ساری,گاهنوشتهای محمود زارع: روزی معاویه بن ابی سفیان ملعون عمروعاص را طلبید ,
چون از دور پیدا
شد معاویه نوعی نگاه کردن گرفت که گویا او را نمی شناخته باشد چون نزدیک رسید معاویه گفت:
عمر تو بودی؟! , چون از دور پیدا شدی من خیال کردم حمار( خر ) یست می آید.
عمروعاص گفت :
   منم که از دور شما را میدیدم خیال کردم آدمی آنجا نشسته.



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.