ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:جناب آقاى مصباح در بحثى كه با ایشان كردم فرمودند من به‏ عنوان اتمام حجت مى‏ گویم. گفتم برادر، اتمام حجت چیست؟! قبل از اتمام حجت، هدایت مطرح است. اگر هدایت آسیب دید چه اتمام حجتى؟ اگر قرار است در روحانیت كسى به‏ عنوان صاحب‏نظر در مسائل مربوط به نسلِ جوانِ درس‏ خوانده در ارتباط با مذهب نام برده شود، لااقل من كه یكى از آنها هستم. من به‏ عنوان كارشناس صاحبنظر این فن مى‏ گویم این خطرناك است. مى‏ گویم این تمام رشته‏ هاى این سى – چهل سال را پنبه مى‏ كند.

بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقاى مصباح در جلسه اخیر درس «نهایه»ى خودشان مطلبى را با طلابى كه در آن درس شركت داشته‏ اند مطرح كرده‏اند و به آنها تكلیف كرده‏اند كه تكلیف الهى‏ شان ایجاب مى‏كند درباره این مطلب تحقیق كنند و بعد از تحقیق ببینند چه وظیفه دینى بر سر راهشان هست و در انجام آن وظیفه مسامحه نكنند.

برخى از دوستانى كه در آن جلسه، یا خارج از آن جلسه، بوده ‏اند و با این بحث ارتباط داشته‏ اند یك راه تحقیق را این دانسته ‏اند كه همین مطلب را با افراد و صاحبنظران دیگر نیز در میان بگذارند و نظر آنها را بخواهند. بر همین اساس بود كه با من هم تماس گرفتند.از این گذشته، طبیعى است كه تكلیفى را كه ایشان در آن درس و بحثشان با طلاب مطرح كرده بودند، چیزى نبود كه منحصراً متوجه طلاب آن درس باشد؛ بلكه مى‏ توانست متوجه هر انسان متعهد مسئولى باشد.



بنابراین، به دوستان قول دادم كه در اولین فرصت ممكن با آنها پیرامون این مطلب تبادل‏ نظر كنیم. و اولین فرصت ممكن همین دیدار مقرر و مسعودى بود كه در این ایام با رفقا در اینجا داشته‏ ایم.

مطلب اساسى جناب آقاى مصباح در این گفت‏ و گو این است كه در این ایام خطرى بزرگ اسلام و اصالت نهضت‏هاى اسلامى را تهدید مى‏كند، و این خطر عبارت است از تحریف تعالیم اسلام در شكل نوآورى و نوپردازى به منظور قابل قبول كردن اسلام براى كسانى كه دستخوش افكار مادى شده ‏اند؛ یا به منظورهاى غرض آلود دیگر.

راجع به این مطلب اصلى باید بگویم كه اصل این خطر و مهم بودن و بزرگ بودن این خطر مورد تأیید كامل من هم هست؛ با این تذكر كه این خطر مربوط به امسال و پارسال و چهار – پنج سال و هفت – هشت سال اخیر نیست. این خطر، لااقل در سال‏هاى زندگى من، سابقه‏ اى خیلى طولانى داشته است. یعنى در عصر ما، در این ایامى كه ما پشت سر گذاشتیم، سابقه طولانى داشته است. شاهد آنكه خود من در سخنرانى ‏اى كه پانزده سال قبل در جشن مبعث انجمن‏هاى اسلامى دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد ایراد كردم، به طرح همین خطر پرداختم و در آنجا مخصوصاً با صراحت روى دو نوع تحریف و خطر بزرگ تكیه كردم: یكى، خطر ارتجاعیون و دیگرى خطر نوپردازان – با همین تصریح. این سخنرانى در همان سال در سالنامه »مكتب تشیع« تحت عنوان »مبارزه با تحریف، یكى از هدف‏هاى بعثت« چاپ شد، كه دوستان مى‏توانند سالنامه آن سال را پیدا كنند. الان دقیقاً یادم نیست كه چه سالى بود. اگر در جایى، مثل كتابخانه‏ ها، دوره‏ هاى سالنامه »مكتب تشیع« وجود داشته باشد، دوستان مى‏ توانند آن را پیدا كنند و بخوانند.

بنابراین، اصل خطر از دیرباز مورد توجه ما بوده و روى آن تكیه داشته‏ ایم. ولى جناب آقاى مصباح در بحث خودشان، علاوه بر اصل مطلب، این خطر را اصولاً به این شكل مطرح كرده‏اند كه خطر مربوط است به نوشته ‏هاى مرحوم آقاى دكتر على شریعتى؛ و بعد روى سه مطلب اساسى انگشت گذاشته ‏اند ویادآورى كرده‏اند كه آنچه دكتر شریعتى درباره این سه مطلب نوشته، مصداق همین تحریف خطرناك است. ایشان در هر یك از این سه مورد به عبارت‏هاى معینى استناد كرده ‏اند و از طلاب و دیگران خواسته‏ اند كه روى این عبارت‏ها دقت بكنند و ببینند آیا آنها هم از این عبارت‏ها این تحریف را مى‏ یابند یا نه. اگر آنها هم مى‏ یابند كه در این عبارت‏ها حقایق اسلامى تحریف شده، طبعاً باید وظیفه ‏اى را كه در برابر تحریف دارند انجام دهند؛ و اگر چنین نباشد و برداشت دیگرى داشته باشند، این برداشت دیگرشان را با این استاد مطرح كنند تا ایشان روشن شوند كه آیا مسئله آیا این‏طور هست یا نه، و ایشان در موضع خودشان تجدیدنظر كنند. دوستان این عبارات را در نوشته ‏اى كه به خط جناب آقاى مصباح بود آوردند و به من دادند. توضیحاتى هم در این نوشته كه در شش صفحه بود وجود داشت. علاوه بر این، نوار ]آقاى مصباح[ را نیز آوردند و من آن را گوش كردم. قرار شد كه در دیدار امروزمان در زمینه این مطالبِ بخصوص با هم تبادل نظر كنیم.

مطلب اول درباره وحى و عقل است. من دو صفحه‏اى را از نوشته ‏هاى ایشان كه مربوط به این مطلب است عیناً مى‏ خوانم.

اسلام‏ شناسى، چاپ مشهد، صفحه 69:

«خاتمیت مى‏ خواهد بگوید انسان‏ها تاكنون احتیاج داشته ‏اند براى‏ زندگى خودشان از ماوراء تعقل و تربیت بشریشان هدایت شوند. حالا در این زمان، در قرن هفتم میلادى، بعد از آمدن تمدن یونان، تمدن روم، تمدن اسلام، قرآن، انجیل و تورات تربیت مذهبى انسان تا حدى كه لازم بود انجام پذیرفته است و از این پس انسان بر اساس این طرز تربیتش قادر است كه بدون وحى و بدون نبوت جدیدى خود روى پاى خودش به زندگى ادامه دهد و آن را كامل كند. بنابراین دیگر نبوت ختم است، خودتان راه بیفتید.»

صفحه 70، سطر 6:
«پیغمبر اسلام مى ‏گوید كه از حالا به بعد تربیت شده‏ اى و شعورت تاحدى كه بتواند صلح و سازش و سعادت و تكامل و آسایش برقرار كند، رسیده است. تو مى ‏توانى و مى ‏فهمى، یعنى اندیشه ‏ات به مرحله ‏اى از تكامل رسیده كه احتیاج ندارد باز هم وحى دست تو را بگیرد و پا به پا ببرد. از این پس، عقل جاى وحى را مى‏ گیرد، البته عقلى كه با وحى در طول قرون پیش تربیت یافته و بالغ شده است.»

«نقد و بررسى از این دو فقره بخوبى روشن است كه نویسنده بشر را به صورت طفلى تصور كرده كه مى‏ خواهد راه بیفتد، ولى قدرت راه رفتن روى پاى خودش را ندارد. تمدن یونان و روم و اسلام هر یك به نوبه خود لله ‏وار دست او را گرفته و پا به پا برده‏ اند؛ تا قرن هفتم میلادى، كه بالغ و از این لله‏ ها بى‏ نیاز شد و قدرت یافت كه روى پاى خودش راه برود. از این پس به او گفته شد تو مى ‏توانى و مى‏ فهمى و دیگر احتیاج به وحى ندارى. از این پس، عقل جاى وحى را مى ‏گیرد.»

اساساً باید توجه داشت كه اصیل‏ترین جهت نیاز به وحى، كه ركن برهان نبوت را تشكیل مى‏دهد، این است كه عقل با همه تكاملش كافى نیست كه راه دقیق دنیا و آخرت را نشان بدهد.

اگر تمدن روم و یونان و سایر تمدن‏ها و فرهنگ‏ها و ایدئولوژى ‏هاى بشرى مى ‏توانست این نیاز را برطرف كند، دلیلى بر لزوم نبوت وجود نمى‏ داشت. اكنون در قرن بیستم – و نه در قرن هفتم – هنوز هم بشر قادر نیست با عقل تكامل یافته و تربیت شده‏اش طرح و برنامه‏ اى براى زندگى خود ترسیم و تعیین نماید كه سعادت ابدى او را تضمین نماید. و سرّ خاتمیت اسلام، بقاى این آیین جاویدانى در میان بشر است؛ كه به كمك آن مى‏ تواند راه صحیح سعادت ابدى را تشخیص دهد، نه كامل شدن عقل و رسیدن اندیشه به حدى كه بتواند صلح و سازش برقرار كند. و اگر این است، كه دیدیم بشر بعد از قرن هفتم میلادى چقدر بهتر از قرن‏هاى قبل از آن صلح و سازش برقرار كرد!

نویسنده تصور كرده كه دستگاه نبوت دستگاهى است كه بشر در بعضى از دوره‏ه اى تكاملى ‏اش در كنار تمدن‏هاى یونان و روم به آن نیاز داشته و اكنون دیگر دورانش سپرى شده و جاى خود را به عقل داده است. و نتیجه طبیعى چنین طرز فكرى این است كه بشر از این پس كه دوران جدید تكامل خود – دوران بى ‏نیازى از وحى – را مى‏ گذراند، مى‏ تواند با عقل خود براى زندگى‏ اش برنامه‏ ریزى كند و حتى قوانین اسلام را لغو و نسخ نماید. البته به این نتیجه تصریح نكرده، ولى حتى در همین كتاب اسلام ‏شناسى شواهدى بر توجه به آن و پذیرفتنش وجود دارد.

از جمله در صفحه 508 درباره تعداد زوجات مى ‏نویسد:

«بى ‏شك وجدان عصر ما از چنین اهانت زشتى نسبت به زن جریحه‏ دار مى ‏گردد؛ اما در گذشته، و بخصوص در جامعه ‏هاى ابتدایى، این اصل به بسیارى از زنان محروم و بى‏ سرپرست {كه خود و احیاناً فرزندان یتیمشان براى همیشه از زندگى گرم و امن و سالم خانوادگى محروم مى‏ شده‏ اند، }امكان آن را مى ‏داده است كه آینده خویش را {كه فقر و پریشانى و فساد تهدیدش مى ‏كرد} در پناه مردمى {- كه در آن روزگار تنها پناهگاه زن و كودك بوده است – }نجات دهد.»

و در صفحه 530 مى‏ نویسد:

«و تعدد زوجات را در گذشته، و آن هم در یك جامعه قبایلى و بدوى یا پدرسالارى كه هنوز تا مرحله بورژوازى و مدنیت پیچیده اجتماع شهرى و خانواده تك همسرى فاصله بسیار دارد، اگر با دید حال، و آن هم به‏ گونه ‏اى كه گویا در جامعه متمدن اروپاى امروز مى‏ گذرد بررسى كنیم، بى ‏شك آن را مطرود خواهیم دانست.{و شایسته محكومیت و سرزنش. اما، چنین روشى به همان اندازه كه به كار تبلیغات و هیاهو و هوچیگرى مى ‏آید، براى علم و تحقیق زیان‏آور است و چشم محقق را از دیدن دقیق واقعیت نابینا مى ‏سازد}.»

این بحثى است كه ایشان درباره وحى و عقل آورده ‏اند و نظر و استنباطشان صریحاً این است، كه آقاى دكتر شریعتى مى ‏خواسته بگوید با خاتمیت و با آمدن قرآن و پیامبر اسلام – صلوات الله و سلامه علیه – بشر دیگر نیاز به استفاده از تعالیم وحى و استناد به این تعالیم ندارد؛ بلكه یكسره وحى را در كنار مى‏گذارد و با عقل و آنچه اندیشه او به عنوان قوانین و آیین زندگى براى او روشن مى ‏كند و مقرر مى ‏دارد زندگى خود را برنامه ‏ریزى و اداره مى ‏كند.

من در این عبارت‏ها دقت كرده ‏ام؛ و در اصل مسئله هم به جوانب مختلفى كه به این بحث مربوط مى ‏شود دقت كرده ‏ام، و انصافاً نیافتم كه نویسنده خواسته باشد چنین چیزى را بگوید. توجه كنید، مردم در زمان پیغمبر اكرم – صلوات الله و سلامه علیه – یا در زمان هر یك از پیامبران – سلام الله علیهم اجمعین – اگر سؤالى یا مشكلى داشتند چه كار مى ‏كردند؟ اگر سؤالى و مشكلى درباره آیین زندگى و درباره برنامه زندگى داشتند، یكسره مستقیماً به پیغمبر مراجعه مى‏ كردند و از او سؤال مى ‏كردند. لذا در قرآن مى ‏بینید: »یسئلونك عن المحیض«(8)، »یسئلونك عن الاهلة«(9)، »یسئلونك عن الروح«(10)؛ یعنى تا براى آنها سؤالى بالطبیعه پیش مى‏ آمد، یا مخالفان و معاندان سؤالى را سر راه مردم مى‏ گذاشتند، آنها چه كار مى‏كردند؟ یكراست به در خانه پیغمبر مى ‏رفتند و سؤال مى ‏كردند. آیا در این مراجعه قدرت اندیشه از طرف مردم به كار مى‏ افتاد؟ آیا مردم در یافتن پاسخ این سؤالات، بر اندیشه و تعقل و تدبر و تجزیه و تحلیل و نتیجه‏ گیرى از آنها هیچ تكیه‏ اى داشتند؟ یا همین‏طور كه از قرآن، از تاریخ، و از بررسى تاریخى روابط مردم با انبیا پیداست، مطلب مشكلى كه پیش مى‏آمد خودشان را راحت مى‏ دیدند كه به در خانه پیغمبر بروند؟ خیلى خوب؛ این روشن است. حالا سؤال: آیا پس از پیغمبر اسلام – صلوات الله و سلامه علیه – از این نظر چه وضعى پیش مى ‏آید؟ آیا مردم همچنان تا مطلبى براى ایشان پیش مى ‏آید یك چنین ملجأیى در اختیار دارند، یا حتى براى استفاده از آورده‏ هاى این ملجأ هم باید مقدار زیادى تلاش علمى و فكرى و اندیشه‏اى و اجتهاد داشته باشند؟

از نظر شیعه، در عصر حضور ائمه – سلام الله علیهم اجمعین – باز یك چنین ملجأیى هست و امام نقشى مشابه نقش نبى دارد و در زمان وجود ائمه چنین ملجأیى حضور دارد. اما در عصر غیبت چه؟ – كه این بحث هم در عصر غیبت مطرح است. آیا در عصر غیبت، كه براى مردم دنیا سؤال و مطلبى پیش مى ‏آید و حوادث واقعه براى انسان ده‏ها سؤال پیچیده پیش مى ‏آورد و در سر راه انسان معماهاى گیج‏ كننده به‏ وجود آورده و به‏ وجود میآورد، مردم در این دوره مى‏ توانند به آن آسانى و سادگى و راحتى به سراغ وحیى بروند كه به تعبیر جناب آقاى مصباح، لله ‏وار آنها را در آغوش مى ‏گرفت؟
یا در این عصر چاره ‏اى جز این نیست كه با به كار انداختن اندیشه و تدبر و قدرت تجزیه و تحلیل، اولاً سراغ یافتن اصولى بروند كه در وحى آمده؛ ثانیاً سراغ اینكه آیا خصوص این واقعه هم )نه تنها اصول( در وحى و نصوص دینى مورد بحث قرار گرفته یا نه؛ و ثالثاً، اگر در نصوص دینى، متعرض این مسئله خاص نشده ‏اند، آن وقت حكم فروع را از اصولى كه آنها القاء فرموده ‏اند استنباط كند؟

آیا تردیدى در این وجود دارد كه بشر پس از ختم نبوت و پس از دورى و دست نیافتن به امامِ حاضرِ جانشین نبى، تنها راهش این است كه باید به تقویت اندیشه‏ اش و به كاربرد اندیشه ‏اش بپردازد و بر آن تكیه كند؟ – بى‏آنكه دیگر بخواهد متكى به وحى و نبوت جدیدى باشد (كلمه »جدید« در همین عبارتى كه از مؤلف نقل كرده وجود دارد)و بى‏آنكه بتواند مثل گذشته در انتظار این باشد كه شاید خداوند نبى جدید و وحى تازه‏ اى بفرستد و باز دست او را بگیرد. این درباره مسئله اول.

بحثى كه الان مى‏كنم صرفاً روى نكته مذكور(مسئله وحى جدید) تكیه دارد؛ چون، در بحث‏هاى قبلى اصلاً خواستیم فهم مطلب را براى رفقا باز كنیم و خاتمیت را بیان كنیم، لذا طبعاً مسائلى پیش مى ‏آمد كه باید در مورد یك‏ یك آنها گفته مى ‏شد این مورد تعرض ما نیست و آن مورد تعرض ما هست، و اصلاً ممكن بود در ادامه گفت‏گو با دوستان هم به نتیجه روشنى نرسیم؛ چون بحث خیلى گسترده مى‏ شد. ولى همان‏طور كه ملاحظه مى‏كنید، در این بحث صرفاً روى این نكته و روى آنچه در این زمینه باید یادآورى كرد، تكیه مى ‏شود.

حال، آیا این عبارت‏هاى آقاى دكتر شریعتى ناظر به این مطلبِ درستِ روشنِ واضحى است كه بنده عرض كردم، یا ناظر به آن برداشتى است كه آقاى مصباح دارند؟ من انصافاً نمى ‏توانم بگویم این عبارات ناظر به برداشت ایشان است. و احتمال قوى مى‏دهم كه این مطلب در نظر او بوده و خواسته همین را بكند. اگر عبارت مبهم است، اگر عبارت رسا نیست، اگر عبارت این شائبه را دارد كه آن مطلب انحرافى اول را به شنونده القاء بكند، روش پسندیده منطبق با تربیتى را كه اسلام، پیشوایان اسلام، قرآن، كتاب، سنت و عترت براى ما داشته‏اند این است كه به هر كسى كه با این كتاب سر و كار دارد یادآورى كنیم و بگوییم اى خواننده، اى شنونده، مبادا از این عبارت دچار این انحراف بشوى! اگر این عبارت در ذهنت این شائبه را به وجود آورد، بدان كه این فكر، این طرز فكر كه ما اصلاً دوران استفاده از وحى را پشت سر گذاشتیم و حالا یكسره از عقل استفاده مى ‏كنیم، ضد اسلام و قرآن است و فكرى تحریفى است. اگر این مطلب دوم باشد، البته مطلب صحیحى است. همچنین باید به نویسنده هم یادآورى كنیم كه آقا، وقتى مى ‏خواهى درباره این مسائل حساس و ظریف چیزى بنویسى، اگر منظورت این دومى است، كه این كفر است و انحراف از اسلام است و انحراف از قرآن است؛ و اگر منظورت آن است كه بشر بعد از خاتمیت، بعد از عصر ائمه، دیگر نمى ‏تواند مثل بشر گذشته به نبوت مانند یك لله نگاه بكند، البته این مطلبِ صحیحى است، اما باید آن را با عبارت روشنى بیان بكنى كه شائبه این انحراف و ضلال و اضلال در آن نباشد. این را باید به نویسنده یادآورى كنیم. و همین طور به عموم. مى‏ پرسند با كتاب‏هایى كه این نوع عبارت‏هاى مبهم در آنها هست چه باید بكنیم؟ باید به عموم یادآورى كنیم كه این نوع كتاب‏ها )البته همه كتاب‏ها این‏گونه نیست( كه حاوى این نوع مطالب مبهم ‏اند و در معرض ضلال و اضلالند، كتاب‏هاى عمومى نیستند. این كتاب‏ها را كسانى بخوانند كه قدرت تشخیص این را داشته باشند كه این مطلب باید آن معنى را افاده كند و نه این معنى را. تنها آن كتاب‏هایى را از این نویسنده مى‏ توان بدون دغدغه به عموم معرفى كرد كه این گونه شائبه‏ ها در آن نباشد. من فكر مى‏ كنم فرمولى كه با موازین مورد قبول و مورد علاقه ما سازگار است یك چنین فرمولى است.

اما، موضع‏گیرى جنجالى و جنجال ‏آفرین و تحریكات‏ دار، كه با شدت و حدت همراه است، به نظر من با توجه به مجموع جوانب مختلف مربوط به این بحث و این شخص و این عصر، نتیجه عكس دارد. این نوع موضع‏گیرى‏ ها بسیارى از افراد را به یاد چماق‏هاى تكفیرى مى ‏اندازد كه در تاریخ درباره عصر تفتیش عقاید كلیسا و قرون وسطى خوانده‏ اند.و موجب مى‏ شود كه زمینه‏ هاى مثبت و ارزنده هدایت نسل جوان كه امروز در دسترس دوستان علاقه‏ مند قرار گرفته تباه شود و به زمینه‏هاى ضد تبدیل شود، و باز به‏ تدریج – (فكر نكنید كه این كار كارى است كه در ظرف یك روز یا دو روز مى ‏شود)- به ‏تدریج با تبلیغات مسموم دیگرى كه نهضت‏هاى مادى – الحادى و قدرت‏هاى خودكامه سوء استفاده كننده از همه چیز (از جمله مذهب)دارند، بار دیگر میان همه مردم جوان درس‏خوانده مطالعه ‏كن و اهل علم، همان جدایى شوم كه بنده در شهر قم ناظر آن بودم (»ناظر«؛ یعنى دیگر خبر نیست كه كسى بخواهد براى من نقل كند) به‏ وجود مى ‏آید.

در سال 1325 كه من به قم آمدم با كمال تأسف به چشم خودم مى‏ دیدم در قم كوچك آن روز كه محدوده مركزى شهرى ‏اش از بازار تا فلكه ارم بود و در آن موقع فقط یك دبیرستان در آن وجود داشت (دبیرستان حكیم نظامى)، معلم و محصل مدرسه از یك پیاده‏ رو خیابان مى‏ رود و معمم از یك پیاده‏ رو دیگر، و براستى از هم پرهیز مى‏ كردند.

آیا قرار است بار دیگر به چنین وضع شومى برگردیم؟ آیا نمى‏ خواهیم مطالعه كنیم و ببینیم این وضع شوم از كجا ناشى شده بود؟ آیا نمى‏ خواهیم تلاش‏هاى ‏مان را در زمان خودمان هدایت و رهبرى كنیم؟

جناب آقاى مصباح در بحثى كه با ایشان كردم فرمودند من به‏ عنوان اتمام حجت مى‏ گویم. گفتم برادر، اتمام حجت چیست؟! قبل از اتمام حجت، هدایت مطرح است. اگر هدایت آسیب دید چه اتمام حجتى؟ من به‏ عنوان یك فرد كارشناس این فن مى‏ گویم. اگر قرار است در روحانیت كسى به ‏عنوان صاحب‏نظر در مسائل مربوط به نسلِ جوانِ درس‏ خوانده در ارتباط با مذهب نام برده شود، لااقل من كه یكى از آنها هستم. عمرم را در این راه گذراندم. من به‏ عنوان كارشناس صاحبنظر این فن مى ‏گویم این خطرناك است. اتمام حجت چیست؟! مى ‏گویم این تمام رشته‏ هاى این سى – چهل سال را پنبه مى‏ كند. اتمام حجت یعنى چه؟

چه كسى گفته است اگر ما با بیان روشنگر نقطه‏ هاى انحرافى را بیان كنیم كافى نیست؟ طول مى‏ كشد؟ طول بكشد! كار مفید طولانى بهتر است یا كار پرخطر فورى؟ كدام یك؟ به ایشان گفتم، من از اول كه كتاب‏هاى مرحوم دكتر شریعتى مطرح بوده همین موضع را داشتم كه الان دارم. گفتم دكتر شریعتى از دید من یك محقق جامع‏ الشرایط و جامع ‏الاطراف در زمینه مسائل اسلامى كه داراى صلاحیت‏هاى فنى لازم براى اظهارنظر درباره مسائل اسلامى و فهم صحیح كتاب و سنت باشد نیست. او آشنا به معارف زمان و زبان زمان هست، ولى آشنایى ‏اش با معارف اسلام در حد یك جستجوگرى است كه خواسته به اسلام بازگردد – با سرمایه‏اى غیر كافى از نظر معارف تحقیقى اسلامى؛ از نظر صلاحیت‏هاى لازم براى یك نوآور اسلامى. من این نظر را در پایان بحث، فرموله بیان خواهم كرد.

من این را از اول درباره او گفته ‏ام. گفتم ‏بنابراین، در نوشته‏ هاى او و سخنرانى ‏هاى او و افكار او، حتى اشتباه فهمى ‏هاى »كلى« وجود دارد. به خود مرحوم دكتر شریعتى، دو – سه بار مكرر این را گفتم و یادآورى كردم. در آخرین دیدار دوبه‏ دو كه با ایشان داشتم، در آن رمضان آخرى كه در حسینیه ارشاد سخنرانى مى‏ كرد، – كه متأسفانه در آن اواخر بود – ایشان با صورتى كه من او را جدى یافتم، نه تعارف، گفت فلانى، من براستى در اختیار شما هستم؛ آن‏طور كه راهنمایى مى‏كنید، آن‏طور كه مفید مى ‏دانید، آن‏طور كه صحیح مى ‏دانید، روى گفته‏ ها و نوشته‏ ها اظهارنظر بشود و از این به بعد هم هدایت شود. كه متأسفانه ایشان به فاصله كوتاهى بعد از آن گرفتار شد و نشد كه كارى در این زمینه صورت بگیرد. به‏ هرحال توجه بفرمایید، این موضع‏گیرى، موضع‏گیرى اینكه طلاب، جوان‏هاى تحصیل كرده، مردم عادى، نباید درباره مرحوم دكتر شریعتى و آثار او و كارهاى او غلو كنند، مبالغه كنند، گزاف ‏اندیشى كنند، این مسئله ‏اى است كه باید گفته شود و باید روشن شود.

اما، به‏ نظر من، این مجوز آن نیست كه بركات صحیح و آثار خوب و نتایج ارزنده و برداشت‏هاى بسیار جالب و خوش ‏قریحه او را هم كه در نوشته‏ ها و كارهایش دارد، یكسره كنار بگذاریم و بى ‏ارزش قلمداد كنیم. من این را با آن انصاف اسلامى كه خود در تربیت خویشتن از نخستین سال‏هاى زندگى تا امروز روى آن تكیه داشته‏ ام سازگار نمى ‏بینم.

نوشته هایى را نیز كه در مورد مسئله اول خواندم، با توجه به این نكاتى كه در زمینه نقش عقل و اجتهاد عرض شد، چنین نیافتم كه مؤلف براستى با این عبارات مى‏ خواسته بگوید ما باید یكسره از عقل استفاده كنیم و تعالیمى را كه وحى براى ما آورده كنار بگذاریم.

از پروفایل آقای مسافر مشرقی


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.