برو ای شیخ كه از كبـــر و غرورت مــــا را
گشت معلوم كه جز باد در انبان تو نیست


ساری , گاهنوشته های محمود زارع (سگ نفس)

ساری , گاهنوشته های محمود زارع:...گفته اند وقتی فقیهی از کنار سگی گذشت و دامن بالاپوش خود را بالا گرفت تا از تماس با سگ احتراز نماید. در عالم معنا سگ بوی گفت :
ای فقیه ! چرا از من احتراز کردی؟!
گفت: چون تو در فقه نجس محسوب شده و لذا احتراز و دوری از تو لازم می آید !

سگ گفت : ای فقیه زاهد اگر چنانکه میگویی خدا مرا نجس فرض فرمود ترا نیز امر به تطهیر جامه نمود. اگر جامه تو که بتن من میخورد نجس میشد با آب پاک میگشت .
اما سگ نفسی که در باطن خویش داری اگر جامه تو بدان مالیده شود به آب هفت دریا هم پاک نمیشود و تو را نصیحت میکنم که نخست باید از سگ نفس احتراز نمایی !

البته سگ را نه بدلیل صرف ظاهر نجس میدانند بلکه بدلیل صفتی که اغلب آنها دارند بخصوص غریب آزاری و حمله به ژنده پوشان و ... ناگفته نماند که همین سگ با این وصف , در حقیقت داری خصوصیات بسیار پسندیده ای هست که بسهولت و با اطمینان تمام میتوان گفت که شرافتش از بسیاری از آدمیزادگان برتری دارد ! ... بیشتر آنچه که بنام دین درباره احتراز از سگ گفته میشود بنظر من برمیگردد به اینکه انسانها نباید آنچنان با این حیوان در تماس باشد که بدرون خانه ها راه یابند ... تا جایی که گاه آنرا بعنوان عضو خانواده هم بسیاری بر سر سفره نشانده و ... اما همین حیوان باوفا در بکارگیری در جای خویش بسیار مفید بوده و حتی در تنوع و تمدد اعصاب بسیاری از بیماران روانی هم تاثیری مثبت دارد. خلاصه افراط و تفریط مذموم است و هر چیزی در حد تعادل ممدوح فرض شده است ! 

گفته اند وقتی سگی به گربه گفت که من با اینهمه صفات خوب , هیچ جا جای خوبی ندارم ؛ چه شده است که تو چندان صفت خوبی نداری ولی در همه منازل راهت میدهند؟!
گربه گفت : بجهت آنکه تو حیوانی هستی غریب آزار و همین مساله همه صفات خوبت را پوشیده است !

... خلاصه بقول جناب محیط قمی « از زهــد  فـــــــروشان  بگریزند  كه دیـــدیم / ایـن سلسه را دوستی و مهر و وفا نیست »

در خاتمه بی مناسبت نیست که مجموعه نان و حلوای شیخ بهایی  حکایة العابد الذی قل الصبر لدیه فتفوق الکلب علیه را ذیلا نقل کنم که بسیار عالی و برای اهالی معرفت که گاه در شرائط قبض در افتند و بیتابی کنند ؛ نیز درسی بزرگ میباشد.


عابدی، در کوه لبنان بد مقیم
در بن غاری، چو اصحاب الرقیم

روی دل، از غیر حق برتافته
گنج عزت را ز عزلت یافته

روزها، می‌بود مشغول صیام
قرص نانی، می‌رسیدش وقت شام

نصف آن شامش بدی، نصفی سحور
وز قناعت، داشت در دل صد سرور

بر همین منوال، حالش می‌گذشت
نامدی زان کوه، هرگز سوی دشت

از قضا، یک شب نیامد آن رغیف
شد ز جوع، آن پارسا زار و نحیف

کرد مغرب را ادا، وآنگه عشاء
دل پر از وسواس، در فکر عشاء

بس که بود از بهر قوتش اضطراب
نه عبادت کرد عابد، شب، نه خواب

صبح چون شد، زان مقام دلپذیر
بهر قوتی آمد آن عابد به زیر

بود یک قریه، به قرب آن جبل
اهل آن قریه، همه گبر و دغل

عابد آمد بر در گبری ستاد
گبر او را یک دو نان جو بداد

بستد آن نان را و شکر او بگفت
وز وصول طعمه‌اش، خاطر شکفت

کرد آهنگ مقام خود دلیر
تا کند افطار زان خبز شعیر

در سرای گبر بد گرگین سگی
مانده از جوع، استخوانی و رگی

پیش او، گر خط پرگاری کشی
شکل نان بیند، بمیرد از خوشی

بر زبان گر بگذرد لفظ خبر
خبز پندار، رود هوشش ز سر

کلب، در دنبال عابد بو گرفت
آمدش دنبال و رخت او گرفت

زان دو نان، عابد یکی پیشش فکند
پس روان شد، تا نیابد زو گزند

سگ بخورد آن نان، وز پی آمدش
تا مگر، بار دگر آزاردش

عابد آن نان دگر، دادش روان
تا که از آزار او یابد امان

کلب خورد آن نان و از دنبال مرد
شد روان و روی خود واپس نکرد

همچو سایه، در پی او می‌دوید
عف عفی می‌کرد و رختش می‌درید

گفت عابد چون بدید آن ماجرا:
من سگی چون تو ندیدم، بی‌حیا

صاحبت، غیر دو نان جو نداد
وان دونان، خود بستدی، ای کج نهاد

دیگرم، از پی دویدن بهر چیست؟
وین همه، رختم دریدن بهر چیست؟

سگ، به نطق آمد که: ای صاحب کمال
بی‌حیا، من نیستم، چشمت بمال

هست، از وقتی که بودم من صغیر
مسکنم، ویرانهٔ این گبر پیر

گوسفندش را شبانی می‌کنم
خانه‌اش را پاسبانی می‌کنم

گاه گاهی، نیم نانم می‌دهد
گاه، مشتی استخوانم می‌دهد

گاه، غافل گردد از اطعام من
وز تغافل، تلخ گردد کام من

بگذرد بسیار، بر من صبح و شام
لا اری خبزا ولا القی الطعام

هفته هفته، بگذرد کاین ناتوان
نی ز نان یابد نشان، نی ز استخوان

گاه هم باشد، که پیر پر محن
نان نیابد بهر خود، چه جای من

چون که بر درگاه او پرورده‌ام
رو به درگاه دگر، ناورده‌ام

هست کارم، بر در این پیر گبر
گاه شکر نعمت او، گاه صبر

تا قمار عشق با او باختم
جز در او، من دری نشناختم

گه به چوبم می‌زند، گه سنگها
از در او، من نمی‌گردم جدا

چون که نامد یک شبی نانت به دست
در بنای صبر تو آمد شکست

از در رزاق رو بر تافتی
بر در گبری روان بشتافتی

بهر نانی، دوست را بگذاشتی
کرده‌ای با دشمن او آشتی

خود بده انصاف، ای مرد گزین!
بی‌حیاتر کیست؟ من یا تو؟ ببین

مرد عابد، زین سخن، مدهوش شد
دست را بر سر زد و از هوش شد

ای سگ نفس بهائی، یاد گیر!
این قناعت، از سگ آن گبر پیر

***




مطالب دیگر :
الله و تفسیر اجزای لفظ شریف
اعداد ابجد (اسلام با محمد و ایمان با علی)
خواب و رویا (1)
با تو حیات و زندگی ...
کز دل هوا دارم تو را
آن نفس خواهد ز باران پاکتر
كه یك نگاهم بس !
تعریض عالی بر شیخ اجل سعدی
چگونگی ولادت حضرت محمد (ص)
سوره حمد سوره رحمت
دانلود بهترین آهنگ های ونجلیز Vangelis
حافظ و رندی خواجه و ... (02)
زندگی و آدمیزاده اورجینال (04)
قراء سبعه و حافظ و... (01)
تفسیر کفــر و ایمـان
زبر و بیّنه و بسط اسم در علم اعداد
زندگی و آدمیزاده اورجینال (03)
مکافات عمل (نتیجه تمسخر)
زندگی و آدمیزاده اورجینال (02)
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
حروف هجا و تهجّی
همه هستند ولی زهرا نیست
شهادت یاس محمدی تسلیت
زندگی و آدمیزاده اورجینال (01)
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
اقسام ابجد و ...
حساب جمل
معانی حروف ابجد
تفسیر کلمات ابجد
تحقیقی پیرامون علوم غریبه
معجزه بهار !
نفسم گرفت از این شهر ...
تن مــپوشــانیــد از باد بهــار
صباحت روی یا حسن خوی
فضیلت سخن حق نزد جائر
امام رضا (ع) و عجز مشرک
گوهر اخلاص و خاطره دوران کودکی
مولا علی (ع) و فروتنی
زبان سیاست و سیاست زبان
عمل بقرآن
مکافات عمل (یهودیه و ظلم بخود)
مکافات عمل(علت تاخیر در مکافات)
دلیل تقدم سوره مبارکه حمد
!? WHO SHALL GATHER BONES
ما در آثار صنع حیــرانیــم (1)
مکافات عمل (نتیجه نیت سوء)
در دل شب خبر از عالم جانم کردند
ما در آثار صنع حیــرانیــم (2)
مومنین مشرک !
حسد و غبطه




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.