ادامه از قسمت اول گاهنوشتهای محمود زارع:حالا من كه ترهاتی به مخیله ام خطور كرده است، پرانتزی باز كرده و بگویم كه عجیب رابطه ای وجود دارد بین حرفی بمانند " پ " مثل پیمانكار ، پول ، پارتی ، پرروئی ، پشتی ، پارو، پیمانه ، پری ، پر زوری ، پرخوری، پیمانه پر ، و پ و پ  كه دارم به ته ته پ ته می افتم كه در همین جمله گنگ البته فوق العاده مفهوم و رسا هم بنگاهی ، شاه كلید حرف این جمله همین حرف " پ " هست و گرنه همه اش میشود، تتت ، كه سكته است و بی معنی!

     من هم فكر میكنم شاعرم. ولی بیشتر شاعر نثر نویس؛ نظم اصلا مال انسانهای نظامی است؟؟!!! شاعر از همه تر دامن تر است و آبدار مثل هلوی پوست كنده و همانطوریكه  بعرضیدم تردامن تر. پس شاعر نثر نویس در واقع شاعر واقعی است؟!!

     از این چرندیات در لابلای مطالب ؛ بدلیل اینكه از قوه تخیل شاعرانه ام؟! استمداد ( كه چه عرض شود…) هر دم آید به مباركبادم… كه اگر من نروم او به طلب می آید، اصلا خود من شده ام تخیل و یك پارچه شاعر كامل پر و پیمانه. خواهم شعرید! منتظر بمانید در خماری! راستی خماری هم عجیب رابطه ای با تخیل و شاعری دارد. ولی انصافا اگر شعراء هیچ كاری نكرده باشند بجز همین صدور یك فقره محصول لطیف و آبدار و گرانقدری بنام عشق؛ شیدائی ، برای هر چند جدشان تا آخر دنیا بس كه بالای بس بود درست مثل بست بالای بست و هی بست یالای بست و…شكر … !

     این طایفه پر بیراه هم نرفته و نگفته اند، زیرا به خیالم ، مسخره ترین چیز، در دنیای علم و ادب و فرهنگ و این جور چیزا؛ ادبیات بدون عشق است. آنوقت دیگر، ادبیات نتوان نامیدش شما مختارید هر چه كه به مخیله تان رسوخ نموده بارش كنید، درست مثل بارش تگرگ!

     دارم بیراه میروم. مگر عشق به بیراهه نمی برد! آخه مومن به عشق !!! راه را كه روندگان با چراغ عقل و… می پویند؛ راه عشق را، راهی نیست ، چون مقصدی جز همین راه نیست، پایانی ندارد. خود راه هدف است، پس راه نیست بلكه بیراهه است.

     آقا! خماری عجیب استعدادی را در شعر و شاعری بر می انگیزاند ، البته خماری  كه شاید خمارتان كند پس قماری بهتر است، منظورم" مثل بچه خوبها بگم " ، خلسه است، نشئه است، صفاتو…! اند مرامی !

     خوب پس این داستانها و نمایشنامه ها را شعرها و امثالهم را  را بعضی ها جدی گرفته اند و بهمین دلیل منفعت ، محصول كار این جدیت آدمهای غیر جدی در دنیای خلسه و خیال بوده است.

     خوب این آقایان هنرمندند، اصلا بنظر من اصلی ترین مشخصه یك هنرمند این است " كه بجای آرزو كردن ، آرزو میسازد " . و آنها ساختند و من و ماها هم آرزو كردیم و بعضا هزینه هائی را پرداختیم كه در دنیاهای دیگر هم شور و غوغاهائی در افكند. در دنیای سیاست ، روحانیت ، حكومت، روابط عمومی و خصوصی و هر دنیای دیگری كه اهلش ، آرزومند عشق بوده اند و خواهان این راه بیراهه، كه حتی آنقدر دود خلسه گی آرزوسازان، فضای آنان را وهم آلود كرد كه بدون هیچ گونه ظرفیتی ، بدون هیچگونه آلت و ابزاری؟! در راستای تحقق این آرزو ، نهایتا به تنها دارائی خویش بعنوان وسیله، تكیه كرده و كردندآنچه را كه نخورده مست شده بودند و البته مستان را بدلیل ناهشیاری در برابر ترازو و حكمی نیست، مگر اینكه به آلتی هشیاریشان ساخت. كه این ابزار در دست محتسب به تكرار 20 لغایت 80 و حتی تا 100 شماره ( از كبائرش بدلیل كوچكی مان می گذریم ) بر ابدانشان هست كه شاید از خواب وهم و خیال و نشئه خویش به راه آیند!

     راستی تا از خیالم در نرفته اینرا هم بگویم كه مضحك ترین قیافه ها را تاكنون برایم كسانی داشته اند كه فكر میكنند از دیگران برترند و بدتر اینكه میپندارند دیگران در این توهم با او یا آنها هم عقیده اند و یا لااقل … ( هیچی از خیالم دررفت) عجب دنیای قراری است دنیای خیال . چون خیال اندر خیال شد، داشتم به آنهائی می تخیلیدم كه رئیس جائی هستند و مصداق این قیافه های مشروحه اند…

     ای بابا این بنده خدا آمد یك حرفی زد كه در اسرار عشق كاوشی از سر عقل و علم نماید! حالا ما ولش نمی كنیم و با این شخصیت سیال گویا خود در جرگه آنهائی شدیم كه فكر می كنیم دیگران از ما و خط ما و سخن و قلم ما … بعله … دیگه ماییم و تجسم آرزوی مخاطبین و خلق اللهی كه احسنت میگویند و آرزو دارند كه مثل ما شوند…!!

     راستی تا یادم نرفته است یك تعجبم را هم بگویم. مدتی است كه این عجب مثل خوره این ذهنم را بخود مشغول كرده است كه آقاجان ! مگه دست دوم شدن هم برای آدمی افتخار دارد؟! بیشتر در دنیای اداره جات می ذهنم! تازه دست دومی كه اولی اش… چه بگم؟! باز شدم تیره دل و بدزبان! تازه دست دومی كه اولی اش … چه بگم؟! باز شدم تیره دل و بد زبان! این چه مشی ومرام است كه هم مدعی باشیم كه چنین آرزوسازانیم و در عوض ره پویان راه آرزومندی و آزمندی را ( حالا هر چند دست دوم و دست چندم هم باشد …كه ) به سخریه میگیریم ولی راستش من دارم تعجب میكنم بطوریكه دارم شاخ در می آورم. مسخره نمی كنم واقعا! اصلا بعد از دست دوم شدن ، اون اخلاق دیگرش را درآورده ( منظور اخلاق دومش را ) چون طفلك دست دوم است دیگه! البته نسبت به مادونش ، فرد حالا دست اول است، اگر نه این مسائل در حیطه كار ما نبود( ببخشید بود ) – نمیدانم شاید هم اگر بود ، بهتر بخورد، قاطی كردم – ( چون اینها دیگه مسائل اداری و پرسنلی و مدیریتی و… است كه صد البته در راهند و ما بیراهه روانانیم كه چه نسبتی  است شاعر جفنگ گوئی چو من را كه حتی نثرش را نیز – بعنوان مدعی شاعر نثر نویس – بلد نیست، با عقلائی كه عقل و تدبیر و تذكیر و تبشیر و… دارند و همان به كه كار قیصر به قیصر سپاریم و ما فی الحال به همان شاگردی در مكتب جفنگ گوئی خویش ، - حالا شاگردیش را هم در اثبات كم ادله ایم – بعنوان شاعر نثر نویس ، به خلسیم و … پ پ پ بریم سر مقال بررسی كننده عشق در منظر عقل!

     آقای آقا محمود! شما در اثبات ادعای این فرقه شریف ! كه عشق را اینگونه تفسیر كرده اند، چه جای شك دارید كه همه روزه شاهد ید كه دنیای صنعت و سینما، هنر و موسیقی و سرگرمی و حتی همه چی ( چون وقتی خوب روابط بین پدیده ها را بررسی كنی ، نهایت می رسی كه همه به راه همان مقصدند؟! و این همه برای یك چیز است كه حالا بالاخره " چیز" است ، یعنی تخیل نیست. گر چه " چیز " است ولی خلسه واقعی ولو زودگذر را ، خود آنها دارند ) اگر بر پایه اتفاقات رمانتیك عاشقانه نباشد، شكست خویش را پیشاپیش بوضوح آفتاب خواهد دید!!. آقای فروید تنها كشش جنسی را واقعیتی اصیل در تمامی این نزاعها ، صلحها  و باقی ماجرا ها میداند، خوب راه روشن، صاف و صد البته معلوم است و مثل راه دنیای خلسه روانان مبهم و پیچیده و بی خود نیست ؟!! عشق ، پس ، پدیده ای موهوم  و ابزاری است كه حالا محصول تخیل فلان شاعر عارف و... شده ، پول و باز هم پ پ پ و... از بس حالا پ پ كردم ، یاد پف پفی ، پفك نمكی و... افتادیم و القصه ... بگذریم! چون شاید ( رویم براه ) عده ای این مطالب را مودبانه نخوانند، هر چند كه مودبانه نوشته شده باشد، حالا...! ول كن بابا! آره قربونش!...

     پس عشق تنها واكنش ذهنهای ساده لوح به توهمات تبلیغ شده این شركتهای تجاری است!! تقریبا تمام فیلمهای هالیودی و تا حدود زیادی غیر هالیودی یك یا چند فقره داستان رمانتیك موازی با ماجرای اصلی را در بطن خویش حتی در ظاهر خویش دارند و آنهائی كه همین تولید ، محصول یا همان " عشق " شعراء موضوع اصلی باشد كه واویلا ( مثل تایتانیك ) میشوند پر ( فراموش نكنید پ را ) پر فروش ترین های دنیای هنر و سینما. نوشته كه تجارت چند میلیارد ( نه میلیون بلكه میلیارد ) دلاری ( نه ریالی ) موسیقی غرب بدون موضوع و سوژه های عشقی بالكل سقوط خواهد كرد. پس عشق میشود ابزار منفعت ! و لذا از آنجائیكه در تكامل بشر نقشی ندارد، لذا با طبیعت حیوانی! بشر سنخیتی ندارد. و ایضا سریالهای پیاپی سیمای ما و فیلمهای سینمای ما ، هم كه البته بدبختها پول گیرشان نمی آید ، مردم ندارند كه بدهند. از كجا بیارند، مگه پول مفت نفت را دارند! مثل عرب ها و بعضی از دول پیشرفته تر! لذاست كه بدبختند.

     و بهارا بهار ! چون تنها داوری در امورات دیگر است فعلا اینها مهم نیست از سر سیری مردم است! پول پفت بر وزن مفت ؛ تنها با پ كار داریم ؛ ( نفت ) زیادی گرفتند، مست شدند ( حالا مست را نمیتوان بر پ ابتدا كرد كه "م" را در اینجا به پ مبدل كردن ، از شان ادبی مان بدور است ، چون ناسلامتی ما داعیه ارتقاء فرهنگ و ادب را داریم. حتی اگر شده با تظاهرات، پظاهرات!) راستی نقش دیگه پ را بگم و از اسرار حرف پ! این آقا از اسرار عشق میگوید و من از اسرار پ . شما وقتی صحبت میكنید، متوجه نیستید، چون اصلا قرار نیست كه گوش بدهید. آمدید (یم ) كه نگوشیم، حرف زدن هنری است پرتر اما گوش دادن هنری است مرتر ! طبایع هم به مر و مرارت و درشتی ، خو ندارند. تقصیر مخلوق كه نیست، طبیعت است دیگه، چكارش میشه كرد!

     شما برای ارتقاء سطح فرهنگ مگه از قبل از عید امسال ندیدید و یا حتی نشنیدید كه ، حاملان علم و دانش و ادب ، دست به تظاهرات و پظاهرات می زنند، حتی تظاهرات هم پسوندش یك كلمه مركب پظاهرات دارد. " پزاهرات " هم اصلا میتوان نوشت. باز هم پك و پز و پ . كی به كیه؟! عالمان و ادیبان كه مشغول تظاهرات و پظاهراتند برای پول و بدپختی ( بله بخوانید بد پختی، فرقی نمیكند ، كیه به كی) تازه، میدانستسد كه میتوان در گویش ، پوینده تر بود، می نویسی "ف" میخوانی "پ" ! می نویسی تظاهرات، میگوئی پظاهرات، یا "ظ" را هم "ز" تلفظ میكنی، البته میشود گفت تلپظ ( یا تلپ پز!).

     پله، صحبت از پرح آپاد ، كه همان فرح آباد است و خواستم بگویم كه وقتی گفتم ، "ف" ، حتما تو به پرح آپاد رفتی! یعنی ذهن و پهن را فعال پعال میخواهیم بكنیم.

     اما، حالا اللهیون، ( عده ای پررو – پ را دریاب – و بی ادب میخوانندش هپروتیان ) با همین استدلال ، عشق را جز لاینفك انسانیت میشمارند. از نظر اینها ( حالا با كمی سردی و داغی كم و بیش متفاوت ) اساسا ( حتی ) عشق به جنس مخالف ، نیز موهبت و عطیه ای است از عالم بالا و متاثر از میل اصیل ( درست بخوانید مثل اصیل ) انسانها به تعالی و تكامل میباشد.

     احسنت! خوب حالا این یك حرفی از گونه دیگر شد. پیشترها با آن دیدگاهها داشتیم " جنبلی " می شدیم و دنیا را با آخور و طویله و آدمی را با تنها كاسب ( حالا هرچی ) و عشق را با قرتاس بازی برای دنیا خواهی صرفا سودمندانه و آزمندانه یكسان داشتیم می خیالیدیم. بالخره داشتیم رنگ زمان خود را می گرفتیم . داشتیم مقداری عاقل میشدیم. البته عاقل با عقل معاش ( والا شان و مرتبه عقل، شریف تر از آن است كه سود جویان را عاقل بدانیم ) تازه سودجوئی هم ضمنا كار خوبی است ولی هر چیزی آدابی دارد و هر مكانی ادب خاص خویش را ..... رفتی فرح آباد دیگه ! ها !! پرح آباد ! نه ! ها ! فرح آباد ! البته میدانید چون شاعرم و نثر نویس یعنی شاعر نثر نویس و ادبیات را فول م و كلاس دارم و حتی آنقدر دارم كه كلاس میزارم، حتی زیادی دارم و های كلاس ... توپ توپ، میدانم كه " ف " در فارسی همان " پ " در پارسی است. فرقی نمیكند، سپید ، مثل سفید است، اصلا عین همند. عجیب حرفی است این پ ! ها درسته ؟!! پس برو دنبال فلسفه ، پلسپه " پ "! پی در پی برو، حتی پیاده هم شده یا با پا چیرو، فرقی نمیكند. پاییز باشد یا پهار. تازه " پا بستان " هم میشه رفت! ادبیات را بالاخره باید از جائی به سمت ارتقاء ، تغییر داد دیگه فرقی نمیكند، كی به كیه؛ كجا یقه ترا میگیرند كه تابستان را نوشتی پابستان!

     تازه نترسید، توجیه هم دارید ، میگویید كه از فرط سیری و رفاه ( رپاه ) زبانم خوب نمی چرخد و ف را پ میگویم. شما شاید دوران طفولیت یا همان تپولیت را یادتان باشد كه " ر " را " ل " و " ف " را " پ " می تلفظید!.... .... پایان قسمت دوم.......ادامه دارد .....

 محمود زارع ( مازندران ساری . سوربن )

بیست و چهارم آبانماه 1384

http://mzare.mihanblog.com

...

مطالب مرتبط :

عشق یا غریزه حیوانی - قسمت اول ( اثری از محمود زارع )




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.