ساری,گاهنوشته های محمود زارع

بگذار تا بگرییم چون ابــر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشــد قطــع امیـــدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمــل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حســـرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
انـــــدوه دل نگفتــــم الا یک از هــــزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیــــرون نمــــی‌توان کرد الا به روزگـــــاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقـــی نمی‌توان گفت الا به غمگساران




مطالبی دیگر از وبلاگ :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.