حقّ تعالی چون اصنافِ موجودات میآفرید، از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، وساط گوناگون در هر مقام بر کار کرد.

یاد خدا آرام بخش دلها
چون کار به خلقتِ آدم رسید گفت: " انی خالق بشراً من طین " خانه آب و گل آدم من میسازم.
جمعی را مشتبه شد گفتند خلق السماوات و الارض نه همه تو ساخته ای؟
گفت: اینجا اختصاصی دیگر هست که اگر آنها به اشارت " کن" آفریدم که: " اِنَّما قولنا لشیء اذا اردناهُ ان نقول له کن فیکون " این را به خودی خود میسازم بیواسطه که در و گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.

پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور.
جبرئیل علیهالسلام برفت، خواست که یک مشت خاک بردارد.
خاک گفت: ای جبرئیل، چه میکنی؟
گفت: تو را به حضرت میبرم که از تو خلیفتی میآفریند.

سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالی حقّ که مرا مبر که من طاقتِ قرب ندارم و تابِ آن نیارم من نهایتِ بُعد اختیار کردم، تا از سطواتِ قهر الوهیّت خلاص یابم، که قربت را خطر بسیارست که: " وَالمُخلصون علی خطر عظیم "

نزدیکان را پیـش برود حیـرانـی
کایشان دانند سیـاستِ سلطانـی


جبرئیل، چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت. گفت: خداوندا، تو داناتری، خاک تن در نمیدهد.
میکائیل را فرمود تو برو. او برفت. همچنین سوگند برداد.
اسرافیل را فرمود تو برو. او برفت. همچنین سوگند برداد. برگشت.

حق- تعالی- عزرائیل را بفرمود: برو، اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور.
عزرائیل بیامد و به قهر، یک قبضه خاک از رویِ جمله زمین برگرفت.
در روایت میآید که از روی زمین به مقدار چهل اَرَش، خاک برداشته بود بیاورد، آن خاک را میان مکه و طائف فرو کرد. عشق حالی دو اسبه میآمد.

خاک آدم هنوز نابیخته بود
عشق آمده بود و در دل آویخته بود
این باده چون شیر خواره بودم خوردم
نی نی، می و شیر با هم آمیخته بود


اول شرفی که خاک را بود، این بود که به چندین رسول به حضرتش میخواندند، و او ناز میکرد و میگفت: ما را سَرِ این حدیث نیست.

حدیثِ من ز مفاعیل و فاعلات بُوَد
من از کجا؟ سخن سرّ مملکت زکجا


آری، قاعده چنین رفته است، هر کس که عشق را منکرتر بُوِد، چون عاشق شود، در عاشقی غالیتر گردد. باش تا مسئله قلب کنند.

منکر بودن عشق بتان را یک چند
آن انکارم، مرا بدین روز افگند

جملگیِ ملایکه را در آن حالت، انگشتِ تعجب در دندانِ تحیّر بمانده که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را از حضرتِ عزّت به چندین اعزاز میخوانند، و خاک در کمالِ مذلّت و خواری با حضرت عزّت و کبریایی، چندین ناز و تعزّز میکند و با این همه، حضرتِ غنا و استغنا، با کمالِ غیرت، بترک او نگفت و دیگری را به جایِ او نخواند و این سرّ با دیگری در میان ننهاد. بیت:

همسنگ زمین و آسمان غم خَوردم
نه سیر شدم، نه یار دیگر کردم
آهو به مَثَل رام شود با مردم
تو می نشوی، هزار حیلت کردم


الطافِ الوهیّت و حکمتِ ربوبیّت، به سرّ ملایکه فرو میگفت:
" انی اعلم ما لا تعلمون"
شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک, از ازل تا ابد چه کارها در پیش است؟

عشقی است که از ازل مرا در سر بود
کاری است که تا ابد مرا در پیش است


معذورید، که شما را سر و کار با عشق نبوده است. شما خشک زاهدانِ صومعه نشینِ حظایرِ قدسید، از گرمروان خراباتِ عشق چه خبر دارید؟
سلامیتان را از ذوق حلاوتِ ملامتیان چه چاشنی؟

دردِ دلِ خسته، دردمندان دانند
نه خوش منشان و خیره خندان دانند
از سرّ قلندری تو گر محرومی
سرّی است در آن شیوه که رندان دانند


روزکی چند صبر کنید، تا من برین یک مشتِ خاک، دستکاریِ قدرت بنمایم، و زنگارِ ظلمتِ خلقیّت، از چهره آینه فطرتِ او بزدایم، تا شما درین آینه، نقش های بوقلمون بینید.
اول نقش، آن باشد که همه را سجده او باید کرد.

پس، از ابرِ کرم، بارانِ محبّت، بر خاک آدم بارید و خاک را گِل کرد، و به یدِ قدرت در گِل از گِل دل کرد.

از شبنمِ عشق، خاک آدم گِل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگِ روح زدند
یک قطره فرو چکید، نامش دل شد


جمله ملأ اعلی کرّوبی و روحانی، در آن حالت، متعجب وار مینگریستند، که حضرتِ جلّت به خداوندیِ خویش، در آب و گل آدم، چهل شبانروز تصرّف میکرد، و چون کوزه گر که از گِل کوزه خواهد ساخت، آن را به هر گونه میمالد و بر آن چیزها میاندازد، گِلِ آدم را در تخمیر انداخته که :
" خلق الانسان من صلصال کالفخّار"

و در هر ذرّه از آن گِل، دلی تعبیه میکرد و آن را به نظر عنایت، پرورش میداد و حکمت با ملائکه میگفت: شما در گل منگرید در دل نگرید.

گـر من نظـری به سنـگ بر بگمـارم
از سنـگ, دلـی سوختـه بیـرون آرم


در بعضی روایت آن است که چهل هزار سال, در میان مکه و طایف با آب و گل آدم از کمالِ حکمت, دستکاری قدرت میرفت, و بر بیرون و اندرون او, مناسبِ صفاتِ خداوندی, آینه ها بر کار مینشاند, که هر یک مظهر صفتی بود از صفات خداوندی, تا آنچِ معروف است, هزار و یک آینه, مناسبِ هزار و یک صفت, بر کار نهاد.

صاحبِ جمال را اگر چه زرّینه و سیمینه, بسیار باشد, اما به نزدیک او هیچّیز, آن اعتبار ندارد که آینه؛ تا اگر در زرّینه و سیمینه, خللی ظاهر شود, هرگز صاحب جمال به خود عمارتِ آن نکند. ولکن اگر اندک غباری, بر چهره آینه پدید آید, در حال به آستینِ کرَم به آزرم تمام, آن غبار از روی آینه بر میدارد و اگر هزار خروار, زرّینه دارد, در خانه نهد یا در دست و گوش کند, اما روی از همه بگردانَد و روی فرا رویِ او کند.

ما فتنه بر توییم تو فتنه بر آینه
ما را نگاه در تو, تو را اندر آینه
تا آینه جمال تو دید و تو حُسنِ خویش
تو عاشقِ خودى, ز تو عاشقتر آینه


عشقِ رویت مرا چنین یکرویه
ببرید ز خلق و رو فراروی تو کرد


و در هر آینه که در نهادِ آدم بر کار مینهادند, در آن آینه جمال نُمای, دیده جمال بین مینهادند, تا چون او در آینه به هزار و یک دریچه خود را ببیند, آدم به هزار و یک دیده او را بیند.

در من نگری, همه تنم دل گردد
در تو نگرم, همه دلم دیده شود

اینجا, عشق معکوس گردد, اگر معشوق خواهد که ازو بگریزد, او به هزار دست در دامنش آویزد. آن چه بود که اول میگریختی و این چیست که امروز در میآویزی؟

- آری, آنگه ازین میگریختم, تا امروز در نباید آویخت.

توسنی کردم, ندانستم همی
کز کشیدن, سخت تر گردد کمند


آن روز گِل بودم, میگریختم, امروز همه دِل شدم در میآویزم. اگر آن روز به یک گِل دوست داشتم, امروز به غرامتِ آن به هزار دل دوست میدارم.

بیت:
این طرفه نگر که خود ندارم یک دل
و آنگه به هزار دل تو را دارم دوست


همچنین, چهل هزار سال, قالبِ آدم میان مکه و طایف افتاده بود. و هر لحظه از خزاینِ مکنونِ غیب, گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف, در نهادِ او تعبیه میکردند, تا هرچِ از نفایسِ خزاینِ غیب بود, جمله در آب و گِلِ آدم, دفین کردند.

چون نوبت به دل رسید گِلِ دل را از ملاط بهشت بیاوردند و به آبِ حیاتِ ابدی سرشتند, و به آفتابِ سیصد و شصت نظر, بپروردند.

این لطیفه بشنو که:
عدد سیصد و شصت از کجا بود؟
از آنجا که چهل هزار سال بود تا آن گِل در تخمیر بود.
چهل هزار سال, سیصد و شصت هزار اربعین باشد, به هر هزار اربعین که بر میآورد, مستحق یک نظر میشد. چون سیصد و شصت هزار اربعین بر آورد, مستحق سیصد و شصت نظر گشت.

یک نظر از دوست و صد هزار سعادت
منتظرم تا که وقتِ آن نظر آید


چون کارِ دل به این کمال رسید, گوهری بود در خزانه غیب, که آن را از نظرِ خازنان, پنهان داشته بود و خزانه داریِ آن, به خداوندی خویش کرده. فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست. الاّ حضرتِ ما, یا دلِ آدم.

آن چه بود؟
گوهرِ محبّت بود که در صدفِ امانتِ معرفت, تعبیه کرده بودند, و بر ملک و ملکوت عرضه داشته, هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته.

خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتابِ نظر پرورده بود, و به خزانه داریِ آن جانِ آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور صفاتِ جلالِ احدیّت, پرورش یافته بود. بیت:

با آن نگار, کار من آن روز اوفتاد
کآدم میان مکه و طایف فتاده بود

عجب در آنک چندین هزار لطف و عاطفت, از عنایتِ بی علّتِ با جان و دلِ آدم در غیب و شهادت میرفت, و هیچ کس را از ملائکه مقرّب در آن محرم نمیساختند, و ازیشان, هیچ کس آدم را نمی شناختند. یک بیک بر آدم میگذشتند و میگفتند:
آیا این چه نقش عجیب است که مینگارند؟
و باز این چه بوقلمون است که از پرده غیب بیرون می آورند؟

آدم به زیر لب آهسته میگفت: اگر شما مرا نمیشناسید, من شما را خوب می شناسم, باشید تا من سر ازین خواب بردارم, اسامی شما را یک بیک برشمارم. چه از جمله آن جواهر که دفین نهاده است, یکی علم جملگی اسماست؛ " وَ عَلَّمَ آدَمَ الاَسماءَ کلَّها ... "
برگرفته از (مرصاد العباد / نجم الدین رازی)




مطالبی دیگر :
در وصف حضرت مصطفی (ص)
زینت های الهی را بر مردم حرام نکنید

نیایش (گفتگوی شبانی با حضرت دوست)
- خدا در دل مینگرد
- انواع شرک
- مقام محاسبت در قیامت
- مقام سؤال و اظهار حجّت در قیامت
- مقام سیاست در عالم قیامت
- تجلی ...
- توحید عارفان
- توحید,سرّ معارف و مایه دین
- یک نگاه دیگر به شرک
- همسایگان قرآنی !
- آیا واقعا متدین هستی ؟!
- لن ترانی و سه نگاه متفاوت !!
- راه بزرگان نارفته , حال بزرگان خواهى ؟!!
- خداوندی که بر مستضعفان آسان میگیرد
- بی مراعات بی مروتست
- توبه , راهی که دوست مفتوح دارد !
- خدای بخشاینده گنهکاران
- خدای نوازنده یتیمان
- خداوندا! اكنون كه برگرفتى بمگذار !
- تا كى آواز آید كه بیامرزیدیم مندیش !
- خداوندا !چه بود كه یك بار خود خوانى ؟!
- ظالمین نهایتا رسوا و بی یاور شده و در خذلان خواهند افتاد!
- ذاكران
- جز وى خداوند نیست و  الهه زمینی هم نگیرید !
- همه مردنى اند و او زنده پاینده
- این قصه سربسته , روزى برگشایند !
- تلخی تحمل جفای خلق
- زنده واقعی نزد خداست
- اگر خدا یاری کند ... !
- معانی ظلم در قرآن کریم
- اى مهتر كائنات! اى محمد (ص) نامت تا ابد جاودان
- قیمت هر كسى چیست ؟!
- محمد (ص) و خدای محمد (ص) !
- خوشبختان بسرعت بسمت مغفرت خدا میروند
- روزگار قدرت بین مردم دست بدست میگردد!
- تو بخواه خدا می بخشد !
- دوستان خدا خوار نمیشوند !
- دنیا و آنچه در آنست همه بادست
- انواع هدایت در قرآن کریم
- آیت خاص فضیلت محمد (ص)
- عزیز هم شکوه میکند !!
- اصحاب مباهله پنج+یک (فخر جبرئیل بعضویت در اهل البیت)
- دلمشغوی و ذکر مدام, شرط دوستی
- دوستی , نسبت و تبعیت !
- هیچ در اندیشه ی که چون بود حال ما روز رستاخیز ؟!
- آل سعود و بیخبری از آیات الهی (وقتی پرده دار حرم غاصب است و بیخبر)
- قیامت , همانندی روی ها و دلها
- دوستان خدا محزون نباشند
- حکایت درویشان خدا
- هدایت فقط کار خداست و در این امر شریک نمیخواهد
- حکمت , حقیقت و ثمره آن
- ترفندهای مشتاقان گفتگو با محبوب
- قبله های خلق !
- الله و اولیاء الله
- خدای غفار در خور خویش با بندگان معاملت کند نه در خور بندگان!
- مقر به لا اله الا الله نمی سوزد
دیده برای دیدن دوست است
موسی و لذت و بهجت کلام الهی
ذکر و اقسام آن
حرم ظاهر و حرم باطن !
بنده و ارباب !
حج عوام و حج خواص
دری بگشا تا دری بگشاید
مسلمانی ز سلمان جوی و ...
آزمون سخت دوستی خلیل الله
التحصین‏ ابن فهد حلی (1)
التحصین‏ ابن فهد حلی (2)
التحصین‏ ابن فهد حلی (3)
التحصین‏ ابن فهد حلی (4)
التحصین‏ ابن فهد حلی (5)
التحصین‏ ابن فهد حلی (6)
التحصین‏ ابن فهد حلی (7)
شرح دو بیت از مثنوی (لاهیجی)
آیین رهروان در سیر و سلوک (1)
آیین رهروان در سیر و سلوک (2)
آیین رهروان در سیر و سلوک (3)
آیین رهروان در سیر و سلوک (4)
آیین رهروان در سیر و سلوک (5)
آیین رهروان در سیر و سلوک (6)
آیین رهروان در سیر و سلوک (7)
آیین رهروان در سیر و سلوک (8)
آیین رهروان در سیر و سلوک (9)
آیین رهروان در سیر و سلوک (10)
جام جهان‏ نما ؛ شمس مغربی (2)
جام جهان‏ نما ؛ شمس مغربی (1)
... السائر الحائر (1)
... السائر الحائر (2)
... السائر الحائر (3)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (01)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (02)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (03)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (04)
... شرح اصطلاحات عرفانی
... بحرالمعارف همدانی جلد دو ( 80 )
... انسان کامل ( 35) آخرین قسمت
...  درون پیمایی (01)
...  انسان کم نیست ... !
... اوصاف الاشراف خواجه نصیر (06 )
... شب و راز شب و شب پیمایی ( و خاطراتی از دوران نوجوانی )
... رساله در سفر مجدالدین بغدادی
... شرحی بر گلشن راز لاهیجی (7)
... شرح رساله معرفت‏ نجم الدین ‏(9)







مطالب اخیر وبلاگ :
تفسیر سوره اعراف 26 (287)
تفسیر سوره اعراف 25 (286)
تفسیر سوره اعراف 24 (285)
تفسیر سوره اعراف 23 (284)
زبان بد نشانه نفاق
عید فطر مبارک
امام موسی صدر و انسان پس از عید فطر
تفسیر سوره اعراف 22 (283)
تفسیر سوره اعراف 21 (282)
تفسیر سوره اعراف 20 (281)
تفسیر سوره اعراف 19 (280)
دعای امام سجاد (ع) براى مرزداران
تفسیر سوره اعراف 18 (279)
تفسیر سوره اعراف 17 (278)
تفسیر سوره اعراف 16 (277)
تفسیر سوره اعراف 15 (276)
تفسیر سوره اعراف 14 (275)
تفسیر سوره اعراف 13 (274)
تفسیر سوره اعراف 12 (273)
تفسیر سوره اعراف 11 (272)
اخلاق حکومتی امام علی (ع)
نامه امام علی (ع) به مالک اشتر
تفسیر سوره اعراف 10 (271)
تفسیر سوره اعراف 09 (270)
تفسیر سوره قدر
تفسیر سوره علق
تفسیر سوره اعراف 08 (269)
در وصف حضرت مصطفی (ص)
زینت های الهی را بر مردم حرام نکنید
تفسیر سوره اعراف 07 (268)
امام خمینی و مسئولیتهاى روحانیت
تفسیر سوره اعراف 06 (267)
تفسیر سوره اعراف 05 (266)
تفسیر سوره اعراف 04 (265)
تفسیر سوره اعراف 03 (264)
تفسیر سوره اعراف 02 (263)
تفسیر سوره اعراف 01 (262)
تفسیر سوره انعام 37 (261)
تفسیر سوره انعام 36 (260)
تفسیر سوره انعام 35 (259)
تفسیر سوره انعام 34 (258)
تفسیر سوره انعام 33 (257)
تفسیر سوره انعام 32 (256)
تفسیر سوره انعام 31 (255)
تفسیر سوره انعام 30 (254)
تفسیر سوره انعام 29 (253)
تفسیر سوره انعام 28 (252)
فاصله از صاحبان قدرت شرط سلامت
تفسیر سوره انعام 27 (251)
تفسیر سوره انعام 26 (250)




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.