تعدا بازدید تاکنون:
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

بنام او
عشق از نوع دیگر
    ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:..... او حتی آنقدر بچه بود و بازیگوش که , عشق و اظهار دوستی را با جمله I Love You   بیان میکرد! آقاساری,گاهنوشته های محمود زارع ... آنقدر حماقت! که فکر میکردی این شیر دهن, معنی عشق حافظ گونه را می شناسد؟!

     تو عشق مولانا وشی را فدای سرقدمان ش کرده بودی . او در مکتب عشق در حروف ابجد خواندن هم رفوذه شده بود؛ اما تو خیالات خود را در اندام او ریخته بودی, تو آنچه میخواستی , او را می دیدی , نه چنا که او بود! اصلا برایت سخت بود که بفهمی ... بفهمی که او در مکتب عشق, نوآموزی است البته هوسران و پاپتی! تو هر آنچه را که نداشتی و در آرزویش بودی در قامت او میدیدی و تا آنموقع که چنین باوری داشتی؛ راستی چه خوش بودی و کامروا!!!

     عجب ! بیخودیها هم لذتی دارد. این خود نعمتی است بزرگ که چند صباحی در وهم و خیال زندگی کنی , وعم , خیال ؛ نه واقعیت.

 عمری شکردهانی کردم؛ اما گویا با دعای شبخیزی در ستیز بودم؛ عاقبت ...؟! آخر چگونه میتوان گفت . مگر با طبیب نامحرم حال درد پنهانی را میتوان بازگو کرد؟ چنانکه پیش زاهد از رندی دم نتوان زد که او رهبر رنود است.

     با اینهمه در عین حالی که بدنام و خراب شده ام؛ نمیدانم چرا هنوز ته دلم امیدوارم که به همت کسی ؛ چیزی ؛ تصادفی؛ وضعیتی به نیکنامی برسم شاید به همت عزیزی یا عزیزانی !

     همیشه وفای آنکس که همچون جان شیرین دوستش داری نیست هست و در کار نیست, می رسد که نه پیامی به نامه ای و نه سلامی به خامه ای؛ هیچ هیچ! مرغ زیرکی بودم که فکر میکردم بهیچ دامی نیفتادم اما گویا واقعا نفتادم. جائی که شیخ بر سر راهم دانه های تسبیح افکند؛ بدام نیفتادم مگر با این ... گرفتار دام می شدم؛ دیدم که نشدم. نمیدانم دارم رجز می خوانم ؛ بقول قدیم ها دارم دلخوشکنکی بخویش میدهم.

     چه بدبخت کسی که من سر خدمتش داشتم؛ نتوانست و یا نخواست بخردم ولی رفت و فروخت! آنهم به کی فروخت؟! من ارج و قرب خویش در نزد مدعی عشق یا بقول خودش  Love  ؟!! را باز شناختم. من در سر راه بی بازگشت ننشسته ام و نخواهم نشست. بارها گفته بودم که دروغ نمیگویم. شوخ طبعی چرا! دروغ اما نمیگویم؛ تحملم زیاد است. تحمل من دوستان را از پای در می آورد نه مرا. حتی اگر نتوانم تا آخر عمر خود را قانع کنم که درست انتخاب کرده ام اما خیلی پوست کلفتم؛ می نشینم و سر در گریبان و باز منتظر یار غار می مانم. یاری که میدانم دارم ولی نمیدانم کجاست؟! در سایه چتر هر گداری نیست! یاری دارم که عشوه گر هر هوسبازی نیست. دلبری دارم حتی خط هیچ نگاه آلوده ای بر چهره معصومش نیفتاده است تا چه رسد به ساختن انواع بهانه ها برای چند صباح هوسرانی یا در واقع مورد هوسرانی دیگران. من یادم نمیرود در دوره راهنمائی که درس می خواندیم؛ دوستی داشتم گل احمد نام. او گهگاهی غیبت میکرد. یکبار مادربزرگش مرحوم شده بود؛ غایب مدرسه بود بعد از سه روز وقتی بمدرسه آمد در پاسخ ناظم گفت ننه ام مرد. یکی دو بار دیگر بهانه های مثل مرگ عمه و عمو و خاله برای نیامدن به ناظم تحویل داد. وقتی غیبت هاش زیاد شد یک روز من ایستاده بودم که ناظم باو گفت مگر تو چندتا مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه و خاله و عمو و دائی  داری که تازه همه اش هم پشت سر هم می میرند و یا مریض میشوند؟! بیچاره گل احمد! حالا حکایت مدعی ما شده حکایت گل احمد. همیشه ( گرچه هیچ مشکلی برای در اختیار قرار دادن خود حالا به هر بهانه ای ؛ بویژه اینکه اصلا بسته دیگری است ! ) همیشه اطرافیان برآورنده حاجاتش , بویژه مادرش ؛ آنهم در آخر هفته ها مریض میشود و... یکزمانی او در اکراه و سختی بود . واقعا چنین بود. در نظرم در عین سختی و آلودگی ؛ همچون فرشته ای بود پاک و معصوم؛ ولی حالا چی؟

     خدایا باور نمیکنم ؛ بخودت قسم همیشه در عین شیطنت هایم خودم را مدیونش میدانستم؛ از جانم بیشتر دوستش داشتم؛ تمام زندگیم شده بود او ؛ باو نمی گفتم که از خودش بیشتر دوستش دارم؛ نمیدانم چه نیروئی مانع این اعتراف من میشد؟ شاید تقدیر چنین میخواست. آخر ثبات و پایداری در عشق بی گفتگو حاصل میشود. کسی بگوید دوستت دارم تا من باور کنم که دوستم دارد که این نشد دوستی و عشق؛ این شده است مکالمه. من مهتاب را بارها تمثیل صداقت و مقاومت برایش نقل کردم؛ صبر و تحمل؛ زندان؛ شلاق؛ رسوائی؛ دربدری. 8 سال تبعید و آواره گی . آخر الامر ثابت کرد که راست می گفت. من آنموقع شاید نبودش را می خواستم ولی حالا سرزنشش نمیکنم؛ او بخودش نمیتوانست دروغ بگوید. واقعا میدانست و راست بود دوستی اش. چون راست بود؛ مهتاب بی ... هیچ بود؛ پوچ بود؛ معنی نداشت؛ مگر میشود جز این یا چیز دیگر! دوست بی دوست کسی نیست! معنی ندارد. عشق ندارد. اگر دارد؛ دیگری دارد؛ آخر هفته هزار بند و بست – یا نه بند وبست ندارد – همینکه کسی دارد ؛ پس اینوری را ندارد. اگر داشت یا این یا آن! مگر آدمی دو تا هم میشود؟! تنها دورویان میتوانند که دو تا شوند! و صد البته که مفسدین چند تا هم میشوند. آدمی کسی را میتواند دوست داشته باشد که بی او آرام نگیرد. کسی که برود روی حساب وکتاب ؛ دیگه آدم قراردادی است. لذا هر کسی هم میتواند او را بخرد. معامله میکند؛ حساب وکتاب میکند. مگر چند روز زندان دیگری؛ مقداری سختی و نداشتن؛ یک کمی سرزنش؛ باید آنقدر ناامیدی بزاید؛ پس معلوم میشود که بنای دوستی از پای بست ویران بود. چه میگویم؛ چه می گویم؛  به کجا برم شکایت؛ به که گویم این حکایت ..... که لبت حیات ما بود و نداشت دوامی ... من که گفتم حتی اگر واقعا عشق یکطرفه هم وجود داشته باشد؛ من تحملم زیاد است, تحمل منفی؛ حتی اگر بکشندم و خونم را هم بریزند, باز منتظر یار واقعی خودم میمانم, آرزوی نیمه دیگرم را میکشم, میدانم روزی خواهد آمد. نه مثل قدیمها سوار بر اسب تیزتک سفید رهوار؛ و همچو شاهزادگان در افسانه ها نیستم. من عاقبت نیمه دیگرم را می یابم, او هم در پی نیمه دیگرش می باشد؛ شاید همدیگر را فعلا نشناسیم, شاید بشناسیم, چه فرقی میکند؟ مهم زمان وصال است, مهم جستجوست, موج ناآرام, وصال هم اگر نباشد, چه بهتر, وصل ارام میکند, همچو آب رودی که بدریا رسد, در سراشیبی رودخانه ای تند و کف آلود و خروشان در جستجوی دریا بود, همینکه بدریا رسید آرام میشود. دیگر رودخانه نیست, دریاست. در دریا حل شد؛ شاید هم در مرداب آرمیده, می گندد, بویناک میشود, درست مثل همسایه ها, مثل دیگران, مثل جاری و باجناق بزرگترش یا همسایه کهنترش ببینید, وای چه سرد و کشنده و تکراری است. نه نه ؛ من نمیتوانم زندگی ای که آخرش معلوم باشد , بی ذوق است, همراهی میخواهم که هر لحظه مرا به تصمیمی سرنوشت ساز برساند, کسی که امروزش بهتر از دیروزش و فردایش بهتر از امروزش است. باید چنین باشد , فردا و فرداهای بهتر از امروز و دیروزها, آخرش معلوم نیست, به همان اندازه که بزرگ میشوی, می فهمی, بهتر میشوی, فردائی میشوی, زندگیت در تغییر و تحول است, آرزوهای حتی محال اما گرم, شاید خدا کرمی کند, روزگار گر چند روزی بر مراد ما نرفت, آیا احوالات این دوران یکسان خواهد ماند, نه برای آنها که آخر کارشان معلوم نیست یکسان نخواهد ماند. شعر, شعور؛ گرمی؛ شیطنت؛ لطف تند؛ نیشگون درست مثل اینکه ساعتها در سرما به ظلم نگه ات بدارند, یکدفعه آغوش باز شود در کنار بستری گرم, فرو رفته و آنوقت گرما را حس کنی.

     یک بار یکی بمن گفت : ترا نادیدن ما غم نباشد / که در کویت به از ما کم نباشد/ ناجوانمرد در حالی او اینرا بمن میگفت که من نمی توانستم بگویمش که : درونم خون شد از نادیدن دوست ..... جدا شد یار شیرینت؛ کنون تنها نشین ای شمع / که حکم آسمان این است اگر سازی وگر سوزی/. من واقعا وقتی فکر میکنم این چند صباحی که گذشت, اصلا پشیمان نیستم؛ برای من خیلی خوش گذشت, من صادقانه آنچه را که فکر میکردم درست است , انجام میدادم. او شیرین بود و دوست داشتنی. پاک بود و صمیمی ؛ لااقل من چنین تصوری را داشتم و پرستیدن تصور نیک نمیتواند کاری بد باشد! به قصد و نیت خوش و خوب ... من واقعیات هر چند تلخ را می پذیرم, هیچ ناراحت نیستم. نمیگویم سخت نیست اما علیرغم تمام سوز و گدازها, من خائن نبودم, هر چه بود, بد یا خوب, درست یا نادرست را گفتم. آنموقع که فکر میکردم درست و خوب است, خوب را می پرستیدم. اینموقع که فکر میکنم که نادرست است و بد, نمیگویم متنفرم؛ ولی دلم میسوزد. خدا میداند دلم می شکند, به فرزانه و صمیمیتش قسم. به همان دو تا دستهای کوچولوش که در عین معصومیت برای دعا بجان من بسوی آسمان ولو به تقلید بلند میشود قسم دلم میسوزد. نگرانم , هر چه بگویم, حق صحبت – بالاتر از حق نان و نمک – بود. مگر میشود , بقول معروف ناسلامتی ما آدمیم, آدمی و حتی پریان طفیلی هستی عشقند, بقول حافظ دلسوخته : طفیل هستی عشقند آدمی و پری ...

     بهر حال من در کسی بودم که حتی کسان را به عیب بی هنری هم خریده ام. کاری که کسی نمیکند. سالیان متمادی گریه سحری و عذر نیمه شبی داشتم و نه میخوردم و نه خواب تا صبحدم نشستم و سجاده نه از می بل از خون دو دیده رنگین کردم, گوهرهای گرانبها را برای آمدن عزیزترین عزیزانم داشتم که بخشی را تو ربودی ؛ الآن در انتظار یار شیرین و غارم ؛ یار لحظات تنهائیهایم باید دوباره بلکه چندباره عذر نیمه شبها و گریه های سحری را برای کسب گهرهای آنچنانی برای تقدیم به یارم به چینم؛ نمیدانم آیا اینبار هم فریب خورده و مغموم و دلسوخته خواهم شد که ... تا مصلحت چه باشد و حضرت داور چه تمهید کرده باشد!! در تلاش پیشین با کسی دمخور بودم و دستانش بوسیدم از سر ارادت که از سر خوبی و نیک خویی خود نمیدانست دست اندرکار فریبی بزرگ است. خود نمیدانست کمترین مقاومتی در برابر اقل ناملایمات روزگار ندارد. این بار شاید دست پرنیرنگی از آستین بدرآید و با فریب و حیلت سردرکار من کند و منی را که تجربت های گرانسنگی جمع کرده ام, تا حریف چقدر آزموده باشد و تا من از حوادث پیشین چه درسهائی آموخته باشم.

     هزار بار این جان مقدس من بسوخت از این غیرت که هر صباح و مساء یی و هر آخر هفته ای شمع مجلس دگری. همینکه می نشستی , در آن شرائط, بنا بر مقتضیات بس بود و کافی, تو چه میدانستی در اندرون من خسته دل چه غوغا بود تا صبحدم می نشستی, من فکر میکردم شمعی در بین ما روشن است. وای چه کردی؟! چه شد؟! خدایت ببخشاید! دعای گوشه نشینان بلا بگرداند / چرا بگوشه چشمی بمان می نگری؟/ طریق عشق طریقی عجب خطرناک است / نعوذ بالله اگر ره به مقصد نبری... اگر من حافظ بودم , میتوانستم بگویم , باز هم... باز هم... به یمن همت حافظ امید هست که باز / اری اسامر لیلای لیله القمر...

     این حافظ است که میتواند بگوید به فرخندگی و میمنت دعای حافظ امید میرود که بار دیگر با چشمان خود ببینم که با لیلای خود در شبهای مهتابی افسانه میگویم. ولی من چه...؟ تو چه کردی با من؟...بس است!

     گرچه میدانم که ناامیدی گناهی بس بزرگ است و خشم خالق را در پی دارد و آدمی می بایستی  در هر حال به الطاف خداوندی واثق و امیدوار باشد اما مگر منتظر یک مهمان عزیز, خانه نمی روبد؟! خویشتن مهیا نمیکند؟! چگونه میتوان باور کرد کسی که امید بسته ؛ نه تنها هیچ کاری نمیکند بلکه سر در گریبان دیگری برده است.

     بیهوده چه مینویسم در حالی که قلبم را در آن زبان نبود که سر عشق گوید باز/ ورای شرح تقریر است شرح آرزومندی..... ای عزیز! دلم میسوزد که ؛ همائی چون تو عالی قدر حرص ... تاکی / دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی...

     آن عهد یاد باد – یادش بخیر باد – کز بام و در هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی. همیشه تلفنی؛ تک زنگی؛ خطی؛ خبری و... یادش بخیر باد. رویت در نظر مباد. مباد. مباد!

     نمیدانم کی و از چه زمانی رقبیبم یافتی؟ شاید از همان ازل. تو خواسته هایت را – نه عشق را – مبهم و دوردست می یافتی!! خدایا بمن و ماها فهم عمیق عنایت بفرمای!

     حتی دلهای نرم و نازک و دوست داشتنی ایی مثل حافظ نیز آنقدر از لاف زنان مدعی بیزار و متنفر بودند که حکم به سیه روزی و تبه بختی اش میدادند ولی نمیدانم من دل ... دارم یا نه؟ آنها فتوا میدادند و می دهند که ؛ با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی / تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی ...

     نمیدانم عاقبت کار چه میشود. مثل بقیه مردم آخر کار را به کلیت – نه در جزء و اجزاء – نمیدانم که آیا ...فکر میکنم عشقت ؟! (نه ) عشقش بدست طوفان خواهد سپرد, مرا, عیب نیست مرا. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن... من ناراحت نیستم, دل شکستگی از ناراحتی تفاوت از زمین تا به آسمان دارد. اما علیرغم اینهمه مکافات از یک کار سخت پشیمانم و آن دست بوسی در بدو و بادی کار بود. میبایستی بقول حضرت حافظ؛ مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ / که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن ... در نهایت تنها میتوانم بگویم اگر بد کردی؛ برتو نمیگیرم و اگر حق بود که جدلی با حق نداریم, باقی با خدای زودگیر و سخت گیر منتغم. و همچنین توبه پذیر مهربان.
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم.
                                                                           نیک نام و خوش سرانجام باشی

ساری,گاهنوشته های محمود زارع
محمود زارع (عزم)
در تاریخ یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 توسط محمود زارع



مطالبی دیگر:




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.