بسم الله الرحمن الرحیم
کل من علیها فان
سوگنامه ای در رثای " شاید " مظلومترین مادر این دیار
تقدیم به دو عزیز همچو مادرم , که یکی گل بهاران بود و دیگری مادر هر لیلای عاشق , مام لیلی , ام لیلا !
دو خورشید بسیار شبیه به تنها مهر آسمان عمرم , بانوی شهر آرزوهام , شهربانو , عزیز مادر ؛ که هماره دور از من , بودند !
در آنسوی دیوارهایی که یا خود برپا داشته ام و یا کشیده اند با مصالحی از نخوت و تفرعن ناشی از جهالتهای ...! که همواره مرا در اکثر اوقات محروم از دیدار خویش داشته اند اما شعاع مهرشان و گرمای صدایشان از ماوراء اخلاقیات تنیده در حب و بغض های مرداب های عفن زندگی , در رگ رگ من , عبوری جاودان و حضوری مستدام دارند !
سپاس پرخشوع من به پیشگاه مهرآفرینی که جوانه محبت ها بمدد نفخه اهورایی اش در باغ قلب م به گل می نشیند ...


من در شبهایی که این عزیزان , همچون پدر عزیزتر از جانم روی تخت ( بعضا ) مرگ آورستان ( بخوانید بیمارستانهای بیشتر دولتی ساری ) با آن ( بعضی از) انترنهای متکبر و مریض و بیمار نشناس ؛ در جدالی سخت پنجه در پنجه مرگ افکنده بودند , خود نمیدانم چه دست نامرئی ملکوتی یاس های سپید بوی عطوفت را بر دامن احساسم و بر پرند اندیشه ام فرو می باریده است و وجودم را پر از احساس و عاطفه مهر و عشق , اما پنهان و منزوی کننده , و در خود پیچیده میکرد. دو لبه داشت , از دو طرف هماره احساس چالش برانگیزی را داشتم . از سویی سرزنش که محصولش شرمساری بود و از سویی دیگر سیر در انفسی که روح پریشانم را سکونی اطمینان آور می بخشید .
در ذهن و ضمیرم سیمای کسانی را تصور میکردم که در این دنیای خاکی و پرکشاکش شبیه ترین ها بمادرم - شهربانوی عزیزم - بودند. هم رویشان بسان روی او و هم بویشان همچو رایحه وجود و حضور شهربانو را برایم تداعی میکرد و میکند.
هماره یک صحنه را خیلی دوست میداشتم. مادرم در برابر من , همواره عظمتی خاص و پرابهت ( در عین عشق و لطف و نوازش ) داشت و من تنها در برابرش خویشتن را بسی حقیر می پندارم , اما هنگامی که شهربانوی عزیزم را , مادر پراحترامم را در مناسبتی در کنار خاله هایم میدیدم , این احساس باصطلاح پارادوکسیکالی که بمن دست میداد , احساسی عجیب و هماره خواستنی یی برای من بود .
من کوچک در برابر مادرم که خیلی بزرگ است , هماره احساس بزرگی مادر و پر بودن حضورش در فضای درون و برونم , را با خود داشته ام و ناخواسته تصور کوچکی مادرم را آنهم با حضور من , نداشتم . اما وقتی پای خاله هایم که بزرگتر از مادرم بودند بمیان می آمد ( من احساس میکردم که مادرم عزیزتر شده است چون ... اینجا خواهر کوچکی بود که دیگر خواهرهای بزرگتر درست مثل یک خواهر کوچیکه باهاش برخورد میکردند ) می دیدم که مادرم درست بمانند یک خواهر کوچولوی خانواده هنوز , امر بر و فرمان روی خواهرهایش , خاله هایم , بود و برای من بزرگ اما برای آنها کوچولوی خواهرهاش ! مادرم نزد آنان کوچکتر بود و اما بهمین نسبت برای من دوست داشتنی تر و صحنه های این چنینی هماره برایم خواستنی بوده است ... و چند بهار و چند مناسبت را این چهار خواهر که از جمعشان دوتا کم شد , دور هم بودند و من آنها را با هم می دیدم و خاطره این با هم بودنهای گاهگاهی شان برایم بسیار عزیز بود.
اما من متاسفانه اهل ظهور و حضور ظاهری چندانی نیستم , ناخواسته چنینم . دلائلی شاید توجیهاتی باشد که بخشی از این عارضه را برایم فرافکنی کند , اما بهرحال خود پیراسته از این عیب نمیدانم.
اما نمیدانم که چرا مناسبتهای قلبی مادرانه را بازماندگان ذکور و اناثشان , به گرو تلافی جویانه خشم و غیظ های خویش میگیرند ؟!
من اما در بتحریر درآوردن این یادنامه سوگوار مانند را نه از سر نیاز به اخلاف این شبیه ترینهای به مادرم نوشتم و نه در پی گره زدن حلقه های منفصله ارتباطی ( که من به غیر عمد و از روی اخلاق خاص خویش آنهم در شرائطی خاص از زندگی یکطرف آن بوده ام و دیگران - از آنطرف - متاسفانه به عمد و به قصد تشفی خاطر خشم آلود خویش از من و ما بریده اند ! ) هستم .
فقط ندایی در درونم بر آنم داشت تا در این غروب غمگین دلگیرکننده , اولین غروبی که دارد بدون ام لیلای ما می گذرد , خامه بر کف گیرم و نوحه هجرت و سفر عزیزانی که در این کره خاکی شبیه ترین ها به مام مهربانم بودند , سرکنم. چرخش قلم در اختیار عقلم نیست و ... !
با سیه ده سخن از مهر مام گفتن سود نبخشد - نور خورشید نشاطی ندهد شب پره ها را - همه جا پرتو مهر مام است و پورانش ( حیف ) در خانه غفلت - بسته بودند بر گهر فطرت خویش پنجره ها را
                                                            ساری گاهنوشتهای محمود زارع ( ساری . سوربن ) 


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.