همین سه طایفه بیش نیستند، این طایفه که مولا میخواهند عالی همّت اند، و ایشان اند که بهترین آدمیان اند و این طایفه اند که سالکان اند. ازین چندین هزار آدمی وی بر سر آمد، وی بود که مقصود بود و آن دودیگران بر مثال خار و خاشاک اند، و بطفیل وی آب میخورند و پرورش مییابند.

ای درویش! هرکه سلوک خواهد کرد، او را معرفت چهار چیز ضرورت باشد: یکی معرفت مقصد، و یکی معرفت رونده بمقصد، و یکی معرفت راه بمقصد، و یکی معرفت هادی که شیخ و پیشواست. بی معرفت این چهار چیز سلوک میسّر نشود. بدان که مقصد و مقصود سالکان کمال خود است. بعضی گفته اند که خدای است رونده بمقصد، و بعضی گفته اند که روح سالک است، و بعضی گفته اند که عقل سالک است، و بعضی گفته اند که نوراللّه است، و این ضعیف میگوید که رونده باطن سالک است از جهت آن که باطن سالک یک نور است، و آن یک نور را باضافت و اعتبارات بأسامی مختلفه ذکر کرده اند، باعتباری نفس، و باعتباری روح، و باعتباری قلب، و باعتباری عقل و باعتباری نوراللّه گفته اند، و مراد ازین جمله یک جوهر است، و آن یک جوهر حقیقت آدمی است.

در بیان راه بمقصد
بدان که راه بمقصد به نزدیک این ضعیف یک طریق بیش نیست و آن یک طریق آن است که در اوّل تحصیل و تکرار باشد و در آخر مجاهده و اذکار بود. اوّل بمدرسه روند و از علم شریعت آنچه مالابدّ است بیاموزد، و بعد از مالابدّ علمی که نافع باشد بخوانند تا زیرک شوندو سخن نیک فهم کنند که دریافت سخن درین باب رکنی معظّم است، و دریافت سخن در مدرسه حاصل میشود. آنگاه بخانگاه آیند و مرید شیخی شوند، و ملازم در وی شوند و بر یک شیخ قناعت کنند و از علم طریقت آنچه مالابدّ است بیاموزند، و بعد از مالابدّ حکایت مشایخ بخوانند، یعنی از ریاضات و مجاهدات و از تقوی و پرهیزگاری و از احوال و مقامات مشایخ چیزی بخوانند، آنگاه ترک کتب کنند، و آنچنانکه شیخ مصلحت بیند بکار مشغول شوند. و بنزدیک بعضی راه بمقصد دو طریق است، و هر دو طریق موصلاند بمقصد اگر بشرط روند، یعنی سائرین الی اللّه دو طائفه اند، و هر طایفه بطریقی میروند یکی طریق تحصیل و تکرار است، و اینها سالکان کوی شریعت اند؛ و یکی طریق مجاهده و اذکار است، و اینها سالکان کوی طریقت اند.

ای درویش! یکی سالک آن است که هر روز چیزی از آنچه ندانسته است بداند و یاد گیرد؛ و یکی سالک آن است که هر روز چیزی از آنچه دانسته است فراموش کند. در یک طریق وظیفه آن است که هر روز چیزی از کاغذ سپید سیاه کند، و در یک طریق ورد آن است که هر روز چیزی ازدل سیاه سپید گرداند.

ای درویش! بعضی از سالکان گفتند که ما حرفت نقاشی بیاموزیم و لوح دل خود را بمداد تحصیل و قلم تکرار بجمله علوم منقّش گردانیم تا جمله علوم در دل ما مکتوب و منقّش شود، و هر چیز که در دل ما مکتوب و منقّش شد، محفوظ ما گشت؛ پس دل ما لوح محفوظ گردد. و بعضی از سالکان گفته اند که ما حرفت صیقلی بیاموزیم و آیینۀ دل خود را بمصقل مجاهده و روغن ذکر پاک و صافی گردانیم تا دل ما شفاف و عکس پذیر شود تا هر علمی که در عالم غیب و شهادت است عکس آن در دل ما پیدا آید و عکس بی شبهت تر و درستتر از کتابت باشد، از جهت آنکه در کتابت سهو و خطا ممکن است و در عکس سهو و خطا ممکن نیست. و حکایت صورت گران چین و ماچین معروف است، ودیگر آن که افراد علوم بسیارو بیشمار است، بلکه انواع علوم بسیار و بیشمار است، و عمر آدمی اندک است، ممکن نباشد که عمر وفا کند تا دل را لوح محفوظ کنند بطریق تحصیل و تکرار، اما ممکن باشد که عمر وفا کند تا دل را آیینۀ گیتی نمای کنند بطریق مجاهده و اذکار.

تا سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم، ای درویش، طریق یکی بیش نیست، و اگر دو طریق است، طریق مجاهده و اذکار بسلامتتر و نزدیکتر است.

ادامه دارد ....

شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
...







توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.