ساری گاهنوشتهای محمود زارع:...اى عزیز! شیخ عزیز نسفى در مقصد الاقصى این مذهب را ذكر نموده و از كلام وى ظاهر مى شود كه مذهب اهل تصوف است ، زیرا كه گفته است كه : آن گنج پنهان ذات خداى است و ذات خداى دریاى اول است و روح اضافى دریاى دوم است و ملكوت دریاى سیم و ملك دریاى چهارم .
ساری,گاهنوشته های محمود زارع

روح اضافى كه دریاى دوم است جوهر اول عالم كبیر است ، و روح اضافى اسامى بسیار دارد: جوهر اول و عقل اول و روح اعظم و روح اضافى و روح محمد (ى ) صلى الله علیه و آله و نور محمد (ى ) صلى الله علیه و آله و مانند این آمده است و موجودات از این چهار دریا بیش نیست . و علما و حكما و اهل وحدت و اهل تصوف را اتفاق است كه این چهار دریا هست ، اما علما مى گویند كه دریاى اول كه ذات خداى تعالى و تقدس است این سه دریاى دیگر را بیافرید، یعنى از نیست هست گردانید، و باز در آن وقت كه خواهد این هست را نیست گرداند.

اهل حكمت و اهل وحدت مى گویند كه امكان ندارد كه نیست هست شود و امكان ندارد كه هست نیست گردد، و نیست هست همیشه نیست باشد و هست همیشه هست بود.
اهل تصوف مراهل وحدت را مى گویند كه عالم پس چون ظاهر شد؟
اهل وحدت مراهل تصوف را مى گویند پیش شما چون پیدا آمد؟!
اهل تصوف مى گویند كه : سهل تسترى و شیبان راعى از خضر شنیدند كه خضر به ایشان گفت :
خلق الله محمدا - الحدیث و قدم تقدم . (ص 643)
اهل وحدت مى گویند كه : پیش ما آن است كه دریاى اول كه ذات خداى است گنج پنهان بود، خواست كه آشكارا گردد و شناخته شود، تجلى كرد و از باطن به ظاهر آمد دریاى دوم ظاهر شد. دریاى دوم تجلى كرد و از باطن به ظاهر آمد دریاى سیم و دریاى چهار ظاهر شدند، و این جمله در یك طرفة العین (بود بلكه كمتر از یك طرفة العین كما قال الله تعالى : و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر او هو اقرب . (تلفیقى از آیه 50 سوره قمر و 77 سوره نحل) و مفردات عالم ملك و عالم ملكوت دایم در تجلى اند و از تجلى ایشان مركبات پیدا آمدند و مى آیند.
این است تمامى موجودات و این همه از تجلى دریاى اول ظاهر شدند در یك طرفة العین )، (قسمت میان كروشه از متن مصدر آورده شد) الا مركبات كه به تدریج پیدا مى آیند. یعنى دریاى اول كه گنج پنهان بود باطن خداى بود، آن باطن تجلى كرد از باطن به ظاهر آمده این همه ظاهر شدند، پس در وجود نیست الا باطن خداى و ظاهر خداى و به غیر وجود خداى وجود دیگر نیست و امكان ندارد كه باشد. (مقصد اقصى باب هشتم)

و در موضع دیگر از این كتاب گفته است : بدان كه روح اضافى یك روح است اما این یك روح ظاهرى دارد و باطنى دارد. ظاهر وى عالم اجسام است یعنى اجسام افلاك و انجم و عناصر شد تا عالم ملك ظاهر شد، و باطن وى حیات عالم گشت یعنى حیات افلاك و انجم و عناصر شد تا عالم ملكوت ظاهر شد. و باطن روح اضافى كه حیات عالم است و متصرف در عالم اوست و تدبیر عالم او مى كند كاركنان بسیار دارد و هر یك را به كارى نصب كرده است تا همیشه به آن كار خود مشغولند، افلاك و انجم ثابتات و سیارات جمله كاركنان وى اند و مظاهر صفات وى اند، و عناصر و طبایع جمله كاركنان وى اند. و مظاهر صفات وى اند. صفات خداى اینجا متمیز گشتند و اسامى خداى اینجا ظاهر شدند، یعنى از تجلى روح اضافى آباء و امهات پیدا آمدند و آباء و امهات دایم در تجلى اند و از تجلى آباء و امهات موالید سه گانه پیدا آمدند و مى آیند. (آباء یعنى افلاك هفتگانه . امهات یعنى عناصر چهارگانه (خاك و آب و هوا و آتش ). موالید سه گانه یعنى معدن و نبات و حیوان)

بدان كه (باطن ) روح اضافى كه حیات عالم و عالمیان است محیط عالم است ، هر كه اندرون خود را صافى گرداند دل خود را از نقوش این عالم پاك مى گرداند باطن روح اضافى در اندرون وى ظاهر مى شود و اندرون وى را روشن مى گرداند و حیات وى مى شود. باطن روح اضافى از جایى نمى آید و به جاى نمى رود؛ دایم حاضراست و محیط عالم است ، چون تو آینه دل خود را صیقل زدى و پاك گردانیدى باطن روح اضافى در اندرون تو ظاهر شد و اندرون تو را روشن گردانید. پس باطن روح ضافى از جایى نمى آید و به جایى نمى رود، باطن روح اضافى حاضر بود اما دل تو زنگار گرفته بود، چون زنگار از دل پاك كردى دل تو به نور روح اضافى منور شد و به روح اضافى زنده شد.

اى درویش ! تا اكنون به روح حیوانى و روح نفسانى زنده و دانا بودى اكنون به باطن روح اضافى زنده و دانا شدى و چیزها را چنانچه چیزهاست دانستى و دیدى و بعد از او معاد خود را دانستى و ارواح انبیا و اولیا با تو گویا شد تا هر چه پیش از این رفته است با تو حكایت كردندى .
اى درویش آباء و امهات و معادن و نباتات و حیوانات و آدمیان هر یك به قدر استعداد خود از باطن روح اضافى برخوردار شد. (مقصد اقصى اواسط باب هفتم)

كل عالم صورت عقل كل است
كوست باباى هر آن چه اهل قل است
چون كسى با عقل كل كفران فزود
صورت كل پیش او هم سگ نمود
صلح كن با این پدر، عاقى بهل
تا كه فرش زر نماید آب و گل
من كه صلحم دایما با این پدر
این جهان چون جنت استم در نظر
تا زنو دیدن فرو میرد ملال
هر زمان نو صورتى و نو جمال
من همى بینم جهان را پر نعیم
آبها از چشمه ها جوشان مقیم

(مثنوى دفتر چهارم ، ص 86 با اندكى اختلاف در دو مورد)

و روایتى كه در مشارق از طارق بن شهاب ، از امیرمومنان علیه السلام آورده كه فرمود:
اى طارق ، امام كلمه خدا، حجت خدا، وجه خدا، نور خدا، حجاب خدا و آیت خداست ، خداوند او را بر مى گزیند و آن چه بخواهد در او قرار مى دهد و بدین سبب طاعت او را واجب مى شمارد و او را بر تمام آفریدگانش ولایت مى بخشد، پس او ولى خدا در آسمان ها و زمین اوست ، خداوند از تمام بندگانش بر این (ولایت ) عهد و پیمان گرفته است ، پس هر كه بر او پیشى گیرد به خداوندى كه بر بالاى عرش خود قرار دارد كفر ورزیده ، پس امام آن چه بخواهد مى كند و هرگاه خدا بخواهد مى خواهد. و بر بازوى او مى نویسد:
و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به انجام رسید. پس او صدق و عدل است ، عمودى از نور از زمین تا آسمان براى او نصب مى گردد كه اعمال بندگان را در آن مى بیند، لباس هیبت به اندامش پوشیده شد، ضمائر بندگان را مى داند، از غیب آگاهى دارد، تصرف مطلق به او داده مى شود، آن چه میان مشرق و مغرب واقع است را مى بیند، چیزى از عالم (ملك و) ملكوت بر او پوشیده نمى ماند، و به گاه ولایت آشنایى با زبان پرندگان به او عطا مى گردد.

فهذا الذى یختاره الله لوحیه ، و یرتضیه لغیبه ، و یویده بكلمته ، و یلقنه حكمته ، و یجعل قلبه مكان مشیته ، و ینادى له بالسلطنة ، و یذعن له بالامره ، و یحكم له بالطاعة . و ذلك لان الامامة میراث الانبیاء، و منزلة الاصفیاء، و خلافة الله و خلافة رسل الله ، فهى عصمة و ولایة ، و سلطنة و هدایة ، لانها تمام الدین ، و رجح الموازین ، الامام دلیل للقاصدین و منار للمهتدین ، و سبیل للسالكین ، و شمس مشرقة فى قلوب العارفین ، ولایته سبب للنجاة ، و طاعته مفترضة فى الحیاة و عدة بعد الممات و عز المومنین ، و شفاعة المذنبین ، و نجاة المحبین ، و فوز التابعین ، لانها راس الاسلام ، و كمال الایمان ، و معرفة الحدود و الاحكام ، و تبین الحلال من الحرام . فهى (....) رتبة لا ینالها الا من اختاره الله و قدمه ، و ولاه و حكمه .

پس این است آن كسى كه خداوند براى وحى خود بر میگزیند، براى غیب خود مى پسندد، به كلمه خود تاییدش مى كند، حكمت خود را تلقینش مى نماید، قلب او را مكان مشیت خود قرار مى دهد، آواى سلطنت او را سر مى دهد، براى حكومت او اذعان و اعتراف مى گیرد و به اطاعت و فرمانبردارى از او حكم مى فرماید. زیرا امامت میراث انبیا، منزلت اصفیا، خلافت خدا و خلافت رسولان الهى است ، امامت عصمت است و ولایت ، و سلطنت است و هدایت ، زیرا امامت متمم دین و رجحان موازین است .
امام رهنماى قاصدان ، منار هدایت یافتگان ، راه سالكان و خورشید تابان در دلهاى عارفان است . ولایتش سبب نجات و اطاعتش در زمان حیات واجب و توشه اى براى پس از مرگ است ، عزت مومنین است ، شفاعت گنهكاران و نجات دوستان و رستگارى پیروان ، زیرا ولایت راس اسلام ، كمال ایمان ، شناخت حدود و احكام و بیان و روشن شدن حلال از حرام است .
بنابراین رتبه اى است كه كسى بدان دست نیازد مگر آن كس كه خداوند او را برگزیده و مقدم داشته و ولایت داده و حكومت بخشیده است .

فالولایة هى حفظ الثغور، و تدبیر الامور، و هى تعدد الایام و الشهور (الامام الماء العذب على الظما، و الدال على الهدى ، الامام المطهر من الذنوب ، المطلع على الغیوب )، فالامام هو الشمس الطالعة على العباد بالانوار، فلا تنالها الایدى و الابصار، و الیها الاشارة بقوله تعالى : فلله العزة و لرسوله و للمومنین ، (منافقون ، 8: و لله ....) و المومنون على و عترته ، فالعزة للنبى و العترة ، و النبى و العترة لایفترقان الى آخر الدهر، فهم رووس دایرة الایمان ، و قطب الوجود، و سماء الجود، و شرف الموجود، و ضوء شمس الشرف ، و نور قمره ، و اصل العز و المجد، و مبدوه و معناه و مبناه .

پس ولایت حفظ مرزها، تدبیر كارها و تعدید و تنظیم ایام و ماههاست . ( امام آب گواراى هنگام تشنگى و رهنماى بر هدایت است ، امام پاك از گناهان و آگاه از نهانهاست ).
امام خورشید تابنده نور بر بندگان است ، لذا دستها و دیده ها بدان نرسند، و این آیه بدان اشاره دارد كه :
عزتت از آن خدا و رسولش و مومنان است ،
و مومنان على و خاندان او هستند، پس عزت از آن پیامبر و خاندان اوست كه تا پایان روزگار از هم جدا نمى شوند.
آنان راس دایره ایمان ، محور وجود، آسمان جود، شرف موجود، شعاع خورشید شرف و نور ماهش و اصل عزت و مجدند و مبدا و معنا و مبناى آنند.

فالامام هو السراج الوهاج ، و السبیل و المنهاج ، و الماء الثجاج ، و البحر العجاج ، و البدر المشرق ، و الغدیر المغدق ، و المنهج الواضح المسالك ، (و الدلیل اذا عمت المهالك ) و السحاب الهاطل ، و الغیث الهامل ، و البدر الكامل ، و الدلیل الفاصل ، و السماء الظلیلة ، و النعمة الجلیلة ، و البحر الذى لاینزف ، و الشرف الذى لا یوصف ، و العین الغزیرة ، و الروضة المطیرة ، و الزهر الاریج ، و البدر(در نسخه ها: و البعد البهیج) البهیج ، و النور اللایح ، و الطیب الفایح ، و العمل الصالح ، و المتجر الرابح ، و المنهج الواضح ، و الطبیب الرفیق ، و الاب الشفیق ، و مفزع العباد فى الدواهى ، و الحاكم و الامر و الناهى ، امیرالله على الخلایق ، و امینه على الحقایق ، حجة الله على عباده ، ومحجته فى ارضه و بلاده ، مطهر من الذنوب ، مبرا من العیوب ، مطلع على الغیوب ، ظاهره امر لا یملك ، باطنه غیب لایدرك ، واحد دهره ، خلیفة الله فى نهیه و امره ، لا یوجد له مثیل . و لا یقوم له بدیل .


امام چراغ روشن ، راه و روش (به سوى خدا)، آب ریزان ، دریاى خروشان ، بدر نورانى ، حوض سرشار، راه واضح و روشن ، (رهنما به هنگام فراگیر شدن مهلكه ها)، ابر بارنده ، باران ریزنده ، بدر كامل ، دلیل فاصل و قاطع ، آسمان سایه افكن ، نعمت بزرگ ، دریاى كه ته نگیرد، شرافتى كه به وصف نیاید، چشمه جوشان ، باغ پرباران (داراى پرندگان )، شكوفه خوشبو بدر زیبا، نور تابنده ، بوى منتشر، عمل صالح ، تجارت سودمند، راه روشن ، پزشك مهربان ، پدر دلسوز، پناه بندگان در حوادث كوبنده ، حاكم و فرمانده و بازدارنده ، امیر خدا بر خلایق ، امین او بر حقایق ، حجت خدا بربندگانش ، راه پهناور او در زمین و بلادش ، پاك از گناهان ، مبراى از عیبها، آگاه بر غیبهاست ، ظاهرش امرى است كه بدست نیاید، باطنش غیبى است كه درك نشود، یگانه روزگار خود است ، خلیفه خدا در نهى و امر اوست ، نظیرى برایش یافت نشود و بدیلى دربرابر او نپاید....
( فصل 85 - 5  از جلد دوم )
ادامه دارد ان شاء الله تعالی ...
تنظیم برای وبلاگ: فاطمه
توجه: کپی از این مقاله با ذکر نام وبلاگ و درج لینک بلامانع است.




قسمتهای دیگر بحرالمعارف عبدالصمد همدانی :
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 12 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 13 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 14 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 15 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 16 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 17 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 18 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 19 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 20 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 21 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 22 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 23 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 24 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 25 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 26 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 27 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 28 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 29 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 30 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 31 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 32 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 33 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 34 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 35 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 36 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 37 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 38 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 39 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 40 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 41 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 42 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 43 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 44 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 45 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 46 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 47 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 48 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 49 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 50 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 51 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 52 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 53 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 54 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 55 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 56 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 57 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 58 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 59 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 60 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 61 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 62 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 63 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 64 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 65 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 66 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 67 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 68 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 69 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 70 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 71 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 72 )






مطالب مرتبط :
...  درون پیمایی (01)
...  انسان کم نیست ... !




مطالبی دیگر از وبلاگ :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.