پاداش شایان حاج على شاه بازرگان
جمعى از اجله دوستان از مرحوم حاج على شاه حكایت كردند كه :
در ایامى كه مال التجاره به مكه معظمه مى بردم ، در بین راه جوانى را - كه از گرسنگى و برهنگى مى لرزید - دیدم . بر حالت او ترحم نموده چند قرص نان و یك پیراهن كرباس به وى دادم . بسیار خوشحال شده دعا كرد.
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
بعد از سه سال مال التجاره اى به بیروت بردم . وارد گمرك شده دیدم معطلى دارد. اجناس را گذاشته بیرون آمدم تا براى چند ساعتى غذا خورده استراحتى نمایم . سپس به گمرك براى خلاصى اموال كوشش كنم .

وارد بازار شدم . مى گشتم تا جاى مناسبى پیدا كنم . ناگاه شنیدم یك نفر مرا به نام صدا مى زند. پیش رفتم جوانى در نهایت جلال و زیبایى و وقار دیدم .

سلام كردیم . دست مرا گرفت و به مغازه اى كه به همان جوان تعلق داشت وارد شدیم و نشستیم . منشى و نوكرهاى متعدد مشغول كار و رفت و آمد بودند. چاى و شیرینى آوردند؛ خوردیم .
سپس جوان پرسید: براى چه كارى به این دیار آمدید؟
چند ساعتى گذشت . اموال را آوردند. پرسید: مى خواهید همین جا بفروشید؟

گفتم : بله . چند نفر دلال را طلبید و قلم قلم اجناس را به آنها داد. به قیمت مرغوب امر فروش نمود.
شب شد. با همدیگر به منزل رفتیم . خانه منظم و دستگاه عالى و غذاى ملوكانه وى از هر تازه واردى جلب نظر مى كرد. شب را با نهایت خوشى و كامرانى بسر برده صبح به مغازه رفتیم . دلالها آمدند و اجناس را فروخته ، پول نقد تسلیم نمودند. حساب كردم ؛ دیدم دو مقابل آنچه خیال داشتم سود خواهد كرد منفعت كرده ام . بسیار خوشوقت شدم .
روز را به گردش در شهر و دیدن مناظر عالى و غیره با همدیگر گذرانده شب به منزل آمدیم . تمام این مدت در فكر بودم كه این جوان كیست و از كجا با من آشنا شده ؟ ولى بزرگى او مانع بود از سوال حال .

شب را خوابیدم . بامداد اجازه مرخصى خواستم . گفت : نمى شود؛ امشب را هم نزد ما باشید.
گفتم : عالیجناب ، حاضرم . لطف و مرحمت شما بر این غریب بى نهایت است . لكن چون غریب كور است ، درست بندگى به خدمت شما ندارم .
گفت : حق دارى مرا نمى شناسى . آیا یادت هست كه در راه مكه نان و لباسى به فقیر برهنه اى دادى ؟
گفتم آرى ؛ یادم آمد.
گفت : من همانم كه دو سال قبل مرا به آن حال دیدى .
با یك دنیا تعجب گفتم : خواهش دارم سر گذشت خود را بفرمایید كه باور كردنى نیست .
گفت : آرى ؛ راست مى گویى ، ولى بشنو.
من در آن ایام در سخت ترین روزهاى زندگانى خود بسر مى بردم و با یك رنج و تهى دستى به مكه مكرمه مشرف شدم . و در همان روزها بود كه تو نیز به من كمك كردى . یك روز خود را به پرده كعبه چسبانیده عرض حاجت به درگاه كریم بى نیاز و پروردگار ساز نمودم .

گفتم : تو خدایى ؛ غنى على الا طلاق . و من بنده و آفریده تو هستم . آیا سزاوار است كه گرسنه و برهنه شب و روز بسر برم ؟!
بارى مال حلال و جاه و جلال از درگاه خداى متعال مسالت نمودم . در همان عرض حاجت ناگاه مردى روبروى من آمده گفت : آیا میل دارى نوكرى بكنى ، به شرط آنكه فقط لباس و خوراك تو را به دهم ؟
گفتم : آرزوى من همین است و دیگر خواهشى نخواهم داشت .
با همدیگر به منزل ارباب چند دقیقه اى خودم رفتم و در ملازمت او از شهر به شهر در خدمتش كمر بستم .

چند روزى گذشت یك روز با كشتى سفر كردیم . چون به مقصد رسیدیم . از كشتى بیرون آمدیم . اسباب را كول حمال دادیم و دو عدد چمدان را - كه یك لحظه از خود دور نمى داشت - به دست من داد.
به حمال گفت : از پیش برو و ما را به فلان كوچه و خیابان راهنمایى كن . و خودش از عقب حمال ، و من هم دنبال او مى رفتیم . وارد بازار شدیم ، ناگاه سقف بازار خراب شد. و بر سر مردم ریخت . ارباب و حمال هم در زیر آوار رفتند، ولى به من آسیبى نرسید، وقت را غنیمت شمرده سرم را زیر انداختم و راه دیگر پیش گرفتم . و ابدا پشت سرم را نگاه نكردم .

به مسافر خانه اى رسیدم . داخل شده اطاق گرفتم . لختى در فكر و تحیرت فرو رفتم . سپس یكى از چمدانها را زیر و رو كردم . به زحمت قفل را شكستم . (زیرا كلید آن در جیب ارباب ، و زیر آوار مانده بود). چون چمدان را باز كردم دیدم : به به ! خدا بده بركت ! پر از اسكناس و پولهاى مملكتهاى مختلف .

مبلغى پول برداشته به بازار رفتم رخت و لباس تاجرانه خریدم . حمام رفته پوشیدم . نوكرى هم پیدا كردم ، و همان روز از آن شهر بیرون رفتیم و در بین راه مشغول خرید و فروش و تجارت گردیدم . تا آنكه قضا و قدر ما را به شهر بیروت انداخت . دلم میل كرد كه اینجا بمانم .
با بعضى تجار مشورت كردم . گفتند: اگر پول دارى مغازه فلان تاجر را بخر كه مى خواهند بفروشند؟
گفتند: در سفر رفته ، و با مردم محاسبات دارد. اخیرا خبر آمده كه در فلان شهر تلف شده . اموالش راهم كه با خود داشت از بین رفته . اكنون براى بدهیهاى او مى خواهند مغازه اش را بفروشند. به هر حال همین مغازه را كه دیدى به صد و پنجاه هزار روپیه خریدم . در پرداخت وجه با دختر و زن همان ارباب و تاجر مذكور ملاقات كردم بعد از یك هفته از دختر خواستگارى نمودم . قبول كردند چون در خانه من آمد و به زوجیت در آمد، قصه را بتمامها براى او حكایت كردم و گفتم : همه این اموال از آن شماست . وى گفت : چه عیبى دارد؟ من و تو نداریم !



توضیح : از این به بعد تا یک جایی مطالب و بخصوص حکایاتی واقعی از موضوع « پاداش و یا مکافات عمل » را از منابع مختلف بخصوص از کتابی بهمین نام از آقای سید محمد رضى رضوى در پستهای مختلف منتشر میکنیم ؛ باشد تا مخاطبین محترم بخصوص قشر جوان ما که بدلیل کم بودن چنین تبلیغاتی ( در اثر حجم وسیع تبلیغات سطحی و شعاری و نیز صرفا سیاسی و باندی و ... ) متاسفانه از این خلقیات ( احساس میشود ) فاصله گرفته اند ؛ بیشتر به اخلاق و مکارم اخلاق که اس و اساس دعوت تمام انبیاء بخصوص پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم - بعد از توحید - میباشد , توجه نموده تا انشاء الله آرام آرام در یک وضعیت طبیعی و نرمالی بر اساس فطرت الهی جامعه ما بسلامت بیشتری روی نماید ! ( محمود زارع )


مطالب مرتبط :

مکافات عمل (پاداش ایمان کربلایی کریمی) مکافات عمل (عافبت بخیری میرغضب)
مکافات عمل  (زراعت معنوی )
مکافات عمل ( پاداش پناه دادن )
مکافات عمل(وسعت رزق پاداش بخشش)



مطالب اخیر وبلاگ :
صهیونیست؛دشمن ترین کل ملت
مکافات عمل ( پاداش پناه دادن )
رضا به حکم قضا اختیار کن ...
مکافات عمل ( زراعت معنوی )
دجّـــــال ( 3 )
!؟ WHICH WAY IS BETTER
مکافات عمل (عافبت بخیری میرغضب)
I AM LIKE A TRAVELLER IN THIS WORLD
MUHAMMAD, THE TRUST-WORTHY
THE PLOT TO MURDER THE HOLY PROPHET
THE GOOD MANNERS OF THE PROPHET
مکافات عمل (پاداش ایمان کربلایی کریمی)
SPEECHES IN THE FAMOUS BAZAARS
مکافات عمل (حكومت پاداش انفاق)
دجّـــــال ( 2 )
مکافات عمل ( پاداش ترحم به سگ )
دجّـــــال ( 1 )
سفیـانـی (11)
سفیـانـی (10)
ارزش قانون
سفیـانـی (9)
THE KIND PROPHET
سفیـانـی (8)
نامت بلند باد ؛ ای محمد (ص)
نگذارید کار کسان بدینجاها کشد که ؛ دست از جان بشویند و ...
سفیـانـی (7)
رها کن رها والا نخواهی رسید (3)
كسی را به افراط مَسِتای
زنان بیگانه
خوب رویان جـفــــا پیشه وفــــا نیز کنند
سفیـانـی (6)
پیش پای پند پدر پارسا ( پست پیشین - قسمت اول)
سفیـانـی (5)
از جهان دو بانگ می‌آید به ضد
سفیـانـی (4)
سفیـانـی (3)
حجاب را دوست دارم و ...
سفیـانـی (2)
سفیـانـی (1)
BREAKING THE FAST WITH ONE FOOD
نفس زکیــه (2)
نفس زکیــه (1)
خروج سید خراسانی (6)
خروج سید خراسانی (5)
The Beginning of Revelation
خروج سید خراسانی (4)
یــــــارم .... !
خروج سید خراسانی (3)
هدایای سوخته ... !
خروج سید خراسانی (2)



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.