شاه عباس صفوی :
ساری,گاه نوشته های محمود زارع:بعد از سلطان محمد که هنوز زنده بود پسرش عباس میرزا که جوان 18 ساله ای بود را از خراسانپرچم صفویه بقزوین آوردند و او را با حضور و حیات پدر بتخت نشاندند ! که همان شاه عباس مشهور است که قبل از اینکه بشاهی برسد از ناحیه مرشد قلیخان حاکم مشهد و علی قلیخان شاملو حاکم هرات که هردو هم از قزلباشان بودند؛ هم حمایت میشد و هم آنها از قبل عباس میرزا قصد داشتند در حکومت جای پای خویش را محکم کنند و در قدرت هم سهم و نقش تعیین کننده ای داشته باشند...

که باز در این رقابت حاکم مشهد با منزوی کردن علیقلی خان شاملو خود یکه تاز در للگی عباس میرزای جوان گردید و در واقع حاکم بالفعل خود این شخص یعنی مرشد قلیخان در ابتدای کار بود. و همین دخالتهای وسیع این قزلباش نظامی در کار قدرت و سیاست دربار بسیار برای عباس میرزا پرهزینه بود چون تقریبا نیروهای دیگر کاملا مخالف بودند و در ابراز مخالفت بشکل تحریک آمیز هم ابایی نداشتند.

کار این قزلباش سیّاس بجایی رسیده بود که وقتی علیقلی خان شاملو رقیب منزوی شده وی از دربار در هرات در پی تهاجم ازبکان داشت مقاومت میکرد حتی حاضر نشد بدرخواست وی کمک برساند یعنی حاضر بود برای بقاء در قدرت ؛ هرات هم سقوط کند تا رقیب سیاسی اش کاملا حذف شود منتها شاه عباس از این قضیه سر در می آورد و بطور جدی بفکر آن می افتد که در موقع مناسب حساب این قزلباش شیفته قدرت را بپیچد .
روی این حساب خود شاه عباس با سپاهیان و شاهسونها بقصد کمک به علیقلیخان بقصد نجات هرات و سرکوبی ازبکان متجاوز وقتی به منطقه بسطام رسید دستور میدهد که مرشد قلیخان را حذف کنند تا بقیمتهای این چنینی برای حفظ قدرتش پیش نرود.

روزگار بحدی سخت شده بود که هنوز شاه عباس بهرات نرسیده خبر آوردند که ترکان عثمانی شروع بحمله و قتل و غارت ایرانیان در نواحی آذربایجان کردند و دارند همینجوری پیش میتازند لذا وی مجبور میشود نیمه کاره ماجرای هرات و تجاوز ازبک ها را رها کند بقصد دفع شر ترکان عثمانی حرکت کند.

انواع و اقسام درگیری ها و ناجوانمردی های داخلی دیگر هم در گوشه و کنار ایران در این آشفته بازار می بینیم که ایجاد میشود از جانب اهالی خداناترس سیاست و قدرت تا جایی که حتی خان احمد حاکم گیلان که از باقیمانده های آل کیا بود بی توجه باین شرائط راسا و با دور زدن شاه عباس با عثمانی برای تجارت ابریشم وارد مذاکره و معامله و انعقاد قرارداد میشود...

اینجاهاست گاهی برای آدمهایی همچو من که مثلا ابدا و تحت هیچ شرائط و قیمتی حاضر نیستیم بپذیریم که قطره خونی بی حساب و کتاب و بناحق از دماغ کسی بریزد و ظلمی حتی بر حیوانی برود ؛ گاه خلجان ذهنی پیدا میشود که اگر شاه عباس قاطعیت آنچنانی را نمیداشت چه میشد؟!!
آدم گیر میکند بین دو چیز که حالا بگذریم وضعیت پارادکسیکالی بآدمی دست میدهد خلاصه در بررسی داورانه ماجراهایی اینچنینی ! یعنی خلاصه کار سختی است قضاوت سریع و صریح ! بخصوص وقتی می بینیم همین بندگان مقام و قدرت در گوشه و کنار کشور وضعیتی را بوجود می آورند که شاه مغروری مانند شاه عباس را مجبور میکنند برای حفظ حاکمیت تن بقرارداد ننگینی با ترکان عثمانی بدهد و تبریز و آذربایجان و تا گنجه را واگذار کند تا بلکه بتواند زمانی بخرد و مسائل این ناجوانمردان داخلی را حل کند آدم بیشتر عقلا باین سمت میل میکند که گاه بپذیرد بسیاری از خشونتهایی که از جانب شاه عباس میرفته و اما قلبا ناراضی باشد از این وضعیت !

چرا واقعا مصالح ملی را این اهالی قدرت وجه المصالحه منافع باندی و طایفه ای و بسیاری از خواسته های حتی فکری خویش بکند و اجازه بدهد که وطن تکه پاره شود اما منافع خودشان نه !

اگر آنها هم کمی از اخلاق خدایی مولای متقیان امیر مومنان علی (ع) را در سینه و فکر خویش داشتند و همانند مرام او از حق خویش بگذرند برای حق بزرگتر ,چقدر خوب میشد ! اما اینان از حقی که نداشتند هم نگذشتند ؛ پس گرچه قلبا خشونت شاه عباس را نمیتوان پذیرفت اما عقلا چرا در بسیاری از ماجراها – نه همه – نمیشود وی را مقصر تام و تمام دانست !

مملکت که ارث پدر این خان و اون مان نیست و لقطه بیصاحبی نیست که هر ناشسته رویی بواسطه اینکه اجداد جانی و خوانخوارشان زمانی بر مناطقی حکم میراندند ؛ پس حالا ملک طلق خویش بدانند که هر طور بخواهند با آن بازی کنند !

شاه عباس گرچه ذلت بار, اما تن بمصالحه ای با عثمانیان داد تا فرصت بخرد و بر همین اساس بسمت شرق ایران بقصد سرکوب ازبکان که تا جسارت بحرم ثامن الحجج (ع) هم پیش رفته بودند متوجه گردید. منتها قبل از آن سریعا نسبت به تعیین تکلیف قزلباشان بنحو زیرکانه ای اقدام کرد آنهم تشکیل جدی نیروی نظامی خاصه از نیروهای غیر قزلباش و عمدتا از بین ارامنه و گرجی ها تحت عنوان شاهسون ها و همت زیادی در این بخش کرد و قدرت آنها را تقویت کرد تا دیگه مجبور نباشد بخاطر کمک و فتوحات قزلباشان نفوذ آنان را تا داخل اندرونی حرم خویش هم تحمل کند.

نظامیانی که روی اشتباهات استراتژیک حاکمان قبلی و بخاطر ضعف شخصیتی سلاطین قبلی وارد سیاست شده و توقع دخالت در تغییر قدرت را هم داشتند و عملا هم رفته رفته همه کاره شدند چون اسلحه در دست داشتند!... حتی با در اختیار داشتن مناطق مختلف ایران استقلال اقتصادی داشتند که در اینجا هم باز شاه عباس دخالت کرد و بجای کیسه جداگانه سران قزلباش، تنها یک کیسه قرار داد که از طریق این کیسه بآنها مواجب بدهد که اقدام بجایی بود در حذف قدرت مالی و پشتوانه مالی آنان.

شاه خوب متوجه شده بود که اگر داخل را درست نکند نمیتواند در سیاست خارجی موفق شود. گرچه پر هزینه بود اما شاه جوان در این همت گماشت که آنها را در مناسبات قدرت وارد نکند بلکه حتی کم کم حسب موقعیت و ضرورت حذفشان کند !... مهمترین شخصیت در این گروه از تشکیلات (شاهسون ها) همان الله وردیخان از همین غلامان ارامنه معروف است که تا پای جان برای ایران و شاه می ایستاد.

شاه بعد از سروسامان دادن بامورات داخلی و بردن مقر حکومت از قزوین به اصفهان در 1006 از حدود سال 1007 شروع میکند به پس گیری مناطق از دست رفته قبلی .
منتها یک دهه وقت و همت خویش را مستقیما بر امورات داخلی گذارد و بخارجیان ابدا کاری نداشت. بخاطر همین هم بود بعد از اصلاح خود و داخل خویش توانست بلافاصله در اولین اقدام ازبکان مهاجم و متجاوز را سرکوب و حتی شهر هرات را در شرق ایران از آنها پس بگیرد. و آن روحیه و غرور ملی را نه با شعار و حرف بلکه عملا احیاء کند و این پیروزی خود خون تازه ای برگهای ایرانیان بود که موفقیتهای بعدی را هم سهلتر کرد و عملا ما میتوانیم را تحقق بخشید که این ما میتوانیم یعنی میتوانیم !

شاه عباس در ادامه با طرح زیرکانه ای با اعلام اینکه به مازندران میرود و ظواهر هم اینجوری بود چون مسیرش هم جوری انتخاب کرد که چنین گزارش شود در بین راه طی حدود 10 روزه خودش را مخفیانه به تبریز رساند. و طی حمله ای تبریز را از دست ترکان عثمانی آزاد کرد و در پی آن مناطق دیگری را هم همینطور تا جاییکه بغداد را هم از چنگ عثمانی ها در آورده و بر آنجا مسلط شد و همه اینها در پی حل مشکل درونی و نگاه بدرون بود که حاصل شد و تا داخل را نساخت حرفی از دشمن خارجی نزد که میدانست نمیشود و فقط حرف میماند و حرف !

در واقع دشمن نزدیکتر و اصلی و اولیه همان نیروهای پرغرض و مرز سیاسی هستند که منافع جناحی را بر منافع ملی ترجیح میدهند و این دسته های سیاسی اینچنینی هستند که از دشمن بیگانه دشمن ترند ! و شاه عباس سوراخ دعا را خوب دیده بود ! ... و بهمین خاطر آمد گفت ما همان قرارداد صلح آماسیه دوران اولیه صفوی را که در شرائط خوبی با عثمانی امضاء شده بود دال بر حفظ همجواری و دوری از تعرض بقلمرو , قبول داریم و همان را جاری و ساری ساخت !  

موارد و جزئیات در حکومت شاه عباس زیاد است و بنای ما هم بر اختصار شما دیگه خودتان نسبت به موضوعات مختلف اعم از اقدامات عمرانی و اجتماعی و فرهنگی و مذهبی و همچنین سیاست خارجی مثلا ارتباط شاه عباس با اروپایی ها و اهداف وی از برقراری این روابط و ... تحقیق کنید ما هم در حوزه جغرافیای ایران درباره تاریخ و پیرامون آن حسب مورد اضافاتی بر این کلیات خواهیم افزود.

شاه صفی :
نوه شاه عباس بنام شاه صفی در قحطی فرزند برای وی ! بعنوان جانشین وی در 1038 انتخاب شد و تا 14 سال حاکم ایران بود. چون از 18 سالگی بحکومت رسید لذا در جوانی هم مرد.و جوانمرگیش هم بخاطر خونهای بناحق ریخته ولی نعمتهای خاندان خویش بود.
بزرگترین جنایتی که کرد و ناجوانمردانه ترین کارش قتل فرزندان امامقلی خان فرزند الله وردیخان فرمانده بزرگ ارتش صفوی با آنهمه خدمات درخشانی که کرده بودند بود و عمق رذالتش آنجا بیشتر نمایان شد که سرهای آنها را برای خانواده اش فرستاد. و در ادامه هم در 1042 خود امامقلی خان را بقتل رسانید. یک شاه بتمام معنا عقده ای و دنی در این چهره از حکومتش
یک شاه اهل شراب و ناجوانمردی, تازه هوس بزرگی هم کرده بود و قصد تصرف قندهار را داشت که از فرط ضعف مزاج در اثر افراط در همین مسائل اصلا در همین ابتدای راه از پایتخت پایش بیرون نرفته در کاشان قالب تهی کرد و مرد ! اصلا با حضور وی شیب تندی بسمت نزول در سلسله صفوی یکدفعه ایجاد شد و ضعفشان روز بروز بیشتر میشد.

شاه عباس دوم :
بعداز مرگ وی فرزندش شاه عباس دوم بشاهی رسید که این هم بچه بوده یعنی در 8 سالگی و خوب معلومه که حاکم کسانی دیگرند! و در ربع قرن دوره وی است. وی البته در جوانمردی بسیار برتر از پدر ناجوانمرد جوانمرگش بود اما چون دائم الخمر بوده توانی برای راستی تن و روح نداشت و با توصیه حکیم باشی های دربار بمازندران برای استراحت و بهبودی آمد اما هوای مازندران هم بر وی مهری نداشت وقتی که مرگش را نزدیک حس کرد توبه کرده و بقصد زیارت امامرضا (ع) راهی سفر مشهد میشود که در نیمه راه در خسرو آباد دامغان دار دنیا را وداع میکند و در 35 سالگی میمیرد.

شاه سلیمان :
در 1077 شاه سلیمان صفوی ( صفی میرزا ) پس از مرگ پدرش شاه عباس دوم بحکومت میرسد و 28 سال شاه ایرانست یعنی تا 1105 و مقارن مرحوم مجلسی ! ...


حمله افغان ها :
10-تهماسب دوم
11- عباس سوم
شاه سلطان حسین :
آخرین حاکم صفوی از 1105 تا 1135 بمدت 30 سال حکومت داشت و ناباورانه و برخلاف باور همگان سلسله شان منقرض میشود.

میرویس افغان سنی مذهب در قندهار شورش کرد و همین شورش هم در ادامه دامن صفویه را گرفت.درباریان صفویه این شورش محلی را ناچیز گرفتند و اتفاقا هم ناچیز بود طبق همه اتفاقات ناچیزی که یکدفعه و بغته واحده چیز میشوند !!!

تنها حاکمانی که این اعتراضات و صداهای ضعیف نارضایتی و البته ناچیز را میشنوند و سعی در حل ماجرا، نه برخورد ، میکنند موفق هستند و نمی گذارند که بماند و تلنبار شود بر خواسته های پاسخ داده نشده مردمی در گوشه و کنار !

مثلا وقتی مردم در گوشه و کنار دارند داد میزنند که سیستم بانکی کمر خانواده هایشان را شکسته و همه را بدهکار و در نتیجه همه را عصبانی کرده و 100 تومان وام میدهند با قراردادهای یکطرفه بعد از 5 شش سال با دهها برابر جریمه دیرکرد کشیدن روی آن عملا نه توان پرداخت اقساط را برای مردم میگذارند و نه دست ار رباخواری برمیدارند و کسی هم بجز 4 کلمه حرف آنهم با قیود شرطی اگر و مگر بسنده میکند، خوب وجدانا و دلسوزانه میگویم نباید این مساله بنحوی شنیده شود که عمل شود و حذف کنند این دیرکردهایی که خود بانکها با بهانه تراشی تحت عناوینی مانند یک تا 5 درصد باقیمانده پیشرفت فیزیکی و ... خودشان روند پرداخت را بتاخیر می اندازند تا از سودهای بدتر از ربا تحت عنوان جریمه دیرکرد که دهها برابر اصل وام و بهره است برخوردار شوند .
بخدای احد و واحد بیغرض و صرفا از روی اینکه خودم را فرزند این سیستم میدانم همه جا این را گفتم و نوشتم اما جز توهین و تمسخر و بی توجهی نشنیده و ندیده ایم !! داریم می بینیم که خانواده های شیعه دارند کمر خودشان زیر بار همین جریمه های ظالمانه خم میشود و بسیاری از خانواده ها بفساد کشیده شدند دعواها و دادگاهها و آبرو بردنها و ابلاغها و ... مردم را تا حد انفجار دارد پیش میبرد حالا از تخریب تولید و بشکست کشاندن کارگاههای تولیدی و نابودی اشتغال و ... بگذرم ؛ آدم شاخ درمی آورد که از ما اگر نخواهند بشنوند که با جان و دل میگوئیم و از سر دوستی پس از کی حاضرند گوش شنوا داشته باشند ؟!!!! بگذرم سر زخمها باز شد و .... خدا رحم کند !


چی داشتیم میگفتیم ؟! ... بعد از آن میرویس افغان بعدها گرگین خان نامی حاضر بتمکین از سلطان حسین نشد و حاکم صفوی فقط با برخورد فیزیکی و سرکوب و فراری دادن گرگین خان فکر کرد که کار حل شده یا میشود که بعدها بعد از اتفاقاتی گرگین خان تمکین میکند و بظاهر تحت انقیاد دولت صفوی در آمده و وارد اصفهان میشود و میماند.

قندهار که پس از این تمکین ظاهری گرگین دچار فتنه هایی میشود سلطان صفوی بهمین گرگین ماموریت میدهد(!) که برود مساله قندهار را سرکوب کند و اوضاع را آرام نماید.گرگین خان البته شورش را سرکوب و خفه کرد اما بهیچ وجه بمعنی خاموشی آن نبود چون حل نشده بود بلکه سرکوب شده بود!

و رفته بود در ضمیر و باطن مردم پنهانی و زیرزمینی هم شد و ادامه همین مساله حل نشده اما سرکوب شده قندهار با همه کوچکیش در مقایسه با کل قلمرو صفویه ؛ بجایی رسید که کل دولت صفویه را بهم ریخت و طومارش را درهم پچید که تقریبا اکثرا میدانید موضوع چگونه شد یا لااقل کلیاتش را شنیده یا خوانده اید! و من نمیخواهم باز بجزئیاتش بپردازم !چون قرار بر دادن شمای کلی از جریانات تاریخی است.

محمود افغان پسر میرویس (که یک عمروعاص دوره صفویه بتمامه بود) آنقدر جسارت پیدا میکند که بعد از فتح کرمان و بعد از اینکه نتوانست وارد شهر یزد بواسطه مقاومت مردم و حفاظت از دروازه شهر بشود بسمت اصفهان پیچید و شد آنچه که با ذره ای درایت حکومت میتوانست نشود! این افغانی بی ادب حدود هفت هشت ماه اصفهان را محاصره کرده و بعد از قحطی که حتی مردم مجبور بخوردن گوشت سگ و گربه آنهم با بهای گزاف شدند ؛ دیگر یا باید همدیگر را میخوردند که بعضا خوردند یا جنگ تا حد مرگ با دستان خالی یا  تسلیم که این آخری اتفاق افتاد. و آنهمه کبکبه و دبدبه حکومت مقتدر و بزرگ صفوی با بدترین وضعی هم مردم را با بیشعوری و بیعرضگی خویش بهلاکت  رسانده بودند و عافبت خودشان هم مفتضحانه سقوط کرده و تسلیم شدند. بر این سیاهه بر باورهای سطحی دربار که تحت تعالیم بعض ملاها بودند (*)

بدی کار که آدم چندشش میشود و اصلا شرمش میآید بگوید بعنوان یک ایرانی باغیرت آنست که عاقبت الامر سلطان صفوی دخترش را برای محمود افغان میفرستد و بعد خود لباس سلطنت از تن بیرون کرده و  بنزد محمود افغان میرود و اظهار میکند تقدیر چنین است که تو شاه شوی و خودش با دست خود تاج شاهی بر سر این افغانی میگذارد و او را بداخل شهر اصفهان همراهی میکن
د ! و من نمیدانم چه کسانی بوی چنین آموزشهای عقیدتی را داده بودند که .... !

در کاخ شاهی جشن گرفتند کل ناموس حاکم صفوی را گرفتند یعنی دختر دیگر شاه را برای برادرش بقندهار فرستاد و در دامه حتی از خواهر شاه هم نگذشت و در عین اینکه دختر شاه را داشت خواهرش را هم تصاحب کرد. و من باید اینجا بشرف مردم قزوین درود بفرستم که بعد از مدتی در برابر سپاه امان الله خان که بالغ بر 5000 بود و بقصد دستگیری شاهزاده صفوی که در ایام محاصره فراریش داده بودند بقزوین وارد شده و به مردم زور میگفتند قزوینیان اکثر مغولان را بدرک واصل کردند و حتی فرمانده افغانی را زخمی کرده و فرار کرد.

محمود افغان هم بعد از این جریان از ترس وارد قزوین نشد اما برای انتقام جنایاتی در اصفهان کرد که حتی قوم مغول نکردند آنقدر وحشتناک و ددمنشانه که حتی از اطفال و کشتن و بریدن سرشان حیا نکردند و نگذشتند.

بمدت اندکی بعد از اینهمه جنایات این فرمانده کثیف افغانی دیوانه شد و جنون گرفت بنحوی که خود افغانی ها مجبور شدند بزنجیر بکشند و پسر عمویش اشرف افغان را بجایش بنشانند ! . محمود افغان بقدری برای خود افغانیها غیر قابل کنترل شده بود که مجبور شدند او را خفه و بدرک واصل کنند.

بعد از مدتی از حکومت اشرف شایعه ای در شهر پیچید که عثمانی ها حمله کردند بقصد قزوین و اصفهان برای بسلطنت رساندن سلطان حسین ( که زندانی بود اما همه وابستگانش را قتل و عام کرده بودند ) که این مساله باعث ترس افغانی ها شد و بدنبال آن اشرف فرار کرد اما در 1139 مامورانی فرستاد تا سلطان حسین را در حصر  بقتل برسانند.
عثمانی ها باز به بخشهایی وسیع از ایران تا اصفهان هم  پیشروی کردند اما در نزد خود راضی از افغانها که کارشان را ساده کرده اند.

پی نوشت:
----------
(*). سهم خرافات در سقوط صفویه
آبگوشت شاه سلطان حسین که سپاهیان را نامرئی می‌کرد!
بی‌تدبیری و باورهای خرافی شاه سلطان حسین، خود زمینه نابودی وی و سلطه افغان‌ها بر خاک ایران و نابودی سلطه صفویه را فراهم ساخت و وی بالاخره با دست خود در سال ۱۱۲۵ تاج و تخت سلطنت را به محمود افغان واگذار کرد.
در زمان شاه سلطان حسین نیز نفوذ منجمین در دربار و افراط و خرابکاری آن‌ها در امور درباری و کشوری، به وضوح مشاهده شده است. آورده‌اند: «تمام مشغولیت شاه سلطان حسین در زمان حکومتش این بود که به جای سپهسالاران افرادی چون منجمان، حکیمان و ملایان را به دور خود نشاند و درباره مسائل بسیار جزئی و پیش پا افتاده به بحث بپردازند. مثلا در غیرموقع فصل سال، برای شاه خربزه می‌آورند. این جماعت تشکیل جلسه می‌دادند و حکیم‌باشی بر روی سرد و گرم بودن یا قابض و مسهل بودن آن نظر می‌داد و منجم هم برای قاچ کردن و خوردن خربزه اسطرلاب می‌انداخت و مورد ساعت سعد و نحس را مطرح می‌کرد و بعد ملا‌ها باید فتوا می‌دادند که این خربزه پاک شرعی است یا خیر؟ و بخورد یا خیر؟ و پس از این نظریه چند دعا قبل از خوردن بخوانند و سایر جزئیات در خصوص چگونگی آوردن خربزه و در کدام سینی و ظرف و با چه کاردی قاچ شود نیز آن‌ها نظر می‌دادند.» (تاریخ نظامی و سیاسی نادرشاه افشار، ص ۴۷)

گاه در دربار، بین منجمان و طبیبان درگیری و مراوداتی صورت می‌گرفت و به ظاهر منجمان مقتدر‌تر و عزیز‌تر از طبیبان بودند. فی‌المثل پزشکان در تداوی بیماران بر حسب عوارض و علائم امراض و خصوصیات مشهود مرض اقدام می‌کردند و دارویی تجویز می‌نمودند، در صورتی که منجمان با این اقدامات مخالفت می‌ورزیدند و می‌گفتند: باید چرخ و سیر کواکب را نیز نگریست تا معلوم شود که آیا مراجعه به پزشک و تداوی سعد است یا نحس؟ (سیاحت‌نامه شاردن، ج ۵، ص۱۸۳-۱۸۲)

در برخی مواقع، شاه به پیشگویی منجمان اکتفا نمی‌کرد و خود اوامری صادر می‌نمود، به عنوان مثال شاه سلطان حسین در چگونگی مقابله با افغان دستور پخت آبگوشتی سحرآمیز را داد و چنین می‌پنداشت که پس از اطعام سپاهیان، آنان به صورت نامرئی مبدل خواهند شد و در نتیجه مزیتی عظیم بر دشمن خواهند یافت. آبگوشت باید در ظرفی تهیه می‌شد که در هر یک از آن‌ها دو پاچه بز نر با ۳۲۵ غلاف سبز نخود و تلاوت ۳۲۵ تشهد توسط دوشیزه‌ای بر سر آن خوانده می‌شد و این سفارش‌هایی بود که به شاه برای پخت این آبگوشت سحرآمیز داده بودند. (ر. ک: انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص۱۵۸

ادامه دارد .........

ساری,گاه نوشته های محمود زارع توضیح :در چندین جلسه دوستانه – در جمع محدودی - درباره شمای کلی از تاریخ ایران از صدر تا ذیل بصورت کنفرانس مانند , مطالبی از سوی جناب آقای زارع  ایراد گردید که بعد از بررسی اولیه از میان یادداشت برداریهای دو تن از دوستان حاضر که یاداشتهای بهتری تشخیص داده شد؛ و همچنین صدای ضبط شده توسط موبایل یکی از دوستان ؛ خلاصه ای تنظیم گردید که بصورتی که ملاحظه نمودید تایپ و تنظیم و منتشر گردید .
البته این متن نیاز بویرایش در ابعاد مختلف دارد که حق صاحب گفتارست و خود اگر صلاح بدانند آنرا ویرایش خواهند کرد و منتشر اما اگر مطالعه شود یک نگاه کلی و مفیدی از تاریخ قطعا پیدا خواهید کرد که برای هر ایرانی با توجه بضیق وقتی که دارند قطعا این مباحث بسیار مفید و باارزش میباشد. سعی زیاد هم شد تا عینا از متن مباحث ارائه شده توسط آقای زارع این متن پیاده شود و خود بر آن نیافزائیم که نیفزودیم.(م.ک)

مرتبط با این بحث :
تاریخ ایران (پیشدادیان و کیانیان) 01
تاریخ ایران (تمدن عیلامی ها) 02
تاریخ ایران (ماد ها) 03
تاریخ ایران (هخامنشیان) 04
تاریخ ایران (سلوکیان) 05
تاریخ ایران (اشکانیان) 06
تاریخ ایران (ساسانیان) 07
تاریخ ایران (ایران بعد از ساسانیان) 08
تاریخ ایران (پس از حمله اعراب) 09
تاریخ ایران (سلسله بنی عباس) 10
تاریخ ایران (حکومتهای متقارن) 11
تاریخ ایران (غزنویان) 12
تاریخ ایران (سلجوقیان و خوارزمشاهیان) 13
تاریخ ایران (ایلخانان مغول) 14
تاریخ ایران (سربداران و مرعشیان) 15
تاریخ ایران (آل کیا و آل مظفر و ...) 16
تاریخ ایران (تیموریان) 17
 تاریخ ایران (صفویان.قسمت اول) 18
تاریخ ایران (صفویان.بخش دوم) 19
تاریخ ایران (از افشاریه تا قاجار) 20
خلاصه ای از تاریـخ جنگهای ایـران (1)
تاریخ ایران از دورترین زمانها تاکنون . قسمت سوم
تاریخ ایران از دورترین زمانها تاکنون . قسمت دوم
تاریخ ایران از دورترین زمانها تاکنون . قسمت اول



https://telegram.me/zaresari





مطالب اخیر وبلاگ :
سنگریزه یا عقیق
آیا نسخ با علم و قدرت الهی منافات دارد؟
تاریخ ایران (صفویان.بخش اول) 18
عمل بقرآن افضل تر است
دو گزارش از ماهیت قرآن
زمان جنگ
تاریخ ایران (تیموریان) 17
آسیب‌شناسی رویکرد تاریخی به ماهیت وحی
تاریخ ایران (آل کیا و آل مظفر و ...) 16
تاریخ ایران (سربداران و مرعشیان) 15
معمای همیشگی شرور و بلایا
تاریخ ایران (ایلخانان مغول) 14
تاریخ ایران (سلجوقیان و خوارزمشاهیان) 13
خواب پیامبرانه یا وحی خدایی ؟!
تاریخ ایران (غزنویان) 12
تاریخ ایران (حکومتهای متقارن) 11
تاریخ ایران (سلسله بنی عباس) 10
تاریخ ایران (پس از حمله اعراب) 09
تاریخ ایران (ایران بعد از ساسانیان) 08
تاریخ ایران (ساسانیان) 07
زحمت و مشقتّت شهوت
تاریخ ایران (اشکانیان) 06
تاریخ ایران (سلوکیان) 05
تاریخ ایران (هخامنشیان) 04
تاریخ ایران (ماد ها) 03
تاریخ ایران (تمدن عیلامی ها) 02
تاریخ ایران (پیشدادیان و کیانیان) 01
دعوی موجّه
ظهور, بعد از غربال و امتحاناتی سخت
راز و نشانه های سقوط حکومت ها
ارزش اولیاء در کلام اولیای خدا
زور و شلاق و تربیت !
سیاست تزویر دیگر جواب نمی دهد
زاهدا, گر درد دین داری دل آزاری مکن
فیض سبقت ,ماجرای حسنین (ع)
خاک خوشبوی کربلا ؛ مسلخ عشاق بی بدیل
پس نپندارم که اینها مردمانند، ای رسول
جز زیبایی نبود ...
مایه ننگ و افتخار
چاشنی آشتی , مژده به گنه کاران
حسن عیب
امام حسین (ع) در نظر چارلز دیکنز
فانی را چه به خودنمایی ؟!
این واقعه بالاتر از حجت است
حسین (ع) نیز خود چو باران است!
امام حسین (ع) در نظر موسی صدر
سفر عشق و آقا حسین بن علی
پیامبر (ص) فرمود این خطبه (غدیر ) را بگوش همه برسانیم!
نهی از ستایش و تمجید زمامداران و مسئولان در نظر مولا علی (ع)
حدیث ظلم از کلام امام جواد (ع)





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.