در بیان سلوک
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:بدان که سلوک عبارت از سیر است، وسیر الی اللّه باشد، و سیر فی اللّه باشد. سیر الی اللّه نهایت دارد امّا سیر فی اللّه نهایت ندارد و سیر الی اللّه عبارت از آن است که سالک چندان سیر کند که ازهستی خود نیست شود و بهستی خدا هست شود، و بخدا زنده و دانا و بینا و شنوا و گویا گردد.

ای درویش! اگرچه سالک هرگز هیچ هستی نداشت، امّا میپنداشت که مگردارد آن پندار برخیزد و بیقین بداند که هستی خداراست و بس. چون دانست و دید که هستی خدای راست، سیر الی اللّه تمام شد، اکنون ابتداء سیر فی اللّه است و سیر فی اللّه عبارت از آن است که سالک چون بهستی خدا هست شد و بخدا زنده و دانا و بینا و گویا و شنوا گشت، چندان دیگر سیر کند که اشیاء را کماهی و حکمت اشیاء را کماهی بتفصیل وبتحقیق بداند و ببیند چنانکه هیچ چیزی در ملک و ملکوت و جبروت بروی پوشیده نماند. بعضی گفتهاند که ممکن است که یک آدمی این همه بداند، و هیچ چیز نماند که نداند؛ و بعضی گفتهاند که ممکن نیست که یک آدمی این همه بداند، از جهت آن که عمر آدمی اندک است و علم و حکمت خدای بسیار است، و ازینجا گفتهاند که سیر فی اللّه نهایت ندارد.

ای درویش! چون معنی سلوک رادانستی، اکنون بدان که اهل حکمت گویند که از تو تا بخدای راه بطریق طول است، از جهت آنکه نسبت هر فردی از افراد موجودات با خدای همچنان است که نسبت هر مرتبهئی از مراتب درخت با تخم درخت و اهل تصوّف میگویند که از تو تا بخدای راه بطریق عرض است از جهت آنکه نسبت هر فردی از افراد موجودات با خدای همچنان است که نسبت هرحرفی از حروف این کتاب با کاتب و اهل وحدت میگویند که از تو تا بخدای راه نیست، نه بطریق طول و نه بطریق عرض از جهت آنکه نسبت هر فردی از افراد موجودات با خدای همچنان است که نسبت هر حرفی از حروف این کتاب با مداد، و ازینجا گفتهاند که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای است- تعالی و تقدّس- و بغیر از وجود خدای وجودی دیگر نیست و امکان ندارد که باشد.
ای درویش! این پنج فصل را در مسجد جمعۀ ابرقوه جمع کردم ونوشتم. والحمدللّه ربّ العالمین.

رسالۀ اوّل در بیان معرفت انسان
بسم اللّه الرحمن الرّحیم
الحمدللّه ربّ العالمین والعاقبةً للمتقّین، و الصلوة و السلام علی انبیائه و اولیائه خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین.
اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی، که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند، که میباید که در معرفت انسان رسالهئی جمع کنید و ظاهر و باطن انسان را شرح کنید یعنی بیان کنید که از روی صورت خلقت انسان چون است، و از روی باطن روح انسانی چیست، و ترقّی روح انسانی تا کجاست، و دیگر بیان کنید که هر انسانی چند روح دارد، و هر روحی چه کار کند. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد: «انّه علی مایشاء قدیر و بالاجابة جدیر».

در بیان خلقت صورت انسان
بدان، اعزّک اللّه فی الدارین که اوّل انسان یک جوهر است و هر چیز که در انسان بتدریج موجود شد، جمله در آن یک جوهر موجود بودند، و هر یک بوقت خود ظاهر شدند و آن یک جوهر نطفه است، یعنی تمامت اجزای انسان از جواهر واعراض، جمله در نطفه موجود بودند، و هر چیز که او را بکار میباید تا بکمال انسانی رسد، با خود دارد و از خود دارد، یعنی نطفه هم کاتب، و هم قلم، و هم کاغذ، و هم دوات، و هم مکتوب، و هم قاری است.

ای درویش! نطفۀ انسان جوهر اوّل عالم صغیر است، و ذات عالم صغیر است، و تخم عالم صغیر است، و عالم عشق عالم صغیر است، نطفه بر خود عاشق است، میخواهد که جمال خود را بیند و صفات و اسامی خود را مشاهده کند، تجلی خواهد کرد و بصفت فعل ملتبس خواهد شد و از عالم اجمال بعالم تفصیل خواهد آمد و بچندین صور و اشکال و معانی و انوار ظاهر خواهد شد تا جمال وی ظاهر شود و صفات و اسامی و افعال وی پیدا آید.

در بیان تربیت نطفه
بدان که نطفه چون در رحم میافتد، مدّتی نطفه است، و مدّتی علقه است، و مدّتی مضغه است، و در میان مضغه عظام و عروق و اعصاب پیدا میآید، تا مدّت سه ماه بگذرد؛ آنگاه در اوّل ماه چهارم که نوبت آفتاب است آغاز حیوة میشود و بتدریج حس و حرکت ارادی در وی پیدا میآید تا چهار ماه بگذرد. و چون چهار ماه گذشت جسم و روح حاصل شد و خلقت اعضا و جوارح تمام گشت و خونی که در رحم مادر جمع شده بود، غذای فرزند میشود و از راه ناف بفرزند میرسد و جسم و روح و اعضاء فرزند بتدریج بکمال میرسد تا هشت ماه بگذرد. در ماه نهم، که نوبت باز بمشتری میرسد از رحم مادر باین عالم میزاید. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بنوعی دیگر بگویم.

در بیان تربیت نطفه بنوعی دیگر
بدان که نطفه چون در رحم میافتد، مدوّر میشود، از جهت آنکه آب بطبع خود مدوّر است. آنگاه نطفه بواسطه حرارتی که با خود دارد، و بواسطۀ حرارتی که بر رحم است، بتدریج نضج مییابد، و اجزای لطیف وی از اجزای غلیظ وی جدا میشود. چون نضج تمام مییابد، اجزای غلیظ از تمامت نطفه روی بمرکز مینهد، و اجزای لطیف از تمامت نطفه روی بمحیط نطفه نهد و بدین واسطه نطفه چهار طبقه میشود. هر طبقه محیط ما تحت خود میباشد، یعنی آنچه غلیظ است روی بمرکز مینهد و در میان نطفه قرار میگیرند و آنچه لطیف است روی بمحیط میآرد و درسطح اعلی نطفه مقرّ میسازد، و آنچه در زیر سطح اعلی است متّصل بسطح اعلی است در لطیفی کمتر از سطح اعلی است، و آنچه بالای مرکز است و متّصل بمرکز است در غلیظی کمتر از مرکز است، باین واسطه نطفه چهار طبقه میشود. مرکز را که در میان نطفه است سودا میگویند و سودا سرد و خشک است و طبیعت خاک دارد، لاجرم بجای خاک افتاد و آن طبقه را که بالای مرکز است و متّصل بمرکز و محیط مرکز است بلغم میگویند و بلغم سرد و ترّ است و طبیعت آب دارد، لاجرم بجای آب افتاد. و آن طبقه را که بالای بلغم است و متّصل ببلغم و محیط بلغم است خون میگویند و خون گرم و ترّاست و طبیعت هوا دارد لاجرم بجای هوا افتاد. و آن طبقه را که بالای خون است و متّصل بخون و محیط خون است صفرا میگویند و صفرا گرم و خشک است و طبیعت آتش دارد. لاجرم بجای آتش افتاد و آن یک جوهر که نامش نطفه بود، چهار عنصر و چهار طبیعت شد و این جمله در یک ماه بود.

در بیان موالید
چون عناصر و طبایع تمام شدند، آنگاه ازین عناصر و طبایع چهارگانه موالید سه گانه پیدا آمدند. اوّل معدن، دوم نبات، سیم حیوان، یعنی این عناصر و طبایع چهارگانه را قسّام قسمت کرد و تمامت اعضای انسان پیدا آورد: اعضای اندرونی و بیرونی و این اعضا معادناند. هر عضوی را مقداری معیّن از سودا و بلغم و خون و صفرا میفرستاد؛ بعضی را از هر چهار برابر و بعضی را متفاوت، چنانکه حکمت اقتضا میکرد، تا تمامت اعضاء اندرونی و بیرونی پیدا آمدند و همه را با همدیگر بسته کرد و مجاری غذا و مجاری حیوة و مجاری حسّ و مجاری حرکت ارادی پیدا آورد تا معادن تمام شدند، و این جمله در یک ماه دیگر بود.

در بیان روح نباتی
چون اعضا تمام شدند و معادن تمام گشتند، آنگاه در هر عضوی از اعضا بیرونی و اندرونی قوّتها پیدا آمدند: قوّۀ جاذبه و قوّۀ ماسکه و قوّۀ هاضمه و قوة دافعه و قوّة مغیّره و قوّة غاذیه و قوّة نامیه. و این قوّتها را ملایکه میخوانند. چون اعضا و جوارح و قوّتها تمام شدند آنگاه فرزند طلب غذا آغاز کرد و از راه ناف خونی که در رحم مادر جمع شده بود بخود کشید چون آن خون در معدۀ فرزند درآمد و یکبار دیگر هضم شد و نضج یافت جگر آن کیموس را از راه ماساریقا بخود کشید و چون در جگر درآمد و یک بار دیگر هضم و نضج یافت، آنچه زبده و خلاصۀ آن کیموس بود که درجگر است روح نباتی شد، و آنچه باقی ماند بعضی صفرا و بعضی خون و بعضی بلغم و بعضی سودا گشت. آنچه صفرا بود زهره آن را بخود کشید و آنچه سودا بود سپرز آن را بخود کشید و آنچه بلغم بود روح نباتی آن را بر جملۀ بدن قسمت کرد از برای چند حکمت، و آنچه خون بود روح نباتی آن را از راه آورده بجملۀ اعضا فرستاد تا غذای اعضا شد؛ و قسّام غذا در بدن این روح نباتی است، و موضع این روح نباتی جگر است و جگر در پهلوی راست است. چون غذا بجملۀ اعضا رسد نشو و نما ظاهر شد و حقیقت نبات این است. و این جمله در یک ماه دیگر بود.

در بیان روح حیوانی
چون نشو و نما ظاهر شد و نبات تمام گشت و روح نباتی قوّت گرفت و معده و جگر قوی گشتند و بر هضم غذا قادر شدند، آنگاه آنچه زبده و خلاصۀ این روح نباتی بود، دل آن را جذب کرد و چون در دل درآمد و یک بار دیگر هضم و نضج یافت، همه حیوة شد. آنچه زبده و خلاصۀ آن حیوة بود که در دل است، روح حیوانی شد؛ و آنچه از روح حیوانی باقی ماند، روح حیوانی آن را از راه شرائین بجملۀ اعضا فرستاد تا حیوة اعضا شد؛ و همه اعضا بواسطۀ روح حیوانی زنده شدند. و قسّام حیوة در بدن این روح حیوانی است و موضع این روح حیوانی دل است و دل در پهلوی چپ است.

و چون روح حیوانی قوت گرفت، آنچه زبده و خلاصۀ این روح حیوانی بود، دماغ آن را جذب کرد، و چون در دماغ درآمد و یکبار دیگر هضم و نضج یافت، آنچه زبده و خلاصه آن بود که در دماغ است، روح نفسانی شد؛ و آنچه ازروح نفسانی باقی ماند، روح نفسانی آن را، از راه اعصاب بجملۀ اعضا فرستاد تا حسّ و حرکت ارادی در جملۀ اعضا پدید آمد، و حقیقت حیوان این است و این جمله در یک ماه دیگر بود. عناصر و طبایع و معدن و نبات و حیوان در چهار ماه تمام شدند، هر یک در ماهی. و بعد از حیوان چیزی دیگر نیست، حیوان در آخرتست. «وانّ الدار الآخرة لهی الحیوان لو کانوا یعلمون».

در بیان حواس ده گانه پنج اندرونی و پنج بیرونی
بدان که روح نفسانی که در دماغ است مدرک و محرّک است، و ادراک او بر دو قسم است: قسمی در ظاهر و قسمی در باطن. باز آنچه در ظاهر است پنج قسمت است و آنچه در باطن هم پنج قسم است: یعنی حواس ظاهر پنج است، سمع و بصر و شم و ذوق و لمس؛ و حواس باطن هم پنج است، حس مشترک و خیال و وهم و حافظه و متصرّفه. و خیال خزانه دار حسّ مشترک است، و حافظه خزانه دار وهم است. حسّ مشترک مدرک صور محسوسات است، و وهم مدرک معانی محسوسات است، یعنی حسّ مشترک شاهد را در مییابد، و هم غایب را. هر چه حواسّ بیرونی در مییابند، آن جمله را حسّ مشترک در مییابد، و آن جمله در حسّ مشترک جمعاند و حسّ مشترک را از جهت این حس مشترک گفته شد یعنی مسموعات و مبصرات و مشمومات و مذوقات و ملموسات در حسّ مشترک جمعاند. و وهم معنی دوستی رادر دوست و معنی دشمنی را در دشمن درمییابد؛ و متصرّفه آن است که در مدرکاتی که مخزوناند در خیال تصرّف میکند بترکیب و تفصیل.

در بیان قوّۀ محرّکه
بدان که قوّۀ محرکه هم بر دو قسمت است، باعثه و فاعله: باعثه آن است که چون صورت مطلوب یا مهروب، در خیال پیدا آید داعی و باعث قوّة فاعله گردد بر تحریک. و قوّة فاعله آن است که محرّک اعضاست، و حرکة اعضا از وی است. و این قوّة فاعله مطیع و فرمان بردار قوّة باعثه است که داعی و باعث قوّة فاعله است بر تحریک، از جهت دو غرض است: یا از جهت جذب منفعت و حصول لذات است، ودرین مرتبه او را قوّة شهوانی میگویند؛ یا از جهت دفع مضرّت و غلبه است، و درین مرتبه او را قوّة غضبی میخوانند.

در بیان روح انسانی
بدان که تا بدینجا که گفته شد آدمی با دیگر حیوانات شریک است، یعنی درین سه روح که گفته شد، روح نباتی و روح حیوانی و روح نفسانی. و آدمی که ممتاز میشود از دیگر حیوانات بروح انسانی ممتاز میشود و روح انسانی نه از قبیل این سه روح است از جهت آنکه روح انسانی از عالم علوی است، و روح نباتی و روح حیوانی و روح نفسانی از عالم سفلیاند. و در روح انسانی اختلاف کردهاند که داخل بدن است یا داخل بدن نیست. اهل شریعت میگویند که داخل بدن است چنانکه روغن در شیر؛ و اهل حکمت میگویند که داخل نیست و خارج بدن هم نیست، از جهت آنکه نفس ناطقه در مکان نیست و محتاج مکان نیست. چون در مکان نیست نتوان گفتن که داخل بدن است یا خارج بدن است. ودیگر آنکه داخلی و خارجی صفات اجساماند و نفس ناطقه جسم و جسمانی نیست. اما جمله اتفاق کردهاند که روح نباتی و روح حیوانی و روح نفسانی داخل بدناند و زبده و خلاصۀ غذااند. غذا بتربیت و پرورش ایشان عروج کرده است و بمراتب برآمده و دانا و شنوا و بینا شده.

ای درویش! اگر گویند که غذاست که عروج کرده است و بمراتب برآمده و دانا و بینا و شنوا شده، راست باشد، و اگر گویند که نور است که با غذا همراه است آن نور عروج کرده است و بمراتب برآمده و دانا و بینا و شنوا شده، هم راست باشد. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم که دانستن این سخن از مهمّات است، و ریاضات و مجاهدات اهل هند جمله بنا برین سخن است؛ یعنی سخنی بغایت خوب است و بسیار مشکلات ازدانستن این سخن گشاده میشود و حلّ میگردد.

در بیان سلوک اهل هند
بدان که خاک و آب و هوا و آتش و حیوانات و نباتات و افلاک و انجم یعنی جمله افراد موجودات مملو از نوراند، و عالم مالامال نور است و این نور است که جان عالم است. و آن عزیز از سر این نظر فرموده است:

بیت
مرد باید که بوی داند برد
        ورنه عالم پر از نسیم صباست

و آن عزیز دیگر هم از سر این نظر فرموده است
بیت
رو دیده بدست آر که هر ذره خاک
        جامیست جهان‌نمای چون درنگری

ای درویش! عالم دو چیز است، نور و ظلمت یعنی دریای نور است و دریای ظلمت. این دو دریا در یک دیگر آمیختهاند، نور را از ظلمت جدا میباید کرد تا صفات نور ظاهر شوند و این نور را از ظلمت اندرون حیوانات جدا میتوانند کرد از جهت آنکه در اندرون حیوانات کارکناناند و همیشه در کاراند؛ و کار ایشان این است که این نور را از ظلمت جدا میکنند. اول غذا در دهان نهادند: دهان کار خود تمام میکند و بمعده میدهد و معده کار خود تمام میکند و بجگر میدهد، و جگر کار خودتمام میکند و بدل میدهد و دل کار خود تمام میکند و بدماغ میدهد. چون بدماغ رسید و دماغ کار خود تمام کرد و عروج تمام شد و نور از ظلمت جدا گشت و صفات نور پیدا آمدند و حیوان دانا و شنوا و بینا گشت و این اکسیر است و حیوانات دایم در اکسیراند و آدمی این اکسیر را بنهایت رسانید و اکسیر این است که آدمی میکند بهر چیزی که میخورد جان آن چیزها میستاند و زبده و خلاصه چیزها میگیرد- یعنی نور را از ظلمت چنان جدا میکند که نور خود را کماهی میداند و میبیند. و این جزدر انسان کامل نباشد.

ای درویش! انسان کامل این اکسیر را بکمال رسانید و این نور را تمام از ظلمت جدا گردانید از جهت آنکه نور هیچ جای دیگر خود را کماهی ندانست و ندید، و در انسان کامل خود را کماهی دید و دانست.

ای درویش! این نور را بکلّی از ظلمت جدا نتوان کردن که نور بیظلمت نتواند بود و ظلمت بی نور هم نتواند بود، از جهت آنکه نور از جهتی وقایۀ ظلمت است و ظلمت از جهتی وقایۀ نور است. هر دو با یکدیگراند و با یکدیگر بودهاند و با یکدیگر خواهندبود، اما نور با ظلمت در اول همچنان است که روغن با شیر، لاجرم صفات نور ظاهر نیستند، میباید که نور با ظلمت چنان شود که مصباح در مشکوة تا صفات نور ظاهر شوند. چون بمراتب برمیآید و کارکنان هر یک کار خود تمام میکنند و بدماغ میرسد چنان میشود که مصباح در مشکوة، و حقیقت آدمی این مصباح است. و این مصباح است که مرتبۀ دیگر عروج میکند بعد از آنکه بدماغ میرسد. اما تا مادام که بدماغ نرسیده است عروج وی هم از روی صورت است و هم از روی معنی. چون بدماغ رسید عروج وی از روی معنی است نه از روی صورت؛ یعنی عروج او آن است که صافیتر میشود و صفات وی بیشتر ظاهر میشود.

ای درویش! این مصباح همه کس دارد، امّا از آن بعضی ضعیف و مکرّر است؛ این مصباح را قوی و صافی میباید گردانید که علم اوّلین و آخرین در ذات این مصباح مکنون است تا ظاهر گردد. هر چند این مصباح قویتر و صافیتر میشود علم و حکمت که درذات او مکنون است ظاهرتر میگردد. وقوّت او بدو چیز است، روزی یک نوبت خوردند و آن یک نوبت چیز خوردن چیزی صالح خوردن و چیزی صالح آن باشد که از وی خون لطیف بسیار تولّد کند. و صفای وی بچهارچیز است، کم خوردن و کم گفتن و کم خفتن و عزلت.

ای درویش! این فصل از اوّل تا بآخر بیان سلوک اهل هند است. سخن دراز شد و از مقصود دور افتادیم، غرض ما بیان ارواح بود، آمدیم بسخن شما که این سخنان که درین فصل گفته شد لقمهایست که لایق حوصلۀ شما نیست.
ادامه دارد ....

شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
...
...



مرتبط . بخوانید :

... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 12 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 13 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 14 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 15 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 16 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 17 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 18 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 19 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 20 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 21 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 22 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 23 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 24 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 25 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 26 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 27 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 28 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 29 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 30 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 31 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 32 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 33 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 34 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 35 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 36 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 37 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 38 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 39 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 40 )



مطالبی دیگر:


 


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.