web counter  <---- تعداد بازدید تاکنون ساری,گاهنوشته های محمود زارع
web counter
     هفت شهر عشق
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع: در تاریخ ادبیات و عرفان ما این عنوان ( هفت شهر عشق ) بیشتر با نام شیخ فریدالدین عطار همراه است. وی یك منظومه شیوا و دلپذیر كه در واقع با بن مایه های عرفانی و معنوی عجین شده است بنام " هفت شهر عشق " خلق و بیادگار گذارده است. در این اثر سیر بشر خاكی را از ابتداء تا انتهای مسیر سلوك بزبان نظم بتصویر میكشد و در این سیر و سلوك مراحل هفتگانه ای را تشریح مینماید. این مراحل را بیشتر با واژه " منازل " كه پرمعنی تر است در ادبیات عرفانی ایران زمین شناسانده اند. واژه هائی مانند : مرحله ؛ منزل ؛ وادی و... همردیف همین معانی هستند.
     این منظومه یك مثنوی است كه با استفاده از تمثیل مرغان و طیور ، منازل مختلف و هفتگانه سلوك الی الله را بصورت داستانی تشریح و تبیین نموده است. هدف سالك رسیدن به معشوق كه به سیمرغ تعبیر شده است میباشد. در این راه مرغان ، هدهد را رهبر راه پر پیچ و تاب خود می نمایند، چونكه میدانسته اند كه ؛
طی این مرحله بی همرهی خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی

 رهبر ( در طی مسیر سلوك ) در ادبیات عرفانی ما بعنوان پیر ، مرشد ، خضر راه ، قافله سالار ، جلودار، میر و... تعبیر و نامگذاری شده است. در این تمثیلات كه مرغان برای رسیدن به سیمرغ ، انجمنی تشكیل داده اند، پیر، مرشد ، راهنما هدهد است.

     با این وجود آنچنان این راه پر مخاطره تصویر شده است كه بسیاری از مرغان از راه باز میمانند ( عمدا ) عده ای باز میمانند چون بی تاب و توان و توش میشوند و عده ای هم جان در راه رسیدن به هدف مطلوب در میبازند و اندكی در آخر كار با استقامت و صبری خاص به سرمنزل مقصود میرسند.

     عطار در بیان مراحل و منازل راه طریقت و توصیف هر مرحله و منزل، متناسب با موضوع حكایات و تمثیلاتی را نقل و روایت می نماید كه هر كدام حاوی دقیق ترین و ظریف ترین معارف عرفانی و گاها اجتماعی بوده كه النهایه باید گفت در ضمن آن به رمز گشائی طریق معرفت می پردازد.

هدهد راهنما و بلد این قافله و كاروان شاید بدلایل معناداری ( از جمله نسبت انسی كه با حضرت سلیمان نبی داشت و قاصد و پیك بین آنحضرت و بلقیس ملكه سبا بود كه كارش نقل خبر و مژده دهی بود و... ) برگزیده این مسیر مشكل شده است.

مرحبا ای هدهد هادی شده
در حقیقت پیك هر وادی شده
ای بسرحد سبا سیر تو خوش
با سلیمان منطق الطیر تو خوش

صاحب سر سلیمان آمدی
از تفاخر تاجور زآن آمدی

حلق داوودی بمعنی برگشای
خلق را از لحن حلقت ره نمای

ساری,گاهنوشته های محمود زارع
در این چهار بیت فلسفه رهبری هدهد و امتیازاتش واضح هست. از جمله نكات اجتماعی در این منظومه در ابتدای كار، ضرورت داشتن یك رهبر با مشخصات خاص رهبری در هر جامعه ای كه می بایست بسوی كمال هدایت رهنمون شوند، میباشد كه مرغان طی اجتماعی مصمم بر برگزیدن فرمانروا و رهبر میشوند.

     ظرافت دیگر بعد از ضرورت تعیین رهبری؛ صفات مشخصه و وجه امتیاز این رهبر است كه عطار با برشمردن چندین مشخصه از زبان هدهد در این خصوص می فهماند كه رهبری در جامعه اولا متناسب با اهداف كلی جامعه و ثانیا دارای مشخصات و اختصاصات ( تخصص ها بمفهوم عام ) و ثالثا سوابق و تجربیات و كارآزمودگی و امتحان دادگی را داشته باشد، را باید حائز باشد. از جمله این مشخصات كه هد هد میگوید :     1- قاصد و همدم بودن سلیمان

               2- پیك غیبی بودن

               3- حامل كتاب و نامه سلیمان

               4- نیاز سلیمان به هدهد بواسطه این امتیازات

               5- مجرب در سیر و سفر و عالم و عالم دیدگی او.

     بعد از رهبری شرط پیروزی از زبان رهبر چنین بازگفته میشود : .....خود را از ننگ خودبینی نجات داده و جان بر سر رسیدن بمطلوب بگذارید...

     شفاف و روشن از همان بدو و بادی امر شرط میگذارد، قصد فریب ندارد نه بزرگنمائی میكند و نه كوچكنمائی، آنچه شرط بلاغ بود با امتش گفت، خواه آنها پند بگیرند و خواه ملال!

     " سیمرغ " مطلوب و مراد و هدف است. جایش كجاست؟ انتهای این سفر مشروط به رهائی از خودبینی و از جان گذشتگی به كجا ختم میشود؟ به كوه " قاف " ! عجب رمزی است! قاف جائی است كه اول شرط رسیدن به آن قله عرضه ارزان و بی منت جان؛ یعنی گرانبهاترین گوهر وجود در ذیجود و موجودی است.

در حریم عزتت آرام او
نیست حد هر زبانی نام او

هیچ دانائی كمال او ندید
هیچ بینائی جمال او ندید

چون نه سر پیداست وضعش را نه بن
نیست لایق بیش از این گفتن سخن

هر كه اكنون از شما مرد رهید
سر براه آرید و پا اندر نهید


     ( یاد شب عاشورا نیفتادید؟! )

     هدهد وظیفه توصیف مطلوب را بخوبی اداء كرد، آنچنان كه مرغان با جان اشتیاق وصالش را در دل زنده كرده اند و بی قرار از هر آرامی گشته اند. ارزش و قداست هدف باید در آن مرتبه از والائی و بالائی باشد كه شرط را قرینه باشد، شرط سنگین جانبازی! تبحر و اشراف هدهد بر كنه و ذات هدف و راه آن كه در چهره سیمرغ جلوه نموده است آنچنان در چند بیت قبلی عطار بزبان هدهد برای مرغان بیان شده است كه تمامی مرغان مشتاقانه و بلادرنگ رهنمائی او را برای رهنمونی به سیمرغ از هدهد خواستند.

     همیشه در بین راه عده ای از قطار در مسیر مراد در ایستگاههائی بدلائل مختلف پیاده میشوند، بعد مسافت و...     

خوش بود گر محك تجربه آید بمیان
تا سیه روی شود هر كه در او غش باشد


     تا دیكته نوشته نشود، غلطی معلوم نمیشود، باید مراحلی را راه رفت تا لنگان راه معلوم شوند. گرانی راه موجب عذرتراشی لنگان و ناخالصان شده است.

     مرغان بریده در راه سیمرغ بترتیب تقدم و تاخر عبارتند از : بلبل –  طوطی –  طاووس –  بط –  كبك – هما –  باز –  بوتیمار –  جغد –  گنجشك ( صعوه ) بوده اند كه ما در زیر خلاصه ای از این ماجرا را نقل خواهیم كرد.

اول كسی كه به افغان آمد ( عجب است ) بلبل شیدا بود! بلبلی كه هر عاشقی دوست دارد به نام او متصف شود و... همو گفت :

بر من ختم شد، اسرار عشق
جمله شب میكنم تكرار عشق
زاری اندر نی ز گفتارمن است
زیر چنگ از ناله زار من است

گلستانها پرخروش از من بود
در دل عشاق جوش از من بود

.... در سرم از عشق گل سودا بس است  
زانكه مطلوبم گل رعنا بس است.


بلبل شیدا بعد از طی مسافتی اندك تاب نیاورد و به همانی كه نقد در كیسه داشت قناعت كرد و بسنده چون گفت :                            
در سرم از عشق گل سودا " بس " است
ز آنكه مطلوبم گل رعنا بس است.


     او خود در قید گل رعنا نهاد و عذر آورد.

     هد هد وظیفه رهبری را فراموش نكرد ، در پاسخ او گفت : ناز بر عاشقی خود مكن چونكه در حقیقت تو بازمانده راه عشق و حقی. معشوق تو یعنی " گل " فانی و از بین رفتنی است و حسن و زیبائی او پس از مدتی بزوال و نابودی میرود. در خاتمه به این نصیحت بسنده كرد كه از تعلق خاطر به گل كه فانی است دل بركن و خویش به معشوق جاویدان عقد كن !

     بعد از این واقعه ، طوطی خویش در میانه افكند .عذر طوطی هم شنیدنی است. مهم این است كه این معذوریتها را غالبا انسانها متناسب با شان و شخصیت شان برای خویش یا اجتماعشان بانواع مختلف میگویند؛ برای توجیه خود یا اجتماع این بهانه ها را برای مخاطبین ( حالا یا نفس خود یا دیگران ) می تراشند.

     نمونه های زیادی را در تاریخ قیامها و... سراغ خواهید داشت یك نمونه جالبش ، یك سرباز پیامبر(ص) كه برای نرفتن به جهاد با رومیان بهانه و عذر آورده بود كه شنیده ام دختران رومی زیبارویند و من در تقوی خویش بیم دارم ... و خواست او را معذور دارد!!

     طوطی گفت : در بین طیور من خضر ایشانم؛ خضر بمفهوم سبزی و چون طوطی خویش را سبزپوش میدانست و برای كفایت راه خویش از نوشیدن جرعه ای از چشمه آب بقاء كه خضر نوشید برای خود سخن گفت و عذر خویش در تاب نیاوردی محضر سیمرغ بگفت.

     هدهد در پاسخ، به این معتذر به ارزش جان اشاره كرد كه صرفا كاركردش تا زمانی كه در صرف و صلاح دوست و راه درست باشد، معنی دارد.

جان چه خواهی كرد؟ بر جانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشان


     در پس طوطی ؛ طاووس در میانه برید.

بعد از آن طاووس آمد زرنگار
نقش پرش صد چه بل كه صد هزار

چون عروسی جلوه كردن سازكرد
هر پر او را جلوه ای آغاز كرد


ساری,گاهنوشته های محمود زارع

     بعد از تعریف و تمجید از خویش با این نمایشهای عملی به سخن گفت كه من مرغ بهشتی ام و جبرئیل مرغانم. آری درست مانند آدمهائی كه در همین دنیا در پشت میز و دخل و پاچالشان احساس آدمهای بهشتی را دارند. او پیشاپیش تلاش كرد عذر پای زشتش را نیز ( كه خوب میدانست موجب انتقاد دیگران است ) به افسانه و افسون مار وصل كرد كه آری او موجب اخراجم از بهشت شد. او راحت كرد خودش را كه بلی آرزوی من بازگشت به همانجائی است كه در آن بودم، یعنی بهشت و لذا مشتاق رسیدن به سیمرغ نیستم.

                         (  راستی مگر خدا با بهشت یكی است؟! من میگویم: نه! شما چی؟!)

     پاسخ هدهد روشن بود كه ای طاووس تو به خانه بند كردی و بند شده ای و صاحبخانه را فراموش كرده ای
هركه داند گفت با خورشید راز
كی تواند ماند از یك ذره باز


چون به دریا می توان راه یافت
سوی یك شبنم چرا باید شتافت


     زیاد كلام را طولانی نكنم كه اصل ماجرا در اصل منظومه ، در صورت سعادت دیدار، قابل دسترس است، القصه..... پس از طاووس ، بط ( مرغابی ) با بهانه ای آمد. بهانه بط ، زهد و پاكدامنی او بود كه دائم در آب غسل بود. نیك دریافتید به هد هد ( مظلوم ) هر یك را متناسب با عذرش پاسخی درخور همی داد، به بط نیز گفت :

در میان آب خوش خوابت ببرد
قطره های آب آمد و آبت ببرد

آب هست از بهر هر ناشسته روی
گر تو بس ناشسته روئی آب جوی

چند باشد همچو آب روشنت
روی هر ناشسته روئی دیدنت


     كبك خرامان تلاش بیهوده خویش در زمین برای یافتن گوهر مطلوب علی رغم رنج و شفقت ها را گفت و عاذر خویش در ناكامیابی خویش دوباره در این راه دیگرگونه و سخت گونه تر شد.

من به سیمرغ قوی دل كی رسم
دست بر سر پای در گل كی رسم ؟


     هد هد نهیبش زد كه گوهر مگر سنگ رنگ كرده در دل خاك است كه عمری خویش در مرارت برای حصولش می افكنی.

گر نماند رنگ او سنگی بود
هست بی سنگ آنكه در رنگی بود

هر كرا بویست او رنگی نخواست
زانكه مرد گوهری سنگی نخواست


     پس از كبك ، هما بمیدان عذر آمد. این دیگر خیلی عجیب و باورناكردنی بود، راهی كه شرط فهمش همت بود، همت در صبر و پایداری بر مصائب، همای همایون سعادتبخش با همت ، لنگ این راه شد. عجب واقعه دردناكی شده است . همائی كه نه خود بلكه در ضل و سایه اش؛ دیگران به سعادت میرسند، را در سعادت همرهی این راه را از كف بزمین مینهد.

زان همای بس همایون آمد او
كز همه در همت افزون آمد او

گفت: ای پرندگان بحر و بر
من نیم مرغی چو مرغان دگر


     همه از من بخت و اقبال را طالبند و نفس خویش را به عزلت و انزوا و شكم را نیز به تكه استخوانی قانع كرده ام، مرا به محضر سیمرغ چكار؟ ! شاید جا داشت كه رهبری ( هدهد ) دیگر كمر همتش تا بشود و پشتش به لرزه و رعشه افتد كه عالی همت مرغان چنین رفیق مانده در نیمه راه گشته، دیگر چه جای تكیه بر دگر مرغان!! ولی هدهد بیدی نیست كه باین بادها بلرزد در پاسخش از غرور بی جای همائی و تفاخر نفس كشی اش داد سخن داد.

     دیگر باز ، باز بلندپرواز؛ در ادامه بازی بازمانی ؛ بزبان باز شد كه :

...  سینه میكرد از سپه داری خویش
لاف میزد از كله داری خویش


     میگفت مرا كه در شانه شاهان و دست امیران جایگاه رفیعی است، در منازل حیرت و سرگردانی چه كار؟!

     هدهدش گفت ، شاه مرغان ، سیمرغ بوده ای خودبین...

پس درآمد زود بوتیمار پیش
گفت ای مرغان من و تیمار خویش

بر لب دریاست خوشتر جای من
نشنود هرگز كسی آوای من

... ز آرزوی آب دل پر خون كنم
چون دریغ آید بخویشم چون كنم؟


     بو تیمار برلب دریا از بیم تهی شدن دریا؛ قطره ای نیز نمی نیوشد و تنها یار غار غم و مدام در تیمار است و مسمی به " بوتیمارش " كرده اند.

گرچه دریا میزند صدگونه جوش
من نیارم كرد ازو یك قطره نوش

گر زدریا كم شود یك قطره آب
زآتش غیرت دلم گردد كباب

چون نیم من اهل دریا؛ ای عجب
بر لب دریا بمیرم خشك لب

چون منی را عشق دریا بس بود

در سرم این شیوه سودا بس بود


     لذا قید وصال " سیمرغ " را بدین بهانه بزد.

     هدهد چه میبایست بگوید؛ او را سرزنش كند یا دریا را، دریائی كه اگر كسی در عمقش دهان گشاده دارد، در رویش جسدی بمانند خس شناور شود، همگان كام یابی از او را چشم پوشیده و دهان بسته اند و...

گر تو از دریا نیایی بر كنار
غرقه گرداند ترا پایان كار

می زند او خود زشوق دوست جوش
گاه در موج است و گاهی در خروش

... هست دریا چشمه ای از كوی او
تو چرا قانع شدی بی روی او


پس آنگه خراب خرابه نشین ، جغد ، در بیان عذر خویش جهد كرد كه :

در خرابی جای می سازم به رنج
زانكه باشد در خرابه جای گنج

عشق گنجم در خرابی ره نمود
سوی گنجم جز خرابی ره نبود


متمنی گنج در خرابه ها چه آرزوی لقای سیمرغ؟!

من نیم در عشق او مردانه ای
عشق گنجم باید و ویرانه ای


پایان كار جغد ولو با حصول مرادش یعنی یافتن گنج ، دستمایه پاسخ هدهد شد و گفت : باید بهلی و بروی  ولو به آرزویت هم برسی!

عشق گنج وعشق زر از كافری است
هر كه از زر بت كند او آذری است

... هر دلی از عشق زر گیرد خلل
در قیامت صورتش گردد بدل

ادامه را در قسمت دوم بخوانید

ارسال در تاریخ
پنجشنبه هشتم دی 1384 توسط محمود زارع

مطلب مرتبط:



مطالب اخیر وبلاگ :






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.