رسالۀ دوّم در بیان توحید
بسم اللّه الرحمن الرحیم
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبه للمتّقین، و الصلوة و السلام علی خیر خلقه انبیائه و اولیائه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین.

امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا عزیز بن محمّد النسفی که جماعت درویشان- کثرّهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در توحید رساله ئی جمع کنید و بیان کنید که کفر و توحید و اتحاد ووحدت چیست. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد « انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر ».

در بیان واجب الوجود
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که وجود از دو حال خالی نباشد، یا او را اوّل باشد یا نباشد. اگر او را اوّل نباشد آن وجود قدیم است، و اگر باشد آن وجود حادث است. و این سخنی بغایت روشن و ظاهر است و در وی خفائی نیست، و دیگر بدان که هیچ شک نیست که ما وجود مییابیم. اگر این وجود که ما مییابیم قدیم است پس وجود قدیم یافتیم و اگر حادث است هم وجود قدیم یافتیم، از جهت آنکه حادث بی قدیم نتواند بود، و البته باید که بقدیم رسد تا حادث را وجود باشد. و وجود قدیم واجب الوجود است تعالی و تقدّس و وجود حادث ممکن الوجود است و واجب الوجود خدای عالم است، و ممکن الوجود عالم خداست. و واجب الوجود یکی بیش نباشد، از جهت آنکه ممکنات را بضرورت واجبی میباید و ضرورت کلّی یکی بیش نیست، و واجب الوجود باید که عالم و مرید و قادر بود از جهت آنکه امکان ندارد که بی این سه صفت کسی چیزی پیدا تواند آوردن.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که مردم در معرفت واجب الوجود بر تفاوتاند. بعضی اهل تقلیداند، و بعضی اهل استدلالاند، و بعضی اهل کشف اند. و ما سخن این هر سه طایفه را بشرح بیاوریم تا سالکان بدانند که هر یک از کدام طایفه اند و در کدام مرتبه اند.

در بیان اعتقاد اهل تقلید و این طایفه را عوام میگویند
بدان که اهل تقلید بزبان اقرار میکنند و بدل تصدیق میکنند هستی و یگانگی خدا را تعالی و تقدّس، و میدانند که این عالم را صانعی است و صانع عالم یکی است و اوّل و آخر و حدّ و نهایت و مثل ومانند ندارد و حیّ و عالم و مرید و قادر و سمیع و بصیر و متکلّم است، ظاهر وباطن بندگان را میداند و اقوال و افعال بندگان را میشنود و میبیند و داناست بهمه چیز و تواناست بر همه چیز موصوف است بصفات سزا و منزّه است از صفات ناسزا. امّا اعتقاد این طایفه بواسطۀ حسّ و سمع است، یعنی نه بطریق کشف و عیان ونه بطریق دلایل و برهان است شنوده است و اعتقاد کرده است.

ای درویش! اگرچه این اعتقاد بواسطۀ حس و سمع است امّا در حساب است و این طایفه از اهل ایماناند و درین مرتبه قدر غالب باشد از جهت آنکه مقلّد اگر چه اعتقاد بهستی و یگانگی خدای دارد و خدای را عالم و مرید و قادر میداند، امّا علم و ارادت و قدرت خدای را بر جملۀ اسباب و مسببّات بنور کشف و عیان و یا بنور دلایل و برهان محیط ندیده است؛ و جملۀ اسباب را همچون مسببّات عاجز و مسخّر مشاهد نکرده است. باین سبب اسباب پیش این مقلّد معتبر باشد و همه چیز را باسباب اضافت کند و از سبب بیند از جهت آنکه این مقلّد هنوز در حسّ است و اسباب محسوساند و حسّ این مقلّد بیش ازین ادراک نمیتواند کرد و از اسباب در نمیتواند گذشت.

ای درویش! چون دانستی که اسباب درین مرتبه معتبر است، اکنون بدان که غم عمر و معاش و اندوه رزق درین مقام است و حرص و سعی بسیار در کارها درین مقام است و محبّت اسباب و محبّت غیر درین مقام است و اعتماد کردن بر گفت طبیب و گفت منجّم درین مقام است.

در بیان اعتقاد اهل استدلال و این طایفه را خاصّ میگویند
بدان که اهل استدلال بزبان اقرار میکنند و بدل تصدیق میکنند هستی و یگانگی خدای را تعالی و تقدّس، و بیقین میدانند که این عالم را صانعی هست و صانع عالم یکی است و اوّل و آخر و حدّ ونهایت و مثل و مانند ندارد، و حیّ و عالم و مرید و قادر و سمیع و بصیر و متکلّم است؛ ظاهر و باطن بندگان را میداند و اقوال و افعال بندگان را میشنود و میبیند. داناست بهمه چیز و تواناست بر همه چیز، موصوف است بصفات سزا و منزّه است از صفات ناسزا و اعتقاد این موحّد بواسطۀ نور عقل است، یعنی بطریق دلایل قطعی و برهان یقینی است، و درین مرتبه جبر برین و موحّد غالب باشد، از جهت آنکه این موحّد چون بنور عقل و دلایل قطعی و برهان یقینی خدای را و یگانگی خدای را شناخت و بیقین دانست که علم و ارادت و قدرت او بکلّی موجودات محیط است، موجودات را بیکبار عاجز و مقهور دید و اسباب را همچون مسببّات عاجز و مقهور یافت، یعنی چنان که تا اکنون مسببّ را عاجز و مقهور میدید اکنون سبب را هم عاجز و مقهور بیند.

ای درویش! هر که خود را شناخت علامت او آن باشد که چنانکه قلم را مسخّر میدید، اکنون انگشت را هم مسخّر میبیند. اگر چه دست محرّک انگشت است، و انگشت محرّک قلم است و از قلم حرف پیدا میآید، امّا چه تفاوت است میان حرف و قلم و انگشت ودست، چون هر چهار عاجز و مقهور و مسخّراند، محرّک جمله روح است؛ کاینات را بیکبار همچنین میدان، که هر یک سبب وجود یکدیگراند، و هر یک محرّک یکدیگراند، امّا جمله عاجز و مقهور و مسخّر خدایاند، وجود همه از خدای است و حرکت همه از خدای است و موجد و محرّک جمله خدای است. و ازینجا گفته اند که خود را و افعال خود را بشناس تا خدای را و افعال خدای را بشناسی.

ای درویش! وجود سبب از خدای است و وجود مسبّب هم از خدای است. و چنانکه مسبّب عاجز و مقهور است، سبب هم عاجز و مقهور است و سبب را هیچ تأثیر نیست، در وجود مسبّب. بیش ازین تفاوت نیست میان سبب و مسبّب که وجود سبب مقدّم است بر وجود مسبّب و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نیشود. بدان که وجود الف مقدّم است بر وجود بی امّا ترا بیقین معلوم است که وجود الف از کاتب است و وجود بی هم از کاتب است بی تفاوت و الف را هیچ تأثیری نیست در وجود بی و کاتب شریک ندارد در کتابت بی. همچنین افراد کاینات بعضی بر بعضی مقدّم اند، امّا جمله از خدایاند و خدای شریک ندارد در آفرینش کاینات.

ای درویش! افراد کاینات نسبت بخدای هیچ یک بر یکدیگر مقدّم و هیچ یک از یکدیگر مؤخّر نیستند، جمله برابراند، از جهت آنکه نسبت هر فردی از افراد کاینات با خدای همچنان است که نسبت هر حرفی از حروف این کتاب با کاتب، حرف اوّل از کاتب، و حرف دوم از کاتب، و حرف سوم از کاتب، همچنین تا بآخر کتاب جمله از کاتب است. کاینات را همچنین میدان عرش از خدای و کرسی از خدای و آسمانها از خدای و زمین از خدا جمله افراد موجودات از خدای است و ازینجا گفتهاند که از تو تا بخدای راه بطریق عرض است، نه بطریق طول.

ای درویش! افراد کاینات نسبت بیکدیگر بعضی بر بعضی مقدّم و بعضی بر بعضی مؤخّراند، و بعضی ماضی و بعضی مستقبلند، امّا نسبت بخدای جمله برابرند.

چون این مقدّمات معلوم کردی، و دانستی که علم و ارادت و قدرت خدا بجملۀ اشیا محیط است بکلیّات و جزؤیات و هیچ چیزی بی علم و ارادت و قدرت خدا در وجود نیامد و نیاید، اکنون بدان که خدای را خزینههای بسیار است، خزینۀ وجودو خزینۀ حیوة و خزینۀ صحّت و خزینۀ رزق و خزینۀ امن و خزینۀ غنا و خزینۀ عقل و خزینۀ علم و خزینۀ حکمت و خزینۀ سعادت و خزینۀ دولت و خزینۀ فراغت و مانند این جمله خزاین خدایاند، بهر که خواهد دهد و بهر که نخواهد ندهد و کلید این خزاین بدست هیچ کس نیست نزد خدای است.

ای درویش! چون دانستی که این موحّد از اسباب در گذشت و بمسبّب اسباب رسید، و علم و ارادت و قدرت مسبّب الاسباب را بر کلّ کاینات محیط دید و خزینه های وی را مالامال یافت، و بیقین دانست که بهر که میخواهد میدهد و بیعلّت میدهد اکنون بدان که درین مقام است که حرص بر میخیزد و توکلّ بجای آن مینشیند درین مقام است که سعی و کوشش بسیار بر میخیزد و رضا و تسلیم بجای آن مینشیند ودرین مقام است که محبّت غیر بر میخیزد و محبّت خدای بجای آن مینشیند، و درین مقام است که غم معاش و اندوه رزق برمیخیزد و درین مقام است که شرک خفی بر میخیزد و درین مقام است که طبیب معزول میشود و منجّم باطل میگردد، و اسباب بیکبار از پیش این موحّد برخاست، چنانکه اگر در وقتی بنادر نظرش بر سببی افتد در وقت رنج یا در وقت راحت، آن را شرک داند وزود از آن باز گردد، و بتوبه و استغفار مشغول شود.

در بیان اعتقاد اهل کشف، و این طایفه را خاص الخاص میگویند
بدان که اهل کشف بزبان اقرار میکنند و بدل تصدیق میکنند هستی و یگانگی خدای را تعالی و تقدّس. و این هستی و یگانگی که ایشان بزبان اقرار میکنند وبدل تصدیق میکنند بطریق کشف و عیان است.

ای درویش! این طایفه اند که از تمامت حجابها گذشتند، و بمشاهدۀ خدای رسیدند، و بلقای خدای مشرّف شدند. و چون بلقای خدای مشرّف شدند و بعلم الیقین دانسته بودند، اکنون بعین الیقین هم دانستند، و دیدند که هستی خدای راست و بس. ازین جهت این طایفه را اهل وحدت میگویند که غیر خدای نمیبینند و نمیدانند، همه خدای میبینند و همه خدای میدانند.

ای درویش! از کفر تا بتوحید راه بسیار است، و از توحید تا باتّحاد راه بسیار است، و از اتّحاد تا بوحدت هم راه بسیار است، و وحدت است که مقصد سالکان و مقصود روندگان است.

ای درویش! معنی مطابق کفر پوشش است، و پوشش بر دو قسم است. یک پوشش آن است که بواسطۀ آن پوشش خدای را نمی بینند و نمیدانند، و این کفر مبتدیان است و این کفر مذموم است؛ دیگر پوشش آن است که بواسطۀ آن پوشش غیر خدای نمی بینند و نمیدانند، و این کفر منتهیان است، و این کفر محمود است. « انّ الذین کفروا سواء علیهم ءَانذرتهم ام لم تنذرهم لایؤمنون ختم اللّه علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم ». این آیت متناول هر دو کفر است.

چون معنی کفر را دانستی، اکنون بدان که معنی مطابق توحید یکی کردن است، و یکی را یکی نتوان کردن، چیزهای بسیار را یکی توان کردن، و چیزهای بسیار را یکی کردن بدو طریق باشد، یکی بطریق عمل و یکی بطریق علم. پس توحید دو نوع آمد، یکی توحید علمی و یکی توحید عملی.

چون معنی توحید را دانستی، اکنون بدان که معنی مطابق اتحاد یکی شدن است، و یکی شدن میان دو چیز باشد، و معنی مطابق وحدت یگانگی است و در یگانگی کثرت نیست پس در کفر مذموم کثرت هست و در توحید کثرت هست و در اتحاد کثرت هست و در وحدت است که کثرت نیست و وحدت است که مطلوب طالبان و مقصود روندگان است.

ای درویش! چون کثرت برخاست، سالک برخاست و شرک برخاست و حلول واتّحاد برخاست وقرب و بعد برخاست و فراق و وصال برخواست، خدای ماند و بس.

ای درویش! همیشه خدای بود و بس، و همیشه خدای باشد و بس، امّا سالک در خیال و پندار بود، میپنداشت که مگر خدای وجودی دارد و وی بغیر از وجود خدای وجودی دارد، اکنون از خیال و پندار بیرون آمد، و بیقین دانست که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای است تعالی و تقدّس.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، بدان که اهل وحدت میگویند که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای است تعالی و تقدّس و بغیر وجود خدای وجودی دیگر نیست و امکان ندارد که باشد. و دیگر میگویند که اگرچه وجود یکی بیش نیست؛ اما این یک وجود ظاهری دارد و باطنی دارد، باطن این یک وجود نور است و این نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است. نوری است بس نامحدود و نامتناهی و بحری است بی پایان و بی کران، حیوة و علم و ارادت و قدرت موجودات ازین نور است، بینائی و شنوائی و گویائی و گیرائی و روایی موجودات ازین نور است، طبیعت و خاصیت و فعل موجودات ازین نور است، بلکه خود همه این نور است.

چون باطن این وجود را دانستی که یک نور است، اکنون بدان که ظاهر این وجود مشکوة این نور است و مظاهر صفات این نور است افراد موجودات جمله به یکبار مظاهر صفات این نوراند.

ای درویش! باین نور میباید رسید، و این نور را میباید دید، و از این نور در عالم نگاه میباید کرد، تا از شرک خلاص یابی، و کثرت برخیزد و سرگردانی نماند، و یقین شود که وجود یکی بیش نیست. و شیخ ما میفرمود که من بدین نور رسیدم، و این دریای نور را دیدم، نوری بود نامحدود و نامتناهی، و بحری بود بیپایان و بی کران، فوق و تحت یمین و یسار پیش ویس نداشت، دران نور حیران مانده بودم، خواب و خور و دخل و خرج ا زمن برفت، و نمیتوانستم حکایت کرد. با عزیزی گفتم که حال من چنین است. فرمود که برو و از خرمن گاه کسی مشتی کاه بی اجازت خداوندبردار. برفتم و برداشتم، آن نور را ندیدم.

ای درویش! هر سالکی را بدین دریای نور نرسید، و درین دریای نور غرق نشد، بوئی از مقام وحدت نیافت. و هر که بمقام وحدت نرسید، و بلقای خدای مشرّف نشد، هیچ چیز را چنانکه آن چیز است ندانست و ندید، نابینا آمد و نابینا رفت. بسیار کس گوید که ما بدین دریای نور رسیدیم، و این دریای نور را دیدیم.

ای درویش! هر که باین دریای نور رسیده باشد، و درین دریای نور غرق شده باشد، آن را علامات بسیار باشد. با خلق عالم بیکبار بصلح باشد و بنظر شفقت و مرحمت در همه نگاه کند و مدد و معاونت از هیچ کس دریغ ندارد و هیچ کس را بگمراهی و بی راهی نسبت نکند، و همه را در راه خدای داند و همه را روی در خدای بیند. و شک نیست که این چنین است، عزیزی حکایت میکند که چندین سال خلق را بخدای دعوت کردم. هیچ کس سخن من قبول نکرد، نومید شدم، و ترک کردم، و روی بخدا آوردم. چون بحضرت خدای رسیدم جمله خلایق رادر آن حضرت حاضر دیدم، جمله در قرب بودند، با خدای میگفتند و از خدای میشنودند.

ای درویش! دعوت و تربیت آن نیست که شقی را سعادت بخشند، و نامستعد را مستعد کنند، و حقیقت چیزها بر مردم آشکارا گردانند، دعوت و تربیت آن است که عادتهای بد از میان مردم بردارند، و زندگانی کردن و تدبیر معاش بر مردم سهل و آسان کنند و مردم را با یکدیگر دوست و بر یکدیگر مشفق گرداند، وسعی کنند تا مردم با یکدیگر راست گفتار و راست کردار شوند، دعوت و تربیت این است که گفته شد و بیش ازین نیست، و امر معروف و نهی منکر از برای این است. باقی هرچه با خود آورده اند، گردانیدن آن چیزها میسّر نشود، یعنی آدمیان هر یک صفتهای نیک و صفتهای بد دارند، و هر یک استعداد کاری دارند و با هر یکی سعادتی و شقاوتی همراه است، و اینها را باخود آورده اند، کردن چیزها میسّر نیست « بعثت لرفع العادات لالرفع الصفات بعثت لبیان الاحکام لالبیان الحقیقة ». مردم بدانستن احکام محتاجاند تا زندگانی توانند کرد، و بآسانی بگذرانند، وبدانستن حقایق محتاج نیستند، آن کس که مستعد است خود بدست آرد.

ای درویش! هیچ صفتی بد نیست، امّا قومی آن صفات نه بجای خود کار میفرمایند، میگویند که آن صفت بد است. در عالم هیچ چیز بد نیست، جمله چیزها بجای خود نیک است، امّا چون بعضی نه بجای خود باشد، نامش بد میشود. پس خدای تعالی هیچ چیز بد نیافرید، همه نیک آفریده است.

در بیان یک طایفۀ دیگر از اهل وحدت
بدان که اهل وحدت دو طایفه اند، یک طایفه میگویند که وجود یکی بیش نیست، و آن وجود خدای است تعالی و تقدّس، و بغیر از وجود خدای تعالی وجودی دیگر نیست، و امکان ندارد که باشد و سخن این طایفه را درین فصل که گذشت بشرح تقریر کردیم. و آن طایفۀ دیگر میگویند که وجودبر دو قسم است، وجود حقیقی و وجود خیالی. خدای وجود حقیقی دارد، وعالم وجود خیالی دارد. خدای هستی است نیست نمای، و عالم نیستی است هست نمای. عالم جمله بیکبار خیالی و نمایشی است، و بخاصیت وجود حقیقی که وجود خدای است این چنین موجود مینماید، و بحقیقت وجود ندارد، الّا وجود خیالی و عکسی و ظلّی. و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ دوم




ادامه دارد ....

شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
...
...






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.