بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم‏
اَللهُ لَآ اءِلهَ اءِلّا هُوَ (سوره بقره (2) آیه 255.) درود بی حد بر آن ظهور که شهود ذاتش مقصود از صفات است.

در دست و پا مریزید خون حلال ما را

ندارم روا با تو از خویشتن

که گویم تویی در جهان یا که من‏‏


چون آن گل نازک در گلشنِ بی نشان بر بسترِ ناز در خواب نیستی چنان بی خود بود که از هستی خود خبر نداشت، ناگاه مشاطه قضا از خلوتخانه کُنتَ کَنزاً مَخفِیّاً (جامع الاسرار، ص 102.) سر بزد، زمزمه فَاَحبَبتُ به گوشش فرو خواند و به استماع آن در جوشش آورد و به کشش أن أعرف بیدارش کرد. چون از مهد عدم سر بر کرد، ناگاه نظرش بر رخ خَلقَ آدمُ عَلی صُورَتِهِ (جامع الاسرار، ص 135: خَلَقَ اللهُ آدَمَ عَلَی صُورَتهِ.) افتاد و نور جبینش بر دیده ‏اش چنان تافت که از دیدنش دیده روشن ساخت و از نهایت اضطراب در عین حضوری که داشت بانک بی صبوری برداشت که:
یَا لَیت رَبِّ محمَّد لِمَ یَخلُقَ محمَّداً صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم (شرخ شطحیات بقلی، ص 170.) یعنی از غایت خوبی خرابی در جانش افتاد.

آری ! شاه عشق که حسنش عبارت از آن است هر چند از دیده عاشقی در آینه معشوقی جمال خود را می‏ بیند، خوش ‏تر می ‏نماید، خراب‏تر می‏گردد و خوب‏تر می‏شود؛ از اول تا آخر حالش همین است. آری! از ازل که سر بر کرد، تا ابد نگران است، از اشتیاقْ سیری ممکن ندارد.

وقتی نشد از دیدن تـو دیـــده ما سیر
الحق که در این شیوه که نادیده گداییم‏‏

اما ارواح محبان طاقت فراق نداشتند و نمی‏خواستند که به زندان دنیا آیند و به قفس پای‏بند شوند ؛ حق سبحانه و تعالی به ایشان وعده کرد که لطف ما شما را فرو نخواهد گذاشت لیکن در این، مصلحتِ عظیم است، چون که قدر وصال بی فراق نمی‏توان داشت؛ پس برو در گلشن صفات تفرج ذات به دست آر، و خیالات عجایب مشاهده کن، و شکر گو که این همه نعمت برای تو مهیا کرده ‏ایم و تو را برای خود آفریده.

از این دوری متفرق مشو؛ خواطر جمع دار که سلسله محبتِ محکم یعنی یُحُبهم وَ یُحِبُّونَهُ (سوره مائده (5) آیه 54.) و رفیق کرم به همه حال از تو جدا نخواهد شد یعنی: وَ هُوَ مَعَکُم أَینَ مَا کُنتُم (سوره حدید (57) آیه 4.) و قلاده لطف از گردن تو کشیده نخواهد شد یعنی: وَ نَحنُ أَقرَبُ اءِلیهِ مِن حَبلِ الوَریدِ (سوره ق (50) آیه 16.)
و هر ساعت با ما در گفتگو باش یعنی: فَاذکُرُونِی أَذکُرکُم (سوره بقره (2) آیه 152.)
و هر دم در مجاهده فراموشی خود کوش یعنی: وَاذکُر ربِّکَ اءِذا نَسِیتَ (سوره کهف (18) آیه 24.)
و هر زمان می مشاهده بنوش یعنی: فَأَینَما تُوَلّوا فَثمَّ وَجهُ اللهِ (سوره بقره (2آیه 115.)
و در دایره جمع الجمع مقیم باشد یعنی: کُل مَن عَلَیها فانٍ وَ یَبقَی وَجهُ ربَّکَ ذُوالجَلالِ وَ الاءِکرامِ (سوره الرحمن (55) آیه 26 - 27.)
تا هر دم شراب شوق، ساقی پر ذوق به کام جان تو ریزد یعنی: وَ سَقَاهُم ربُّهُم شَرَاباً طَهُوراً.( سوره انسان (76) آیه 21.)
باز به اندک ایام رشته وصلت خواهد جنبید و از این سفر کثرت به وطن اصلی خود که وحدت است خواهی رسید؛ یعنی قطره که در صدف نهان کرده ‏اند از برای آن است که دُر گردد؛ چون دُر کامل گشت، آن گاه دَر صدف نشاید، بلکه آن زمان در خزانه شاه باید یعنی: اَلیَوم أَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم وَ أَتممَتُ عَلَیکُم نِعمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاءِسلامَ دِیناً. (سوره مائده (5) آیه 3.)

هیهات، هیهات!
چون آن دُر بی ‏بها دَر صدف آمد، تیر بلا بود که بر هدف آمد. یعنی: لَقَد خَلَقنا الاءِنسَانَ فِی کَبَدٍ.( سوره بلد (90) آیه 4.)
عجب ظهوری که عین حجاب و عجب حجابی که عین ظهور و عجب موجودی که بی شهود و با شهود است و عجب احدی که در عدد، و عجب نمودی بی حد نمود که در عدد یکی بود!

ای جان من! این وجود عین باقی است، هر که در این یافت نیافت هرگز نیافت و این دیده برای دیدن است، هر که از این دیده در این دیده ندید هرگز ندید: مَن کانَ فِی هذِهِ أَعمَی فَهُوَ فِی الأخِرَةِ أَعمَی‏.( سوره بلد (90) آیه 4.)

ای جان من! در شوق جوشیدن و به فراموشی خود کوشیدن، خود را در ذات پوشیدن است، تا مشاهده اقوال و مشاهده احوال و افعال روی نماید. در مشاهده احوال چنان مستغرق شود که فانی مطلق گردد. چون فانی مطلق شد، بقای ابدی یافت، هر چه خواهد بگوید و هر چه خواهد بکند، قُم بِاءِذنِی اینجا باشد.
همان شاه عشق است که جایی باهوش است و جایی با جوش؛ آن که باهوش است، عاشق عارف است و آن که با جوش است عاشق هالک؛ اما این در غارت رفت و آن در اشارت ماند؛ هیهات، هیهات!

اگر من مؤمن و عارف و موحد باشم مرا چه و اگر من منافق و مشرک باشم مرا چه ؟ و اگر قبول کند مرا چه و اگر رد کند مرا چه؟ چون من هیچم، از من هیچ مخواه.

چون اوست اوست، همه او باشد. من هیچ، بی شک اوست. لاشک باش که خیالات از عشاق است. چنانچه بهشتیان را دوزخ عذاب است، آن چنان دوزخیان را بهشت عقاب؛ یعنی جلال را جلال خوش‏تر و جمال را جمال بهتر، اما عاشقان از این هر دو برتر، محبوبشان در برابر، از بی نهایتیِ حسنش خراب‏تر و مدام در محک محبت خوب‏تر و مقام ایشان عِندَ مَلِیکٍ مُقتَدِرِ.( سوره قمر (54) آیه 55.)

ای جان من ! عاشق و معشوق هر دو یک ذاتند، اگر چه هر دو می‏نمایند. هر که دو می‏ بیند در خروش است و آن که یک می‏ بیند خاموش است و آن که هیچ نمی ‏بیند بیهوش است. این همه رنگ‏های اوست؛ اینجا کیست که در میان آید و زبان به مدحش گشاید؟ هموست که در بی‏نهایتی خویش حیران است؛ هیهات، هیهات!

از آن گاه که بادِ عشقْ دریای وحدت را در جنبش آورد، موجها زدن گرفت و این همه که دیده می‏شود موج دریاست که می‏آید و می‏رود و هرگاه که آن باد ساکت گردد و از جنبش آرام یابد و ظهور به بطون رود، قیامت قائم شود و این کنایه هم از آن است و شرح این سخن طولانی است؛ فهم مَن فهم، هیهات، هیهات!

ای جان من! به یک اشارت هزاران عبارت پیدا گشت و هر عبارتی را صورتی، و هر صورتی را معنایی، و هر معنا را بیانی؛ یعنی از وحدتی روی به کثرتی آورد و در صحرای ظهور در هر طرف موسی ‏وار رَبِّ أَرِنی (سوره اعراف (7) آیه 143.) بر آمد.

ناگاه گوی مقصود در میدان معرفت انداختند و هر کس از مقام خود جنبیدن گرفت. سمند ادراک که جلوه گاه تفکر به جهد تمام به طرفی بردند، اما به کوی مقصود هیچ کس نرسانید مگر شهسوار و بعضی از پیروان او که به چوگان مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ ربَّه (جامع الاسرار، ص 170.) ماهر بودند، به یک جولان از میان در ربودند و به یک طرفة العین از حال بگذرانیدند یعنی: ما زَاغَ البَصَرُ وَ مَا طَغَی(سوره نجم (53) آیه 17.) و به مقامی رسانیدند یعنی: قَابَ قَوسَینِ أَو أَدنَی، (سوره نجم (53) آیه‏9.) و به وقت بر جا بماندند یعنی: لِی مَعَ الله وَقت، (جامع الاسرار، ص 27.) و در دایره جمع الجمع مقیم گشتند یعنی: کلُّ شی‏ءٍ هالِکٍ اءلّا وَجهَهُ.( سوره قصص (28) آیه 88.)

هر که در ذات گم شد، در صفات پیدا آمد و چون در صفات پیدا آمد، در عالم ظهور در هر وجود هویدا گردید. چون این از میان رفت، او در میان آمد؛ پس هر چه هست اوست یعنی حقیقت محمد صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم؛ و بدین محل خاص هیچ کس نرسید مگر او و بعضی از پیروان او؛ اما در میان هزاران، یک کس باشد که طناب خیمه آن حضرت دیده باشد و به حقیقت آن سرور رسیده: مَن رَآنِی فَقَد رأیَ الحَقّ (جامع الاسرار، ص 205.) اینجا مسلم باشد.

ای جان من! عوام را اسم با جسم است و خواص را اسم بی جسم؛ زیرا که ایشان محو به جسم حقیقی شده ‏اند، ناچار به جز اسمی از ایشان بیش نیست و خودی ‏شان در خدایی غایب شده؛ پس جز خدا نمانده و دیگران در خودی خود مانده ‏اند، ناچار در فراق ابدی افتادند.

وجودِ خاصان در رشته وحدت همچون حبّه سفته، معلّق و آویزان است؛ از این جهت از مشرق تا به مغرب ورطه قدم ایشان است.
چون قلبْ صفا و لطافت پذیرد، قالب رنگ قلب می‏ گیرد و نور به نور می‏رسد؛ یعنی درون و بیرون یک لخت می‏شود. مجمع البحرین اینجا روی نماید و در نظرشان حجاب نماند یعنی: وَ هُوَ اللَّطِیفُ الخَبِیرُ.( سوره انعام (6) آیه 103 و سوره ملک (67) آیه 14.)

ای جان من! مشکل سخنی است زیرا که تا فانی مطلق نشود، مسلمان حقیقی نباشد؛ چنان چه بزرگی می ‏فرماید:

درویش شدی و زاهد و دانشمند
این جمله شدی ولی مسلمان نشدی‏‏


معشوق در هاهوت، عاشق در لاهوت، عارف در جبروت، واصف در ملکوت، واقف در ناسوت، نزول تا این جا بود. چون وقوف یافت، به وصف شتافت و در رؤیتِ معشوقْ عاشقْ خود را یافت و چون خود را یافت، معشوق را یافت (در جامع الاسرار، 65 درباره این مقام چنین آمده است: هذَا هُوَ مَقام مُشاهَدةِ العَبد نَفسهُ مَع کَثرةِ فِی مرآةِ الحَق واحِدَة، و کَذلِکَ مَقام مُشاهَدَةِ الحق نَفسَهُ فِی مِرآةِ العَبدِ مَع وَحدَتِها کَثیرة...).

ناگاه سپاه غیرت از کمین گاه وحدت بتاخت و همه را زیر تیغ ساخته، به جز شاه عشق هیچ نگذاشت.
آن که همان ذات بود باز همان ذات شد؛ آن نزول و آن عروج شد؛ پس کُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً (جامع الاسرار، ص 102.) عبارت از هاهوت است؛ فَأَحبَبتُ عبارت از لاهوت؛ أن أُعرَف عبارت از جبروت؛ فَخَلَقتُ الخَلق عبارت از ملکوت و ناسوت و این همه منزل شاه عشق است که در هر منزلی ظهوری و در هر مقامی اسمی دیگر و رسمی و ذوقی دیگر و شوقی دیگر پیدا کرد، اما ناسوت جای جمع است و جای مجموع این همه و عین یافت؛ زیرا که تیری که از کمان قضا بیرون جست و راست به هدف ناسوت رسید، آن چه در دکان وحدت بود، یک یک در بازار کثرت گشود و وجودی که بی شهود است در عالم ظهور عین موجود است.

ای جان من! خواه دانی و خواه نه، دم که هست همیشه در ذکر هو می‏باشد (مرحوم حاجی سبزواری چنین عارفانه سروده است: دم چو فرو رفت هاست، هوست چون بیرون رود - یعنی از او در همه هر نفسی ‏های و هوست‏‏) یعنی در هو می‏آید و در هو می‏رود و عطای محض حق تعالی است همه کس را.

وای بر ما که قدر این عطا نمی‏دانیم و شکر این نعمت نمی‏گذاریم ! پس فهم باید کرد که دم که می‏آید و می‏رود، در کدام حرف و کدام صوت است؛ پس هر که دانست، خود را در این معنا رفیق کرده و فهم را در این عمیق غریق؛ تا به حدی که خود را باخت، معشوق را یافت.

ای جان من ! هستی [و] وجود سالک مثل نمک است و مقصود همچو آب. پس نمک وجود در آب مقصود غرق دارد؛ شک نیست که به تدریج غایب گردی [که‏]: هر کس در نمک افتد عاقبت نمک گردد.

چشمم به تو افتاد وجودم همه سگ شد
هر چیز که در کان نمک رفت نمک شد‏


مهم سازی این فن عین شغل است و رأی این هر چه هست، گو باش. از این معناست: وَ اعْبُد رَبَّکَ حتَّی یَأتِیَکَ الیَقِینُ (سوره حجر (15) آیه 99.) و این عبارت متعلق به فهم دل است تا نپنداری که نسبت اینکار به آب و گل است که: لا صَلوَ اءِلّا بِحُضوُرِ القَلبِ.( شرح احقاق الحق، ج 2، ص 318.)

هر آن کو غافل از حق یک زمان است
در آن دم کافـــــر است اما نهـــان است‏‏


و این کار نه تعلق به مجادله دارد، و نه ریاضت و نه به صوم و نه به صلات و نه به ذکر و فکر و نه به مراقبه و محاسبه و نه به علم و معرفت؛ به هیچ تعلق ندارد و از همه بیرون است. این را عنایت خاص و عطای محض گویند: وَ اللهُ یَخْتَصُّ بِرَحمَتهِ مَن یَشآءُ.( سوره بقره (2) آیه 105.)

تو مباش اصلاً کمال این است و بس
تو در او گم شو وصال این است و بس‏‏


هیهات، هیهات!
ای جان من! از آن گاه که گردش گردون گردان است تا الی الغایة در گردش مانده است یعنی فرو می‏رود و بالا می‏رود چنان چه حضرت شمس می‏فرمایند:

گر بپرسندم زحال زندگی
هفتصد و هفتاد قالب دیده ‏ام‏‏
گر بگویم شرح حال خویش را
همچو سبزه بارها روییده ‏ام‏‏


همه کس به کوشش درند که از این ورطه پیچاپیچ خود را بیرون برند، اما چون خواست بر این است چه کنند؛ هیهات، هیهات!

هر که از این طلسم پیچاپیچ روی خود نتافت، از آمد و رفت خلاص نیافت، اما هر که را عنایت حق رهبر شد، از این گرداب خود را بیرون کشید و به وی رسید و کسوت دویی فرا درید و هر که او را به او گذاشت، خود را در فراق ابدی انداخت.

ای جان من! کوی عشق پربلاست؛ در نیاید کسی، مگر عاشق که غذایش بلاست.

آری! چون غذا از بلا خواست، راحت از قفا یافت. عاشق هر چند بی کار است در کار است و هر چند محروم است از یار است جانش در قید نگار است.

زاهد هر چند دوید به منزل نرسید، عاشق از راه و منزل بیزار است؛ (ملای روم می‏فرماید: سیر زاهد هر مهی تا پیشگاه - سیر عارف هر دمی تا تخت شاه‏‏ - رفتن یک منزلی بر بوی ناف - بهتر از صد منزلِ گام و طواف‏‏ - ابیات عارف رومی در مقام بیان تفاوت جذبه و سلوک است.) زیرا که جانش اسیر کمند دلدار است.

غَلیواژ (زغن، پرنده ‏ای شبیه کلاغ‏) هر چند بلند پرواز است اما نظرش بر مردار است، هر چند بلند می‏رود، اما همتش به پستی می‏کشد و باز هر چند که سست و کوته پرواز است اما همتش بلند پرواز است؛ اگر از گرسنگی جانش بر آید، چنگ به مردار نیالاید.

ای جان من! هر که در نظاره ذات افتاد، از تفرّج صفات برخاست و دانه بی سببی در کشت جان بکاشت.

مر رسن را نیست عیبی ای عنود

توضیح: متن شرح رساله معرفت‏ اثر نجم الدین کبری‏ است که ما آنرا در چند قسمت در این وبلاگ باستحضار مخاطبین محترم خویش میرسانیم . ترجمه و شرح آن  از عارفی گمنام‏ بوده و ما فقط بجهت سهولت خوانندگان منابع و مآخذ و توضیحات آنرا بجای پاورقی و در آخر رساله در جلوی همان قسمت در خود متن قرار داده ایم ! ( ساری , گاهنوشته های محمود زارع )
 ادامه دارد >>>>>






بعض مطالب مرتبط:
رساله تشویق السالکین‏ مجلسی(1)
رساله تشویق السالکین‏ مجلسی(2)
سروش و اولین سفر به کربلای معلی
سروش و اولین سفر به کربلای معلی
آیین رهروان در سیر و سلوک (1)
آیین رهروان در سیر و سلوک (2)
آیین رهروان در سیر و سلوک (3)
آیین رهروان در سیر و سلوک (4)
آیین رهروان در سیر و سلوک (5)
آیین رهروان در سیر و سلوک (6)
آیین رهروان در سیر و سلوک (7)

آیین رهروان در سیر و سلوک (8)
آیین رهروان در سیر و سلوک (9)

آیین رهروان در سیر و سلوک (10)
جام جهان‏ نما ؛ شمس مغربی (2)
جام جهان‏ نما ؛ شمس مغربی (1)
... السائر الحائر (1)
... السائر الحائر (2)
... السائر الحائر (3)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (01)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (02)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (03)
... رساله مشواق‏ فیض کاشانی (04)
... شرح اصطلاحات عرفانی
... بحرالمعارف همدانی جلد دو ( 80 )

... انسان کامل ( 35) آخرین قسمت
...  درون پیمایی (01)
...  انسان کم نیست ... !
... اوصاف الاشراف خواجه نصیر (06 )
... شب و راز شب و شب پیمایی ( و خاطراتی از دوران نوجوانی )
رساله در سفر مجدالدین بغدادی
رساله نور وحدت‏ خواجه حوراء
شرحی بر گلشن راز لاهیجی(1)
شرحی بر گلشن راز لاهیجی(2)
شرحی بر گلشن راز لاهیجی(3)







مطالب اخیر وبلاگ:

امام زمان(عج) مردم را از مال و نعمت بی نیاز میکند
شرحی بر گلشن راز لاهیجی(2)
یادی از یاس خوشبوی محمدی (ص)
امام موسی صدر و راه هدایت
رساله تشویق السالکین‏ مجلسی(2)
ابیاتی از صائب تبریزی
شرحی بر گلشن راز لاهیجی(1)
بیعت فقط برای خداست
رساله نور وحدت‏ خواجه حوراء(2)
مولا علی (ع) و راویان حدیث
امام موسی صدر و زنان مقتدر
رساله تشویق السالکین‏ مجلسی(1)
مکافات عمل (انتقام برادر مقتول از قاتل)
امام خمینی و مسئولیتهاى روحانیت
رساله نور وحدت‏ خواجه حوراء(1)
آیین رهروان در سیر و سلوک (10)
مرحوم امام خمینی و نظراتش
رواج الفت و امنیت و دوستی با ظهور مهدی (عج)
امام علی(ع)و مصرف كردن مال
مکافات عمل (كشته شدن طمعكاران قاتل)
شرح دو بیت از مثنوی (لاهیجی)
تنها عملی که خدا می پذیرد
نیمه شعبان تمامت انتظار رو بپایان ماست
امام علی (ع) و حقیقت توبه
رساله در سفر مجدالدین بغدادی
نشانه ها را دریابید ! (03)
آیین رهروان در سیر و سلوک (9)
شرط معقولانه اخلاقی زیستن
آیین رهروان در سیر و سلوک (8)
مودبانه سخن بگوی
آیین رهروان در سیر و سلوک (7)
امام حسین (ع) در نظر امام موسی صدر
کلام مولا علی(ع) درباره پیروزیهاى دروغین
نشانه ها را دریابید ! (02)
آیین رهروان در سیر و سلوک (6)
کلام امام علی(ع) درباره شومی فقر
آیین رهروان در سیر و سلوک (5)
امام موسی صدر و کار و کارگر
امام علی(ع) مردم سه دسته اند !
آیین رهروان در سیر و سلوک (4)
آیین رهروان در سیر و سلوک (3)
موسیقی محلی مازندرانی (استاد اسحاقی) و چند اثر دیگر مازنی + دانلود
امام موسی صدر و انتظار فرج
آیین رهروان در سیر و سلوک (2)
آیین رهروان در سیر و سلوک (1)
بعثت یعنی کلام آخر خدای محمد(ص)
امام موسی صدر و جامعه قهرمان
جام جهان‏ نما ؛ شمس مغربی (2)
امام موسی صدر و معنای حیات وی
شاهد افلاکی






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.