ساری,گاهنوشتهای محمود زارع: صعوه ، گنجشكی كه ضعف روحی و جسمانی خویش را بهانه ی نا توانی در ادامه ی راه قرار داده و ...

صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار
پای تا سر همچو آتش بی قرار


ساری,گاهنوشته های محمود زارع

ملزومات این راه را توان داری دانست و از توانگر بطور ضمنی گلایه ای ابراز كرد كه در توانا سازیش ، با تمام توان مایه نگذاشت و باقی ماجرا و حتی خویش را بر فرض رسیدن به سیمرغ لایق محضرش ندانست .
گرچه عذری بود بهانه تمام ولی ادب گفتارش در ظاهر مثال زدنی است ! و تنها سالوسان زیرك بر می آید 
                          
گر نهم رویی بسوی درگهش
یا بمیرم یا بسوزم در رهش

هدهدش ریایش آشكار ساخت و گفت :

پای در ره نه مزن دم، لب بد وز
گر بسوزند این همه تو هم بسوز

گر تو یعقوبی بمعنی فی المثل
یوسفت ندهند كمتر كن حیل

می فروزد آتش غیرت مدام
عشق یوسف هست بر عالم حرام


النهایه ، عطار در عطاری خوشبوی منظومه ی منطق الطیرش پس از بر شماری بهانه های این مرغان و دیگر طیور بطور یكجا می سراید كه :

گر بگویم عذر یك یك با تو باز
دار معذ ورم كه می گردد دراز

هر كسی را بود عذری تنگ و لنگ
این چنین كس كی كند عنقا به چنگ

هر كه عنقا راست از جان خواستار
چنگ از جان باز دارد مرد وار

چون نداری ذره ای را گنج وتاب
چون توانی جست گنج از آفتاب ؟


حوصله ، صبر، تحمل و پاسخهای منطقی ، بجا و درست هدهد و وظیفه شناسی و گذاردن حق رهبری در حق پیروان خویش ؛ كار خودش را كرد و بالاخره كلیه مرغان پس از شنیدن این پاسخ ها تسلیم شدند كه :

الاسلام هو التسلیم . بالاخره از هدهد خواستند كه رهبری آنها را تا رسیدن به آستان سیمرغ بر عهده بگیرد

هدهد آنگه گفت : ای بی حاصلان
عشق كی نیكو بود از بد دلان

ای گدایان چند ازاین بی حاصلی
راست ناید عاشقی و بد دلی

هر كه را در عشق چشمی باز شد
پای كوبان آمد و جانباز شد

تو بدان كانگه كه سیمرغ از نقاب
آشكارا كرد رخ چون آفتاب

صد هزاران سایه بر خاك او فكند
پس نظر بر سایه  پاك او فكند


هدهد نیكو سرشت به مرغان فهماند از راه اشراق كه شماها در واقع سایه های همان مطلوب یعنی (سی مرغید) ! این ما و منی كردن ها ، این تو و او كردن ها و این دور و نزدیكی ها معنی ندارد ، سیمرغ در خور شما با خود شما هست و از شما دور نیست ونحن اقرب من حبل الورید ! اگر شما دیده ی دل باز كنید ، قطع و یقیین بدانید او را مشاهده خواهید كرد !

دیده سیمرغ بین گر نیستت
دل چو آینه منور نیستت

با جمالش عشق نتوانست باخت
از كمال لطف خود آینه ساخت

هست از آئینه دل ، در دل نگر
تا ببینی روی او در دل مگر


این سخنان، راز پر پیچ و رمزمطلوب طلبی را فاش ساخت و در واقع كلیدی بود ( این سخنان هدهد) برای كشف رمز ارتباطی سایه ها با وجود .

مهم در مسیر سالك ، درك و باور این نكته است كه سالك باید در كنه ذات خود باور كند كه با مطلوب و معشوق خویش نسبتی خویشاوندی دارد و بیگانه نیست ، این احساس خویشاوندی كارها بكند !!!

... در پس این یقیین و اعتماد ، كه اشتیاقی جانسوز پدید آرد عده ای با شناخت بر ضعفهای خویش ، صادقانه ترس خود را از احتمال عدم موفقیت بیان داشتند و از هدهد چاره ی كارخواستند ، ایمان داشتند ، یقیین می خواستند ، یقیین داشتند ، باور می خواستند ، سؤال داشتند ، استهفامی نبود، بل نمی دانم چی بود ، خواستند با چشم ببینند كه وقتی مرغها را در هم می كوبند و پس از قاطی كردن روی چند نقطه ی كوه قرار داده و پس از خواندن آنها چگونه هر كدام پرواز كرده بسوی خواننده در طیران می شوند .

     هدهد ، مشكل را چنین گفت كه ؛ " اگر عاشقید از صعوبت و دشواری راه نپرسید! ... از پای فتاده ، سرنگون باید رفت !...

عشق را با كفر و با ایمان چه كار
عاشقان را لحظه ای با جان چكار

... ساقیا خون جگر در جام كن
گر نداری درد ؛ از ما وام كن

... ذره ای عشق از همه آفاق به
ذره ای درد از همه عشاق ، به

... قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خورد نیست


     آقا ؛ وقتی از عشق عاشقانه حرف بزنی ، چنانكه هد هد كرد، شیفتگی پدید می آید؛ وصف آن چنین شوری آرد ؛ وصلش را چه بگویم؟!!

برد سیمرغ از دل ایشان قرار
شق در جانشان یكی شد صدهزار

عزم ره كردند عزمی بس درست
ره سپردن باستادند چست


     پس از اینهمه كش و قوسها برای راهبری نهائی، متفق القول بر قرعه كشی شدند؛ قرعه انداختند؛ از قضاء قرعه نیز بر رهبری بنام هدهد افتاد! حق به ذیحق و یا در واقع كلمه به لایق رسید. آری این صحیح تر است كه حق به لایق میرسد و باید برسد. چه بسا مستحق كه ...!

     آنها پس از تعیین رهبر براه افتادند، راهی كه بی ردپا می نمود! سكوت و تنهائی و وحشت. این خوف و رجاها، بیم و امیدها، گویا در طبیعت راههای نرفته است!!و...

هیبتی زان راه بر جان اوفتاد
آتشی در جان ایشان اوفتاد


     در این هنگام مرغكی فریاد زد ؛ چرا این راه اینهمه ساكت و بی رهرو است و خالی می نماید؟!
هد هد ضمن نهیب بر او دال بر خاموشی او؛ گفت : این خلوت ، بدلیل غوغا و فریاد شما مرغان است!!!

     عطار در ستایش سكوت و آرامش ، حكایتی از بایزید در این مقطع از منظومه خویش می آورد: ... بایزید بسطامی وقتی در شب سیر میكرد و خلوت و سكون را دید سر بر آستان پروردگار كرد و گفت؛ بارلهی چرا با چنین رفعت و والائی ای كه در آستانت هست، درگاهت چرا اینهمه خالیست؟! و كس در تكاپوی آن نیست و همه در خوابند و در خوابند و در خوابند ...

هاتفی گفتش كه ای حیران راه               
هر كسی را راه ندهد پادشاه

عزت این در چنین كرد اقتضاء              
كز در ما دور باشد هر گدا
چون حریم عز ما نور افكند                  
غافلان خفته را دور افكند


     مرغان در این مرحله از وحشت و هراسی كه در مراحل اولیه راه به آنها دست داد به هدهد شكایت كردند؛ راه خلوت و آرام و حتی صدای بال پشه ای هم نمی آید؛ اینهمه سكوت فوق العاده دهشت بار می آمد. یكی گفت من توان ندارم تا حتی این نزدیكیها همراهی كنم. قطعا خواهم مرد و جان خواهم باخت. هدهد گفت ؛ تو چون دوستی دنیا در دل داری میترسی. كسی كه عاشق این سیر است ، مرگ و زندگی در این راه یكی است، هر دو حالت برای او حیات است. نمی میرند، زنده اند بلكه روزی هم میخورند! درست مانند شهیدان . عاشقان نیز مانند شهیدانند؛ یا شهیدان هم مانند عاشقانند!

     یكی دیگر از مرغان از گناهان خویش دچار ترس و وحشت شده بود. وقتی دید موضوع جدی است، با خود گفت: چگونه با این آلودگی در محضر سیمرغ شرفیاب شوم، لیاقت ندارم! هدهد اگر نبود آنها راه می بریدند؛ رهبر ضرورتی حیاتی دارد در مسیر رشد و تكامل و هدایت بسوی كمال. گفت : لطف او از گناه تو خیلی بیشتر است؛ چنانچه صدق بر دوش گیری ، می بخشدت!!

     مرغ دیگری از تلون مزاج و روح خود شكوه كرد كه هر آینه مثل كاهی هستم كه باین طرف و آنطرفم، چگونه نجات می یابم؟!

گاه رندم گاه زاهد گاه مست
گاه هست و نیست گاهی نیست هست

من میان هر دو حیران مانده ای
چون كنم در چاه و زندان مانده ای


     باز رهبری " هدهد " به یاری اش شتافت ؛ كه تو در این حالت تنها نیستی ؛ اكثر افراد مانند تواند، ظاهرا اگر فردی خود را در یك امر مشكله ای غریب و یا یك حالت بحرانی تنها حس نكند، بنوعی قدرت مقاومت در برابر این حالت و مصیبت پیدا میكند. این پاسخ هدهد روحیه ای دوباره به این مرغ داد.

     دلیل دیگری كه هدهد می آورد جالب است و آن برمیگردد به فلسفه بعثت انبیاء :

گر همه كس پاك بودی در نخست
انبیاء را كی شدی بعثت درست


     چنانچه تمام مردم از اول خوب بودند دیگر ارسال رسل از سوی حضرت حق شاید دلیلی نداشت كه آنهم براهنمائی انسانها بپردازند!

     مرغ دیگری از نفس سگی خویش كه ظاهرا قدرت خلاصی از دستش ندارد، شكوه كرد. آن دیگری از ابلیس شكایت كرد كه سخت رهزنی در ره طاعتش میكند؛ هدهد ابلیس را در وجود او تشخیص داد و آرزوها و امیال بی پایانش را ابلیس دانست

عشوه ابلیس از تلبیس تست
در تو یك یك آرزو ابلیس توست


     مرغ دیگر از وابستگی خود به زر كه در وجودش عجین شده بود از هدهد پرسید و عذر سفر خویش خواست.       

عشق دنیا و زر دنیا مرا
كرد پردعوی و بی معنی مرا


     پرنده دیگری از عشق و وابستگی خود به یار و دلداری در این دیار گفت و از محبت سختی كه باو دارد و نمی تواند دل از او بركند.

شد خیال روی او رهزن مرا
وآتشی زد در همه خرمن مرا

یك نفس بی او نمی یابم قرار
كفرم آید صبر كردن زان نگار

چون دلم در پس بود در خون خویش
راه چون گیرم من سرگشته پیش

... من زمانی بی رخ آن ماهروی
چون توانم بود هرگز راه جوی

دردم از دارو و درمان درگذشت
كار من از كفر و ایمان درگذشت

كفر من ، ایمان من از عشق اوست
آتشی در جان من از عشق اوست


... عشق او در خاك و در خونم فكند زلف او از پرده بیرونم فكند

خاك را هم، غرقه در خون چون كنم
حال من اینست اكنون چون كنم؟


     هدهدش گفت كه :

هر حسابی را كه نقصانی بود
مرد را از عشق ، تاوانی بود


                   چند گردی گرد صورت عیبجوی حسن در غیب است ، حسن از غیب جوی

محو گردد صورت آفاق كل
عزها كلی بدل گردد به ذل


     مرغ دیگری كه هراسناك از مردن و مرگ بود پیش آمد و از ترس زیاد خویش نسبت بمرگ بدو گفت ؛ من از فنا ونیستی هراسناكم. هدهد گفت ؛ عمر را دو دم بیش نیست؛ دمی كه می آئیم و دمی كه میرویم؛ هركس كه زاده شد باید بمیرد!

     مرغ دیگر از رنج و غم و اندوه های بیشمار خویش كه زندگی را برایش پریشان كرد نالید . هدهد گفت:

نامرادی و مراد این جهان
تا بجنبی بگذرد در یك زمان


     یك مرغ دیگر نزد هدهد آمد و داد سخن بداد كه من آماده فرمان سیمرغ هستم و هرچه آن سیمرغ بگوید آن كنم و هدهد رضایت خویش را از این موضع اعلام كرد.

هر كه فرمان كرد از خذلان برست
از همه دشواریی؛ آسان برست

كار ، فرمان راست در فرمان گریز
بنده ای تو در تصرف برمخیز


     بعد از آن مرغی پاكباز پیش آمد و از ثبات قدم خویش در راه هدف گفت و مال را بسان كژدمی در دست خویش دانست كه آزارش میدهد و بدین جهت آنرا می بخشد و اعلام آمادگی برای پاكبازی در راه معشوق نمود، هدهد را این موضع نیز ستودنی شد.

     مرغ دیگر با وجود كوچكی اندام و جثه خویش اما گفت همتی والا دارم آیا رهرو این راه خواهم بود؟ هدهد همت والا را توشه ی عاشقان روز ازل دانست و قابل!

     جالب تر از همه ؛ شاید ، بمیدان آمدن مرغكی دیگر بود كه عذرش ، عذری خاص بود؛ از سنخ و جنس عذرهای مرغكان قبلی نبود. او گفت :

     " من در عشق سیمرغ همی سوزان و در گدازم. از همه جهان بریده ام و خویش به عشق او سپرده ام ، جان بر كف گرفته و نارفته در این راه همینجا جان در قدمش نثار میكنم و لذا محتاج طی این طریق نیستم. "

     هدهد ، در میان تعجب همگان ( شاید ) ، این ادعای مرغك را تقبیح كرد و لاف گزاف دانست ونوعی خودبینی و خودپرستی ، چرا كه دم از عشق زدن بجای خود نوعی خودخواهی است.

     مرغ دیگری گفت من ریاضتهای بیشماری كشیده  و اینك به كمالی رسیده ام و می پندارم كارم اینجا پایان یافته است و دیگر حاجتی به ادامه مسیر ندارم.

     هدهد این روحیه او را روحیه شیطانی نامید كه مغرور و خودبین شده است و او را مطیع نفس خویش دانستكه خود نمیداند.

     مرغ دیگری از هدهد دلیل سفر خواست یعنی خواست تا آشفتگی او بواسطه یك دلخوشی آرام گیرد و میل سفر در او پدیدار شود. مرغ دیگر هم گفت ؛ بعد از وصال سیمرغ از او چه طلب كنم ؟!

     هدهد جوابی بس نیكو بداد كه تو جاهلی ؛ مگر از سیمرغ غیر از خود او چیزی دیگر نكوتر هست كه بخواهی!!!

در هم عالم گر آگاهی از او
زو چه به دانی كه آن خواهی ازو ؟!

هركه در خلوتسرای او شود
ذره ذره آشنای او شود.

                                                                                     محمود زارع
                                                                           مازندران . ساری . سوربن

ارسال در تاریخ پنجشنبه هشتم دی 1384 توسط محمود زارع


مطالب مرتبط :


 
مطالبی دیگر :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.