از آنجور حرف ها 
تصویر از محمود زارع . سال 1360 در ساریساری,گاهنوشتهای محمود زارع:نمیدانم نوشتن یا انتخاب مطالبی از این دست تا چه میزان درست هست یا نه اما گشتن بدنبال کیمیا و تحقق آرزوهایی که در این دور و زمونه تا حدودی غیر قابل دسترس تلقی میشود , درست هست یا نه ؟! اما شنیدن اخباری از این دست هر چند که به داستان و رمان شبیه ترند تا واقعیت ولی دنیای خاکی را تا حدود بسیارزیادی خواستنی تر و قابل زیست تر خواهد کرد. میتوان به آدمها امیدوارتر بود. در یک سایتی داستانی کوتاه از عشق خاکیان و عشق زمینی پیدا کرده بودم که برایم جالب بنظر رسید و عین آنرا در اینجا نقل میکنم.
                               
محمود زارع
   www.mzare.ir      

داستانی کوتاه ولی عاشقانه   

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. 
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. 
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. 
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. 
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. 
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. 
مرد جوان: منو محکم بگیر. 
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. 
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. 
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
منبع : http://ariaclick.com/content/view/75/64  



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.