ساری,گاهنوشته های محمود زارع

کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی
دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی
آرزو مــی‌کنــــدم با تو دمـــی در بستــــان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی

با من کشته هجران نفسی خوش بنشین
تا مگـــــر زنده شــــوم زان نفس روحــــانی

گـــــــر در آفاق بگردی بجز آیینه تو را
صورتی کس ننماید که بدو می‌مانی
هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود
تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی
مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند
بامدادت که ببینند و من از حیـــــرانی
گرم از پیش برانی و به شوخی نروم
عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی
نه گزیرست مــــــرا از تو نه امکان گــــــریز
چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی
بندگان را نبود جـــز غــــم آزادی و من
پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی
زین سخن‌های دلاویز که شرح غم توست
خرمنی دارم و ترســــم به جــوی نستانی
تو که یک روز پراکنده نبودست دلت
صورت حال پراکنده دلان کــی دانی
نفسی بنده نوازی کن و بنشین ار چند
آتشی نیست که او را به دمی بنشانی
سخن زنده دلان گوش کن از کشته خویش
چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی
این توانی که نیایی ز در سعدی باز
لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی


مطالبی دیگر از وبلاگ :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.