ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:فصل: ای دوست چون بدایت دوستی از یُحِبُّهُم بود هر آینه از علل مقدس بود و از زلل منزه، در ضمن این سخن سری عظیم است ای دوست آنکه از محبت خود اخبار کرده بمحبت تو گواهی داد یُحِبُّهُم اخبار او بمحبت خود یُحِبُونَهُ شهادت بر محبت تو اگر آن محبت مقدس است این هم مقدس است زیرا که در عشق این و آن نبود پس بگو مقدس است مقدس، پس تکرار بگذار تا از کثرت بوحدت آئی و  ذلک سر.

ساری,گاهنوشته های محمود زارع

٭٭٭
فصل: در یُحِبُّهُم و یُحِّبونَهُ سه در یُحِبُّهُم و چهار در یُحِبُّونَهُ این را بدان سه ده بدیده بصیرت در این نقطه که برنون جمع است نظر و حقیقت وجود را ازوحدت خبر کن:
در نقطه اگر سر سخن میبینی
        از حرف مقدس آنچه خواهی میگو

مهندسان سر این سخن در رقم و صفر باز یابند مثلا 1 یکی بود بصفر 10 شود 2 دو بود بصفر 20 گردد چون رقم محو کند صفر هیچ بودو چون صفر از یکی محو کنند از کثرت بوحدت بازآید و یکی شود چنانکه در هر رقم بواسطۀ صفری معنئی پدید میآید که پیش از آن نبوده است در هر حرفی که منقّط است ارباب بصیرت را از نقطه معنی ظاهر میشود که بواسطۀ آن از حرف استغنا پدید میآید و این رمزی عجب است.
٭٭٭
فصل: خواجه احمد غزالی قدس اللّه روُحَهُ گفته است نقطههای یُحِبُّهُم را در زمین فطرت افکندند تخم یحِبُّونَهُ بر آمد هر آینه تخم دویم هم رنگ تخم اول باشد سُبْحانی وَاَنَا الْحَقُّ اگر پدید آید از این اصل پدید آید و این معنی بذوق معلوم گردد رَبُّ سَّبَحَ نَفْسَهُ عَلی لِسانِ عَبدِه.
گر تخم برنگ تخم اول باشد
        بس نامۀ عشق ما مطول باشد

٭٭٭
فصل: در بدایت عشق عشق بلای عاشق بود چون مبردی وی را میساید و از او میفرساید گاه او را در آتش بلا میاندازد و گاه او را هدف ناوک ولا میسازد و با او میگوید:
جنگ سلطانیست اینجا تیرباران چشم دار
        کان عروسیها بود کانجا شکر باران شود

چون روزی چند دیگر برآید عاشق بلاخود شود خود را بر بالا برآرد تا هلاک شود و نامش ازدفتر وجود پاک شود و گوید:
مَنْ ماتَ عِشْقاً فَلْیَمُتْ هکَذا
        لاخَیْرَ فی عِشْقٍ بِلامَوتٍ

چون روزی چند دیگر برآید معشوق بلاء عاشق گردد و بمثل چون سایه شود بیجان سرگردان و بی عیش حیران میگوید:
از عتاب سایه همچون دوست در نتوان رمید
        جان بباید دادن و چون سایه بیجان آمدن

با خود بار او نتوان کشید و بخود جمال او نتوان دید از برای آنکه نامتناهی را متناهی بقوت خود ادراک نتواند کرد:
در دام نیاید ای پسر مه
        رو عشق مده که بیکرانست

٭٭٭
فصل: عاشق خود را بدان هلاک کند که خود را جز عدم منتفی نداند ای درویش یافت مقصود در قدم است و از خود رستن در عدم چون بالوث حدوث بقدم رسیدن میسر نیست باری عدم و آنچه گفتهاند که شهود را خمود شرط راه است سر این سخن است:
در عشق اگر نیست شوی هست شوی
وین بوالعجبی ببین که از بادۀ عشق
        در عقل اگر هست شوی پست شوی
هشیار گهی شوی که سرمست شوی

ابوالمعالی عبداللّه بن محمدبن علی بن الحسن بن علی میانجی


19 بهمن 90

sari

به تلگرام ما بپیوندید


مطالب مرتبط :

 لوایح عین القضاه همدانی ( 10 )

 لوایح عین القضاه همدانی ( 11 )

 لوایح عین القضاه همدانی (12 )

لوایح عین القضا] همدانی ( 13 )

لوایح عین القضاه همدانی( 14 )

لوایح عین القضاه همدانی (15)

لوایح عین القضاه همدانی ( 16 )

لوایح عین القضاه همدانی ( 17 )
لوایح عین القضاه همدانی ( 18 )

لوایح عین القضاه همدانی ( 19 )

...

کتب قدیمی
معشوقه ها
زندگی بی تناسب با فهم
مشاهیر


تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (170)
سزاوار صحبت خداوند ...
ذلیل درگاه کریم , عزیزتر از همه کس
نرمی و نرمخویی
رستگاران , خود را نستایند !
برتری خواهان بر مردم در آخرت مزدی ندارند
سکر شکر
خدا در دل مینگرد
انواع شرک
شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی
خیر پنهان
روی ماه خوبان دفاع مقدس ما ...
ز همراهان جدایی مصلحت نیست
معامله بی ضرر
خلعت لعنت
خریدار طرّار
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (169)
مرد آبستن
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (168)
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
یک روی در دو محراب !
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (167)
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
روزی حلال
جان منی جان منی جان من
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (166)
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
غریبی مردان مرد در آخرالزمان
عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر
مقام محاسبت در قیامت
بوی جوی مولیان آید همی
مقام سؤال و اظهار حجّت در قیامت
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
خداى آمرزنده گناهکاران !
مقام سیاست در عالم قیامت
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
امام , ماموم و نسلها
تلخ سخنها !
ضرورت توزیع ثروت و قدرت
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند
مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
حکایتی از گلستان سعدی
تجلی ...
طبیعت غالب
سیمای افشاگــــر ... !
فکر با صدای بلند ... !
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
شمس و مولانا (01 )
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.