آورده اند که چون کار بقراط حکیم بالا گرفت و حکمت خود در بسیط عالم بسط کرد، عزلت اختیار کرد و در غاری رفت و هم آنجا تنها روزگار میگذاشت تا پادشاه وقت را علتی پدید آمد و طبیبان از معالجت عاجز شدند.
پس رسولی به بقراط فرستاده او را استدعا کرد تا ملک را معالجت کند.
بقراط امتناع نمود و نیامد.
وزیر، خود برفت تا مگر به قول او بیاید. و چون به نزدیک بقراط رسید او را دید در غاری مقام کرده و لباس خود از گیاه ساخته و غذایی از حشیش پرداخته. وزیر او را به حضرت ملک استدعا کرد.
بقراط گفت: من از سر مخالطت مردمان و خدمت پادشاهان برخاسته ام و در این گوشه عزلت اختیار کرده، نیایم بازگرد.
و هر چند که وزیر جهد کرد، بقراط به سخن وی التفات نکرد.
وزیر برنجید و از سر کراهیتی تمام گفت:
اگر تو خدمت ملوک توانستی کرد، تو را گیاه نبایستی خورد.
بقراط بخندید و گفت:
اگر تو گیاه بتوانستی خورد، تو را خدمت ملک نبایستی کرد.
و این کلمه جان حکمت و کان موعظت گشت که هر که بر خود پادشاه تواند بود، او را از بندگی کردن همه پادشاهان عار آید.
"جوامع‏ الحکایات عوفى"



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.