web counterتعداد بازدید از این مطلب تاکنون
web counter

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:ایام عاشورای امسال به روستایم – سوربن – رفته بودم . فرصتی شد که به پشت بام خانه قدیمی در حال تخریب پدری ام  رفته تا بلکه به بعضی از کتبی که قبلا در آنجا گذاشته بودم و بجهت نداشتن مسکن امکان جابجائی آنرا نداشتم ؛ دست یابم. در بین بسیاری از کتب و مجله و ... که گوش و کنار آنرا موش و موریانه جویده اند و بعضی هم با رطوبت تغییر شکل و رنگ داده اند ؛ یک دفترچه کوچک یادداشتی را دخترم فاطمه پیدا کرد و بمن نشان داد که چند صفحه ای از خاطراتم در باره یکی از اعزامها به جبهه در 20 سال پیش نوشته بود. امشب آنرا خواندم و بسیار برایم شیرین نمود. تصمیم گرفتم که برای ماندگاری این خاطرات برای فرزندانم آنرا تایپ کرده و در جای مطمئنی بایگانی کنم. چون اکثر نوشته های شخصی خویش را در وبلاگی که بهمین منظور تدارک دیدم  قرار میدهم ؛ لذا این خاطره را هم به نوشته های شخصی ام اضافه میکنم که مرحوم پدر می فرمود:  ... من نمانم خط بماند یادگار!...قلمی با حال و هوای جبهه است و گرچه از نظر نگارشی و ... چندان مناسب شاید ننماید اما به جهت حفظ اصل نوع نوشتن و بویژه حال و هوای آن دوران تصمیم گرفتم که هیچ کلمه ای را در این متن مربوط به بیست (20 ) سال پیش , جابجا ننمایم و عینا اصل آنرا املاء نمایم.

محمود زارع . ساری جبهه


خاطره آخرین اعزام به جبهه

شماره پلاک شناسائی 448- 323 - E


با سلام و درود به انبیاء و اولیاء و اوصیاء و شهداالله

     به عشق شکوهی در شهادت ؛  راهی جبهه ها شده؛ شکوه معنوی و خدائی. آنهم نه در این جهان و تنها این جهاد؛ بلکه در جهان جان و جهاد درون. بهمین سبب در مورخه 4/ 5 / 1367 راهی سپاه منطقه سورک ( بعضی ها هم بجای سورک , آنموقع صبرا میگفتند )  شدیم و اطلاعات لازم را درخصوص اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل اخذ کردیم.تعدادی عکس و چند فتوکپی شناسنامه لازم بود. به منزل برگشتیم و آنشب را در میان خانواده گذراندیم در حالی که روحیه پدر و مادر و بروبچه ها را خیلی خوب دیدم . شاید بخاطر آن بود که بار اول نبود. تنها سفارشاتی بود که مادرم بمن در خصوص مواظبت از خود و دیگر مسائل این چنینی که حاکی از عمق علاقه مادر بمن بود؛ حساسیت دیگری مشاهده نشد. البته بابا بروز نمیداد اما در درون بسیار در فکر و ذکر بود. نامزدم در منزل ما بود و در بین دو حالت یا دو احساس و عقیده شدیدا  درگیر بود؛ از طرفی علاقه ای که بمن ابراز میداشت و از طرفی هم  ایقان به اینکه باید به ندای امام عزیزمان لبیک بگوییم؛ سردرگمش کرده بود و بخوبی حدس میزدم که در درون خود درگیر این ماجراهاست. حالتی عجیب داشت بخوبی حس میکردم که در درون خویش در جدال است؛ و نهایتا ایمان و عقیده بر علاقه به من , غلبه کرد و با سکوت حرف دار خود رضایت خویش را اعلام کرد.

محمود زارع

     آنشب را ما با هر وضع روحی که تک تک اعضاء خانواده داشتند بالاخره گذراندیم و چند صفحه ای هم سفارشات لازم در خصوص بدهی ها و اسباب و وسائلی را که به امانت داشتم نگاشته و به نامزدم دادم. علی ایحال صبح روز بعد با گروهی از برادران روستای خودمان در حالی که خانواده مان تا بیرون منزل به بدرقه ما آمده بودند؛ به قصد اعزام راهی سپاه ناحیه سورک شدیم.

     نکته قابل توجه برایم  در صبح روز اعزام , دو نکته  بود؛ اول آنکه نامزدم جهت خداحافظی من کیف و وسائل مرا مرتب نمود و در اتاق دیگری منتظر بود که من به تنهائی در چند لحظه هر چند کوتاه برای آخرین بار دیدار داشته باشم؛ چون منزل ما آنموقع شلوغ شده بود. او رویش نمیشد که بمن بگوید بیا اتاق اینطرفی تا آخرین دیدار را داشته باشیم اما کیف مرا در دست گرفت و در اتاق بغلی منتظر بود با حالتی عجیب. من سعی میکردم جریان را خیلی طبیعی و عادی جلوه دهم اما او...! دوم آنکه مادرم به یکی از دوستان همراهم فرمود که : فلانی ! مواظب محمود باش و جان تو و جان محمود !

محمود زارع

     به پایگاه بسیج سورک رسیدیم و با سیل خروشانی از مردم داوطلب عازم جبهه روبرو شدیم؛ اکثرا جوانان و نوجوانان و از خانواده های محرومترین ترین مردم از لحاظ اقتصادی و حتی یک نفر از بچه های مردم مرفه تر منطقه که ما می شناختیم در آنجا دیده نمیشد. اما در ادارات و حتی نزد امام جماعتها ووکلاء و مجالس دیگر تعداد آنها و بخصوص آبرومندی آنها معمولا بیشتر بود!

     اجتماع مردم برای ثبت نام از همدیگر سبقت می گرفتند و مسئولین نام نویسی را کلافه کرده بودند. البته تدبیر مسولین هم در این خصوص کم بود و من همانموقع این ضعفها را مشاهده میکردم و واقعا حسرت میخوردم که چرا چند تا آدم بدرد بخور تر را برای امورات مربوطه منصوب نمیکنند. پارتی بازیها و جلو افتادنها برای نام نویسی شروع شد. خدایا این مردم تنها میتوانند در این جاها پارتی بازی کنند و در صف بایستند و از همدیگر سبقت بگیرند. در ادارات و دیگر جاها , نه پارتی دارند و نه اصلا اهلش هستند. واقعا چه پارتی بازی شیرینی در صف جان باختن, نه پارتی بازی در صف مرغ و متکاء و مقام ونام و...

     بالاخره با تلاش فراوان توفیق یافتیم که نام خود را در کنار این پاکان و پیروان محروم اما بسیار محترم خمینی عزیز بنویسم و افتخار همراه شدن با اینها را داشته باشم. حدود نزدیکی های ظهر روز 5 / 5 / 1367 روز چهارشنبه بود که از پایگاه سورک ( صبرا ) سوار اتوبوس شدیم و به ساری آمدیم. در جمع زیادی از مشتاقان شهادت و رهروان رهبر, گم شدیم. تعداد نیروها آنقدر زیاد بود و غیر قابل پیش بینی که حتی تدارکات آنها بسیار دشوار بود. بعد از صرف نهار و ادای فریضه نماز؛ دسته جمعی راهی مصلای نماز جمعه شدیم و در آنجا بعد از سازماندهی اولیه و اخذ لباس و کفش و... جهت اعزام سوار اتوبوس شدیم. نفری 300 تومان هزینه سفر بما دادند و یک دست لباس بسیجی و یک زیرپیراهنی و یک جوراب و شرت و کمربند و یک جفت کفش که خیلی بزرگتر از پاهای من بود! آری حقیقتا جدای از بزرگی ظاهری کفش که من آخرین نفر بودم که کفش گیرم آمد؛ پا کردن در این کفش بزرگ برای پاهای کوچک و ناتوان من , مشکل بود و این کفش از پایم می افتاد. این کفشها را کسانی باید بپوشند که بتوانند مردانه گام در راه جان باختن بر سر عقیده و رهبر نمایند. و این کفشها برای پای من بسیار بزرگ بود.

      ابتدائا مقصدمان جبهه های جنوب بود ولی بعدا تصمیم عوض شد و بطرف غرب کشور ( باختران – اسلام آباد غرب ) راهی شدیم. دلیل این امر را هم در جای خود توضیح خواهم داد. ظاهرا تعداد نیروی اعزامی بسیار زیادتر از پیش بینی ها بود( بخصوص در شهرستان ساری ) از هر وسیله نقلیه ای را که خالی می دیدند ( مسئولین اعزام ) جهت اعزام نیرو حتی بالاجبار آماده میکردند. یک اتوبوس فیات متعلق به شرکت خونوش ( کانادا ) ساری را برای سواری ما در نظر گرفتند؛ راننده که راضی به این سفر اجباری نبود؛ شروع به دادو بیداد کرد و بنای عذرخواهی مبنی بر خراب بودن و جفت شدن لاستیک های ماشین را گذاشت که کارگر نیفتاد و بالاخره با ناراحتی زیاد راننده شروع بحرکت کردیم. راننده دق و دلش را روی ما پیاده کرد ( از عدم توقف برای نماز و شام گرفته تا کج خلقی های بین راه.)


     ساعت حدود 4 بعد از ظهر مورخه 6 / 5 / 1367 به باختران رسیدیم. پیاده شده و منتظر بقیه نیروها ماندیم که با هم به مقر نامعلوم برای ما, برویم. در بین راه از کنگاور گرفته تا خود حومه باختران ( که برای من ناآشنا نبود چون پیش از این در سال 61 بیش از یکسال و اندی را در آن مناطق بودم ) در اطراف جاده مردم زیادی با اسباب و اثاثیه منزل پراکنده بودند. ( علت اجبار نمودن این راننده و وضعیت این مردم پراکنده را هم که همگی بهم بنوعی مرتبط هستند را در جای خود توضیح خواهم داد )

     بعد از رسیدن کلیه نیروها داخل شهر باختران در شهرکی بنام الهیه در یکی از مدارس مستقر شدیم و حدود دو ( 2 ) روز در آنجا ماندیم که طی این دو روز کارت جنگی و پلاک و تقریبا سازماندهی مختصر و نامداومی بما دادند. نصف از این نیروهای اعزامی را در یک گردان متشکل از سه ( 3 ) گروهان سازماندهی کردند؛ در پایان روز دوم ( یعنی صبح روزی که میخواستیم آنجا را ترک بگوئیم ) آقائی بنام واحد ؛ فرمانده سپاه ساری که بهمراهمان بود توضیحاتی را مبنی بر اینکه چرا نیروها باینجا اعزام شدند و برای چه و اشکالات تدارکات و کمی غذا و غیره ... داده اند. قبل از ظهر ماشین ها آماده شدند و نیروهای سازمان نیافته راهی منطقه مریوان شدند و نیروهای سازمان یافته ماندند. ما هم که جزء سازمان نیافته ها بودیم؛ طبعا می بایست می رفتیم اما چون در آخر صف بودیم؛ ماشین ها تمام شدند و ما هم ماندیم!

     بعد از ظهر همان روز ما را هم سوار ماشین نمودند و به اردوگاههی در ده (10) کیلومتری سنندج منتقل کردند و حدود سه (3) روز ماندیم. به محض رسیدن به اردوگاه چادرهای انباشته شده را گرفتیم و چادر درست کرده و نصب کردیم.

     آنشب موقع خواب پشه زیاد بود, بطوری که اگر روی خود پتو می کشیدیم از شدت گرما جان بلب می شدیم و اگر نه پشه های عجیب و غریب بود و نیشهای زهرآلود و سوزناک آنان و بدن زخمی و ورم و آماس پوست بدنمان! بفکر چاره افتادیم چون واقعا غیر قابل تحمل بود لذا رفتیم داخل مینی بوس که از آشنایان بود؛ خوابیدیم و تا صبح راحت روی صندلیها بخواب رفتیم؛ چون خیلی خسته بودیم.

     شب بعد داخل چادر بودیم که یکدفعه چشمم به یک رتیل افتاد که دور و بر نور چراغ فانوس که از سقف چادر آویزان بود؛ افتاد. چون ما از این موجود زهردار کشنده همگی می ترسیدیم, بالاتفاق بسویش حمله ور شده و اورا کشتیم! روز دوم که در اردوگاه بودم با دو نفر از دوستان ( حاج اکبر دوستدار و حسن زارع که برادر خانم من هم بود ) به سنندج رفته ضمن استحمام و صرف نهار در شهر به مخابرات رفته و هرکدام تلگرافی به خانواده زدیم و به فیلمی بنام " قدرت طغیان " که تصویری از یکی از اتفاقات جنگ بین ژاپن و چین بود , رفتیم و بعد برگشتیم به اردوگاه . آنشب را که مقداری باد می وزید راحت تر خوابیدیم و روز بعد هم چون هنوز وضعیت ما مشخص نبود دوباره به سنندج رفتیم و بعد از خرید مقداری وسایل و گرفتن یک عکس یادگاری برگشتیم. میدان زیبائی در اول شهر سنندج بود که فشفشه های آب همراه با نورهای مختلف زیبائی و جلوه خاصی به محیط می بخشید. از موقعیت بعمل آمده استفاده کرده و دراینجا هم دو قطعه عکس یادگاری گرفتیم. بعد طبق اعلام قبلی به پادگان فجر – تیپ 75 ظفر – برگشته و برنامه ای بمناسبت شب غدیر بود؛ بعد از برنامه دوباره جهت استراحت به اردوگاه برگشتیم که فردا در روز عید غدیر خم در راهپیمائی بیعت با امام که از سوی فقیه عالیقدر........ اعلام شده بود شرکت کنیم در راهپیمائی در شهر سنندج شرکت کردیم. بعد از راهپیمائی برای صرف نهار و سازماندهی و اعزام مجدد به پادگان فجر تیپ ظفر آمدیم. نهار را صرف کردیم و به خط شدیم و اسامی رزمی ها را از خدماتی ها و... جدا کردند و ماها که رزمی بودیم با سه (3) اتوبوس به منطقه ای بنام " دیزلی " مریوان که در خطوط مرزی با دشمن بود؛ انتقال دادند. در بین راه در جاده نزدیک به بیست(20) کیلومتری مریوان لاستیک اتوبوس حامل ما پاره شد و علیرغم اینکه راننده خیلی تلاش میکرد تا شب نشده به مقر برسد و باصطلاح در کمین دشمنان ضد انقلاب ( کوموله و دمکرات و... ) نیفتد؛ حدود نیم ساعتی معطل شدیم. ما از این فرصت استفاده کرده و پیاده شده و مقداری در جاده پراکنده شدیم. در همان منطقه بالای کناره جاده در سمت چپ مقداری درخت کوتاه قد بود که روی شاخه های آن پارچه های رنگارنگ زیادی وصل بود. مقداری عمیقتر شده و توجهمان را بخود جلب کرده لذا از دو نفر مرد کرد که از جاده می گذشتند پرسیدم ؛ این پارچه ها چیست؟ و علت این کار چه می باشد؟ آنها ضمن بی اطلاعی گفتند ؛ مثل اینکه این درخت شفابخش است و مردم نذر میکنند و به آرزوهایشان میرسند....

     متاسفانه ناتمام ماند و من هم دچار کم حافظه گی شدم و درست نمی توانم جزئیات این خاطره را نقل نمایم اما احتمالا شما عزیزانم اگر در دفاتر دیگرم بگردید خواهید توانست نوشته هائی از این دست را پیدا نمائید.

     بعضی از دوستان مستقر در گروهان فجر از گردان شهادت که من در آن بودم عبارت بود از : علی شیریان فرزند عیسی از شهرستان ساری روستای شیخ علی محله . آقای امرالله طالبی از دودانگه ساری روستای دادوکلاء . آقای ابراهیم گوران از روستای ماهفروزمحله ساری. آقای کیومرث گوران که آدرسش را اینجوری بمن داد: خزرآباد – منزل اجاره ای عباس دادگر تلفن مخابرات خزرآباد ( فرح آباد ) 5089 و 5709 . آقای صادق عباسزاده از روستای زید ( زیت ) ساری. آقای علیرضا ببری از روستای انجیل نسام ساری . آقای محمدرضا زیاری ؛ ساری خیابان مازیار نرسیده به میدان راه آهن قنادی زیاری و عده ای دیگر که در دفترچه خاطراتم متاسفانه نام آنها را ننوشته و حتی الآن اصلا بیادم هم نمی آید که چه شکلی هستند. امان از این حافظه . کاش همیشه خاطراتم را می نوشتم. اما این خاطره شیرین ناتمام ماند و تنها میتوانم بگویم من و چند نفر از دوستانم تنها تا زمان پذیرش قطعنامه 598 در آن منطقه ماندیم و با ناراحتی و حتی بدون تسویه حساب از گروهان به ساری بازگشتیم که بعدا با هزار زحمت تنها توانستیم بخشی از ماموریت خویش را از طریق سپاه برای گزارش ماموریت به محل کار – یعنی جهاد – ارائه دهیم. و یک خاطره پیوستی بد در همین رابطه که فردی که نامش را نمیخواهم ببرم در تشکیلات اداری ما بود که علیرغم اینکه خئدش اهل جبهه و جنگ نبود اما در تعداد روزهای ماموریت ما تشکیک کرده بود وباقی ماجرا که میدانید چه خون دلی آدم میخورد از این بد خواهان تنگ نظر. ما که نه بقصد استفاده ای از ماموریت رفته بودیم و نه واقعا از مزایای آن در زندگی استفاده ای کرده ایم اما... اما...خدا ببخشاید و بپذیرد! ( متن و ادبیات مربوط بهمان سالهاست که یادش بخیر )

محمود زارع

مازندران . ساری . سوربن


محمود زارع




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.