نجات از مرگ به پاداش پناه دادن به فرارى
منقول از كتاب (مستطرف ) ابشیهى  است كه : مردى عباس نام از ملازمان و افسران مامون نقل كرد كه روزى وارد بغداد شدم و به نزد مامون رسیدم . دیدم در مقابل او مردى نشسته است و با زنجیر او را محكم بسته اند.
مامون به من متوجه شد، و گفت : این مرد را ببر و با كمال مواظبت تا فردا محافظت كن و اول صبح او را به نزد من حاضر كن .
نقاشی مأمون عباسی و هیئت بیزانسی
عباس گوید: من به ملازمان خود گفتم او را به منزل شخصی من بردند و خودم او را محافظت مى كردم . حس كنجكاوى مرا تحریك كرد كه از او سوالاتى بنمایم .

گفتم : تو اهل كجا هستى ؟
گفت : از دمشق شام .
گفتم : در كدام محله اى سكونت داشتى ؟
گفت : فلان محله .
عباس گفت : فلان شخص را مى شناسى ؟ (و اسم او را ذكر كرد).
آن مرد گفت : شما از كجا او را مى شناسى ؟
عباس گفت : او را با من قضیه اى است .
آن مرد گفت : تا آن قضیه را نگویى جواب نخواهم داد.

عباس گفت : قضیه من این است كه من وقتى فرمانده دمشق بودم تا اینكه اهالى آن شورش كردند و بر دولت یاغى شدند و تمام فرماندهان فرار كردند. من در كوچه هاى دمشق با كمال ترس و خوف پناهگاهى براى خود جستجو مى كردم . بنا گاه دیدم شورشیان مرا تعقیب كرد(ه ا) ند. چون دیدم با خطر بزرگى روبرو شد(ه ا)م ناچار پا به فرار نهادم . آنها مراگم كردند. رسیدم به در خانه همین مرد كه حال او را از تو سوال كردم . دیدم . بر در خانه نشسته است .
گفتم : مرا پناه ده كه شورشیان مرا تعقیب كردند.
گفت : بسم الله ، وارد خانه شود. او مرا داخل صندوقخانه خود كرد زن او نیز در آنجا بود. در آن حال جمعى از شورشیان داخل خانه شدند. گفتند: آن مرد فرارى اینجاست ؟
آن مرد گفت : اینجا نیست ؛ و اگر باور ندارید خانه را تفتیش كنید. و چون خانه را تفتیش كردند و پیدا نكردند، آمدند طرف صندوقخانه . گفتند: باید در اینجا باشد. زن او صداى فریاد زد كه : وارد نشوید كه من سر برهنه هستم . جماعت شورشیان نا امید شدند و بر گشتند.

من مدت چهار ماه با كمال احترام در آنجا ماندم . ابدا از اسم من و فامیل من سوال نكردند، تا اینكه شهر آرامش پیدا كرد. این وقت من رخصت گرفتم كه بروم از خانه و خدم خود خبرى بگیرم .

آن مرد گفت : اجازه نمى دهم تا قسم یادكنى دوباره به اینجا برگردى . و من قسم یاد كردم و بیرون رفتم . و چون از غلامان خود خبرى نیامد، به خانه آن مرد مراجعت كردم .گفت : حالا چه اراده دارى ؟
گفتم : میل دارم كه به بغداد بروم .
گفت : قافله بعد از سه روز حركت مى كند. بعد دیدم به خادم خود مى گوید: فلان اسب را آماده سفر كن : خیال كردم كه او قصد مسافرتى دارد، ولى چون وقت خروج قافله شد پیش من آمد و به من گفت : فلانى ، زودباش كه به قافله برسى و عقب نمانى .
و من در حالتى كه در فكر خرجى راه مى كردم از جاى خود حركت كردم . ناگهان دیدم آن مرد با همسر خود ایستاده و یك بقچه اى از عالى ترین لباسها به من داد. و شمشیرى و كمربندى بر كمر من بستند. و دو صندوق بر پشت استرى بار كردند و نسخه اشیایى كه در صندوقها بود به من دادند كه در توى آن پنج هزار درهم بود، با اشیاى دیگر. و آن اسبى را با تمام لوازم سفر آماده كرده بودند حاضر نمود و به من گفت : بسم الله ، سوار شو، و این غلام سیاه نیز خدمت به شما مى كند. و شروع كردند از من عذر خواهى كردن .

حالا من از آن مرد مى پرسم . و از كثرت اشتغال , فرصت پیدا نكرده ام كسى را به دمشق بفرستم تا از او خبرى بیاورد و من به او خدمتى بنمایم و اظهار اخلاصى به او كرده باشم .

آن مرد چون این قصه را بشنید گفت : خدا همان مرد را بدون زحمت به تو رسانید. من همان مرد هستم و به سبب گرفتاریهایى كه به من وارد گردید وضع مرا تغییر داده ، از این جهت مرا نشناختى . و جزئیات قضیه را كه من فراموش كرده بودم نقل كرد.

عباس چون یقین كرد كه همان مرد است و كاملا او را شناخت ، بى اختیار از جاى برخاصت و زنجیر از دست و گردن او برداشت و سر و صورت او را چند بوسه - كه حاكى از مهربانى فوق العاده بود - بزد. و گفت : اى برادر عزیز، سبب گرفتارى تو چیست ؟

گفت : شورشى در دمشق مثل سابق رخ داد، و به من منسوب شد و من جزء مجرمین و محركین آن شورش قلمداد شدم و مرا بعد از كتك كارى مفصل به این حالت كه دیدى به بغداد فرستادند و قطعا مامون مرا خواهد كشت . و بعضى از غلامان من با من آمدند، و در فلان محله رحل اقامت انداخته اند تا خبر مرا به دمشق برسانند. اگر شما مرحمت بفرمایید و آن غلام را حاضر بنمایى كه من وصیت خود را به آن غلام بنمایم ، تو به من پاداش كرده اى و عوض داده اى .

عباس بعد از اینكه زنجیرهاى او را باز كرد، غلام او را حاضر نمود وقتى چشم آن مرد به غلام خود افتاد در حالى كه گریه گلوگیر او شده بودند وصیت مى نمود.

عباس ده اسب و ده صندوق و ده هزار درهم و پنج هزار دینار با سایر لوازمات سفر آماده كرد و به معاون خود گفت : این مرد را تا حدود انبار مشایعت بنما و برگرد.

آن مرد گفت : ابدا نخواهم رفت ، زیرا تقصیر من پیش مامون خیلى مهم است و اگر تو عذر بیاورى كه او فرار كرده البته در خطر واقع خواهى شد، و بالاخره مراهم دوباره پیدا خواهند كرد و به بدترین صورتى به قتل خواهند رسانید. و من از بغداد بیرون نمى روم تا خبر تو را بدانم . و اگر به احضار من محتاج شدى حاضر شوم .

عباس رو به طرف معاون خود كرد و گفت : حالا كه قضیه به اینجا رسید، او را به محلى كه خودش مى خواهد ببر. من فردا به نزد مامون مى روم ؛ اگر به سلامت ماندم به او خبر مى دهم ، و اگر كشته شدم او را با جان خود حمایت كرده ام ؛ چنانكه او مرا با جان خود حمایت نمود. ولى تو را به خدا قسم مى دهم ، كه او را صحیحا سالما به وطن خود برسانى .

معاون به فرموده عمل نمود و او را به آن محلى كه خودش مى گفت انتقال داد.
و چون صبح شد، هنوز عباس از نماز صبح فارغ نشده بود كه مامور مامون وارد شد و گفت : مامون مى گوید كه آن مرد را حاضر كنید.

عباس مى گوید: در حالى كه كفن خود را زیر لباسهاى خود پوشیدم و حنوط را بر خود پاشیدم ، به نزد مامون رفتم . تا مرا دید، گفت : پس آن مرد را چرا نیاوردى ؟ به خدا قسم اگر بگویى فرار كرده ، گردنت را مى زنم .

گفتم : یا امیر... ، فرار نكرده . اجازه بدهید من سرگذشت خود را با این مرد به عرض برسانم .
گفت : بگو.
عباس مى گوید: من قصه خود را تا به آخر رسانیدم ، و به او فهمانیدم كه : مى خواهم مكافات و خوبیهاى او را بنمایم (و گفتم ): اكنون كفن پوشیده ام و حنوط كرده ام ؛ اگر مرا عفو بنماید، من مكافات او را كرده ام و اگر مرا بكشى با جان خود او را نگاه داشته ام .

مامون چون این قصه را به شنید، گفت : اى واى بر تو! او به تو احسان كرده در حالى كه تو را نشناخته ، و تو به او احسان كرده اى بعد از شناختن . چرا به من خبر ندادى تا عوض تو به او احسان كنم ؟

گفتم : ایهاالامیر، او الان در بغداد است ، و قسم یاد كرده است كه به جایى نرود تا سلامتى مرا بفهمد و اگر محتاج باشم به حضور او، حاضر شود.

مامون گفت : سبحان الله ! این منت او از اولى بزرگتر است . برو زود او را حاضر كن . و قلب او را شاد نما و ترس او را زایل كن تا احسان ما در حق او جارى شود.

عباس مى گوید: من به خدمت آن مرد رفتم ، و او را بشارت دادم و خاطر جمع نمودم و گفتار مامون را به خدمت او رسانیدم و او را برداشتم (و با هم ) به نزد مامون آمدیم . چون به ... (حضور) رسیدیم ، او را به نزدیك خود جاى داد و با صحبتهاى جذاب سرگرم نمود، تا اینكه طعام حاضر شد. و با او طعام خورده ، و ولایت دمشق را به او عرضه داشت . او قبول نكرد.

پس مامون ده هزار دینار، و ده برده و ده اسب ، و ده فیل به او عطا نمود و از خراج نیز او را عفو كرد و به او سپرد كه ما را با نامه خود مسرور بنما. و هر وقت نامه او مى رسد به من مى گفت كه : این نامه رفیق تو است .

توضیح : از این به بعد تا یک جایی مطالب و بخصوص حکایاتی واقعی از موضوع « پاداش و یا مکافات عمل » را از منابع مختلف بخصوص از کتابی بهمین نام از آقای سید محمد رضى رضوى در پستهای مختلف منتشر میکنیم ؛ باشد تا مخاطبین محترم بخصوص قشر جوان ما که بدلیل کم بودن چنین تبلیغاتی ( در اثر حجم وسیع تبلیغات سطحی و شعاری و نیز صرفا سیاسی و باندی و ... ) متاسفانه از این خلقیات ( احساس میشود ) فاصله گرفته اند ؛ بیشتر به اخلاق و مکارم اخلاق که اس و اساس دعوت تمام انبیاء بخصوص پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم - بعد از توحید - میباشد , توجه نموده تا انشاء الله آرام آرام در یک وضعیت طبیعی و نرمالی بر اساس فطرت الهی جامعه ما بسلامت بیشتری روی نماید ! ( محمود زارع )


مطالب مرتبط :

مکافات عمل (پاداش ایمان کربلایی کریمی) مکافات عمل (عافبت بخیری میرغضب)
مکافات عمل  (زراعت معنوی )





مطالب اخیر وبلاگ :
رضا به حکم قضا اختیار کن ...
مکافات عمل ( زراعت معنوی )
دجّـــــال ( 3 )
!؟ WHICH WAY IS BETTER
مکافات عمل (عافبت بخیری میرغضب)
I AM LIKE A TRAVELLER IN THIS WORLD
MUHAMMAD, THE TRUST-WORTHY
THE PLOT TO MURDER THE HOLY PROPHET
THE GOOD MANNERS OF THE PROPHET
مکافات عمل (پاداش ایمان کربلایی کریمی)
SPEECHES IN THE FAMOUS BAZAARS
مکافات عمل (حكومت پاداش انفاق)
دجّـــــال ( 2 )
مکافات عمل ( پاداش ترحم به سگ )
دجّـــــال ( 1 )
سفیـانـی (11)
سفیـانـی (10)
ارزش قانون
سفیـانـی (9)
THE KIND PROPHET
سفیـانـی (8)
نامت بلند باد ؛ ای محمد (ص)
نگذارید کار کسان بدینجاها کشد که ؛ دست از جان بشویند و ...
سفیـانـی (7)
رها کن رها والا نخواهی رسید (3)
كسی را به افراط مَسِتای
زنان بیگانه
خوب رویان جـفــــا پیشه وفــــا نیز کنند
سفیـانـی (6)
پیش پای پند پدر پارسا ( پست پیشین - قسمت اول)
سفیـانـی (5)
از جهان دو بانگ می‌آید به ضد
سفیـانـی (4)
سفیـانـی (3)
حجاب را دوست دارم و ...
سفیـانـی (2)
سفیـانـی (1)
BREAKING THE FAST WITH ONE FOOD
نفس زکیــه (2)
نفس زکیــه (1)
خروج سید خراسانی (6)
خروج سید خراسانی (5)
The Beginning of Revelation
خروج سید خراسانی (4)
یــــــارم .... !
خروج سید خراسانی (3)
هدایای سوخته ... !
خروج سید خراسانی (2)
خروج سید هاشمی
صهیونیستها در آستانه ظهور (6)



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.