شاهنامه كه بزرگترین حماسه ملی ماست، مجموعه بی‌نظیری از همه وجوه زندگی ایرانی است. نه تنها شرح پهلوانی‌ها و ساری,گاهنوشته های محمود زارعجانبازی‌ها، جشن‌ها و سوگ‌ها، پیروزی و شكست‌هاست كه بیانگر تفكرات، اعتقادات و باورهای قوم ایرانی نیز هست.

در این میان، رگه‌هایی ناپیدا و ظریف از تفكرات عرفانی را نیز می‌توان در شاهنامه پیدا كرد. چنانچه، به شیوه برخی عارفان‌بزرگ، نظیر شیخ عطار، بنای كار را بر تاؤیل بگذاریم، بسیاری از داستان‌های شاهنامه، می‌توانند حامل مفاهیم رایج در ادب رسمی عرفانی باشند.

این مقاله، باچنین دیدگاهی شاهنامه حكیم طوس را بررسی كرده است.

شاهنامه یك اثر عرفانی نیست‌. اما، خاستگاه عرفان‌، فطرت خداجوی انسان است و هیچ دلی پیدا نمی‌شود كه در آن نشانی از تمایلات و تفكرات عرفانی نباشد.

هدف عرفان‌، این است كه از طریق خودشناسی‌، به خداشناسی و كمالی كه استعداد آن را دارد برسد. حماسه هم در جست و جوی كمال بشر است ولی مفهوم كمال حماسی با كمال عرفانی یكی نیست؛1 حماسه جای پای خود را بر خاك استوار كرده و لازمه زیستن بر خاك و عزت منشی و سروری جستن در زمین‌، توجه به طبیعت مادی وجود بشر است‌. مرد حماسه به تنی توانا نیاز دارد و سهم خود را از زندگی مادی به تمامی مطالبه می‌كند.

از سوی دیگر حماسه در ارتباط با قوم و قبیله و ملت معنا پیدا می‌كند. مرد حماسه نمی‌تواند و نمی‌باید تنها گلیم خویش را از آب بیرون بكشد. او همیشه همراه مردم است‌. به خاطر آنها زندگی می‌كند و می‌میرد. به عبارت دیگر، جهان‌بینی حماسه‌، دیدی برون‌گرایانه دارد و این دو ویژگی‌، یعنی توجه به حیات مادی و عنایت‌ و اهتمام به زندگی جمعی‌، با عرفان رسمی كه می‌كوشد با نفی استحقاق جسم برای بهره‌مندی از لذات مادی‌، فضایی وسیع‌تر برای طیران روح فراهم كند و جسم را بندی بر پای روح می‌داند و از سوی دیگر مكتبی است‌ فردی با تمایلات آشكارا درون‌گرایانه‌، منافات دارد.

از این رو به نظر می‌رسد برای مردان حماسه‌، روی آوردن به عرفان كاری دشوار باشد. با این وجود چهره‌ هایی در شاهنامه هست كه آشكارا رنگ عرفانی دارد: ایرج‌، سیاوش‌، كیخسرو و تا حدی زال‌.

در سرگذشت این مردان و نیز در برخی دیگر از داستان‌های شاهنامه به مباحثی برمی‌خوریم كه در اثنای‌آن، شعر فردوسی بیشتر شبیه یك منظومه تمثیلی عرفانی می‌شود. مقصود نگارنده این نیست كه حكیم طوس به عمد مباحث عرفانی را در شعر مطرح كرده است‌. زیرا شاهنامه پیش از هر چیز و بیش از آن‌، یك اثر حماسی است‌. اما مگر عرفان چیست‌؟ و خاستگاه آن كدام است‌؟

"عرفان یك مكتب فكری و فلسفی متعالی و ژرف برای شناخت حق و حقایق امور و مشكلات و رموز علوم است‌، آن هم البته نه به طریق فلاسفه و حكما بلكه از راه اشراق و كشف و شهود.
پیش از آنكه عرفان به صورت رسمی‌، در شعر سنایی خودنمایی كند و پیش از آنكه شیخ‌ عطار، حماسه‌های بلند عرفانی خویش را بسراید و پیش از آنكه مثنوی پر رمز و راز مولانا، پدید آید، رگه‌هایی از تمایلات عرفانی در شعر دیگرانی چون حكیم طوس وجود داشته است‌. رگه‌هایی لطیف و ناپیدا كه ذهن جستجوگر و كنجكاو شاعری چون فریدالدین عطار، بی‌شك به آن توجه داشته است و چنانكه پس از این خواهیم گفت‌، آشكارا به آن اشاره كرده است‌.


اشارات عرفانی در داستان بیژن و منیژه‌
داستان بیژن و منیژه‌، از نخستین اشعاری است كه فردوسی سروده است‌. در این داستان منیژه‌، دختر افراسیاب‌، بیژن‌، پهلوان ایرانی را همراه خویش و پنهانی به توران می‌برد. چون افراسیاب از این رسوایی آگاه می‌شود بیژن را در چاهی زندانی می‌كند. سنگ اكوان دیو را بر سر چاه می‌نهد و منیژه را نیز از خانه بیرون می‌كند. سرانجام كیخسرو، در جام معروف خود، زندان بیژن را می‌یابد و رستم برای نجات او به توران می‌رود و ... ماجرا با پایانی خوش خاتمه می‌یابد.

این داستان ساده و نیك فرجام عاشقانه را شیخ نیشابور چنین تأویل كرده است‌:

تــو را افراسـیاب نفـس نـاگاه
چو بیژن كرد زندانی در این چاه‌

ولـی اكـوان دیو آمد به جنگت‌
نـهاد او بر سـر این چـاه سنگت‌

چنـان‌سـنگی‌كه مـردان‌جهان‌را
نـبـاشـد زور جنبـانیـدن آن را

تو ‌را ‌پس رستمی‌باید در این‌راه
كه‌این‌سنگ‌ گران برگیرد از چاه‌

ز تـركسـتان پـر مـكر طبیعـت‌
كنـد رویـت بـه ایـران شریـعت‌

بـر كیـخسـرو روحـت دهد راه‌
نهد جام جـمت بر دسـت آنگـاه‌

كه تازان جام یك‌ یك ذره‌ جاوید
به‌‌ رأی‌ العیـن بینی‌ همچو‌ خورشید

تو را خود رسـتم این راه پیرست‌
كه رخش دولت او بـارگیر است


با این برداشت عارفانه‌، بسیاری از كلمات و اسامی شاهنامه‌، معنایی تمثیلی یافته‌اند:

افراسیاب‌، فرمانروای ساحر سیاه‌پوش توران‌، نفس آدمی است‌. نفسی كه به بدی امر می‌كند. و دشمن‌ترین دشمن آدمی است.

او روح پاك انسان را -كه ساده و نقش‌پذیر است‌- به سوی لذات مادی می‌كشد تا اسیر چاه خودخواهی و نفس‌پرستی شود.

بیژن‌، انسانی است كه فریب‌خورده و در چاه غرایز و هواهای نفسانی محبوس شده است‌.

اِكوان دیو، اهریمن است‌. او می‌تواند هر دم به رنگی و هر لحظه به شكلی درآید. در شاهنامه‌، اكوان دیو، دیو شگفت‌انگیز وارونه كاری است كه رستم نه با زور بازو بلكه با نیرنگ و چاره‌گری از دام او رهایی می‌یابد.

اهریمن‌، دستیار نفس است‌. هر گاه نفس انسان، تباهكاری آغاز كند، آنگاه شیطان بندها را محكم می‌كند.

تركستان - یا همان توران‌- عالم طبیعت است‌: تیره‌، بیگانه‌، شلوغ و گمراهكننده‌؛ و ایران آشنا، محبوب و سرزمین روشنی، راستی و پاكی، شریعت روشن و آشكار پیغمبر است‌.

كیخسرو، روح لطیف و پاك الهی است كه هنوز با خداوند، ارتباطی خاص و یگانه دارد: دلی پاك و روشن‌كه بی‌واسطه عقل و بی‌رنج تعلم‌، اسرار ازل و ابد در آن منعكس می‌شود. این دل پاك و یگانه‌، همان جام‌جم است:

سال‌ها‌ دل طلـب جام جـم از ما می‌كرد
وآنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌كرد

گوهری‌كز صدف‌كون و مكان بیرون بود
طلب از گمشدگـان لـب دریا می‌كرد


این جام بلند آوازه كه همه اسرار هستی در آن پیداست و هر بهار، رازهای پنهان جهان را بر پادشاه صالح و وارسته شاهنامه آشكار می‌كند، در ادب عرفانی‌، نماینده قلب پاكی است كه از زنگار مادیات زدوده شده و بی‌واسطه‌، اسرار عالم غیب را باز می‌نماید. سنایی در طریق‌التحقیق می‌گوید: جام جم‌، دل عارف است و حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده بیان می‌كند، جام‌جم یا جام كیخسرو جز دل روشن و درون صافی و فرّ ایزدی و تأیید الهی‌، حقیقت دیگری نمی‌تواند داشته باشد: "اهل معنا گویند: جام گیتی‌نمای‌، درون صافی او بود و درون مصفا را حجاب نبود، بدین سبب برخی او را پیغمبر دانند.سنگ اكوان دیو را باید رستم از سر چاه بردارد و این رستم كسی نیست جز"پیر". یعنی مرد كاملِ به مقصد رسیده‌ای كه راه طریقت را تا پایان رفته‌، با مخافت‌های راه آشنا شده‌، لغزشگاه‌ها را می‌شناسد. چنین مردی، تنها برای این به سوی مردم باز می‌گردد كه دست مبتدیان را بگیرد و آنان را از عقبه‌های هولناك و راه‌های باریك ترسناك بگذراند و به سر منزل مقصود برساند.

اهل طریقت اعتقاد دارند كه "بی‌وجود واسطه‌، توفیق در سلوك میسر نیست و مبتدیان را بدون هدایت پیری منتهی، راه پرنشیب و فراز طریقت پیمودنی نه‌. خودكامی در طی طریق معرفت و حقیقت جز بدنامی و گمراهی نتیجه‌ای به بار نخواهد آورد و بی‌ارشاد مرشدی معتمد و بی‌هدایت پیری مسترشد ره به مأمن مقصود نتوان برد."
حال كه به این مناسبت و به پیروی از سخن شیخ فرزانه نیشابور، سخن از كیخسرو به میان آمد، در بخش بعد به اشارات عرفانی دیگری در زندگی كیخسرو جست و جو خواهیم کرد

اشارات عرفانی در زندگی كیخسرو
كیخسرو، شاخص‌ترین چهره عرفانی شاهنامه است‌. او پسر سیاوش و نوه افراسیاب است‌. در رگ‌های او، خون سیاوش‌، شاهزاده پاك دل و پاك دامن شاهنامه‌، آمیخته با خون افراسیاب‌، بدنام‌ترین شاه تركستان‌، جریان دارد. او خویشاوند نزدیك خوبترین خوبان و پلیدترین بدكاران است و مگر این یك اصل اساسی در انسان‌شناسی عرفانی نیست كه انسان آمیزه‌ای از فرشته و شیطان است‌. این نخستین اشاره عرفانی در زندگی اوست‌.
كیخسرو، دور از چشم افراسیاب و در فضای پاك كوه و دشت رشد می‌كند. هوای مسموم دربار، روح او را نیالوده است‌. با معرفتی شگفت از آینده خبر دارد. شجاع‌، دلاور، بی‌باك و آگاه است‌. در عین حال همیشه در برابر آفریدگار متواضع و خاضع است‌. او به خونخواهی پدر برمی‌خیزد و افراسیاب یعنی اهریمنی‌ترین چهره شاهنامه را هلاك می‌كند ولی همه‌جا در لحظه‌های خوف و خطر او را می‌بینیم كه در خلوتی‌، دور از جمع به نیایش پرداخته و پس از هر پیروزی، وقتی دیگران‌ شكست دشمن را با باده پیمایی‌های ‌بی‌حساب‌، جشن می‌گیرند، باز او را می‌بینیم كه خاضع و فروتن به سپاسگزاری از كردگار ایستاده است‌. او نام بزرگ خداوند را می‌داند، نامی كه آن را بر كاغذی می‌نویسد و دیوارهای استوار دژ -دژی كه به نظر تصرف‌ناپذیر می‌آید- تنها با خوانده شدن نامه او از هم شكافته می‌شود.
نبرد كیخسرو با افراسیاب‌، پر از اشاره‌ها و نشانه‌هایی است كه رنگ عرفانی دارند: به عنوان مثال پس از نبردهای سهمگین‌، افراسیاب از مقابل خسرو گریخته‌، به گنگ دژ می‌رود و نشستگاه خود در بهشت گنگرا به خسرو وامی‌گذارد:
بـیفكـند نـام مهـی‌، جـان گـرفت‌
بـه بـی‌راه‌، راه بیـابان گـرفت

خسرو، ناچار است تا پایان ماجرا و ریشه‌كن شدن هستی اهریمنی افراسیاب‌، در پی او باشد.
اما شگفت اینجاست كه پهلوانان از ادامه راه می‌هراسند:
شــدنـد انـدر آن پــهلوانـان دژم‌
دهـان پر ز باد ابروان پر زخـم‌
كـه دریـای با موج و چنـدین سـپاه‌
سروكار با باد و شش‌ ماهه راه‌
كـه دانـد كه بیـرون كه آید ز آب‌؟
بد آمـد سپـه را ز افـراسیـاب‌
چـو خشـكی بود ما به جـنگ‌ اندریم‌
به ‌دریا، به‌كـام‌ نـهنگ اندریم‌
تا وقتی رستم‌، از خسرو پشتیبانی نمی‌كند، همچنان بیمناكند. اما گویا در راه گنگ دژ، نیازی به حضور سپاهیان بسیار نیست‌. پیش از این، جنگ با افراسیاب‌، جنگ با دشمن آشكار بود. پس از این، نبرد با دشمنی است كه به تاریكی‌ها و ناشناخته‌ها گریخته است‌. نبرد با چنین دشمنی آیینی دیگر دارد.
ای شـهان كشـتیم مـا خصم بـرون‌
مـانـد خصمـی زو بتـر در انـدرون‌
كشـتن‌این،‌كـار‌عـقل و‌هوش نیست‌
شـیر باطن سـخره خـرگوش‌نیسـت‌
خسرو، رستم را در چین می‌گذارد و گُستَهم را در بهشت گنگ و اَشكَش را در مِكران و گیو را در جایی دیگر و تنها، بی‌همراهی عناصر پهلوانی حماسه‌، از مناطق آشنای جغرافیا وارد مكان‌های دورتر و ناشناخته می‌شود. سرزمین‌هایی را طی می‌كند كه حتی در فضای پر رمز و راز اسطوره نیز شگفت‌انگیز و اعجاب آورند. به دریایی عظیم می‌رسد كه در آن موجودات عجیب درهم می‌لولند و كابوس‌وار، در آب‌های تاریك این دریا غوطه می‌خورند. اینجا دنیای دیگری است بسیار متفاوت از جهان آشنای اسطوره‌ها:
بـه آب انـدرون شـیر دیدنـد و گـاو
همـی داشـتـی گـاو با شیـر تـاو
هـمان مردم و مویشـان چـون كـمند
همـه تن پر از پشـم چون گوسفند
گـروهی سـران چـون سـر گاو‌میش‌
دو دسـت از پس مردم و پای‌پیش‌
یكـی‌سر چـو‌ ماهی و‌تن چـون ‌نهنگ‌
یكی سر‌چو‌گور و تنش چون پلنگ‌
یكی را سـر خـوك و تـن چـون بـره‌
همه آب از اینهـا بـدی یكـسـره‌
سفر بر آب‌های وحشت‌خیز این دریا، نیمی از سال به درازا می‌كشد. در هفتمین ماه سفر، عنایت الهی آنان را به گنگ دژ رهنمون می‌شود و در كمال شگفتی‌، افراسیاب به محض آگاهی از حضور خسرو، گنگ دژ را رها می‌كند و می‌گریزد. نه در پی چاره‌جویی است و نه از دژ دفاع می‌كند. برای خسرو، رسیدن به قلعه افراسیاب در حكم گشودن آن است‌: "نه فتح این دژ را سپاهی به كار است و نه دفاع آن را، انگار همان طی كردن راه و رسیدن به چنین طلسمی در حكم گشودن آن است‌."
این سفر هفت ماهه بی‌شباهت به هفت وادی معرفت عرفان نیست‌:
گفت ما را هفت وادی در ره است‌
چون گذشتی هفت وادی، درگه است‌
آن دریای وحشت‌خیز كه در آن حیوانات شگفت‌انگیز و ناشناخته مسكن دارند، می‌تواند نمادی از طبیعت‌بشری باشد: عمیق‌، تاریك و ناشناخته‌؛ و آن حیوانات عجیب می‌توانند جلوه‌هایی از آز و نیازهای بشری‌باشند. نجم رازی می‌گوید: "آورده‌اند كه چون روح به قالب آدم درآمد، خانه‌ای تنگ و تاریك دید با چندین‌هزار حشرات و موذیات از حیّات و عقارب و انواع سباع از شیر و یوزپلنگ و خرس و خوك‌ و انواع بهایم خر و گاو و اسب و استر و شتر و جملگی حیوانات به یكدیگر برمی‌آمدند، هر یك به او حمله ‌بردند و از هر جانب هر یكی زخمی می‌زدند و به وجهی ایذایی می‌كردند و نفس سگ صفت‌، غریب دشمنی آغاز نهاد و چون گرگ در وی می‌افتاد."
آیا توصیف نجم رازی از طبیعت آغازین بشری با آن دریای هولناك تاریك كه در شاهنامه وصف شده‌، این همانی ندارد؟
این آب تاریك و ظلمانی‌، میان انسان و حقیقت واقع شده است و اهریمن تنها در پناه این حصار است كه امنیت دارد. اگر مردی بتواند از این دریای ژرف بگذرد، دژ اهریمن را فتح كرده است‌. این مسیر به راه طریقت بی‌شباهت نیست‌. هدف در طریقت‌، رفتن است‌. اگر هفت وادی در راه است‌، باز هم راهی نیست كه نشانی‌ نداشته باشد و اگر در پایان كار بفهمی كه همه راه را برای چیزی آمده‌ای كه تو را مسلّم بوده است‌، شگفت نیست‌، زیرا هدف، خود راه است‌؛ راهی كه روح را می‌پالاید و چشم دل را می‌گشاید و اسرار و عجایب را پیش‌چشم سالك آشكار می‌كند. و آن وقت می‌فهمد كه اگر از همان آغاز، بصیرت می‌داشت‌، حقیقت را می‌یافت و اگر حقیقت از او پوشیده بوده است‌، نه از جهت بعد آن بوده بلكه حقیقت آشكار از شدت قرب‌، پنهان بوده‌است‌؛ اما، گر چه حقیقتی كه در پایان راه یافت می‌شود، از همان آغاز در اختیار آدمی است‌، باید این مسیر طی‌شود تا سالك، استعداد درك آن حقیقت را بیابد. گفته‌اند: "شبلی پیش جنید آمد و گفت‌: گوهر آشنایی بر تو نشان می‌دهند، یا ببخش یا بفروش‌. جنید گفت‌: اگر بفروشم تو را بهای آن نبود و اگر ببخشم‌، آن آسان به دست آورده باشی‌، قدرش ندانی‌. همچون من‌، قدم از فرق ساز و خود را در این دریا انداز تا به صبر و انتظار، گوهرت به دست آید." پس از فتح گنگ دژ، ظاهراً آرامش بر گیتی حكم‌فرما شده است‌. نشانی از افراسیاب پیدا نیست و خسرو از این بی‌خبری در رنج است‌. بنابراین به درگاه خداوند چنین می‌نالد:
بـه گیتـی ازو نـام و آواز نیـست‌
زمـن راز باشـد ز تو راز نیست‌
اگـر زو تـو خشنـودی ای دادگر
مـرا بـاز گـردان ز پیـكار سـر
بكـش در دل ایـن آتـش‌كیـن من‌
به آییـن خویـش آر آییـن مـن‌
خسرو، بر فهم و قضاوت بشری‌، اعتماد ندارد. می‌ترسد كه كین خواهی او از سر نفس‌پرستی باشد، پس به خدا متوسل می‌شود و از این پرتگاه كه در طریق معرفت‌، قربانیان بسیار گرفته است به خداوند پناه می‌برد.
از سوی دیگر اندیشه بازگشت افراسیاب، او را آسوده نمی‌گذارد. از افراسیاب فقط نامی باقی است‌، ولی بیم آن می‌رود كه ناگهان از ناكجا آباد به در آید و رنج‌های دیرین همه بر باد شود. بنابراین خسرو نیایش كنان از خداوند می‌خواهد كه راه راست را نشانش دهد و در انجام وظیفه خطیرش‌، او را یاری كند و شگفتا كه سرانجام نیز گره كار، نه به نیروی بازوی رزم‌آور خسرو، كه به بركت نیایش‌های او در آذرگشسب باز می‌شود.
افراسیاب در این زمان‌، در غاری مخفی شده است و در یكی از ساعات دلتنگی‌، بر بیچارگی خود مویه می‌كند. عابدی به نام "هوم‌" كه در آن كوه مسكن دارد، صدایش را می‌شنود و در هنگام خواب بر او هجوم می‌برد. افراسیاب با او می‌آویزد هوم بر زمینش می‌زند و دستش را با كمندی كه به جای زنار بر كمر دارد می‌بندد.
كجاست آن زور بازوی پهلوانی و كجا شد آن هیبت افراسیاب كه دل سنگ و آهن را آب می‌كرد؟ چگونه است كه افراسیاب را مردان مرد در عرصه نبرد از زین فرو نكشیده‌اند و اینك‌، موبدی كوه‌نشین به‌ این آسانی‌، دستش را به زنار می‌بندد؟ آیا این هم یكی از همان اشاره‌های عرفانی نیست كه می‌خواهد بگوید: اهریمن را به زور بازو نمی‌توان گرفت‌، بلكه پیروزی بر شیطان‌، تنها با توسل به خداوند، ممكن است‌؟
پس از مرگ افراسیاب‌، باز هم آرامش خسرو پایدار نیست‌. چرا؟ چون خسرو این بار از افراسیاب دیگری می‌ترسد كه در خون او جاری است‌. مكانش نه در گنگ دژ و نه در بهشت گنگ كه در رگ‌های خود اوست‌. خسرو می‌ترسد كه خاصیت تباهی‌زایی قدرت‌، این شیطان خفته را بیدار كند و از او جمشید یا افراسیابی دیگر بسازد. حتی كارنامه درخشان خسرو هم نمی‌تواند او را از این خطر صیانت كند و این نیز یكی دیگر از اصول مكتب عرفان است كه‌: "طول مدت عبادت و تزهد موجب فلاح و وصول به حقیقت نیست و چه بسا كه باعث گمراهی و لغزش است و این گمراهی و لغزش‌، مولود كبر و غرور است و كبر و غرور، بزرگترین مهلكه راه حقیقت و خطرناك‌ترین ورطه طریقت است."
كیخسرو، این بار از اهریمن درون به خداوند پناه می‌برد:
جهـان‌از بد اندیـش بی‌بیم گشـت‌
فـراوان مـرا روز بـر سر گذشـت‌
ز یـزدان هـمـه آرزو یـافـتــم‌
و گـر دل هـمه سـوی كین تـافتـم‌
روانــم نـیـابــد ز آز ایـمنــی‌
بـد اندیـشـد و كیـش اهـرمنـی‌
شـوم بدكنش همچو ضـحاك وجم‌
كـه با تور و سـلم اندرآیـم به هم‌
وقتی كه دیگر آرزویی دنیوی برای دست یافتن نمانده است، كشور امن و امان است‌، طبیعت، سخاوتمند و بخشنده و زمین رام و بارآور است‌؛ لشكریان، مطیع و مردمان راضی و خشنودند آرزویی سوزان در دلش شعله می‌كشد؛ آرزویی كه جسم را می‌سوزاند و می‌فرساید و تحمل ازدحام خلق را بر او دشوار می‌سازد.
كیخسرو، در تنهاییِ نیایش‌هایش كم‌كم به این نتیجه رسیده است كه رستگاری ابدی در لباس پادشاهی ممكن نیست‌:
رسـیدیـم و دیـدیـم كـار جهـان‌
بـد و نیك و هـم آشـكار و نهان‌
كشـاورز دیـدیـم گـر تـاجـور
سرانجـام بـر مرگ باشـد گـذر
اكنون‌، آرزو دارد كه نه تنها از قدرت‌، بلكه از هستی مادی خود بگذرد:
ازیـن شهـریاری مـرا سـود نیست‌
گـر از من خداوند خشـنود نیسـت‌
زمن نیكویی‌گـر پذیـرفت وزشـت‌
نشست مـرا جـای ده در بهشـت‌
تا آنكه شبی‌، سروش‌، او را به برآورده شدن آرزویش مژده می‌دهد:
اگــر زیـن جهـان تیـز بشـتافتـی‌
كنـون آنچـه جسـتی همـی یافـتی‌
بـه همسـایگی داور پـاك جـای‌
بیـابی‌، بـدین تیـرگـی در مپای‌
كیخسرو می‌رود تا از طلسم دو رنگی انسان نجات یابد و از تیرگی خاك به سوی روشنی و رستگاری ابدی‌كوچ كند.
دروازه‌های زندگی ابدی در كنار چشمه‌ای به روی كیخسرو باز می‌شود. پهلوانانی كه با او همراه شده‌اند، در كنار چشمه به استراحت می‌پردازند. خسرو می‌داند كه اینجا پایان راه است‌:
چـو خورشید تابان ‌برآرد درفـش‌
چـو زر آب گـردد زمیـن بنـفش‌
مـرا روزگــار جـدایـی بــود
مـگر با سـروش آشـنایـی بـود
و سفارش می‌كند كه پس از من اینجا نمانید و مرا جست‌وجو نكنید كه دیگر جز به خواب مرا نخواهید دید. ولی آنان می‌مانند و سحرگاهان همچنان در جستجوی او هستند. پس برفی كه خسرو هشدار داده بود فرو می‌بارد و پهلوانان جوان را در زیر آوار سرد خویش مدفون می‌كند و سادگی و سكوت جای هیاهوی پهلوانی را می‌گیرد.
پس از آن همه گیر و دار و آشوب و هیجان و آن همه صحنه‌های رنگارنگ و پرهیاهو، این سفیدی و سكوت، از هر كلامی رساتر و گویاتر است‌. كیخسرو به یك باره از هستی ناپدید شده است و بی‌آنكه بمیرد به مینو پیوسته است و یارانش‌، آنان كه شاهدان ماجرا بوده‌اند، زیر برف مانده‌اند. نه كسی هست كه ماجرا را بازگوید و نه نشانی باقی است‌‌.

اشارات عرفانی در هفت‌خوان رستم
ماجرای دیگری كه با هفت وادی عارفان بی‌شباهت نیست، هفت‌خوان رستم است:
كاووس كه نابیناست، به وسوسه شیطان به مازندران رفته و در آنجا به دست دیو سپید، زندانی شده است. رستم در جست و جوی كاووس و همراهانش، از هفت مرحله خطر خیز می‌گذرد و كاووس را نجات می‌دهد.
پهلوان بزرگ در خوان پنجم، اولاد كه یكی از مردان دشمن است را به اسارت می‌گیرد و به راهنمایی او سرانجام به جایگاه دیوان می‌رسد. اما هیچ گاه به عنوان دوست به اولاد اعتماد نمی‌كند. هر گاه ناچار است برود و اولاد را تنها بگذارد، او را به درخت می‌بندد. اما او را با وعده و وعید همراه خود دارد. سرانجام، رستم دیو سپید را می‌كشد و از خون او در چشم شاه و همراهانش می‌چكاند تابینا شوند.
اگر مرغان دور پرواز منطق الطیر، هفت وادی سهمناك بی‌پایان را زیر پر گذاشتند تا به كوه قاف، سرمنزل سیمرغ، دست پیدا كنند و شاه خویش را بشناسند، رستم هفت مرحله هولناك را پشت سر می‌گذارد تا شاه خویش را از اسارت دیو برهاند. اگر تأویل شیخ عطار از داستان بیژن و منیژه را پیش‌رو داشته باشیم، آیا نمی‌توان این پادشاه را روح پاك و متعالی بشر پنداشت كه در زندان نفس اسیر است و چشمش از تماشای حقایق معرفت نابیناست و تنها وقتی آزاد می‌شود و بصیرت خویش را باز می‌یابد كه نفس دیو خو كشته شود و آیا اولاد نمی‌تواند نمادی از عقل باشد كه در راه رسیدن به حقیقت باید از او بهره جست اما هرگز نباید به او اعتماد كامل كرد؟

اشارات عرفانی در داستان اسكندر
اسكندر شاهنامه، پادشاهی سفاك و جهانگیر است و البته با اسكندری كه نظامی وصف می‌كند، بسیار تفاوت دارد. در اسكندرنامه با مردی روبرو می‌شویم كه اگر پیامبر نباشد، لااقل حكیمی بزرگ است. اسكندر مردی است كه افسانه پردازی در باب او از زمان حیاتش آغاز شده است. و ظاهراً خود نیز به برخی از باورهای مبالغه‌آمیز مردم در این مورد دامن می‌زده است.
در اینجا تبار اسكندر و شخصیت‌های گوناگونی كه با چهره او در آمیخته، مورد نظر ما نیست. بلكه همان اسكندر شاهنامه را در نظر داریم. آن هم تنها از این جهت كه برخی از قسمت‌های سرگذشت او می‌تواند تأویل عرفانی داشته باشد. درست مثل هر داستان تمثیلی دیگری كه در ادب عرفانی، برای بیان مفاهیم اعتقادی به كار گرفته شده است.
اسكندر، در هند، سه غنیمت بی‌مانند به دست آورد كه دیگران هرگز به آن دست نیافتند: جامی هرگز تهی نمی‌شد، پزشكی كه هر درد را درمان می‌كرد و دختر رای هند كه در جمال و كمال همتا نداشت.
اما صاحب جامی كه همیشه از آب پر بود، نتوانست به آب حیات دست یابد. او دشواری های بسیار را تحمل كرد، جهانی را زیر پا گذاشت و در ظلمات به چشمه آب حیوان رسید ولی آن را نشناخت و جام اسكندر هرگز از آبی كه آن قدر مشتاق آن. بود پر نشد .پزشك بی‌مانند او نیز نتوانست راه را بر مرگ زودرس وی ببندد و همسر بی‌همتای هندی او فرزندی نیاورد كه امپراطوری وسیع او را پس از مرگش اداره كند.
اسكندر، مردی كه صاحب نیمی از دنیا بود، با آن همه طول و عرض و بانگ و برق و صاعقه، ایام معدودی برجهان گذشت و خیلی زود درگذشت "چنانكه در بهار و تابستان ابر باشد كه بر پادشاهان روی زمین بگذشته است و بباریده و باز شده و از آن همه مال و ثروت كه در خزائن خویش اندوخته بود و از آن همه سرزمین‌های پهناور كه زیر نگین داشت، جز دستی تهی و تابوتی تنگ چیزی به همراه نبرد.
آیا این همه به اشارتی گویا نمی‌خواهد بگوید كه روزی مقدّر است و ثروت حقیقی، جز قناعت و خرسندی نیست؟
گر بریزی بحر را در كوزه‌ای چند گنجد؟ قسمت یك روزه‌ای
با وقوف به این عبرت اندوهبار است كه حكیم فرزانه طوس می‌گوید:
سر تنگ تابوت كردند سخت
شـد آن سـایه گسـتر دلاور درخـت
نـمانی همی در سـرای سـپنج
چه یازی به تخت و چه نازی به گنج
اسكندر، این نیك‌بختی بزرگ را داشت كه همه اجزای جهان سعی در هدایت او داشتند، به چند نمونه از این مقوله اشاره می‌كنیم.
اسكندر در بازگشت از سرزمین یأجوج و مأجوج، در كوهی به خانه‌ای عجیب رسید: خانه‌ای از یاقوت زرد آراسته با قندیل‌های بلور و چشمه ای آب شور كه در میان این خانه می‌جوشید.
در كنار این چشمه، مرده ای عجیب بر تخت افتاده بود. چون اسكندر به این خانه وارد شد از چشمه آب شور خروشی شنید:
خروش آمد از چشـمه آب شور
كه ای آزور مرد چندین مشور
بسی چیز دیدی كه آن كس ندید
عنانت كنـون باز بـاید كشـید
كنـون زندگـانیت كوتاه گشـت
سرتخت شاهیت بی شاه گشت
آب شور، تشنگی را فرو نمی‌نشاند، بلكه می‌افزاید و آزمند از مال دنیا سیر نمی‌شود، بلكه پیوسته به آن مشتاق تر می‌گردد. تشنه آز را سیرابی متصور نیست مگر اینكه جام مرگش سیرابش كند.
پس از این چشمه عجیب، اسكندر به سرزمینی رسید كه دو درخت سخنگو در آن روئیده بود. مردم به او گفتند رستنگاه این دو درخت پایان دنیاست و فراتر از این مكان، دیگر مكان و جهانی نیست. اسكندر خروشی از درخت شنید:
بترسـید و پرسـید از ین ترجمان
كـه ای مـرد بیـدار نیكی گـمان
چنین بـرگ گویا چه گـوید همی
كه دل را به خونـاب شـوید همی
چنین داد پاسخ كه ای نیك بخت
همی گوید این برگ شاخ درخت
كـه چندین سـكندر چه پوید همی
كنـون راه رفتن بجـوید همی ...
اگر چه ظاهراً، اسكندر از این پیغام‌های روشن و آشكار پند نگرفت و پس از آن نیز همچنان به شیوه پیشین، در پی فتح سرزمین‌های تازه بود، اما سخن گفتن عالم با انسان، یك تفكر عرفانی است. تفكری كه جهان را نه پدیده‌ای بی‌روح و بی‌شعور، بلكه مجموعه‌ای زنده می‌بیند:
تنها گوش عارفان با این شعر شگفت انگیز آشناست.
چـون بهـشت و آسـمان و آفتاب
چون عناصر باد و آتش، خاك و آب
نسـبـتی دارند بـا این شـاعـران
پس جهان شاعر بود چون دیگران

اشارات عرفانی در داستان ایرج
ایرج، كوچكترین پسر فریدون است كه برادرانش از روی حسد، او را می‌كشند. در تقسیم كشور، فریدون ایران را به ایرج داده است و دو برادر بزرگتر از این بابت رنجیده‌اند.
برادران بزرگ در این داستان، قابیل وار، برادر كوچك را می‌كشند و نخستین برادر كشی، كینه‌ای دیرپای میان ایران و توران را باعث می‌شود، مجازاتی بزرگ برای مردمی كه خوبی و پاكی را پاس نداشتند.
ایرج، خوب و مهربان و ساده دل است. او محبت برادرانش را بر پادشاهی ایران ترجیح می‌دهد و همین مطلب را به خود آنان نیز می‌گوید.
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
نه شاهی، نه گسـترده روی زمین
بـزرگی كه فرجـام او بتری است
بر آن برتـری بر ببـاید گریسـت
سـپهـر بلنـد ار كشـد زیـن تـو
سـرانجام خشـت اسـت بـالین تو
اما خوبی و مهربانی ایرج، برادران ناپاكش را بیشتر خشمگین می‌كند. ایرج آیینه‌ای است كه آنها چهره پلید خود را در صفای روشن آن می‌بینند و چون خودپسندی آنها جریحه‌دار می‌شود، آیینه را می‌شكنند.
جامعه بشری همیشه در آرزوی انسان‌های پاك و پیراسته و كامل است، ولی اگر چنین مردی پیدا شود، بسیاری از همین انسان‌های مشتاق او را تحمل نمی‌كنند، زیرا پاكی، پیراستگی و كمال او، نقص، آلودگی و ناپرهیزگاری آنان را آشكارتر و نفرت‌انگیزتر می‌كند و این میدانی است كه تقریباً همیشه شیطان، قدرت قاهر آن است و تاریخ بشری از نمونه‌هایی این چنین خاطرات فراوان دارد.

فال و خواب، معرفتی فراتر از حس
یكی دیگر از مواردی كه می‌توان برای آن توجیه عرفانی پیدا كرد خواب و فال است.
معرفت، شناختن است بی واسطه عقل و استدلال. ابزار چنین شناختی دل است. در كتب عرفانی مراتب معرفت و انواع آگاهی، تعریف و توصیف شده است. البته در بحث عرفان نمی‌توان بارقه‌های اندك از آگاهی و شهود را كه بر دل بسیاری از مردم می‌تابد، نادیده گرفت.
یكی از ابتدایی‌ترین این ادراك‌ها خواب و دیگری فال است. برای آدمی، خواب همیشه دریچه‌ای به عالم غیب بوده است. "نیروی خواب و معنویتی كه در آن ساری است نزد بشر ابتدایی، مقدس است. آنچه را می‌جوید از این طریق به تحقق می‌رساند و خواب را عامل نیرومندی در طرح آرزوها و اندیشه‌های خویش می‌شناسد. خواب، بخش درخشان وجود است. ذهن و عین در آن یگانه‌اند و آگاهی‌اش درونی است و قوانین منطق ارسطویی در آن روا نیست، بلكه این عرصه همه شكل‌های مرموز و ایده آل است."
جاذبه مرموز خواب و رؤیا، همیشه آدمی را به خود كشیده و در زمانهای طولانی، جماعتی از معبران و خوابگزاران را به نام و نوا رسانده است. مردم خواب را بازگو كننده سرنوشت محتوم می‌دانستند. از آن می‌ترسیدند یا خوشحال می‌شدند.
در شاهنامه، خواب دیدن، نوعی آگاهی یافتن بر حقیقت است. این خواب‌ها گاهی بر آینده دلالت می‌كنند و گاه بر حال، گاه آشكارترند و گاه دارای تأویل.
نمونه‌ای از چنین ادراكاتی را می‌توان در داستان سیاوش ملاحظه كرد. او پیش از آنكه به اختیار خویش به استقبال مرگ برود، در حالتی شبیه خواب، همه آینده خود و فرزند نیامده خود را می‌بیند و بازگو می‌كند. حتی بدكاران شاهنامه هم، به وسیله خواب به دریافت‌هایی خاص دست می‌یابند. مثل ضحاك كه ضمن خوابی از سقوط دولت خود به دست فریدون آگاه می‌شود.
اشاراتی گنگ‌تر از خواب هم در جهان هست كه به آسانی قابل درك نیست. اشارتی مبهم در پیدا و پنهان جهان كه با زبانی بسیار پوشیده از اسرار نهان خبر می‌دهد. برای درك این زبان، تنها دل است كه به كار می‌آید. این ادراك همان است كه به آن فال می‌گوییم. در فرایند چنین احساسی است كه انسان خود را با طبیعت، یكی احساس می‌كند و در این یگانگی، به اسرار ناپیدای آن دست پیدا می‌كند یا گمان می‌كند كه دست پیدا كرده است. زال در نخستین ملاقات با بهمن، به چنین حالتی دچار می‌شود و بهمن با اولین نگاه به رستم، احساسی ناخوشایند پیدا می‌كند. توقف اشتر پیش رو در سپاه اسفندیار برای او هشداری است نسبت به فرجام نامیمون این سفر.

اشارات عرفانی در داستان اسكندر
اسكندر شاهنامه، پادشاهی سفاك و جهانگیر است و البته با اسكندری كه نظامی وصف می‌كند، بسیار تفاوت دارد. در اسكندرنامه با مردی روبرو می‌شویم كه اگر پیامبر نباشد، لااقل حكیمی بزرگ است. اسكندر مردی است كه افسانه پردازی در باب او از زمان حیاتش آغاز شده است. و ظاهراً خود نیز به برخی از باورهای مبالغه‌آمیز مردم در این مورد دامن می‌زده است.
در اینجا تبار اسكندر و شخصیت‌های گوناگونی كه با چهره او در آمیخته، مورد نظر ما نیست. بلكه همان اسكندر شاهنامه را در نظر داریم. آن هم تنها از این جهت كه برخی از قسمت‌های سرگذشت او می‌تواند تأویل عرفانی داشته باشد. درست مثل هر داستان تمثیلی دیگری كه در ادب عرفانی، برای بیان مفاهیم اعتقادی به كار گرفته شده است.
اسكندر، در هند، سه غنیمت بی‌مانند به دست آورد كه دیگران هرگز به آن دست نیافتند: جامی هرگز تهی نمی‌شد، پزشكی كه هر درد را درمان می‌كرد و دختر رای هند كه در جمال و كمال همتا نداشت.
اما صاحب جامی كه همیشه از آب پر بود، نتوانست به آب حیات دست یابد. او دشواری های بسیار را تحمل كرد، جهانی را زیر پا گذاشت و در ظلمات به چشمه آب حیوان رسید ولی آن را نشناخت و جام اسكندر هرگز از آبی كه آن قدر مشتاق آن. بود پر نشد .پزشك بی‌مانند او نیز نتوانست راه را بر مرگ زودرس وی ببندد و همسر بی‌همتای هندی او فرزندی نیاورد كه امپراطوری وسیع او را پس از مرگش اداره كند.
اسكندر، مردی كه صاحب نیمی از دنیا بود، با آن همه طول و عرض و بانگ و برق و صاعقه، ایام معدودی برجهان گذشت و خیلی زود درگذشت "چنانكه در بهار و تابستان ابر باشد كه بر پادشاهان روی زمین بگذشته است و بباریده و باز شده و از آن همه مال و ثروت كه در خزائن خویش اندوخته بود و از آن همه سرزمین‌های پهناور كه زیر نگین داشت، جز دستی تهی و تابوتی تنگ چیزی به همراه نبرد.
آیا این همه به اشارتی گویا نمی‌خواهد بگوید كه روزی مقدّر است و ثروت حقیقی، جز قناعت و خرسندی نیست؟
گر بریزی بحر را در كوزه‌ای چند گنجد؟ قسمت یك روزه‌ای
با وقوف به این عبرت اندوهبار است كه حكیم فرزانه طوس می‌گوید:
سر تنگ تابوت كردند سخت
شـد آن سـایه گسـتر دلاور درخـت
نـمانی همی در سـرای سـپنج
چه یازی به تخت و چه نازی به گنج
اسكندر، این نیك‌بختی بزرگ را داشت كه همه اجزای جهان سعی در هدایت او داشتند، به چند نمونه از این مقوله اشاره می‌كنیم.
اسكندر در بازگشت از سرزمین یأجوج و مأجوج، در كوهی به خانه‌ای عجیب رسید: خانه‌ای از یاقوت زرد آراسته با قندیل‌های بلور و چشمه ای آب شور كه در میان این خانه می‌جوشید.
در كنار این چشمه، مرده ای عجیب بر تخت افتاده بود. چون اسكندر به این خانه وارد شد از چشمه آب شور خروشی شنید:
خروش آمد از چشـمه آب شور
كه ای آزور مرد چندین مشور
بسی چیز دیدی كه آن كس ندید
عنانت كنـون باز بـاید كشـید
كنـون زندگـانیت كوتاه گشـت
سرتخت شاهیت بی شاه گشت
آب شور، تشنگی را فرو نمی‌نشاند، بلكه می‌افزاید و آزمند از مال دنیا سیر نمی‌شود، بلكه پیوسته به آن مشتاق تر می‌گردد. تشنه آز را سیرابی متصور نیست مگر اینكه جام مرگش سیرابش كند.
پس از این چشمه عجیب، اسكندر به سرزمینی رسید كه دو درخت سخنگو در آن روئیده بود. مردم به او گفتند رستنگاه این دو درخت پایان دنیاست و فراتر از این مكان، دیگر مكان و جهانی نیست. اسكندر خروشی از درخت شنید:
بترسـید و پرسـید از ین ترجمان
كـه ای مـرد بیـدار نیكی گـمان
چنین بـرگ گویا چه گـوید همی
كه دل را به خونـاب شـوید همی
چنین داد پاسخ كه ای نیك بخت
همی گوید این برگ شاخ درخت
كـه چندین سـكندر چه پوید همی
كنـون راه رفتن بجـوید همی ...
اگر چه ظاهراً، اسكندر از این پیغام‌های روشن و آشكار پند نگرفت و پس از آن نیز همچنان به شیوه پیشین، در پی فتح سرزمین‌های تازه بود، اما سخن گفتن عالم با انسان، یك تفكر عرفانی است. تفكری كه جهان را نه پدیده‌ای بی‌روح و بی‌شعور، بلكه مجموعه‌ای زنده می‌بیند:
تنها گوش عارفان با این شعر شگفت انگیز آشناست.
چـون بهـشت و آسـمان و آفتاب
چون عناصر باد و آتش، خاك و آب
نسـبـتی دارند بـا این شـاعـران
پس جهان شاعر بود چون دیگران
(منبع:مهرمیهن)





ساری , گاهنوشته های محمود زارع


به تلگرام ما بپیوندید




مطالب اخیر وبلاگ :
خداوند و آدمیزاد
ولادت حضرت فاطمه (س) و روز زن مبارک
حافظ و رندی خواجه و ... (02)
حکایت درویشی و پادشاهی و آسایش
فرهنگ زیرآب زنی و چاله ‏ی ایرانیان
جهان دار مکافات است
سرچشمه کوثری خدیجه , لیلای پیمبری خدیجه ...
زبر و بیّنه و بسط اسم در علم اعداد
نشانه ها را دریابید ! (01)
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
خواب و رویا (1)
آن نفس خواهد ز باران پاکتر
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (186)
شرم گل ( تک بیتی )
چرا به حضرت ابراهیم خلیل الله گفتند ؟!
دل آزار مباش
طبع فقر
خام و پخته
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (185)
دانلود بررسى شبهات تناقضات در قرآن کریم
یوسف
اعتراف خلفا به عدم اهلیتشان برای خلافت
آیات نازله در باره على علیه السلام
درباره حضرت بقیه الله (ع) مقصر مائیم!
امارت و حکومت در چالش عدالت
مهندس واقعی
خوبی و زیبایی
محبت و ظرفیت (تک بیتی)
خر چه داند قیمت نقل و نبات ؟!
آگاهی درد آور است !
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (184)
نادیده گرفتن , ظلمی بزرگ
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (183)
صدقه در قرآن کریم
وجوه ضلال در قرآن کریم
اقسام گناهان
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (182)
وجوه رحمت در قرآن کریم
شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت
نماز ( صلاة )
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (181)
الهی
زندگی یا ادای زندگی ؟!
ابوحامد محمد غزالی و تمثیل دنیا و آخرت !
شعر شهریار
اسامی پیامبران الهی
کسبه قبل از عید
(خطورات) استعـداد
حکایت گرگ و شبان (شعر)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (180)



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.