ایلخانان مغول :
عطا ملک جوینی صاحب تاریخ جهانگشا جوینی دوره مغول را اینطور تصویر کرد که بنظرم برای اذهان وقاد برای تصویر همه دوران مغول همین یک بیت کافیست :
هنر اکنون همه در خاک طلب باید کرد ؛ زانکه اندر خاکند همه پرهنران
مرزهای امپراتوری مغول در عصر چنگیزخان
مرزهای امپراتوری مغول در عصر چنگیزخان
ساری,گاه نوشته های محمود زارع:فردی بنام چنگیز با کیاست و زیرکی ابتدا در بین ایلات و قبائل مغول شروع ببرقراری پیوند و اتحاد کرد و تصمیم گرفتند برای برقراری حکومت مغول شروع بجنگ کنند.ابتدا از مغولستان بقسمتهایی از چین و ترکستان دست درازی کردند و بعد بسمت شرق رو کرد و هم مرز با خوازمشاه شد...
 ابتدا طی نامه ای خاص که در آن سلطان محمد را بزرگ خطاب کرد در عین اینکه وی را فرزند عزیز خود هم ذکر کرد بعد از بیان اینکه من ضمن دانستن وسعت قلمرو تو ؛ چین و ترکستان را فتح کردم ؛ تقاضای برقراری راهی برای روابط بازرگانی نمود!

بعد از این نامه و توافق تجارت طرفینی بیش از 500 نفر از تجار مغول با مالالتجاره بقلمرو خوارزمشاهیان در حاشیه رود سیحون به شهر (اترارفاریاب امروزی رسیدند اما حاکم منصوب خوارزمی با بیشعوری محض طی نامه ای بسلطان آنها را نفوذی و جاسوس مغول فرض کرده و از سلطان درخواست کرده بود که ضمن اخذ اموالشان با آنها برخورد شود که این عمل هم از جهت اخلاقی و هم از جهت مناسباتی که پذیرفته بودند بسیار کار زشتی بود و حتی اگر مغولان ابتدا قصد دشمنی نداشته بودند هم براحتی حق پیدا میکردند که انتقام بگیرند!

متاسفانه سلطان هم با نظر حاکم اترار مخالفت جدی نکرد و با توصیه اینکه مواظب باشید؛ همین اشاره هم کافی بود که عواملش در اترار آنها را ابتدا دستگیر و بعد اموالشان را مصادره و بعد هم آنها را بجرم جاسوسی محاکمه و اعدام میکنند و این برگترین خبط و خطای یک حکومت بزرگی همانند حکومت سلطان محمد خوارزمشاه که حتی گرایشات علوی هم در اواخر عمر پیدا کرده بود ؛ بود !

زنی بنام سلطان جهان ترکان خاتون مادر سلطان محمد همسر سلطان تکش که زنی پرادعا و حریص در مناسبات حکومتی در عزل و نصب ها بود از همین حاکم اترار یا فاریاب امروزی ینال خان حمایت میکرد و سلطان هم نتوانست خیلی راحت بر بعض از عواملی که درباریانش بخصوص ترکان خاتون از آنها حمایت میکردند مدیریت کند لذا سود حضور این عوامل بدرباریان میرسید و خبط و خطایشان بریش سلطان بسته میشد و آنقدر این گونه سیاستهای داخلی در عزل و نصب ها و حمایتها از عناصر ناکارآمد و فاسد زیاد بود که کار اداره کارآمد حکومت را دچار اختلال میکرد و سلطان محمد هم متاسفانه در این باره همیشه با دیده اهمال و اغماض برخورد میکرد و در قطع دست اطرافیانش اقدام مناسبی نمیکرد.

شاید اگر حمایت بی دریغ ترکان خاتون سلطان جهان از ینال خان نبود سلطان محمد نوعی دیگر با خطای حاکم اترار برخورد میکرد و حداقل بهانه بدست مغولان نمیداد یا بهانه را با تنبیه بموقع ینال خان میگرفت.
از جمله مواردی که باز همیشه مهمترین نقطه ضعف و انحراف دم و دستگاههای حکومتی بوده همین اطرافیان و دور و بری های دفتر و دستک مقامات هستند که بشدت باید کنترل شوند و ابدا نباید دست بازی برای اعمال سیاست خوخواسته داشته باشند...

حاکمی که بدفتر و دربارش کم توجه باشد از همان جا خواهد باخت بی برو و برگرد ! ترکان خاتون هم در سرنوشتش گزارش شده که از خوارزم فرار و بمناطق مرکزی مازندران در منطقه ای بنام دره ایلال ( منطقه ای احتمالا بین سوادکوه تا لاریجان آمل ) پناهنده میشود که بعد از آنکه مغولان متوجه میشوند بمدت 4 ماه این قلعه را محاصره و او را باسارت میگیرند و در نهایت هم با خفت و خواری در اسارت مغولان میمیرد.

بدنبال این اتفاق ( یعنی برخورد ینال خان با تجار مغول) چنگیز خان طی پیامی بسلطان محمد خوارزمشاه ضمن آنکه گوشزد کرده بود که تو پیمان بسته بودی و چه شده که زیر پیمان زدی باید توضیح دهی و اگر هم حاکم تو ینال خان ( واقعا احمق بیشعور سیاسی بنظر من ) سرخود این کار را کرده باید او را برای مجازات بما بسپاری والا آماده جنگ باش !تهدید بجنگ کرد.
 
سلطان محمد بدلیل خطای عواملش بجای تنبیه وی ؛ خودش هم خطای بزرگتری میکند و ناجوانمردانه ضمن دستگیری فرستادگان چنگیز آنها را در نهایت (سر دسته آنها را) سربنیست میکند و بقیه را با تراشیدن سرهایشان بقصد تحقیر مغولان و ابراز بزرگی و دشمنکوبی خویش! نزد چنگیز خان میفرستد !

این گونه حرکات در نزد هیچ عقلی نشان شجاعت نیست بلکه نشان حماقت محض و اتفاقا از جهت روانشناسی نشانه ضعف و ترس هم میباشد. چه افتخاری داشت یک عده آدم معدود بعنوان سفیر یا حتی بر فرض جاسوس که در چنگال یک حکومتی در داخل اسیر هستند چنین برخورد زشتی بشود که اینجا باید بچنگیز با هر عقیده و مرامی هم که داشته باشد حق داد که ساکت ننشیند .

حماقت سلطان خوارزمی که مسئولیت رعایای بسیاری را در یک مملکت وسیع دارد بیشتر از این نمیشود دیگر . اگر دولت تشکیل داده بودند در همه مذاهب و با هر آیینی باید بقواعد روابط طرفینی احترام گذاشت اگر هم نمیخواهند مراعات قراردادهای طرفینی را بکنند پس چرا دولت تشکیل میدهند بروند گروه شورشی تشکیل دهند و کار خودشان را بکنند دیگر چرا دولت را در اختیار دارند ؟! مردم مالیات و باج و خراج و سرباز و ... میدهند که امنیت داشته باشند و نمایندگانی برای اعمال عدل و امنیت !

تحت شرائطی (که خود حکومت خوارزمشاهیان با آنهمه قدرتی که داشت) در لشکر کشی ببغداد در مرزهای همدان متوقف و ناکار شد بدلیل سرما و ... مشکل دشمنی با خلافت را هنوز حل نکرده آمده اینجا بدون محاسبه توان نظامی دشمنی مانند مغولان,  چنین برخوردهای بچگانه و سخیفی را که بقول خودشان قدرتنمایی هم بود داشت ...

همین عدم تعیین تکلیف با خلیفه و یا مصالحه یا جنگ با وی باعث شد که خود خلیفه مغرور بغداد هم طی پیامی بچنگیز ضمن ابراز ناراحتی از خوارزمشاه و بیان عدم مشروعیت وی مغولان را تحریص بر تنبیه و برانداختن حکومت آنها کرده بود! اینکه ابن اثیر مورخ مشهور سنی میگوید از علل حمله مغول بغیر از مواردی که نقل میکند مینویسد غیر از این چیزهای دیگری هم هست که نباید در کتب نقل گردد , یعنی چی ؟! آیا بجز دعوت خود خلیفه بغداد بر تحریص مغولان است ؟!!! خودش هم بعدا معترف میشود که عجم درست میگویند که خلیفه عباسی, تتار را بر حمله طی نامه ای ترغیب کرد !

در 615 مغولان شروع بحمله کردند که از همان اترار یا فاریاب در ساحل شرقی سیحون همانجایی که تجارش را بجرم جاسوسی و نفوذی مغولان باسیری گرفتند و با سفرای مغولان تحقیرآمیز برخورد کرده بودند؛ حمله شروع شد و همان حاکم قاتل اترار یعنی ینال خان را مغولان با نقره داغ کشته و شهر را تصرف کردند .

سلطان خوارزم هم داشت برای حفظ حکومتش مردم را لخت میکرد با مالیات و بالابردن هزینه زندگی؛ بمردم در امرار معاش سخت میگذشت که ای بسا حاضر بودند حتی با دشمن همکاری هم بکنند و کردند اتفاقا تا از این وضع سخت رهایی یابند. همیشه همینطور بوده و هست.

ماشین جنگی مغولان با تصرف مهمترین شهر دولت خوارزمی یعنی بخارا در حوزه قلمرو خوارزمشاهیان روی ریل افتاد و لشکریان چنگیز پیش می تاختند و سلطان خوارزمی هم فقط بدنبال جان پناه میگشت و هی عقب نشینی تا جایی که در مناطق شرقی مازندران یعنی حاشیه دریای مازندران بجزیره آبسکون (یا آشوراده) پناه میبرد بنحوی که در فقر و فاقه و بدبختی تا دو سال آنجا زنده بود و در سال  617 حتی کفن نداشته که او را در آن بپیچند و در پیراهنی او را بطرز خفت باری در خاک کردند.

گزارش شده که مدام ناله و استغاثه بدرگاه خدا میکرد که اگر فرصتی دیگر بوی بدهد و دفع شر مغولان را بکند او عدالت را درباره مردمان اجرا خواهد کرد و جلوی بی عدالتی عوامل تحت حاکمیتش را از مردم خواهد گرفت و دیگر از تبختر و ظلم و بزرگی و شاهی و ... دست خواهد کشید اما حیف که آنوقتی که حاکمان در اوج و مست قدرتند باین فکر نمی افتند و از فرصتهای خداداده استفاده نمیکنند و مردم را نادیده میگیرند یا عملا خواستهای قاطبه مردم را کم می بینند. همیشه هم همینطور بوده و هست الا آنکه .... ! 

این سلسله در آخرین حلقه خود جلال الدین را می بیند که طی ده سال از 617 تا 627 بجای پدر قرار گرفته اما چه جانشینی و چه حکومتی که فقط تحت هجمه و هجوم مغولان بود. این سلطان سرنوشت تراژیکی پیدا میکند اوایل با جمع کردن مقداری سپاه در خراسان و بلخ درگیریهای با مغولان داشته اما وقتی خود چنگیز بقصد حمله ببلخ و غزنین همراه سپاهیانش حرکت میکند او ناچار میشود بهمراه خانواده اش برودخانه سند بقصد بهند برود در اینجا بود که نوشته اند زن و بچه هایش باو پیشنهاد میکنند برای آنکه ما بدست مغولان نیافتیم خودت ما را بکش که وی را مجبور میکنند همه خانواده را در رودخانه سند بآب بیاندازد و خود نیز با هر زحمتی بوده بآب بزند و بهند متواری بشود. بعد از جمع و جور کردن خود مجددا بایران برگشت ابتدا با برادرانش که مدعی حکومت بودند مواجه شد پس غیاث الدین را تسلیم کرد و با باقیمانده سپاه بمناطق مرکزی ایران رفت تا کرمان و حتی غرب و از خلیفه بغداد هم تقاضای کمک برای ایستادگی در برابر مغولان کرد اما خلیفه مغرور همکاری نکرد.

چنگیز در 624 میمیرد و جلال الدین هم در منطقه آذربایجان است . ترکان مغول با فرماندهی جدید در ترکیه امروزی مستقر بودند ( نسل بسیاری از ترکان ترکیه فعلی از همین مغولان است و ترکان و آذری های ایران کاملا با آنها هم بلحاظ نژادی و هم از جهات دیگر متفاوت هستند) درگیری بین جلال الدین خوارزمشاه در آذربایجان ایران با همراهی آذری های باغیرت ایرانی با ترکان مغول از ناحیه ترکیه شروع میشود که بدلیل عدم همکاری اعراب سنی و دربار خلیفه در این جنگها در سال 627  متاسفانه شکست میخورند و دیگر نشانی نه از جلال ایران بود و نه از جلال الدین ایران !

مغولان با دست باز دیگر تاخت و تاز و قتل و غارت دارند در جایی خواندم که وقتی بخارا بدست مغولان فتح و بآتش کشیده شد و اغلب خانه های چوبی خاکستر شدند مسجد جامع بزرگ شهر که با سنگ و ساروج بنا شده بود پابرجا بود .
هنگامی چنگیز بهمراه نوه خویش به بخارا وارد میشود می بیند که بخارا دود شده و بخار اما بنایی عظیم برقرار است . می پرسد اینجا سرای سلطان است میگویند خیر این سرای یزدان است.
مغولان وقتی داخل مسجد میشوند تمامی قرآنهای داخل جعبه های مسجد را زیر سم اسبان انداخته و جعبه های آنرا آخور اسبان و ستوران خویش میکنند و در خانه خدا جشن پیروزی دایر میکنند و رقاصه ها در رقص و ساغرهای شراب در گردش .
مردانی از متدینین مشهور وقتی این صحنه ها را می بینند ... تا شک بخدا و دینش هم پیش میروند و با خود می اندیشد که این چه خدایی است که اینهمه بی حرمتی بدین و کتاب خویش را تحمل میکند و مگر شاید خدایی نباشد!

آنان فکر میکردند که دین یعنی همین نماز و روزه و کتاب و مسجد ؛ و توهّم میکردند خداوند در بند اینها است ! نزد عالم بزرگ شهر رکن الدین میروند و شرح ماجرا میگویند و لب باعتراض و انکار میگشایند که رکن الدین بدانها میگوید خاموش باشید که من باد استغنا و بی نیازی خداوند را می بینم !
میخواست باین دینداران احمق  و قشری مذهب بگوید که شما از دین فقط همین ظواهر و شعائر سطحی آنرا داشتید در صورتی که همه اینها برای رسیدن بمعرفتی بوده که در تحت این شرائط نه بیافتید و حالا هم که مواجه شدید باید می فهمیدید که خداوند را نیازی باین خانه و آداب این چنین و نماز من و شما ابدا احتیاجی نیست !! ...

ترکان مغول کل قرن هفتم تا نیمه های قرن هشتم (از 615 تا 735 ) در کل این منطقه وسیع از چین تا روسیه و ترکیه و شام و بغداد در تاخت و تاز و قتل و غارت هستند تا آنکه دولتی بنام ایلخانان در پی آن شکل بگیرد.

بعد از مرگ چنگیز در 627 ابتدا فرزند کوچکش تولی بجای پدر انتخاب میشود و بعدا فرزند دیگرش بنام اوغتای (اوکتای قاآن) بجانشینی چنگیز میرسد. که همین اوکتای بود که از ترکیه فعلی با سلطان جلال الدین جنگ میکرد. بعد گیوک ؛ منگو و اوبیلای قاآن بفرماندهی ترکان مغول میرسند.

منگو قاآن در اواسط قرن هفتم برادرش هلاکوخان را بفرماندهی در مناطق ایران برای توسعه و تثبیت در غرب قلمروش برگزید...
درگیری با اسماعیلیان نزاری بتحریک علمای سنی در 654 توسط همین سردار مغول شروع شد که با محاصره قلعه الموت و با تسلیم شدن رکن الدین خورشا آخرین سردار اسماعیلیه طی مذاکراتی چند بدون درگیری ماجرای اسماعیلیان هم تقریبا پایان یافت.

بعد از آن هلاکو متوجه بغداد و خلافت عباسی میشود . در دربار خلافت ؛ نظامیان و سرداران سپاهی خواهان درگیری و جنگ با هلاکو میشوند اما سیاستمداران و مشاورین و وزرا نظر بر مذاکره و تفاهم داشتند مثلا ابن علقمی وزیر خلیفه قصد داشت کار را با تفاهم و دادن هدایایی بمصالحه بکشاند تا جنگی درنگیرد و خونریزی نشود و عرض و آبروها برباد نرود... و نهایتا در 656 بعد از یکی دو ماه محاصره بغداد ؛ و ورود سپاهیان هلاکو بداخل شهر آنجا هم فتح و بدینصورت دم و دستگاه امارت و خلافت عباسیان هم درهم پیچیده شد که وارد جزئیات نمیشوم که بنا هم بر آن نداشتیم...
اما کل شهر را با قتل و غارت و تخریب بهم ریختند و آن سرداران سپاه خلیفه را که حاضر بمصالحه نبودند بفیجع ترین وضعی قطعه قطعه کردند و خلیفه و دو فرزندش را فقط برای استفاده از او برای اعمال خواسته ها مثلا باز کردن دروازه های دیگر شهر یا لو دادن مکانهای خاص و ... نگه داشتند تا آنجا که خلیفه را مجبور کردند در حرامسرای خویش را بروی فرماندهان هلاکوخان بگشاید و حسابی از سرداران مغول پذیرایی شود !!

بعد از آنکه کاملا از خلیفه آنهم بدین نحو استفاده کردند وی را بشکل بسیاز خفت بار و تحقیرآمیزی داخل نمدی پیچیدند و آنقدر بطرز تفریحانه ای بر وی کوبیدند که عاقبت بقتل رسید. خلافتی که از 132 شروع و تا 656 بمدت حدود 520 سال ادامه داشت بدینسان طومارش بوسیله هلاکو که نوه چنگیز و فرزند تولوی یا تولی میباشد درهم پیچیده شد !
و از اینجا ببعد است که هلاکو پس از دریافت فرمان حکومت از قوبیلای خان , برادر و خان بزرگ مغول , دال بر حکومت بر ایران که از رود جیحون شروع و تا مرز دولت بیزانس را شامل میشده مترصد تشکیل و تثبیت حکومت ایلخانان میشود و دیگر بجای تدبیر جنگی نیاز بیشتر بتدبیر سیاسی اجتماعی دارد و مردان متناسب با این دوره از حاکمیت که با فرزندانش ( مانند آباقاخان ؛ ارغون خان ؛ بایدو؛ غازان خان , الجایتو و ابوسعید بهادرخان ) تا 736 بطول انجامید.

هلاکو در این مرحله دیگر خیلی میل بتوسعه قلمرو نداشت و بعد از اعزام لشکری بقصد فتح مصر که برخلاف انتظار از ممالیک مصر در عین جالوت شکست خوردند دیگر دست از کشورگشایی برداشتند و در همسایگی روم شرقی ایستادند .

دولت مسیحی بیزانس تلاش زیادی کرد که با برقراری روابط با این قدرت تازه بدوران رسیده اما عظیم هم شر آینده اش را از سر خود کم کند و هم اگر لازم شد ترکان شمنی مذهب مغول را همچنان بر علیه مسلمانان دشمن بدارد. بخصوص پس از شکستهایی که در جنگهای صلیبی از مسلمانان خورده بودند بسیار انگیزه داشتند که مغولان را بعنوان هم پیمان خود بر علیه مسلمانان داشته باشند. بخاطر همین بود که هم در مغولستان و چین با قوبیلای خان و ... هم با هلاکو خان در ایران وارد روابط شدند تا جائی که میخائیل هفتم گویا امپراتوری آنموقع روم دخترش مریم را بازدواج آباقاخان جانشین هلاکو در می آورد تا از اینطریق هم در ترویج مسیحیت بکوشد و هم برنامه دیگرش را پیش ببرد.

اینجا نقش علمای دینی در حوزه اسلام کمرنگ بود و لذا عالمان مسیحی زیرکانه تر عمل کردند اما خیلی موفق نشدند.ولی یکی از مهمترین نکات قابل ذکر در دوره تثبیت حکومت ضرورت استفاده از ایرانیان دارای فرهنگ و توان دیوانی است که هر حکومتی و حتی مغول را مجبور میکند که اگر بخواهند بمانند باید از کارآمدی آنان استفاده کنند والا با گرایش بنیروهای خودی از تبار مغول صرفا بجهت اعتماد بالا ,ساختار شکننده و ضعیفی در کشورداری خواهند داشت بهمین جهت آرام آرام ایرانیان در دستگاه ایلخانان حضور یافته تا جایی که اغلب مصادر مهم دولتی را نیز تصاحب میکنند و درواقع فرهنگ شمنی مغول را در درون فرهنگ ایرانی که حالا مسلمان هم شده بودند هضم میکند تحت این شرائط فرهنگهای اصیلتر و غنی تر غالب میشوند ( ایرانیانی مانند طایفه جوینی ها در اوایل کار و بخصوص خواجه بزرگ شیعی خواجه باکیاست و درایت نصیرالدین طوسی) و این است راز مهم موفقیت در دراز مدت که باید بجای هروله و تظاهر و شعار و باد و بروت ؛ بفکر و فرهنگ و انسانهای اندیشمند بها داد تا انسانهای کم شعور شعاری !

تکیه حکومتها بر انسانهای غیر متفکر کم مایه معمولا پررو و چاپلوس ؛ در میان مدت بشدت پایه های آنرا سست و از درون آنرا خواهد پوساند و بهمین دلیل است که میتوان حکومت هشیار و دانا را , دارای حاکمانی دانست که بجای بها دادن به انسانهای هوچیگر سیاس سطحی اندیش ؛ دارای رویکرد زیادی به انسانهای متفکر و اهل اندیشه  و فرهنگ دانست که تلاش دارند با این طایفه رابطه مناسب برقرار نمایند و حرمتشان را پاس بدارند والا آنها تحت هر شرائط کار خودشان را دال بر گسترش فکر و فرهنگ میکنند و هیچ قدرتی و با هر زوری نمیتواند جلوی فکر و فرهنگ را در درازمدت بگیرد. چرا که کار فکر و فرهنگ کار زور و شلاق نیست مگر آنکه حمقاء بخواهند برای راحتی خیال عاجل خودشان زور را در کار فرهنگ چاشنی کنند ! ...

هلاکو مراغه را مرکز حکومت خود انتخاب و تا 663 زنده بود و در جنوب ارومیه وی را بخاک سپردند. بعد از مرگ هلاکو فرزندش آباقاخان ( 663 تا 680 ) بحکومت میرسد. و مرکز حکومت از مراغه بتبریز منتقل میشود. بعد از وی برادرش احمد تکودار ( 680 – 683 )  بحکومت میرسد. که البته این حاکم مسلمان میشود بر عکس برادر قبلیش که همان آیین شمنی بخصوص بودایی را داشت. احمد دستور داد مجسمه های بودا و بتکده های دوره قبلی را جمع کنند و شرب خمر علنی را ممنوع کرد و مقداری اقدامات این چنینی برپایه فرهنگ دینی انجام داد...
 
نقش ایرانیان در بقدرت رساندن احمد تکودار بسیار زیاد بود . طیق عرف باید بعد از آقاباخان فرزندش ارغون بحکومت میرسید اما ارغون در منطقه خراسان بود و بعد از مرگ آقابا ایرانیان حاضر در دربار بخصوص همین طایفه جوینی ها با توجه گرایش احمد برادر آقابا به ایرانیان و فرهنگ ایرانی و اسلامی تلاش زیادی کردند تا وی بحکومت برسد نه ارغون فرزند آقابا خان! بخاطر همین هم هست که ارغون طی دو برخورد در 683 عموی خویش احمد تکودار را بقتل میرساند و خودش حکومت را بدست میگیرد. اما اولین و مهمترین تزلزل داخلی در بین ترکان مغول تا اینموقع که بسیار در مراعات همدیگر منسجم بودند , پیدا میشود...
سعدالدوله که قبلا یک پزشک یهودی بوده بدربار ایلخانان نزدیک و تا وزارت ارغون شاه هم پیش رفت و خاندان جوینی را هم منزوی میکند تا اینکه در 690 مرگ ارغون هم میرسد.

بعد از ارغون شاه طی دوره های تقریبا کوتاهی دیگران مانند برادر گیخاتو حاکم میشود پس از گیخاتو حکومت به بایدو میرسد و بعد هم غازان خان ( محمود – بخاطر مسلمان شدنش ) ( 695 تا 703 ) مغول میرسد.....

 رشیدالدین فضل الله همدانی ( صاحب جامع التواریخ ) و امیر نوروز و ... از جمله شخصیتهایی هستند که در دوره غازان خان محمود نقش زیادی دارند در اداره مملکت.که مهمترینش منع رباخواری در سیستم اداری حاکمیت است و دیگر موارد اصلاحی که زیاد هم بوده است. که پایه ای ترین اثر بنظر من بجز منع رباخواری که بتنهایی هر ملت و حکومتی را بزوال و فساد میکشاند قطع پیوستگی بمرکز ترکان مغول در چین است که دیگر چندان بله قربانگوی مرکز نیستند و نوعی استقلال در حکومت قلمرو ایران شکل میگیرد و آرام آرام ایران از مهمیز آنان جدا میشود.از اینجا ببعد باید بنوعی گفت حکومت ایلخانی ایرانی شده...

گرچه غازان خان محمود مسلمان حنفی شده بوده اما همین اتفاق ارزشش بیشتر در پارگی رابطه با مرکز فرهنگ مغولی نمود پیدا میکند که در ادامه میتواند برای دیگر آثار هم بسهولت نقش پذیر که همینطور هم شد زیرا با مرگ غازان خان محمود در ابتدای قرن هشتم در 703 ؛ سلطان محمد خدابنده ( الجایتو ) ( 703 – 716 ) روی کار می آید که برعکس سلفش مذهب تشیع را انتخاب میکند و یک شیفت بسیار اساسی در ایران میخورد و در واقع یکی از مهمترین نقطه عطف های فکری فرهنگی و مذهبی که بترویج تشیع در گستره ایران بزرگ می انجامد از همین زمان ایجاد میشود.

این حاکم مرکز حکومتش را از تبریز به زنجان در سلطانیه فعلی منتقل میکند. البته وقتی نوجوان بوده در خراسان بتوصیه علمای آنجا اسلام می آورد منتها ایشان هم مانند برادرش غازان خان محمود مذهب سنی حنفی معمول آن دوره را داشته است. ولی خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی تلاش زیادی کرد که وی را از مذهب حنفی بمذهب شافعی ترغیب کند و موفق هم شد.

از آنجائیکه در بین مذاهب اربعه سنی ها همین شافعی ها بیشتر بشیعیان نزدیکترند لذا همین مساله آمادگی لازم را برای پذیرفتن مذهب حقه تشیع از جانب سلطان محمد خدابنده تسهیل کرد. از سویی علمای حنفی شلوغ کردند و با تحرکات زیادی که معمول داشتند طبق قاعده همیشگی مساله از حساسیت خاصی که همیشه هم بنفع قیل و قال کنندگان نمیشود بلکه برعکس اکثرا برعکس آن چرخ میخورد , چرخ خورد...

در این زمان علمای شیعه هم گرچه اندک بودند اما حضور داشتند مانند خواجه سعدالدین ساوجی اهل ساوه ایران و یا سید تاج الدین آوجی اهل آوج در کنار ساوه که آنها هم نظراتشان در توجه و زمینه سازی گرایش سلطان بتشیع نقش پایه سازی را داشتند..... فقط کافی بود یک اتفاق خاصی بیافتد تا الویت یک مذهب برای سلطان محمد خدابنده مشخص شود...

فتح گیلان در زمان این حاکم هم تاثیر خودش را روی توجه وی بتشیع داشت زیرا مردم شمال از جمله مازندران و گیلان از ابتدا شیعه مذهب بوده اند و ارتباط حاکم با بزرگان منطقه فتح شده جدید عامل کمی نبود.
همچنین فرزندان خواجه نصیرالدین طوسی بزرگ در دربار حضور داشتند و نمیتوان شخصیت آنان را که همواره بشایستگی و بزرگی علمی و معرفتی  و سلامت نفس در نظر حاکم نقش داشتند نادیده انگاشت.

اما در 709 در سفری که ببغداد داشت همان اتفاق ساده و در عین حال تمام کننده افتاد . برای شخصی که از همه جهت همه گونه فکر و فرهنگ و مذهب و استدلال را از قبل شنیده بود و بایشان توصیه شده بود و کم کم داشت انتخاب نهایی را انجام میداد؛ در بغداد با عالم بزرگ شیعی علامه حلّی ملاقات میکند و بر مبنای آن سابقه که عرض کردم این اتفاق در این آشنایی افتاد.....

و از آنجا ببعد اقدامات زیادی هم برای ترویج تشیع صورت پذیرفت که نمیتوان بر اساس بی اساس آنچه که تبلیغ میکنند تشیع از زمان صفوی بوجود آمد را وقعی نهاد. چرا البته که در زمان صفویان هم نسبت به ترویج تشیع بصورت رسمی تر اقدام کرده اند اما تشیع بعنوان یک مذهب در چند دوره به ایرانیان عرضه شد که ابتدایش در زمان خود حضرت امیرالمومنین علی (ع) و فرزندان پاکش بود و بعدها بتناسب اتفاقات ایام بصور مختلف رسمی و غیررسمی گاهی گسترش آشکارتری یافت !... 

البته ما بهیچ عنوان نباید و نمیتوانیم هم تازه مسلمانان ایلخان و ترکان مغول را در گرایش باطنی شان باصل خود اسلام جدی بگیریم چه حنفی یا چه شافعی یا حتی شیعی بلکه مناسبات داخل سیستم قدرت و ضرورت راضی نگهداشتن اکثریت در آن قلمرو وسیع هم بسیار تعیین کننده بود .

جدای از این نقش علمای سوء بخصوص علمای ذی نفوذ در دربار مانند همین خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی سنی که بسیار در طرح نقشه و انجام توطئه بر مبنای حسادت کار میکرد را هم نباید در تعیین راه و روش حاکم نادیده گرفت خلاصه مذهبی که سلطان می پذیرد لزوما ملاک حقانیت آن نیست اما میتواند بسیار در ترویج آن نقش داشته باشد.

همین خواجه مشهور رشیدالدین آنقدر اهل حسادت و سعایت بود که بالاخره با دستکاری در اسناد و شجره نامه نقیب بزرگ سادات در حکومت موجبات برکناری و حتی قتلش را فراهم آورد گرچه خودش هم بسبب همین نقشی که در ریختن خون بیگناه داشت ببدتر از آن مبتلا شد و خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند !

اتفاقی که برای توطئه کننده و زمینه ساز قتل دو سید مظلوم دوره الجایتو ( یعنی سید تاج الدین آوجی و ... ) می افتد یعنی برای خواجه رشیدالدین فضل الله عینا بر سر خودش هم در دوره بهادرخان می آید و بنحوی ایشان را مجازات میکنند که حتی بدنش را قطعه قطعه میکنند! کرده بود که اینجا کردند ! فقط سرش و قطعه ای از بدنش را بتبریز میبرند و خاک میکنند .

نکبت دنیا و روسیاهی آخرت را برای ترویج تعصبی که داشت خریده بود. این اقدام خواجه رشیدالدین گرچه ببهای حذف بعض از بزرگان شیعی از دربار که موقعیت سیاسی هم داشتند منجر شد اما باعث نشد که سلطان تمام آنچه را که از حقانیت مذهب تشیع در طول حدود یک دهه رواج یافت را امحاء کند بطوری که علامه حلی و بخصوص فرزندش بنوعی با حاکم ارتباط داشتد تا زمان مرگ سلطان محمد خدابنده که در 716 بود علامه حضور داشت و بعد از مرگ وی است که ایشان بنجف اشرف مهاجرت کرده تا 20 سال بعد هم میزیسته و درنهایت بدرود حیات و در همانجا هم مدفون است....
یعنی علمای عامه توانستند سوء ظن سلطان را برانگیزانند اما نتوانستند کل بساط شیعه گری را حذف کنند. موقعیت و ترکیب مذهبی جامعه هم بنحوی بود که اکثریت آنموقع بر مکتب خلفا با توجه بحضور و سختگیری 700 ساله حاکمان اموی و عباسی , بودند . حتی علمای سُنّی آنقدر قدرت داشتند که بعد از گرایش سلطان بتشیع رسما در مجامع آشکار و پنهان مخالفت میکردند و الجایتو را که بعدا به خدابنده لقب گرفت علنا بمنظور تحقی " خربنده " خطاب میکردند!

بخاطر همین است که حکومتها هیچوقت بطور کامل با مذهب تشیع نبودند و مذهب رسمی همه حاکمان بعد از معاویه همان مکتب خلفا بود که فقط در زمان صفویان است که بعدا از اینهمه قرن ظلم بتشیع و کشت و کشتار مردم دارای مذهب تشیع و علمای شیعه آمدند این مذهب را رسمی اعلام کردند و در ترویج آن گاه بنحو اضافی هم کوشیدند که در این بین خوب قطعا افراط و تفریطهایی هم صورت گرفت اما این افراط و تفریطها در ظواهر بیشتر بروز کرد و باطن مذهب حقه امامیه حفظ شد !

بعد از مرگ الجایتو آخرین ایلخان یعنی ابوسعید بهادر خان روی کار می آید ( 717 تا 736 ).که بر مذهب عامه یعنی سنی است . این حاکم البته فردی خوشگذران و اهل لاابالیگری هم بود اما مقطوع النسل هم بوده و با مرگش در 736 عملا دیگر از نسل وی کسی دیگر بر سرنوشت ایران حاکم نیست و بدین نحو آنها در دل ایران محو میشوند .....

از 736 تا ظهور دولت تیموریان یعنی طی 45 سال ایران دیگر یک حکومت یکپارچه ندارد و هر منطقه ای بصورت حکومت محلی مغولان حضور دارند که دیگر نمیشود این 45 سال را هم جزو حکومت یکپارچه ایلخانی در ایران بحساب آورد.اما مغولان هستند که خود تیمور لنگ هم ریشه مغولی دارد. و بعض دیگر از حکومتهای محلی غیر مغولی مانند مرعشیان و سربداران و اتابکان !

مغولان نقش بسیار زیادی در پس هجوم خویش بسرزمینهایی مانند چین و اروپا و خاورمیانه و ... از خود باقی گذاشته اند بطوریکه امروزه گاه میشنویم حتی در ترکیب ژنتیکی جمعیت حاضر حدود نیم درصد از جمعیت بنوعی از نسل آنان هستند یعنی از هر 200 نفر یک نفر ! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

ایلخانان مغول:
1- هلاکو

2- آباقاخان
3-احمد تگودار
4- ارغـون خان
5- گیخاتـون
6-بایدوخان
7-غازان خان
8- اولجایـتو خدابنده
9- ابوسعید بهادرخان

10- ارپاگاوون
11- موسی خان
12- محمدخان
13- ساتی بیک
14- جهان تیمور
15-سلیمان خان
16-طغاتیمور خان
17- انوشیروان

قلمرو ایلخانان در اوج قدرت
قلمرو ایلخانان در اوج قدرت


 ادامه دارد .........

ساری,گاه نوشته های محمود زارع توضیح :در چندین جلسه دوستانه – در جمع محدودی - درباره شمای کلی از تاریخ ایران از صدر تا ذیل بصورت کنفرانس مانند , مطالبی از سوی جناب آقای زارع  ایراد گردید که بعد از بررسی اولیه از میان یادداشت برداریهای دو تن از دوستان حاضر که یاداشتهای بهتری تشخیص داده شد؛ و همچنین صدای ضبط شده توسط موبایل یکی از دوستان ؛ خلاصه ای تنظیم گردید که بصورتی که ملاحظه نمودید تایپ و تنظیم و منتشر گردید .
البته این متن نیاز بویرایش در ابعاد مختلف دارد که حق صاحب گفتارست و خود اگر صلاح بدانند آنرا ویرایش خواهند کرد و منتشر اما اگر مطالعه شود یک نگاه کلی و مفیدی از تاریخ قطعا پیدا خواهید کرد که برای هر ایرانی با توجه بضیق وقتی که دارند قطعا این مباحث بسیار مفید و باارزش میباشد. سعی زیاد هم شد تا عینا از متن مباحث ارائه شده توسط آقای زارع این متن پیاده شود و خود بر آن نیافزائیم که نیفزودیم.(م.ک)
 
مرتبط با این بحث :
تاریخ ایران (پیشدادیان و کیانیان) 01
تاریخ ایران (تمدن عیلامی ها) 02
تاریخ ایران (ماد ها) 03
تاریخ ایران (هخامنشیان) 04
تاریخ ایران (سلوکیان) 05
تاریخ ایران (اشکانیان) 06
تاریخ ایران (ساسانیان) 07
تاریخ ایران (ایران بعد از ساسانیان) 08
تاریخ ایران (پس از حمله اعراب) 09
تاریخ ایران (سلسله بنی عباس) 10
تاریخ ایران (حکومتهای متقارن) 11
تاریخ ایران (غزنویان) 12
تاریخ ایران (سلجوقیان و خوارزمشاهیان) 13
تاریخ ایران (ایلخانان مغول) 14
تاریخ ایران (سربداران و مرعشیان) 15
تاریخ ایران (آل کیا و آل مظفر و ...) 16
تاریخ ایران (تیموریان) 17
 تاریخ ایران (صفویان.قسمت اول) 18
تاریخ ایران (صفویان.بخش دوم) 19
تاریخ ایران (از افشاریه تا قاجار) 20
خلاصه ای از تاریـخ جنگهای ایـران (1)
تاریخ ایران از دورترین زمانها تاکنون . قسمت سوم
تاریخ ایران از دورترین زمانها تاکنون . قسمت دوم
تاریخ ایران از دورترین زمانها تاکنون . قسمت اول



https://telegram.me/zaresari





مطالب اخیر وبلاگ :
تاریخ ایران (سلجوقیان و خوارزمشاهیان) 13
خواب پیامبرانه یا وحی خدایی ؟!
تاریخ ایران (غزنویان) 12
تاریخ ایران (حکومتهای متقارن) 11
تاریخ ایران (سلسله بنی عباس) 10
تاریخ ایران (پس از حمله اعراب) 09
تاریخ ایران (ایران بعد از ساسانیان) 08
تاریخ ایران (ساسانیان) 07
زحمت و مشقتّت شهوت
تاریخ ایران (اشکانیان) 06
تاریخ ایران (سلوکیان) 05
تاریخ ایران (هخامنشیان) 04
تاریخ ایران (ماد ها) 03
تاریخ ایران (تمدن عیلامی ها) 02
تاریخ ایران (پیشدادیان و کیانیان) 01
دعوی موجّه
ظهور, بعد از غربال و امتحاناتی سخت
راز و نشانه های سقوط حکومت ها
ارزش اولیاء در کلام اولیای خدا
زور و شلاق و تربیت !
سیاست تزویر دیگر جواب نمی دهد
زاهدا, گر درد دین داری دل آزاری مکن
فیض سبقت ,ماجرای حسنین (ع)
خاک خوشبوی کربلا ؛ مسلخ عشاق بی بدیل
پس نپندارم که اینها مردمانند، ای رسول
جز زیبایی نبود ...
مایه ننگ و افتخار
چاشنی آشتی , مژده به گنه کاران
حسن عیب
امام حسین (ع) در نظر چارلز دیکنز
فانی را چه به خودنمایی ؟!
این واقعه بالاتر از حجت است
حسین (ع) نیز خود چو باران است!
امام حسین (ع) در نظر موسی صدر
سفر عشق و آقا حسین بن علی
پیامبر (ص) فرمود این خطبه (غدیر ) را بگوش همه برسانیم!
نهی از ستایش و تمجید زمامداران و مسئولان در نظر مولا علی (ع)
حدیث ظلم از کلام امام جواد (ع)
تواضع, شرط تثبیت و تداوم نعمت
حرامیان در حال ازدیادند !
در و دیوارند آدمیان
حکمتی از مولا علی (ع) حکمت 359
سفرهای یاسینی (01)
همه چیز را نشاید گفت !
امیرالمومنین (ع) و قرآن کریم
دلخوانی و دلخونی ... !
شیوه برخورد با مردم در حکومت علوی (16)
دلمشغولیهای اسحار و زیبایی
مشاهیر و بزرگان فرهنگ و ادب ایران (م تا ی)
از اندرزنامه آذرپاد مهراسپندان



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.